سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مسعود تقیآبادی: مفهوم «کودک درون» در سالهای اخیر بیش از گذشته وارد ادبیات روانشناسی عمومی و حتی گفتوگوهای روزمره شده است. بسیاری از افراد از «کودک درون» سخن میگویند، اما درک عمومی از این مفهوم اغلب به تصویری ساده و گاه سطحی محدود میشود؛ تصویری که آن را فقط با بازیگوشی، شوخطبعی یا رفتارهای هیجانی پیوند میدهد. در حالی که در روانشناسی، کودک درون به لایهای عمیقتر از شخصیت اشاره دارد؛ بخشی که تجربههای نخستین زندگی، باورهای بنیادین، ترسها، نیازها و زخمهای عاطفی را در خود نگه داشته و همچنان بر روابط، تصمیمها و احساسات ما اثر میگذارد. کتاب «کودک درون» نوشته اشتفانی اشتاهل، رواندرمانگر شناختهشده آلمانی، از جمله آثاری است که کوشیده این مفهوم را به زبانی ساده و کاربردی برای مخاطب عمومی توضیح دهد. اشتاهل با بیش از دو دهه تجربه حرفهای در حوزه رواندرمانی، در این کتاب از دو مفهوم «کودک سایه» و «کودک تابان» برای تبیین بخشهای مختلف شخصیت استفاده میکند و تلاش دارد نشان دهد چگونه تجربههای کودکی میتوانند به باورهایی پایدار درباره خود و جهان تبدیل شوند. این کتاب با ترجمه امید حسینی از سوی نشر میلکان منتشر شده است. حسینی معتقد است یکی از ویژگیهای مهم اثر اشتاهل، فاصله گرفتن از زبان خشک و صرفاً تخصصی روانشناسی و نزدیک شدن به زبان زندگی روزمره است؛ رویکردی که باعث شده مفاهیم پیچیده روانشناختی برای طیف گستردهای از مخاطبان قابلفهم و کاربردی شوند. در گفتوگوی پیش رو، امید حسینی درباره دلایل ترجمه این کتاب، نگاه متفاوت اشتاهل به مفهوم کودک درون، ایدههای محوری کتاب و همچنین تجربه خود از ترجمه اثری که میان دانش تخصصی و زبان عمومی حرکت میکند، سخن گفته است.
چه چیزی در کتاب «کودک درون» نوشته اشتفانی اشتاهل توجه شما را جلب کرد که تصمیم گرفتید آن را برای مخاطب فارسیزبان ترجمه کنید؟ در میان آثار متعدد حوزه روانشناسی، چه ویژگیای این کتاب را برای شما متمایز میکرد؟
چند عامل مرا به ترجمهی این کتاب ترغیب کردند. نخست اینکه اشتفانی اشتاهل بیش از ۲۵ سال سابقهی رواندرمانی دارد و متخصص سرشناسی در آلمان و جهان است. بسیاری از کتابهای او به زبانهای مختلف ترجمه شدهاند و با استقبال بسیار خوبی روبهرو شدهاند. اما متأسفانه در ایران چندان شناختهشده نیست. برای همین احساس کردم بهتر است خوانندهی ایرانی بیشتر با آثار این متخصص آشنا شود. نکتهی دوم، لحن بسیار صمیمی و آشنای کتاب بود که بهنظرم آن را از بسیاری از کتابهای دیگر در حوزهی روانشناسی، که لحنی صرفاً علمی و خشک دارند، متمایز میکرد. مسئلهی دیگر هم نگاه تازهای بود که این کتاب به مفهوم بنیادی و گستردهی کودک درون دارد.
مفهوم «کودک درون» سالهاست وارد ادبیات روانشناسی و حتی زبان روزمره شده است. اشتفانی اشتاهل چه نگاه متفاوتی به این مفهوم دارد؟
درست میفرمایید. اما تا جایی که دیدهام، همچنان در فرهنگ عامهی ما درک واضح و درستی از مفهوم کودک درون وجود ندارد. بیشترمان کودک درون را فقط به این مفهوم محدود میکنیم که مثلاً اگر کسی خیلی شوخ یا پرانرژی باشد، میگوییم: «فلانی کودک درونش بیشفعاله!» اما کودک درون مفهومی بسیار گستردهتر از اینها دارد و تأثیر زیادی بر باورها و زندگیمان میگذارد. بهنظرم خانم اشتاهل تصویر جذابی از کودک درون ارائه داده و شخصیتی مستقل و ملموس به آن بخشیده است که درک آن را بسیار آسانتر میکند.

یکی از مفاهیم محوری کتاب، «کودک سایه» و «کودک تابان» است. این دو مفهوم چه تفاوتی با برداشتهای رایج از کودک درون دارند؟
همهی ما تجربههای گوناگونی در کودکی داریم که بخش مهمی از شخصیت و باورهای اساسیمان را شکل میدهند. بعضی از این تجربهها مثبت و مفیدند و بعضی منفی و مخرب. بهنوعی میشود گفت «کودک سایه» از تجربههای منفی شکل میگیرد و «کودک تابان» از تجربههای مثبت. نویسنده در ابتدا این دو بخش وجودیمان را از هم متمایز میکند و هر یک را جداگانه بررسی میکند تا ویژگیهایشان را بهتر بشناسیم و ببینیم چه عواملی بر آنها تأثیر گذاشتهاند. اما در ادامه تشریح میکند که این دو بخش در کنار یکدیگر «کودک درون» را شکل میدهند و اصلاً هدف نهاییاش این است که ما هر دو را بپذیریم، ببینیم و به حرفهایشان گوش دهیم. همانطور که نمیشود سیاهی را بدون سفیدی و شب را بدون روز تعریف کرد، کودک سایه و کودک تابان هم مکمل یکدیگرند و نمیتوانیم یکی را از خود برانیم و فقط به دیگری بپردازیم. نمیتوانیم ویژگیهای منفیمان در بزرگسالی را، که خیلی از آنها از تجربههای ناخوشایند کودکی میآیند، نادیده بگیریم و همهی تمرکزمان را روی پرورش ویژگیهای مثبت بگذاریم.
اشتاهل معتقد است تجربههای دوران کودکی میتوانند به باورهای عمیقی درباره خودمان تبدیل شوند و سالها بعد همچنان بر رفتار و روابط ما اثر بگذارند. کتاب این فرایند را چگونه توضیح میدهد؟
نویسنده عقیده دارد یکی از مهمترین هدفهای کودک درون این است که به هر دری بزند تا شرمساریها و آسیبهایی را که در کودکی تجربه کرده، دوباره تجربه نکند. ما در سطح ذهن هشیارمان، بزرگسالانی مستقلیم که زندگیمان را میکنیم؛ اما در سطح ناهشیار، کودک درونمان بر درک، رفتار، شیوهی حسکردن و تفکرمان سایه میاندازد. بهلحاظ علمی هم ثابت شده است که ذهن ناهشیار ما حدود هشتاد درصد از تجربهها و عملهایمان را رقم میزند. برای توصیف بهتر این فرایند، مثالی جالب در کتاب آمده است: هر بار سارا مسئلهای را فراموش میکند که برای همسرش، مایکل، مهم است، مایکل عصبانی میشود. این اواخر، سارا هنگام خرید از فروشگاه یادش رفت چیپس محبوبِ مایکل را بخرد. مایکل هم حسابی از کوره دررفت. سارا حیرت کرد؛ چون برای او قضیه فقط یک بسته چیپس بود، اما برای مایکل انگار دنیا به آخر رسیده بود.
شاید برای همهمان پیش آمده باشد که بهخاطر مسئلهای ظاهراً پیشپاافتاده جوش بیاوریم. در مثال بالا، مسئلهی اصلی بههیچعنوان بستهی چیپس نبوده است؛ مسئله این بوده که وقتی سارا موضوعی را از یاد میبرد، کودک درون مایکل احساس بیتوجهی و بیاحترامی میکند. ریشهی زخم مایکل این است که در کودکی، والدینش خواستهها و آرزوهای او را نادیده میگرفتند. تازه مسئله فقط همین نیست. مایکل و سارا مدام سر چیزهای پیشپاافتاده دعوا میکنند، چون در واقع هیچکدام نمیدانند منشأ اختلافهایشان چیست. کودک درون سارا به انتقاد حساس است؛ چون وقتی بچه بوده، پدر و مادرش بهندرت از کارهایش راضی بودند. در نتیجه، عصبانیتهای مایکل احساسات کهنهی کودکی را در سارا تحریک میکند و او احساس کوچکی، بیارزشی، آزردگی و تحقیر میکند. مطمئنم چنین مثالی برای خیلی از ما آشناست. شاید جزئیاتش کمی متفاوت باشد، اما کلیت ماجرا تفاوتی نمیکند. بسیاری از رفتارهایی که بروز میدهیم، از تجربهها و بهخصوص زخمهایمان در کودکی سرچشمه میگیرند، چون همیشه تأثیر تجربههای منفی بیشتر از تجربههای مثبت است.
نویسنده در کتاب از «راهبردهای خودمحافظتگری» صحبت میکند. این راهبردها چه جایگاهی در کتاب دارند؟
«راهبردهای خودمحافظتگری» یکی از ایدههای محوری کتاب هستند و نویسنده بهتفصیل دربارهی آنها صحبت میکند. همهی ما در کودکی، برای مواجهه با احساسات ناخوشایند یا بهکلی اجتناب از این احساسات، چنین سازوکارها یا راهبردهایی را شکل میدهیم. این راهبردها نتیجهی برآوردهنشدن نیازهای اساسی روانشناختیاند.
مثلاً اگر تمایل کودک به اختیار و کنترل زیر پا گذاشته شود، ممکن است به این باور برسد که «من زیر سلطهی تو هستم» یا «من هیچ قدرتی ندارم». همین کودک وقتی بزرگ میشود، احتمالاً به افرادی که به چشمش قوی و سلطهجو هستند دلبسته میشود و داوطلبانه در این رابطهها نقش زیردست و مطیع را بر عهده میگیرد. به بیان دیگر، کودک سایه مدام تجربههای دردناکش با دستکم یکی از والدین را مرور میکند. نمونهی بارزش زنی است که سراغ مردان سلطهجو و حتی آزارگر میرود یا مردی که در برابر همسر زورگو و مستبدش تسلیم میشود.
نویسنده دوازده راهبرد خودمحافظتگری رایج را که تأثیر بیشتری در بزرگسالی میگذارند، بهطور خاص تحلیل کرده است. او توضیح میدهد که هر راهبرد در کدام تجربههای کودکیمان ریشه دارد، چگونه به باوری اساسی تبدیل میشود و چه تأثیری بر رفتارهایمان در بزرگسالی میگذارد. پسزدن واقعیت، احساس قربانیبودن، کمالگرایی، سازگاری بیش از حد و خودشیفتگی از جمله این راهکارها هستند.
در کنار کودک سایه، مفهوم «خودِ بزرگسال» نیز در روش اشتاهل اهمیت زیادی دارد. خودِ بزرگسال قرار است چه نقشی در مواجهه با الگوها و باورهای شکلگرفته در کودکی ایفا کند؟
خودِ بزرگسال نقش والدی مهربان و دلسوز، اما در عین حال قوی و قاطع را دارد. یعنی از یکسو دست کودک سایه را میگیرد و نوازشش میکند تا خیالش راحت باشد که حالا دیگر جایش امن است و آن تجربههای تلخ برایش تکرار نخواهند شد؛ و از سوی دیگر، وقتی کودک سایه میخواهد افسار رفتارهایمان را به دست بگیرد، جلوی او بایستد و اجازهی این کار را ندهد. بهقول نویسنده: «برای التیام کودک سایهتان، به بزرگسال درونِ قوی و دلسوزی نیاز دارید.»
برای تقویت این نقش در خودمان، تمرینهای عملی متعددی هم ارائه شده است که هر یک هدف مشخصی دارند؛ از جمله پذیرش کودک سایه، تقویت خودِ بزرگسال، دلداریدادن به کودک سایه و تغییر زاویهی دید در موقعیتهای نامطلوب. مهمترین تمرین این فصل و شاید کل این کتاب «بگیر و رها کن» نام دارد. هدف این تمرین آن است که بفهمیم کودک سایه چه زمانی فرمان را در دست گرفته و چگونه آن را از دستش پس بگیریم. وقتی فرمان در دست کودک سایه باشد، همهی فکرها و احساساتمان را باور میکنیم؛ اما وقتی فرمان را پس بگیریم، میفهمیم جایمان امن است و ترسهایمان نوعی فرافکنی از گذشته بودهاند. این تمرین روی دو مهارت کار میکند: اول، تصمیمی روشن مبنی بر پذیرش مسئولیت خودمان و احساساتمان و در نتیجه بیرونآمدن از نقش قربانی؛ دوم، انضباط روانی برای اینکه درگیر کودک سایه نشویم.
ترجمه اثری که هم مفاهیم روانشناختی دارد و هم برای مخاطب عمومی نوشته شده، چه چالشهایی برای شما ایجاد کرد؟
برای من ترجمه چنین کتابهایی جذاب است، زیرا نویسنده با مخاطب رابطهای صمیمی برقرار میکند. هنگام ترجمه «کودک درون» واقعاً احساس میکردم دوستی کنارم نشسته و این مطالب را برایم توضیح میدهد. با این حال، مهمترین چالش حفظ تعادل میان دقت علمی و لحن صمیمی بود. در انتخاب معادلها تلاش کردم اصطلاحاتی را برگزینم که هم در فضای علمی پذیرفتهشده باشند و هم برای خواننده عمومی دشوار نباشند. در مواردی نیز توضیحهای تکمیلی را در پانویسها آوردم. در نهایت هدفم این بود که هم مضمون علمی کتاب حفظ شود و هم خواننده فارسیزبان بتواند با متن ارتباط برقرار کند.
کتاب لحن نسبتاً صمیمی و کاربردی دارد و در کنار توضیح مفاهیم، مثالها و تمرینهایی برای مخاطب ارائه میکند. در ترجمه، چگونه تلاش کردید هم دقت مفهومی حفظ شود و هم این لحن و ارتباط مستقیم با خواننده از بین نرود؟
امروزه لحن بسیاری از کتابهای تخصصی روانشناختی، حتی نسبت به همین ششهفت سال پیش، بهکلی تغییر کرده است. حالا این دسته از کتابها مخاطب عام را هدف میگیرند و تلاش نویسندهها بر این است که مفاهیم تخصصی را با زبانی بسیار سادهتر توضیح دهند. پس مترجم هم وظیفه دارد خودش را با این تغییرها وفق دهد. بهنظرم یکی از مهمترین مسائل در ترجمهی هر اثری، همین مسئلهی «ارتباطگرفتن مخاطب با کتاب» است. همیشه در حین ترجمه سعی میکنم خودم را بهجای خوانندهی فارسیزبان بگذارم و از خودم دو سؤال مهم بپرسم: اول اینکه اگر مترجم دیگری این کتاب را به همین شکل ترجمه کرده بود، من از خواندن آن چه حسی میگرفتم؛ دوم اینکه فلان اصطلاح یا جمله را در فارسی چگونه بیان میکنیم. ایجاد تعادل میان «حفظ مضمون علمی کتاب» و «روانبودن لحن» مهارتی ظریف است که با تجربه به دست میآید و من هم نهایت تلاشم را کردم که این تعادل را در سرتاسر کتاب رعایت کنم.
اشتاهل در کنار توجه به «کودک سایه»، بر شناخت «کودک تابان» و یافتن نقاط قوت، ارزشها و ویژگیهای مثبت فرد نیز تأکید میکند. به نظر شما چرا نویسنده شناخت بخشهای سالم شخصیت را به اندازه شناخت زخمهای کودکی مهم میداند؟
شخصیت انسان مجموعهای یکپارچه است که از واحدهای گوناگون تشکیل میشود. بیشک هر واحد ویژگیهای خاص خود را دارد که باید آنها را بشناسیم، اما از طرفی هم باید همهی آنها را در کنار یکدیگر ببینیم و هیچوقت نمیتوانیم یکی را از بقیه جدا کنیم. کودک سایه و کودک تابان تأثیری نسبتاً یکسان بر باورهای اساسی ما میگذارند؛ هرچند شاید گاهی اینطور به نظرمان نرسد، چون همانطور که گفتم، معمولاً تأثیر تجربههای منفی را شدیدتر احساس میکنیم. کودک تابان از احساسات و تجربههای خوشایندمان شکل میگیرد و تجسم رهایی، انگیزه و شوق زندگی است. پس شناخت و پرورش این جنبه از وجودمان هم تأثیر زیادی بر رشد، خوشحالی و شکوفاییمان میگذارد. اصلاً هدف نهایی دکتر اشتاهل، ادغامکردن کودک سایه و کودک تابان است که همین مسئله نشان میدهد هر دو جنبهی کودک درون به یک اندازه اهمیت دارند. جالب اینکه آخرین تمرین عملی کتاب هم به همین مسئله میپردازد.
و در پایان، ترجمه این کتاب برای خود شما چه تجربهای بود؟ اگر بخواهید تنها یک ایده از آن را با خوانندگان در میان بگذارید، آن ایده چیست؟
ترجمهی این اثر برایم بسیار لذتبخش و آموزنده بود. باید اعتراف کنم که پیشتر خودم هم درک درستی از مفهوم کودک درون نداشتم و این کتاب نکات مهمی را به من یاد داد. حالا بهتر میفهمم که بسیاری از باورها و رفتارهای درست و غلطم از کجا آمدهاند و چطور میتوانم روی آنها کار کنم. اگر بخواهم فقط یک ایدهی محوری از این کتاب را برای خوانندگانی مطرح کنم که هنوز آن را نخواندهاند، و در عین حال برای خودم هم جذاب بوده است، ترجیح میدهم این چند جمله را از کتاب بیاورم که در آنها نویسنده بهزیبایی ریشهی بسیاری از کشمکشها و چالشهایمان را توضیح داده است:
«بیشتر اختلافها بین دو بزرگسالِ خونسرد و خوددار پیش نمیآید که میخواهند با کمک هم مسئلهای را حل کنند؛ بلکه دو کودک درون دارند از رویارویی با واقعیت شانه خالی میکنند؛ مثل وقتی کارمند در پاسخ به انتقاد رئیسش استعفا میدهد یا حکومتی با نیروی نظامی به تخطی حکومت دیگری از مرزها واکنش نشان میدهد. بیتوجهی به کودک درون موجب ناخشنودی شدیدِ خیلیها از خودشان و زندگیشان میشود. این مسئله همچنین به درگیریهای میانفردی دامن میزند و هیزم به آتش این درگیریها میریزد.»
نظر شما