سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)-مهدیس میرزائی اعتمادی: ادبیات اسارت یکی از غنیترین ظرفیتهای روایی جنگ است؛ با این حال، به اعتقاد سیدقاسم یاحسینی، بخش مهمی از آنچه در ایران درباره اسارت و آزادگان نوشته شده، همچنان در محدوده خاطرهنگاری، روایتهای رسمی و نگاههای کلیشهای باقی مانده است. او معتقد است تجربه اسارت به دلیل ماهیت انسانی و جهانشمول خود، ظرفیت بالایی برای تبدیل شدن به ادبیات، رمان، داستان و فیلم دارد، اما بسیاری از لایههای روانی، اجتماعی، بیولوژیک و حتی عاطفی این تجربه هنوز روایت نشدهاند.
یاحسینی که خود از نویسندگان و پژوهشگران باسابقه ادبیات دفاع مقدس است، «کلیشهگرایی» را قاتل ادبیات دفاع مقدس و ادبیات اسارت میداند و میگوید برای عبور از این وضعیت باید نگاه ایدئولوژیک، تبلیغاتی و اداری را کنار گذاشت و انسان را با تمام پیچیدگیهایش دید. به گفته او، «ما هنوز رمانهایمان را ننوشتهایم، هنوز سمفونیهایمان را نسرودهایم و هنوز فیلمهای واقعیمان را نساختهایم.»
در گفتوگوی پیش رو با سیدقاسم یاحسینی درباره تفاوت خاطرات اسرا و رزمندگان، تأثیر سالهای طولانی اسارت بر حافظه، آسیبهای روانی آزادگان، خاطرات زنان اسیر، نقش مصاحبهگر در تاریخ شفاهی، سکوت و سانسور راوی، شش میلیون نامه اسرا، ظرفیتهای مغفول ادبیات اسارت و موانع سیاسی و فرهنگی روایت جنگ صحبت کردهایم.
شما سالها در حوزه خاطرات آزادگان و ادبیات اسارت کار کردهاید. چه چیزی در روایت یک آزاده وجود دارد که آن را از خاطرات یک رزمنده در میدان جنگ متمایز میکند؟ آیا خاطره کسی که در اسارت بوده، منطق متفاوتی با خاطرات رزمندهای دارد که در جبهه یا پشت جبهه حضور داشته است؟
بله، خاطره یک آزاده کاملاً با خاطره یک رزمنده متفاوت است. یک رزمنده، شور و هیجان و تماس با میدان جنگ را در خاطراتش دارد و نوعی آزادی در اختیار اوست. فرد «آزاد» میتواند هر کاری بکند، هر جا برود، با هر کسی صحبت کند و اگر وظیفهاش اجازه بدهد، حتی جبهه را ترک کند و به پشت جبهه برگردد.
اما در دوران اسارت همهچیز تغییر میکند. نخستین چیزی که از یک فرد اسیر گرفته میشود، آزادی اوست؛ آزادی اینکه هر جا میخواهد برود، هر غذایی که میخواهد بخورد، هر لباسی که میخواهد بپوشد و حتی کارهای روزمرهاش را براساس زندگی شخصی خودش انجام دهد. یک جبر بر او حاکم میشود و همین جبر بعدها سرنوشت او را رقم میزند.
به همین دلیل، ماهیت خاطرات افراد آزاده و اسیر در چنگ دشمن، کاملاً با خاطرات یک رزمنده حاضر در جبهه متفاوت است.
خودتان فرمودید که جنس این خاطرات متفاوت است. اسارت تجربهای طولانی و فرساینده است؛ گاهی ماهها یا سالها زندگی در فضای بسته و تحت کنترل. این زمان طولانی اسارت چه تأثیری بر جنس خاطرات دارد؟ جزئیاتی مثل غذا، نامههایی که مینوشتند و دریافت میکردند، بیماریها و اتفاقات کوچک در آن فضای بسته، چقدر در خاطرات اهمیت پیدا میکند؟
فردی که اسیر است، زمان برایش متوقف میشود و کوچکترین واقعه ممکن است بزرگترین اتفاق برای او باشد. برای مثال، در وضعیت رزمندگان، خوردن غذا، استحمام یا رفتن به دستشویی یک امر کاملاً روتین و عادی است و گاهی حتی ممکن است همسنگر فرد متوجه آن نشود. اما همین اتفاق کوچک در دوران اسارت به یک واقعه بسیار مهم تبدیل میشود.
مثلاً زندانبانان بعثی، بچههای ما را از غروب آفتاب تا طلوع آفتاب محبوس میکردند و آنها ناچار بودند برای قضای حاجت، همانجا و در ملأعام و کنار همبندانشان این کار را انجام دهند. طبیعی است که چنین وضعیتی آنها را آزار میداد.
اگر بخواهیم یک مطالعه آسیبشناسی و پاتولوژیک از دوران اسارت داشته باشیم، میبینیم بسیاری از رزمندگان ما، بهویژه کسانی که سالها اسیر بودند، دچار صدمات و آسیبهای روحی پنهانی شدهاند که تا امروز، با گذشت سالها از آزادی، همچنان از آن رنج میبرند.
من هنوز با بعضی از آنها ارتباط دارم. برخی از کابوسهای شبانه رنج میبرند؛ خواب میبینند که دشمن آنها را اسیر کرده، میخواهد اعدامشان کند یا شکنجهشان میدهد یا شاهد شکنجه همبندان و دوستانشان هستند. این کابوسها بعد از دهها سال از آزادی نیز دست از سر آنها برنمیدارد. بسیاری از این افراد امروز در سنین بالای ۷۰ یا ۸۰ سالگی قرار دارند. اینها موضوعاتی است که متأسفانه کمتر در ایران مورد توجه قرار گرفته است.
علت این کمتوجهی چیست؟
حقیقت این است که آنقدر مواد و متریال کار داریم که کمتر به تحلیل آنها پرداختهایم. ما صدها کتاب درباره خاطرات اسرا داریم، اما مثلاً کتابی که این خاطرات را از نظر روانشناختی تحلیل کند یا وضعیت اسارت را از منظر روانشناسی و جامعهشناسی زندان بررسی کند، بسیار کم است؛ اگر بگویم وجود ندارد، اغراق نکردهام.
دلیلش این است که ما بروندادهای عقلانی و تحلیلی نسبت به این قضایا نداریم. دانشگاههای ما اساساً با این مسئله ارتباطی ندارند و فضای گفتوگوی روشنفکری حاکم هم به نادیده گرفتن این موضوع کمک میکند.
از سوی دیگر، ما در حال حاضر ناشر مستقلی که بند نافش به دولت وصل نباشد و درباره جنگ ایران و عراق، خاطرات رزمندگان و خاطرات اسرا کار کند، تقریباً نداریم. درصد بالایی از ناشرانی که این کتابها را منتشر میکنند، یا دولتی هستند یا به نوعی به دولت وابستگی دارند.
شما از امکان نگاه کردن به مسئله اسارت از زاویههای مختلف صحبت کردید. آیا میتوان برای ادبیات اسارت، اگر اساساً بخواهیم چنین عنوانی را به کار ببریم، ژانرها، گرایشها و زیرشاخههای مختلفی تعریف کرد؟
بله. در یک تقسیمبندی کلان، باید به جنسیت توجه کنیم؛ موضوعی که بسیار کم به آن پرداخته شده است. ما تعداد قابلتوجهی زن اسیر داشتیم، اما وقتی خاطرات این زنان را میخوانیم، با روایتی بسیار «پاستوریزه» مواجه میشویم. آنچه واقعاً برای آنها اتفاق افتاده، اساساً روایت نمیشود.
به دلیل شرم، به دلیل گفتمان مصلحتگرای حاکم، به دلیل جامعه جنسیتگریز فرهنگی و به دلیل مسائل و مشکلات شخصی، یک زن اسیر نمیتواند آنچه واقعاً برایش اتفاق افتاده را روایت کند. ناچار یک گزارش پاستوریزه از دوران اسارتش ارائه میدهد که چندان کاربردی ندارد. یک زن در اسارت مشکلات بیولوژیک خاص خودش را دارد، اما شما کوچکترین اشارهای در بسیاری از خاطرات زنان ما به این مسائل نمیبینید. همبندان و زندانبانان آنها مرد هستند. حتی اگر بخواهند دست این زنان را بگیرند و آنها را جابهجا کنند، از منظر مناسبات مذهبی و مسئله نامحرم بودن، مسئلهای ایجاد میشود.
همه اینها معضلات و مشکلاتی است که باید دربارهشان صحبت شود. برخی از زنان و حتی بعضی از روحانیون اسیر، اساساً از گفتن خاطره امتناع میکنند. من خودم سراغ چند نفر رفتهام و بهشدت از روایت کردن امتناع کردهاند. بعضی از این افراد بعدها ازدواج کردهاند و همین موضوع نیز به یک مسئله تبدیل شده است. در واقع، مصلحتگراییها و فشارهای خانوادگی اجازه نمیدهد این زنان روایت کنند. مسائل و مشکلات در این زمینه بسیار زیاد است که شاید جامعه آمادگی پرداختن تفصیلی به آنها را نداشته باشد.
شما به موضوعاتی اشاره کردید که به گفته خودتان، تقریباً تکتک آنها سوژههای بکر و پرداختنشدهای هستند. خود اسارت نیز به دلیل ویژگیهای عام انسانی، ظرفیت بالایی برای ارتباط با مخاطب، حتی مخاطب غیرایرانی و بینالمللی دارد. به نظر شما نهادهای متولی در دور ماندن این روایتها از جهان چقدر نقش داشتهاند؟
بحث بسیار پیچیده و درهمتنیدهای است. مهمترین مسئله این است که متولیانی که این منابع را تولید میکنند، زبان روایت را نمیشناسند. بعضاً کتابهایی تولید میکنند که کتابهای تبلیغی و تهییجی هستند. نویسندگانی که سراغ این سوژهها رفتهاند، با کمال تأسف، در بسیاری موارد نویسندگان ضعیفی هستند و بیشتر بهعنوان کارمند مینویسند. من این مسائل را در سخنرانیها و مقالاتم آسیبشناسی و صریحاً نقد کردهام. این آثار زبان نسل امروز را ندارند. ما هنوز زبان نسل جدید را پیدا نکردهایم. نسل امروز با نسل دهه ۶۰ و ۷۰ تفاوت دارد. اگر قرار است یک جوان امروز کتابی درباره جنگ یا اسارت بخواند، نمیتوانیم با همان زبان، همان ادبیات و همان قالبهای تبلیغاتی گذشته با او صحبت کنیم.
مشکل فقط این نیست که جوان امروز کتاب دفاع مقدس نمیخواند؛ باید پرسید آیا ما اساساً کتابی تولید کردهایم که با تجربه زیسته و جهان ذهنی او ارتباط برقرار کند؟ ما اغلب از مخاطب میخواهیم خودش را با ادبیات تولیدشده تطبیق دهد، در حالی که نویسنده و ناشر باید زبان مخاطب را بشناسند. وقتی این ارتباط برقرار نشود، طبیعی است که کتاب تولید شود، اما خوانده نشود و گفتوگو میان اثر و مخاطب شکل نگیرد. بعید میدانم تعداد زیادی از کتابهای مربوط به آزادگان و اسرا امروز خواننده جدی داشته باشند، چون ما با نسل مخاطب فعلی، خصوصاً نسل Z، هیچ ارتباطی نداریم. ما با زبان آنها صحبت نمیکنیم و آنها هم نمیفهمند ما چه میخواهیم بگوییم.
بار تبلیغاتی، تهییجی و ایدئولوژیک، کمر این ادبیات را خم کرده است. شما بهتر از من میدانید که ژانر ادبیات اسارت یکی از غنیترین ژانرها در رمانها و داستانها و فیلمهای جهان است. در زبان فارسی نیز آثار متعددی درباره اسارت در جنگ جهانی اول، جنگ جهانی دوم و دیگر جنگها منتشر شده است. حتی اخیراً خاطرات زنانی که به دست داعش به اسارت گرفته شدند، روایتهای تکاندهندهای ایجاد کرده است. اما ما چرا نتوانستهایم نهتنها در حوزه اسارت، بلکه درباره رزمندگان خودمان جهانی فکر کنیم؟ بسیار بومی، ایدئولوژیک، محدود، اداری و دستوری فکر میکنیم؛ از طریق نامه شماره فلان تصمیم میگیریم. طبیعتاً وقتی محدود فکر کنیم، فکر و قلم و نتیجه کارمان هم جهانی نمیشود.
گفتمان ضدایرانی حاکم بر جهان نیز به این مسئله کمک میکند. من این مسئله را در مورد چند کتاب خودم که به انگلیسی، آلمانی یا فرانسوی ترجمه شدهاند، تجربه کردهام. ناشر آمریکایی، انگلیسی یا اروپایی کمتر تمایل دارد روی آثار نویسندگان ایرانی سرمایهگذاری کند و بیشتر سراغ مخالفان و صداهای اپوزیسیون میرود. حتی برخی معتقدند ترجمه آثار نویسندگان ایرانی ممکن است به نفع جمهوری اسلامی تمام شود. در نتیجه، ضعف در نویسندگی، نبود نگاه جهانی در میان مدیران، اجماع جهانی و گفتمان ضدایرانی دست به دست هم دادهاند و مسئله را پیچیده کردهاند.
خود شما تجربه انتشار و ترجمه آثار در خارج از ایران را داشتهاید. کدامیک از آثارتان به زبانهای دیگر ترجمه شدهاند و این تجربه چه تصویری از امکان جهانی شدن ادبیات دفاع مقدس به شما داده است؟
کتاب «زیتون سرخ» من به زبان انگلیسی ترجمه شده است. کتاب تکاوران خرمشهر؛ «ناخدا هوشنگ صمدی» هم به انگلیسی ترجمه شده. «پنهان زیر باران» و یک اثر تاریخی درباره جنگ جهانی اول نیز به زبان فرانسوی ترجمه شدهاند. این تجربه به من نشان داده که اگر یک اثر بتواند از چارچوبهای بومی و نگاههای کلیشهای عبور کند و با یک مسئله انسانی ارتباط برقرار کند، امکان ارتباط با مخاطب خارجی را هم دارد. اما این اتفاق نیازمند نوع دیگری از نگاه به روایت است؛ نگاهی که انسان را در مرکز قرار دهد، نه صرفاً پیام و ایدئولوژی را. به همین دلیل است که میگویم ما هنوز نتوانستهایم همه ظرفیتهای ادبیات جنگ و اسارت را به زبان ادبیات جهانی تبدیل کنیم. تجربه ترجمه آثار خودم نیز برای من نشان داده که فاصله میان «روایت یک تجربه ایرانی» و «روایتی که برای انسانهای دیگر جهان قابل فهم و لمس باشد» فاصله مهمی است و باید در شیوه روایت به آن توجه کرد.
شما از جهانی شدن ادبیات اسارت صحبت کردید. در ادبیات جهان، نمونههایی وجود دارد که تجربه زندان، اسارت را به یک اثر ادبی ماندگار تبدیل کردهاند. تفاوت ما با این آثار در چیست؟
ما در ادبیات جهان نمونههای بسیار مهمی داریم. آندره مالرو، آرتور کوستلر، ارنست همینگوی و داستایوفسکی هرکدام به شکلی با تجربه جنگ، زندان، مرگ، اسارت و موقعیتهای انسانی دشوار مواجه شدهاند.
مثلاً درباره کوستلر، کتابی وجود دارد که تجربه یک انسان محکوم به مرگ در دوره فرانکو را روایت میکند. این نوع آثار فقط گزارش یک زندان یا یک دوره تاریخی نیستند؛ نویسنده وارد ذهن و روان انسان میشود و موقعیت انسانی او را در شرایطی بحرانی بررسی میکند.
داستایوفسکی نیز تجربه زندان و مواجهه با اعدام را در ادبیات خود به یک تجربه انسانی تبدیل میکند. مسئله دیگر فقط زندانی بودن یک فرد یا یک اتفاق تاریخی نیست؛ مسئله انسان است.
این همان چیزی است که ما در ادبیات جنگ و اسارت خودمان کمتر انجام دادهایم. اگر بتوانیم از تجربه یک رزمنده یا یک اسیر به یک مسئله انسانی برسیم، دیگر با یک خاطره محلی مواجه نیستیم؛ با ادبیاتی مواجهیم که میتواند برای انسانهای دیگر جهان نیز قابل فهم باشد. در جهان، بارها درباره مرگ، زندان، اسارت، ترس، انتظار و تنهایی نوشته شده است. بنابراین مسئله این نیست که آیا سوژه ما جدید است یا نه؛ مسئله این است که با این سوژه چه میکنیم و چگونه آن را به ادبیات تبدیل میکنیم.
یکی از دلایلی که به نظر میرسد باعث تکرار ساختار و نگاه شعاری شده، همین تکرار در روایتهاست. مثلاً داوود امیریان جایی گفته بود درصد بالایی از آثار تولیدشده در حوزه اسرا شبیه یکدیگر هستند. شما این مسئله را ناشی از چه میدانید؟
وقتی محیط شما تکراری باشد، تولیدات شما هم تکراری میشود. شما مثلاً میخواهید درباره اردوگاه بعقوبه یا موصل حرف بزنید؛ مکان همان است، آدمها تکراریاند، غذاها تکراری است و نگهبانان هم تکراریاند. پس چه چیزی میتواند آن را جذاب کند؟ یک جمله معروف در رماننویسی و داستاننویسی وجود دارد که میگوید همه سوژهها کار شدهاند، اما پرداخت سوژه است که نویسنده را موفق میکند. درباره مرگ، اسارت، ازدواج و هر موضوع دیگری که فکر کنید، داستان و رمان وجود دارد. با این حال همچنان آثاری تولید میشوند که خواننده دارند، تجدید چاپ میشوند و در جهان مورد استقبال قرار میگیرند. آنچه اهمیت دارد، پرداخت نویسنده و زاویه نگاه اوست.
زاویههایی که ما معمولاً انتخاب کردهایم، کلیشهای، سیاهستیز، بهشدت ایدئولوژیزده، تبلیغاتی و در مواردی شبیه گزارش سالانه به مقامات بالاست. من این حرف را بهعنوان کسی میزنم که نزدیک به ۳۰ کتاب در حوزه دفاع مقدس منتشر کردهام. من اپوزیسیون نیستم که این حرفها را بزنم؛ آسیبشناسی میکنم. البته همین آسیبشناسی برای بسیاری از تولیدکنندگان ما سنگین است و ممکن است موجب طرد آدم شود. اگر نویسنده خوب داشته باشیم، حتی از یک زاویه تکراری هم میتوان اثر جذابی خلق کرد. وقتی سراغ پروندهها و خاطرات اسرا میرویم و نگاه ایدئولوژیک، نگاه دولتی و نگاه گزارش به مقامات بالا را کنار میگذاریم و نگاه انسانی پیدا میکنیم، میبینیم این خاطرات سرشار از حرفهای ناگفتهاند و ظرفیت بسیار زیادی دارند.
زمانی رهبر انقلاب از دفاع مقدس با تعبیر «گنج بیپایان» یاد کردند. من عمیقاً به این جمله اعتقاد دارم. باور دارم ما هنوز رمانهایمان را ننوشتهایم، هنوز سمفونیهایمان را نسرودهایم و هنوز فیلمهای واقعیمان را نساختهایم. علاوه بر این، هنوز دنیای رزمندگان و دنیای اسرا را بهدرستی نشناختهایم. ما همیشه با عینک ایدئولوژی و مراکز دولتی به این موضوع نگاه کردهایم و شاید یکی از دلایل پژمرده بودن تولیدات مراکز دولتی همین باشد. مدیران ما مدیرانی هستند که میز برایشان جذاب است و حاضر نیستند کوچکترین ریسک، نوآوری یا ساختارشکنی را انجام دهند.
شما به پرداخت موضوع توجه کردید و آن را عامل مهمی برای متمایز شدن اثر دانستید. به نظرتان در شیوه روایت نسبت به سالهای ابتدایی جنگ تغییری رخ داده است؟ مثلاً چه تفاوتی میان روایتهای دهههای نخست پس از جنگ و روایتهایی که امروز تولید میشوند وجود دارد؟
کتابهایی که در دهه ۷۰ و ۸۰ تولید شدند، در درصد بسیار بالایی ایدئولوژیک، تبلیغی و تأییدی بودند و با زبان دهه ۶۰ نوشته میشدند. از دهه ۹۰ یک پوستاندازی شروع شد و همچنان ادامه داشت، اما به دلیل سرعت تحولات اجتماعی، مسائل جنگ و وضعیت معیشتی و مسائل دیگر، از دهه ۹۰ به بعد این تکامل تا حدی متوقف شد. من واقعاً حدود هفت، هشت سال است که دیگر در حوزه جنگ و دفاع مقدس کار نمیکنم و مطالعاتم را به سمت مطالعات زنان بردهام. بنابراین صلاحیت اینکه درباره آثاری که در این هفت، هشت سال اخیر منتشر شدهاند داوری کنم ندارم، چون آنها را نخواندهام.
اما براساس تجربه شخصیام و ارتباطی که با همکارانم داشتهام، میتوانم بگویم ادبیات دفاع مقدس و ادبیات اسرا همچنان از کلیشه رنج میبرد.«کلیشهگرایی» قاتل ادبیات دفاع مقدس و ادبیات اسارت ماست. حتی خود عبارت «دفاع مقدس» تبدیل به یک کلیشه شده است، وقتی یک واژه آنقدر تکرار میشود که تمام بار معنایی آن از قبل برای مخاطب تعیین شده باشد، خود واژه تبدیل به کلیشه میشود. ما باید بتوانیم از این کلیشهها عبور کنیم و دوباره به خود واقعیت برگردیم.
وقتی میگوییم «دفاع مقدس»، مخاطب از قبل انتظار دارد با چه نوع روایتی مواجه شود. وقتی میگوییم «آزاده»، یک بار معنایی مشخص پشت آن وجود دارد. حتی استفاده از واژه «اسیر» گاهی حساسیت ایجاد میکند، در حالی که اسارت یک واقعیت تاریخی است. ما باید بتوانیم واقعیت جنگ ایران و عراق را بدون این بارهای از پیش تعیینشده ببینیم و روایت کنیم. این به معنای نفی ارزشها یا انکار دفاع نیست؛ به معنای باز کردن زاویه دید و دیدن انسانهایی است که در این تاریخ زندگی کردهاند. به قول سهراب سپهری: «چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.» اما این جور دیگر دیدن، نیاز به ساختارشکنی، تحول و تابوشکنی دارد؛ کاری که نه مدیران ما حاضرند انجام دهند و نه بسیاری از نویسندگان ما.
شما با راویان زیادی کار کردهاید. نقش مصاحبهگر را در شکلگیری و حتی ساخت خاطرات چقدر مؤثر میدانید؟ آیا پرسشهایی که مصاحبهگر از یک راوی میپرسد، میتواند یک خاطره شخصی را به روایتی تاریخی و قابل استناد تبدیل کند؟
من کتابی دارم که هنوز چاپ نشده و در آن درباره این موضوع بحث کردهام که با ضبط صوت چگونه تاریخ مینویسیم. در تاریخ شفاهی، یک راوی داریم و یک خاطرهنگار. راوی کسی است که خاطرات خودش را تعریف میکند. خاطرهنگار کسی است که باید با پرسشهای ریز و تیز و با استفاده از انواع فنون، این خاطرات را از ذهن مبهم و تلقینشده راوی بیرون بکشد. راوی مثلاً میگوید: «وقتی به جبهه رفتم...» اما این گزاره برای روایت کافی نیست. باید پرسید چه روزی بود؟ چه لباسی پوشیده بودی؟ کجا بودی؟ چه کسانی برای بدرقه یا استقبال آمده بودند؟ با چه وسیلهای رفتی؟ رنگ ماشین یا اتوبوس یا مینیبوس چه بود؟ در کدام صندلی نشستی؟ به چه فکر میکردی؟ مادرت همراهت بود؟ نامزدت، خواهرت یا برادرت چه میگفتند؟ میترسیدی؟ دلهره داشتی؟ با همین پرسشهای ریز، راوی برمیگردد و بعد از ۴۰ یا ۵۰ سؤال جزئی، میتوانی فضا و اکسیون آن روز را بازسازی کنی. همینطور ادامه میدهی تا به جبهه میرسی، عملیات انجام میشود، فرد زخمی میشود یا به هر شکل دیگری تجربهای پیدا میکند و برمیگردد شهر.
در واقع، خاطرهنگار باید با پرسشهای جزئی، خاطرات دفنشده در ذهن راوی را احضار کند. باید کلمات مرده را دوباره بازیابی و از ذهن او بیرون بکشد. فرض کنید سه کامیون آجر داریم. یک نفر بناست، معماری خوانده و معماری را میشناسد و دیگری کارگری است که براساس تجربه خودش یا پدرش بنا شده است. هر دو میتوانند با همان آجرها ساختمان بسازند، اما معماری آنها متفاوت خواهد بود. نقش خاطرهنگار نیز همان نقش طراح و معمار است. او متریال را از روایت میگیرد و مینویسد. مینشیند، ضبط صوت را روشن میکند، مطالب را میشنود، گفتار را به نوشته تبدیل میکند و فرم و ساختار میدهد.
اما یک نفر ممکن است فقط از کنار لحظات عبور کند و آنها را پشت سر هم بچیند و نفر دیگر سعی کند این لحظات را دراماتیک کند، به قضایا نقش انسانی بدهد و یک اثر فاخر و درخشان تولید کند. بخش زیادی از آثاری که ما تولید میکنیم، از نوع اول است.
سکوت راوی چه؟ در مواردی که راوی به دلیل شرم، ملاحظه یا فشارهای اجتماعی درباره بخشی از دوران اسارت صحبت نمیکند، شما این سکوت را چگونه بررسی میکنید؟
سکوت هم بخشی از تاریخ است. صددرصد آثاری که تولید شدهاند، به نوعی سانسور شدهاند. این سانسور در وهله اول توسط خود راوی اتفاق میافتد. هیچ راویای دوست ندارد نقاط ضعف، شکستها، غمها، بیچارگیها، درماندگیها و لحظات دشوار خودش را در دوران اسارت شفاف روایت کند.
ما کمتر متنی داریم که مثلاً اشاره کند فلان آزاده متواری شده یا در شرایطی، برای به دست آوردن یک تکه نان بیشتر، همدیگر را لو دادهاند. اینها مسائل دردناکی است که باید روایت شوند، اما معمولاً خاموش میمانند. در وهله اول، خود راوی اینها را فراموش یا سرکوب میکند. بعد سیستم تبلیغاتی موجود نیز اجازه ثبت این مسائل را نمیدهد. سیستم تبلیغاتی موجود، خاطرات رزمنده و اسیر ما را «پاستوریزه» میخواهد.
این موضع، مشکل ادبیات ماست یا مسئلهای جهانی در ادبیات است؟
مشکل ادبیات ماست؛ به دلیل نوع سانسور. سانسور ذهنی، سانسور راوی، سانسور متریال و سانسور ارشاد. من خودم کتابی نوشتهام درباره یک اسیر. این اسیر در شب دچار احتلام میشود و در زمستان موصل، بلند میشود و با آب سرد غسل میکند. من تک تک لحظات این وضعیت را در کتاب شرح دادم. وقتی این کتاب منتشر شد، چنان بازتابی پیدا کرد که خودم هم شگفتزده شدم.
یعنی این بخش سانسور نشد؟
نه، سانسور نشد و با همت آقای مرتضی فرهنگی منتشر شد و ممیزی نشد. یک کتاب دیگر هم نوشته بودم درباره شب عملیات. در آن، یک جوان ۲۱ ساله برای لحظاتی میخوابد و همین اتفاق میافتد و بعد چون میخواهد شهید نشود و نجس نباشد، برمیگردد غسل میکند و دوباره به عملیات میرود. این کتاب هنوز منتشر نشده است. انشاءالله یک روزی چاپ خواهد شد. اینها قفلهای تاریخ هستند. من اینها را تکههایی از سنگر هشت سال جنگ ایران و عراق میدانم. این جنگ گفتنیهای زیادی دارد که یک روز باید گفته شود.
شما معتقدید این ناگفتهها زمانی باید وارد ادبیات شوند؟
بله. ما باید واقعیت را به درام تبدیل کنیم. این اتفاق کمتر رخ داده است. واقعیت بهتنهایی قابل عرضه نیست، مگر اینکه هیجان و درام داشته باشد. واقعیت، در اصل، مواد خام است. اگر این لحظات را به درام تبدیل کنیم، میتوانیم آثار بزرگی خلق کنیم. مثلاً شب عملیات، یک رزمنده نشسته، سرش کنار سنگر است و برای نامزدش وصیت میکند. ما معمولاً با یک گزاره ساده از کنار این صحنه عبور میکنیم: «همسرم، گریه نکن. من برای جنگ میروم.» اما اگر این لحظه را درونی و دراماتیزه کنیم، میتوانیم از آن یک شاهکار بسازیم. ما این کار را نکردهایم. ما حدود شش میلیون نامه مربوط به اسرا داریم. گنجینه بسیار بزرگی است. اما تا امروز چند مجموعه از نامهها و پاسخهای یک نامزد به نامزدش را منتشر کردهایم؟ این نامهها خواستههای ایدئولوژیک دارند، خواستههای عاشقانه دارند، خواستههای انسانی و آشکار دارند. فکر میکنم تقریباً هیچ، یا بسیار کم. آنچه منتشر شده، معمولاً سانسورشده است: «گریه نکن»، «دلم برایت تنگ شده» و چیزهایی از این دست. اما شکست دلها، تماس دست نامزد با نامزدش، نگاه عاشقانه زن و مرد و این ابعاد انسانی کمتر روایت شدهاند. مثلاً من کتابی دارم با عنوان «شما که شهید شدید». کتاب حدود ۱۲۰۰ صفحه بود، اما ۷۰۰ صفحه منتشر شد. در آن تلاش کرده بودم یک جانباز را به شکل واقعی نشان بدهم؛ جانبازی که ۷۰ درصد جانبازی دارد. حالا همسر این فرد را در نظر بگیرید که ۴۰ سال در کنار او زندگی کرده است. این زن خودش یک روایت دارد، یک زندگی دارد و تجربهای دارد که میتواند به یک اثر ادبی تبدیل شود. ما چقدر از این قصه میتوانیم تولید کنیم و نمیکنیم؟ اینها قسمتهای مغفول مانده این ادبیات است.
شما از اینجا به بحث محدودیتها و موانع میرسید. تا چه حد حساسیتهای سیاسی و امنیتی باعث شده نشر آثار مرتبط با اسارت محدود شود؟
۹۰ درصد. حتی اگر یک راوی جرئت کند و همین مسائلی را که من الان با شما مطرح میکنم، به شکلی وارد کتاب کند، اولین کسانی که با آن مداخله میکنند، خود رزمندگان و همبندان هستند. به راوی میگویند: «اسرار مگو را فاش کردی»، «این چیزهایی است که نباید بگویی» و ممکن است بگویند از این محتوا سوءاستفاده خواهد شد. توجه داشته باشید که بخش بزرگی از زندگی ما کارمندی و دولتی است. فضای مدیریت فرهنگی ما فوقالعاده محافظهکارانه است. مدیران حاضر نیستند کوچکترین نوآوری، ساختارشکنی یا تابوشکنی انجام دهند. شاید یکی از معدود مدیرانی که اجازه داد بسیاری از ما رشد کنیم، مرتضی سرهنگی بود. من بهعنوان نویسنده آزاد بودم. برای نمونه، من کتابی دارم با عنوان «یک دریا ستاره»، خاطرات خانم زهرا تعجب. ایشان دلش برای شوهرش تنگ میشود. یک سال در محاصره آبادان است. بعد به آبادان میرود و وقتی برمیگردد، باردار است. من ویار ایشان را در دوران اسارت و در شرایطی که با جنگ و محاصره مواجه بوده، روایت کردهام. شهری را تصور کنید که یک سال در محاصره است؛ همهجا آثار گلوله و ویرانی وجود دارد. آنها میگردند تا بتوانند نخود پیدا کنند تا این زن بتواند در دوران ویار، با خوردن آن آرام بگیرد. وقتی کتاب منتشر شد، دوستی با تحقیر و تهاجم به من گفت: «تو ناموس شهدا را به خیابان آوردی.» من جمله مشهوری داشتم و گفتم: اگر این آقا شهید است، برای آن زن، شوهرش بوده است. شما یک موقع به شهید نگاه میکنید و به رزمنده نگاه میکنید، اما یک موقع زن به شوهرش نگاه میکند. مناسبات زن و شوهری، مناسبات دیگری است و نگاه دیگری میطلبد. اما تمام اینها خط قرمزها و تابوهای ما هستند. ورود به آنها بهعنوان بیحیایی، شرم یا اشاعه اباحیگری تلقی میشود. اگر بخواهیم انسان بودن آدمها را روایت کنیم، باید به همین بخشها هم وارد شویم. هنوز دنیای رزمندگان و اسرا را نشناختهایم
نظر شما