سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - احمد محمدتبریزی؛ جنگ که تمام میشود، همهچیز به پایان نمیرسد. ساختمانها دوباره ساخته میشوند، خیابانها آسفالت میشوند و نسل تازهای به دنیا میآید اما چیزی که از جنگ جان سالم به در میبرد، حافظه است. حافظهای که در سکوت آدمها، در کابوسهای شبانه و در رازهایی که هرگز گفته نمیشوند، زندگی میکند.
شاید به همین دلیل است که وجدی معوض، نمایشنامهنویس لبنانیتبار کانادایی، هیچگاه خود را مورخ ندانسته است. او تاریخ نمینویسد و بیشتر حافظه را به صحنه میآورد. شخصیتهایش برای فهم گذشته سفر میکنند، گذشتهای که هر چه بیشتر از آن فرار کنند، عمیقتر در زندگیشان ریشه میدواند.
همین نگاه، «آتشسوزیها» را به یکی از تأثیرگذارترین نمایشنامههای دو دهه اخیر تبدیل کرده است. اثری که این روزها با کارگردانی مرتضی میرمنتظمی روی صحنه تالار اصلی مجموعه تئاتر شهر رفته و نام وجدی معوض را دوباره بر سر زبانها انداخته است.
اما چه چیزی این نمایشنامه را پس از بیش از ۲۰ سال همچنان زنده نگه داشته است؟ منتقد فرهنگی کانادایی، فیلیپ کوتور، درباره معوض جملهای دارد که شاید بهترین نقطه آغاز برای شناخت او باشد: «وجدی معوض نخستین نمایشنامهنویسی بود که جنگ را دوباره به صحنه تئاتر کانادا بازگرداند.» اما این جنگ، جنگ ژنرالها و سیاستمداران نیست. در آثار معوض، صدای انفجار کمتر از سکوت مادران اهمیت ندارد. او به جای روایت میدان نبرد، به سراغ آدمهایی میرود که سالها بعد از پایان جنگ، هنوز درون خود ویرانه حمل میکنند.
خود معوض نیز از همین ویرانهها آمده است. او در سال ۱۹۶۸ در لبنان به دنیا آمد، سالهای آغازین جنگ داخلی را تجربه کرد، همراه خانواده ابتدا به فرانسه و سپس به کانادا مهاجرت کرد و سالها بعد درباره تبعید نوشت: «تبعید همزمان تو را نجات میدهد و در هم میشکند.» همین جمله را میتوان کلید ورود به جهان آثار او دانست. بسیاری تصور میکنند آثار معوض درباره لبنان هستند؛ اما این فقط نیمی از حقیقت است.
پژوهشگر تئاتر، یانا میرزون، در مقاله مشهور خود درباره «آتشسوزیها» نکتهای ظریف را مطرح میکند و مینویسد: «معوض در واقع لبنان را بازسازی نمیکند، بلکه حافظه لبنان را میسازد. از نگاه او، در نمایشنامه سه لبنان وجود دارد؛ لبنان تاریخی، لبنان خاطره و لبنان شاعرانه، و این سه مدام در هم تنیده میشوند. به همین دلیل نیز نمایشنامه هرگز نام کشور را به صراحت بر زبان نمیآورد و از ثبت دقیق تاریخ فاصله میگیرد؛ زیرا هدفش بازسازی یک رویداد نیست، بلکه احضار زخمی است که هنوز التیام نیافته است.» شاید به همین دلیل باشد که شخصیتهای معوض بیش از جغرافیا در حافظه سفر میکنند.
بازنویسی ادیپ در خاورمیانه
«آتشسوزیها» با مرگ آغاز میشود، مرگ زنی به نام نوال. اما مرگ او، آغاز جستوجوی دو فرزندش برای کشف گذشتهای است که هیچگاه از آن سخنی گفته نشده است. در ظاهر، داستان درباره یافتن پدر و برادری گمشده است اما در لایههای عمیقتر، نمایشنامه بازخوانی تراژدی «ادیپ شهریار» سوفوکل است. همانگونه که ادیپ حقیقت را قدم به قدم کشف میکند، ژان و سیمون نیز ناچارند با حقیقتی روبهرو شوند که زندگیشان را برای همیشه دگرگون میکند.
اما تفاوت مهم اینجاست که در جهان معوض، سرنوشت دیگر هدیه خدایان نیست و محصول جنگ، نفرت و حافظهای است که نسل به نسل منتقل میشود. همینجا تفاوت معوض با بسیاری از نمایشنامهنویسان جنگ آشکار میشود. او به دنبال پاسخ دادن به این پرسش نیست که چه کسی جنگ را آغاز کرد یا کدام طرف مقصر بود. پرسش اصلی او چیز دیگری است، جنگ پس از پایانش با انسان چه میکند؟
میرزون در پژوهش خود مینویسد که «آتشسوزیها» حافظه را به موجودیتی مستقل و تقریباً ملموس روی صحنه تبدیل میکند. حافظهای که شخصیتها را هدایت میکند، آنان را به گذشته بازمیگرداند و اجازه نمیدهد از حقیقت فرار کنند. به اعتقاد او، معوض از تاریخ فاصله میگیرد تا به قلمرو شعر برسد؛ جایی که تئاتر، محل تلاقی سیاست و تخیل است. همین ویژگی است که آثار او را از روایتی تاریخی جدا میکند. با وجود تحسین گسترده، «آتشسوزیها» با نقدهای جدی نیز روبهرو شده است.
در سال ۲۰۱۰، دنی ویلنوو «آتشسوزیها» را به سینما برد؛ فیلمی که نامزد اسکار شد و بسیاری آن را یکی از بهترین اقتباسهای نمایشی سالهای اخیر دانستند. برخی منتقدان عرب معتقدند معوض و بهویژه دنی ویلنوو در اقتباس سینمایی، جنگ داخلی لبنان را به فضایی اسطورهای و مبهم تبدیل کردهاند، تا جایی که پیچیدگیهای تاریخی و سیاسی آن کمرنگ شده است. حتی در نقدهایی که پس از اکران فیلم منتشر شد، به استفاده آشفته از لهجههای مختلف عربی و ساختن تصویری یکدست از جهان عرب اعتراض شده بود؛ گویی جغرافیا و هویت فرهنگی، قربانی جهانشمول کردن روایت شدهاند.
در مقابل، مدافعان اثر میگویند اتفاقاً همین فاصله گرفتن از جزئیات تاریخی است که باعث شده «آتشسوزیها» فقط درباره لبنان نباشد، بلکه درباره هر سرزمینی باشد که جنگ، حافظه مردمش را زخمی کرده است. اما یانا میرزون معتقد است ویلنوو ناخواسته روح نمایشنامه را تغییر داده است. به باور او، آنچه در تئاتر فضایی شاعرانه برای اجرای حافظه بود، در سینما به کاوشی باستانشناسانه در تاریخ یک کشور جنگزده تبدیل شد. تصویر، برخلاف صحنه تئاتر، ناچار است مکان و زمان را مشخص کند و همین ویژگی، ابهام شاعرانه متن معوض را به واقعیتی تاریخی نزدیک میکند. این تفاوت، امروز نیز یکی از مهمترین بحثهای نظری درباره اقتباس «آتشسوزیها» است.

اجرایی پرریسک از نمایشنامهای پیچیده
اجرای دوباره «آتشسوزیها» در تالار اصلی تئاتر شهر، روبهرو شدن با یکی از پیچیدهترین نمایشنامههای معاصر است. بزرگترین چالش هر کارگردانی که به سراغ این اثر میرود، تعادلی میان شعر و واقعیت است. اگر اجرا بیش از اندازه به بازنمایی واقعگرایانه جنگ تکیه کند، خطر از دست رفتن جهان استعاری معوض وجود دارد و اگر تماماً در فضای شاعرانه غرق شود، روایت ممکن است برای مخاطب امروز دور از دسترس شود. همین مرز باریک، «آتشسوزیها» را به متنی دشوار برای اجرا تبدیل کرده است.
میرمنتظمی برای اجرای «آتشسوزیها» دست به ریسک زده است. اجرای چنین متنی بر صحنه تئاتر، کار راحتی نیست و کارگردان را با چالشهای زیادی مواجه میکند. متن مدام میان گذشته و حال در سفر است و در این حرکت راز مهمی فاش خواهد شد.
در سینما با استفاده از تدوین خیلی راحت میتوان سفر به گذشته و بازگشت به زمان حال را نشان داد ولی تئاتر به راحتی چنین امکانی را به کارگردان نمیدهد. از سوی دیگر کارگردان باید تعادلی میان زبان شاعرانه وجدی معوض و تلخیهای موجود در متنی که نوشته برقرار کند. باید گفت میرمنتظمی در هر دو مورد سربلند بیرون آمده و نشان داده مردِ نمایشنامههای سخت و پیچیده است.
میرمنتظمی در اجراهایش نشان داده ایدههای خوبی برای طراحی صحنه دارد. در این اجرا نیز طراحی صحنه ساده و خلاقانهاش کمک زیادی به روایت داستان میکند و بخشی از بارِ نمایشنامه در جهت فضاسازی و حرکت به گذشته را به دوش میکشد.
شاید کسانی که فیلم سینمایی اقتباس شده از نمایشنامه معوض را دیده باشند، با تماشای اجرای «آتشسوزیها» ناخودآگاه در ذهنشان قیاسی زده شود و فیلم و تئاتر را با هم مقایسه کنند. طبیعی هم هست. در فیلم سینمایی دستِ کارگردان در طراحی صحنه و چیدن میزانسن باز بوده و خیلی راحت توانسته بسیاری از صحنهها، مثل صحنه کشتار غیرنظامیان در مینیبوس و آتشزدنشان را بازسازی کند، چیزی که تئاتر امکانش را ندارد.
اما تئاتر وارد ساحت دیگری میشود که فیلم سینمایی نمیتواند به آن ورود کند. اجرای نمایش «آتشسوزیها» بسیار شاعرانهتر و به لحاظ احساسی کوبندهتر از فیلمش است. تمهید و ایده استفاده از بالانویس باعث میشود تا بخشهایی از متن به شکل مستقیم توسط تماشاگران خوانده و درک شود.

همچنین اجرای زنده درگیری احساسی بیشتری با تماشاگران برقرار میکند. اگرچه فیلم سینمایی Incendies فیلم خوشساخت و روانی در قصه گفتن است ولی به لحاظ احساسی نمیتواند کاری که تئاتر انجام می دهد را بکند. یکی از برگهای برنده نمایش «آتشسوزیها» همین قدرت درگیرکنندگی احساسی آن است، به گونهای که در پایان نمایش برخی تماشاگران سالن را با چشمان گریان ترک میکردند.
شاید مهمترین نقد به اجرای میرمنتظمی به ریتم اجرای نمایش برگردد. نمایش دو ساعته او، در یک ساعت اول، ریتمی کند و نسبتا کشدار دارد که از متن اصلی آن میآید. میرمنتظمی از جزئیات نمایشنامه صرف نظر نکرده و به دنبال نشان دادن تمام جزئیات در اجرایش بوده است و همین عاملی شده تا نمایش در ابتدا کمی کند و خستهکننده به نظر برسد. البته نباید فراموش کرد کندی بخش نخست نمایش نیز اگرچه گاهی به ریتم اجرا آسیب میزند، در ساختن جهانِ انتظار و جستوجو بیکارکرد نیست.
با این همه، اجرا از ریتم کند بخش ابتدایی و وفاداری گاه بیش از اندازه به جزئیات متن آسیب میبیند. حذف برخی جزئیات و فشردهتر کردن مسیر روایت میتوانست کشف حقیقت را زودتر و کوبندهتر به مخاطب نزدیک کند. نمایش هرچه جلوتر میرود، ضرباهنگ پیدا میکند و در پرده پایانی، وقتی قطعات پراکنده گذشته کنار هم قرار میگیرند، آنچه تا آن لحظه یک داستان خانوادگی به نظر میرسید، به تراژدی انسانی بزرگی تبدیل میشود.
اجرای «آتشسوزیها» برای تماشاگرانی که تجربه دو جنگ را پشت سر گذاشتهاند، تجربه مغتنم و باارزشی است. پشت اجرای منتظمی ایده، خلاقیت و دغدغه وجود دارد و این دقیقا همان چیزی است که تئاتر ایران بیش از هر چیزی به آن نیاز دارد.
نظر شما