یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵ - ۱۷:۰۰
سلام آخر ...

ثانیه‌ها به رسم عادت، به تاریخ پیوند می‌خورند و مردم در میدان مصلی، بی‌قرار می‌آیند اما نمی‌روند؛ ایستاده‌اند، تا روز وداع آخِر...

سرویس فرهنگ و نشر خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، روز غروب دیدار؛ اینجا تهران، پایتخت دل‌شکسته‌ها و جغرافیای قرار آخِر امت با آقای ایران. گویی، این شهر، آغوش باز کرده به وسعت یک وطن، و این‌بار تصویرت، ای رهبر شهید، از بُلندای مصلی نه در قاب چشم که بر سویدای دلِ بی‌قراران می‌نشیند. ۱۲۷ شب و روز از ۱۰ اسفند ۱۴۰۴، با فریاد دلتنگی، غم انتظار و تکرار باورت در میدان مقاومت، گذشت و چه جانکاه بود.

ثانیه‌ها به رسم عادت، به تاریخ پیوند می‌خورند و مردم در میدان مصلی، بی‌قرار می‌آیند اما نمی‌روند؛ ایستاده‌اند به اقامه نماز نه به امامتت که به پیکر مطهرت؛ ایستاده‌اند تا روز وداع آخِر، به تاریخ دوشنبه، نیمه تیرماه ۱۴۰۵ خورشیدی. دو روز است، ابرهای دل آسمانی ملت ایران، رسم باریدن گرفته و زبان اشک، در میدان عزا، غوغا می‌کند.

شبستان اشک

زن و مرد، با نشانه‌ و پوششی از گوشه گوشه ایران عزیز، کنُجی روبه‌روی جایگاه رهبر امت که ۱۲۷ شب پیش، شهادتش، داغ بردل نشسته شد، عقده دل باز می‌کنند. در گوشه‌ای دیگر از این میدان، شاعران به یاری واژه‌ها، ایستاده‌اند و برنامه ۴۸ ساعت شعرخوانی بی‌وقفه را بنا کرده‌اند؛ کجا؟ زیرسقف بلند شبستان مصلی امام خمینی(ره)، که وجب به وجبش، از اردیبهشت فرهنگی ایران، فصل نمایشگاه کتاب تهران، با کتابخوان‌ترین رهبر دنیا، خاطره دارد.

قرار سالانه‌اش بود. تنها رویدادی که ساعت‌ها به عشق آخرین خبرهای کتاب، در راهروهای نمایشگاه قدم می‌زد و پای غرفه ناشران، سراغ تازه‌های نشر را می‌گرفت. در گپ‌های کوتاه با ناشران، برای غربیه و اشنا، معلوم می‌شد، کتاب از سال‌های دور رفیق و دلخواهش بوده است.

چه دیدارها که در غرفه‌ ناشران، در هوای کتاب تازه شد و چه کتاب‌ها آمد به دست او، از چه نام‌ها و چه یادها که حرفشان به میان آمد. چه اسم‌ها که شاید رسمشان تنها در همین عادت شیرین کتابخوانی و نوشتن به او شبیه بود، اما اعتقادش، حذف آن‌ها نبود.

غروب دیدار

شعرخوانی در بیت مصلی، در قافیه از «سر و سامان» شور می‌گیرد ...

به قلم مصطفی محدثی خراسانی:

ما از غم دشوار تو آسان نگذشتیم ماندیم براین عهد و زپیمان نگذشتیم

سامان نگرفتیم در آیینه منصور تا در ره تو از سر و سامان نگذشتیم

در بوته گر انداختمان گــردش ایام از مرتبه خون شهیدان نگذشـــــــــتیم

جان بود که امکان گذر کردن ازآن بود جان بود، گذشتیم، ز جانان نگذشتیم

تردید نکردیم و در آشوب حوادث از هرچه گذشتیم از ایران نگذشتیم

یا جایی که افسانه غیاثوند از بی‌تابی و فاصله‌ها خواند:

دستش چرا به صحن و سرایش نمی‌رسد پر می‌زند دلش، به هوایش نمی‌رسد

مظلوم او که تشنه‌ترین بود بین ما اما برات کرب و بلایش نمی‌رسد

آن قدر از خودم گله دارم که زنده‌ام در موسمی که عطر ردایش نمی رسد

آن قدر از خداگله دارم که زنده است بدخواه او دمی به سزایش نمی‌رسد

شعرها، پیام صلابت، امید، خونخواهی دارد و بوی ایران و آزادگی می‌دهد.

در بیت مصلی، هرکسی خودش، صاحب عزا است؛ با تصویر امام شهید امت، دم می‌گیرد و لحظه‌ای دیگر با نوای شعرخوانی مداح، با دیگری کنارش، نجوا را به فریاد گره می‌زند و به‌سان کودکی یتیم گریه سر می‌دهد.

غروب دیدار

چه کسی از دلِ بیتوته‌کننده‌ها خبر دارد؟ چه کسی می‌داند، در نماز غروب سرخ یکشنبه ۱۴ تیرماه ۱۴۰۵ خورشیدی، کدام دل‌تنگ‌ترند؟ آن‌ها که اشک می‌ریزند از یادآوری‌ الله‌اکبر و اقامه نماز جماعت به امامت آقا، یا آن‌ها که داغ حسرت یک‌بار دیدارش را بردل دارند؟

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها