سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) عنوان کتاب را که نگاه میکنید حتما خیلی از زندگیها جلو چشمتان ردیف میشود و به زندگیهایی میاندیشید که قرار بوده اتفاق بیفتد اما از دست رفته است. «در تدارک زندگی نکرده» چهارمین کتاب داستانی مائده مرتضوی است که در مجموعه کتابهای «هزار داستان» نشر چشمه منتشر شده است. در این گفتوگو با مرتضوی از تدارک برای یک زندگی داستانی حرف زدهایم و تکنیکهای نویسندگی او را بررسی کردهایم.
در عنوان کتاب «در تدارک زندگی نکرده» نوعی حسرت وجود دارد، با توجه به تیتر، هریک از شخصیتهای چهار بخش رمان، نماینده وجهی از این حسرت هستند، نگاه شما بهعنوان نویسنده به این تعبیر چیست؟
حسرت بخش جدانشدنی زندگی آدمی است. آدمی با امیدهایش زنده نیست با حسرتهایش زنده است. با حسرت کارهای نکرده، سفرهای نرفته و همهی چیزهایی که در زندگیاش غایب بودهاند. امید به برانداختن همین حسرتهاست که ما را زنده نگه میدارد. شخصیتهای این کتاب به درجهای از بلوغ رسیدهاند که میدانند چه چیزهایی در زندگیشان غایب است و دیگران را بر آن میدارند که دست به دست خواستههایشان دهند.
دستنیافتنیها همیشه مثل سایه ما را در زندگی دنبال میکنند و شخصیتهای رمان من از اینکه مدام در دو جهان موازی زندگی کنند خسته شدهاند؛ جهانی که در آن میزیند و جهانی که دوست دارند در آن زندگی کنند. به نظر من بزرگترین حسرت هر انسانی این است که نتواند شبیه آنچه که در خیال دارد زندگی کند.
یکی از وجوه این رمان بررسی روان شخصیتهای کتاب است. شخصیتهایی که هریک داستانی برای خودشان روایت کرده و لایهای از یک زندگی را روشن میکنند، چالشهایی که شما بهعنوان نویسنده با روان این شخصیتها داشتید چه چیزهایی بود؟
من برای نزدیک شدن به شخصیتهای این کتاب و نمایش حالات روحیشان با یک پزشک روانکاو مشورت کردم که بسیار برایم مفید واقع شد چون کاملا متوجه شدم که تاملات روحی یک فرد چهقدر تحتتاثیر رفتارهایی است که از دیگران در طول زندگی خود میبیند. شخصیتهای من داعیه استقلال دارند اما همهچیز را به گردن دیگران و افراد خانوادهشان میاندازند. آنها به ظاهر موفقاند اما چون در بزنگاههای زندگی خود قادر به تصمیمگیری نبودهاند، قربانی نظر و تصمیم دیگران شدهاند و باری از حسرت را به دوش میکشند. آنها نتوانستهاند از فرصتهایی که داشتهاند بهجا و بهخوبی استفاده کنند و درگیر شکافی شدهاند میان آنچه دارند و میخواستند که داشته باشند. و نکتهی مهم این میان این است که درواقع هیچچیز برای ما مهمتر از چیزهایی که هرگز رخ ندادهاند نیست. چالش اصلی من نوشتن قصه و خردهروایتهایی بود که باید برای هر شخصیت مینوشتم تا خواننده دلیل کارها و رفتارهای او را بهتر درک کند و بتواند با او همراه شود. هدفم این نبود که از هر کدام از پرسوناژهایم شخصیتی با روان پیچیده بسازم اما میخواستم هر کدامشان در عین عادی بودن تفاوتهای روانی و جسمانی خودشان را هم با یکدیگر داشته باشند.
رمان با روایت چندشخصیتی پیش میرود. چرا این سبک را برای بیان داستان انتخاب کردید؟ مدیریت صداهای مختلف و حفظ انسجام آن چه دشواریهایی داشت؟
چالش اصلی من در نوشتن این رمان چهلهزارکلمهای راوی اصلی آن بود. من کمابیش پروندهی شخصیتهای داستانم را در عرض دو سال تکمیل کرده بودم. فایلهای صوتی زیادی از صبحتهای آدمهای اطرافم، رانندگان اسنپ، همسایه و برخی از نزدیکانم دربارهی عشق و هدفشان از زندگی ضبط کرده بودم و به روایت کلی رمانم رسیده بودم. فکر میکردم که یک نفر باید کل ماجرایی را که بر این چند نفر رفته تعریف کند اما بعد با خودم گفتم چرا؟ چرا به هر کدام فرصت روایت خودشان را ندهم؟ چرا از زاویه دید یک نفر به تمام مسائل دیگر شخصیتها نگاه کنم؟ و مهمتر از همه اینکه من نمیتوانستم یک قهرمان و یک شخصیت اصلی برای رمانم انتخاب کنم. مسائلی که هر کدام از آنها داشتند راوی مستقلی میطلبید. چالش من در نوشتن این رمان پرداخت کامل شخصیتها بود و امیدوارم که موفق بوده باشم.

در عین اینکه سه شخصیت زن راوی هستند و تنها یک مرد روایتگر زندگی است، رمان با نگاه و حسرتهای مرد آغاز میشود و باقی قصه هم به گمان من ادامه «زندگی نکرده» همین مرد است که اتفاقا اسمش هم «امید» است. چقدر نگاه شما به این تحلیل نزدیک است؟
در بیشتر داستانها و رمانهایی که نوشتهام راوی زن داشتهام. یعنی قهرمان قصهام زن بوده اما در خون پرنده یکی در میان راویها را زن و مرد نوشتم تا جهان کاملتری از آنچه رخ داده پیش چشم خواننده بگذارم. در این رمان که بخش اعظمی از چالش شخصیتها حول مسائل عاطفی و عاشقانه است هم تصمیم گرفتم که حتما یکی از راویها مرد باشد. شخصیت مادربزرگ را از زبان رویا و امید و آرزو روایت کردم تا جا برای روایت امید باز شود. هدفم این نبود که خواننده فکر کند دارد داستان زندگی امید را میخواند اما دلیل اینکه روایتم با امید آغاز میشود این است که خواننده با روایت امید با دیگر شخصیتهای رمان هم آشنا میشود. روایت امید به زمان حال نزدیکتر است و بقیه روایتها البته به جز روایت آرزو بیشتر به گذشته نقب میزنند. میخواستم داستان از زمان حال آغاز شود و با زمان حال تمامش کنم. و اینکه سه راوی زن دیگر را پشت سر هم بیاورم تا تصویر خواننده از کشمکشهای زنها با همدیگر کامل و بدون فاصله باشد.
چهار شخصیت «امید»، «رویا»، «هنگامه» و «آرزو» نامهایی هستند که بارمعنایی زیادی دارند، انگار با یک رمان سمبلیک روبهرو هستیم، انتخاب اسمها چطور انجام شد؟
نام شخصیتها را از دغدغههایشان برداشتم. امید کسی است که به نظر خودش دیگر هیچ دلخوشی ندارد اما هنوز امیدوار است که بتواند زندگی دیگری برای خودش و همسر تازهاس بسازد. رویا کسی است که میان دو جهان خیالی و واقعی سرگردان است و کابوسهای گذشته دست از سرش برنمیدارند. رویا با اینکه میداند هر روز قرار است کمتر از دیروز نصیبش شود باز هم ادامه میدهد و در نهایت پایان غمانگیزی برای خواستههایش تجربه میکند. هنگامه زنی است متعلق به زمان حال و حاضر نیست حتی یک لحظه از گذشتهاش را دوباره تجربه کند و راوی آخر که نسل زدی است و خودم خیلی دوستش دارم پر از خواستهها و تمناهایی است که مدام تغییر میکنند. راوی آخر شاکی است از همهچیز شاکی است اما در نحوهی شکایت و ادامه دادنش چیزی هست که تو با خودت میگویی «خدا را چه دیدی شاید به همهچیزهایی که میخواست رسید». به نظر من این نسل راههای زیادی برای رسیدن به آرزوهایش میرود و باکی از راههای نرفته ندارد.
این چهارمین رمان شماست. چه تفاوتی در نگاه یا تکنیک این کتاب نسبت به آثار قبلیتان احساس میکنید؟ آیا به موضوع یا فرم مشخصی رسیدهاید که در کارهای قبل نبوده؟
فکر میکنم چشمها و گوشهایم قویتر و حساستر شدهاند. من از آن آدمهایی هستم که در جواب سوال به اینکه اگر قرار باشد باقی عمرتان را در یک جزیره سپری کنید چه با خود میبرید، میگویم چشم و گوشم برایم بس است. نسبت به قبل حجم مشاهداتم بیشتر شده و همینطور مطالعات بینارشتهایام.
یاد گرفتهام که با دقت بیشتری به صحبتهای آدمها گوش کنم و جزئیات رفتاری و ظاهریشان را بهتر ببینم. خوب دیدن و خوب شنیدن چیزهایی است که برایشان در این چند سال گذشته حسابی تمرین کردهام و این تمرین ادامه دارد. اما چیزی که دلم میخواهد همیشه در رمانهایم باشد روابط بین آدمهاست و سایهی سنگین خانواده که مثل قفلی است که قرار نیست همیشه در را باز کند.
به طور کلی این رمان هم ادامهی بقیهی رمانهایم است؛ در کابوسهای درخت پرتقال، سه سکانس از پاییز و خون پرنده هم روابط آدمهاست که رازها را برملا میکند، رنجهای مشترک همین آدمهاست که حوادث شگفت رقم میزند و شکستهایی که همین آدمها بر یکدیگر متحمل کردهاند.
یکی از مشکلاتی که در خواندن این کتاب داشتم اپیزودیک بودن کتاب بود و اینکه چهار شخصیت، داستان را از زاویه خودشان روایت میکردند بنابراین همذاتپنداری با شخصیتها اتفاق نمیافتاد، خواننده نمیداند کدام شخصیت را باید همراهی کند. دلیل انتخاب این شیوه چه بود؟
من معتقدم همذاتپنداری میتواند تنها در برخی از لحظات اتفاق بیفتد و قرار نیست که در کلیت شخصیتها این مسئله رخ دهد. در دو رمان از چهار رمانم اپیزودیک نوشتهام و دلیل اصلیام این است که هر پرسوناژ صدای خودش را داشته باشد. اگر در زندگی واقعی قرار است عدهای در مجلس و کابینه فلان وزیر و فلان شورای محله صدای ما باشند در آثار من هر کس صدای خودش را دارد. صدایی که ممکن است شبیه ما نباشد. نه خواستههایش نه کنشها و حتی ظاهرش اما قرار است شنیده شود و مای خواننده این فرصت را داریم تا صدایی هر چند متفاوت اما مستقل را بشنویم. به نظرم این کار یک راه برای نزدیک شدن به شخصیتهاست که آنها را همانطور که خودشان دوست دارند بشناسیم و راستش اینکه یک دانای کلی باشد که همهچیز را میداند و روایت میکند هیچوقت برایم جذاب نبوده شاید چون در زندگی واقعی از این دانای کلها زیاد دیدهام. دلیل روایت اپیزودیک من بیشتر ریشه سیاسی اجتماعی دارد تا ادبی.
دلیل دیگر انتخاب این شیوه هم همان است که خودتان به نحوی در سوال اشاره کردید چون خواننده اصلا قرار نیست که یک شخصیت را دنبال کند و قرار است از برآیند روایتهای هر چهار نفر به خط کلی داستان برسد و خودش آنها را قضاوت کند.
نظر شما