سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) - ندا رسولی، نویسنده: پنجم دبستان که بودم معلمم همه بچههای کلاس را مجبور کرد که از روی نقشه ایران آنقدر بکشند که حفظش شوند، ریز به ریزش را، چیزی که آن موقع برای همهمان کار سختی بود. طول کشید، اما ریز به ریزش را حفظ کردیم و چشم بسته میکشیدمش. مداد را برمیداشتیم و کشیدن را از گوشهای گربهای شروع میکردیم که معلممان گفته بود: «این گربه ایران ماست، باید توی ذهنتان بماند همیشه.»
حالا نزدیک به ۳۰ روز است از جنگی گذشته که ما شروعش نکردهایم. مثل هر باری که در این سرزمین جنگ شده و ما شروع کننده آن نبودهایم. وقتی داستاننویسی را شروع کردم، نمیدانم چه شد و از کجا موضوع جنگ و تبعات آن برایم مهم شد، چیزی از جنگ یادم نبود که بگویم یک جایی یقه زندگیام را چسبیده و حالا باید بنویسم ازش. فقط گاهی آدمهایی را میدیدم که بعد از سالها هنوز سایه جنگ بر زندگیشان نشسته بود و میدانستم که موضوع جنگ، موضوع انسان است و مهم... اما حالا وسط جنگم، و این جنگ یقه زندگیام و زندگیِ هموطنانم را چسبیده. در روزهای گذشته بیشتر مبهوتِ این جنگ بودهام. گاهی مبهوت، گاهی غمگین، گاهی هم از صدای جنگندهها و انفجار و لرزش خانه و شیشهها ترسیدهام و همهی اینها نگذاشته که در این مدت چیزی بنویسم؛ حتی برای خودم.
و من هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که روزی در چنین موقعیتی قرار بگیرم. تا پیش از این همیشه دوست داشتم که تاریخ بخوانم. بخوانم که رئیسعلی دلواری در جنوب همان نقشهای که حفظش کرده بودم چه کرده... بخوانم که روزگار ستارخان و باقرخان و تبریز چگونه گذشته... که متفقین که بودند و این بیگانهها روزگاری در شمال و جنوب سرزمینم چه میکردند... اما حالا درست ایستادهام وسط جنگ، وسط تاریخ، وسط چند عبارتی که امروز در خبری خواندهام و دارد دور سرم میچرخد. خبری که زورش به همه بهت و غم و ترس این روزهایم چربیده و قلمم را به دستم داده؛ اینکه: «دشمنان ایران در حال تدارک عملیات اشغال یکی از جزایر ایرانی هستند.»

مداد را برمیدارم و شروع میکنم به کشیدن. ایران توی ذهنم مانده است، همانطور که معلمم خواسته بود. بعد از این همه سال ریز به ریزش را هنوز حفظم. خزر تا خلیجش فارسش را، خراسان تا سیستان، کردستان تا کرمان، آذربایجان تا سمنان و تهرانش را... من حتی میتوانم توی خیالم وسط چینهایی که روی کاغذ و دورِ شهرِ اصفهان کشیدهام ستونهای چهلستون و شکوه نقش جهان و عالیقاپو و هویت ایرانی را ببینم و غصه بخورم برای این تاریخهای زنده در دل خشت و معماری ایرانی که این روزها مورد تجاوز قرار گرفتهاند. من فکر میکنم همه بچههایی که در آن سال و سالهای قبل و بعدش ایران را حفظ شدند؛ هنوز هم حفظش هستند، و حتی میتوانند مکان دقیق تنگه هرمز و جزیزهی خارک و ابوموسی و هنگام و تنب بزرگ و تنب کوچکش را نشان دختران یا پسران یا شاگردانشان بدهند و بگویند: «این نقشه ایران ماست، با همین مرزها و پهناوری سالهاست که شکلش اینطوری است و باید اینطوری باقی بماند.» حتی اگر جنگ بشود و دشمنانش خیالهایی در سرشان بپرورانند. چرا که تاریخ کهن این سرزمین نشان داده است که نسبت انسان ایرانی با مفهوم وطن متفاوت است؛ با وجود تفاوتهای محلی و قومی و زبانی و حتی سیاسی... که با وجود این تفاوتها در خاموشیِ جنگ هم، همواره انسانِ ایرانی، شمعی به دست داشته برای وطنش و همین است که ایران را از سالیان دور ایران نگه داشته، و مردمش را کنار هم.
همین پیوندهای تاریخی و فرهنگی عمیق و به هم پیوسته برامده از هویت تاریخی ماست که خیلی چیزها بهمان یاد داده است؛ که مثلا در روزگاری مادری، هنگامی که میبیند کودکش از گرسنگی علفی را از ریشه درمیآورد و خاکش را میخورد، بتواند این صحنه را تاب بیاورد و بایستد جلوی «سردار ملی» و بگوید: «عیبی ندارد، ما خاک میخوریم؛ اما خاک نمیدهیم.» ایران هویت و فرهنگ و تاریخ است؛ این هویت و فرهنگ و تاریخ، آن را یک خاک به هم پیوسته نگه داشته. جوری که فرزندانش حتی ریز به ریز جغرافیایش را سالها توی ذهنششان نگه میدارند و برای همین توی کَتِشان نمیرود که روزی حتی وجبی از این خاک جدا شود. همه فرزندانِ ایران؛ سالخورده و جوان و حتی کودک؛ کودک مثلِ بچههای مدرسه میناب که احتمالا معلمشان تازه داشت یادشان میداد: «این نقشه ایران ماست. شروع کنید به کشیدن و حفظش کنید.»
نظر شما