سرویس فرهنگ و نشر خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، حمید فریور، فعال صنعت چاپ: میداند که در نوشتن، سختگیر و تنبلم. هنوز ماه بهمن است که زنگ میزند و یادداشتی برای خبرگزاری کتاب، به بهانه نوروز ۱۴۰۵ میخواهد. قبول میکنم.
در ذهنم رخدادهای سال ۱۴۰۴ را مرور میکنم؛ فروردین و انتخابات اتحادیه چاپخانهداران تهرانش، خرداد و جنگ ۱۲ روزهاش، تابستان و عزل و انتصاب در صنف چاپش، پاییزی که عطای «دبش» را به لقایش بخشیدم و از آن نماد «ندانمکاری» بیرون آمدم... .
به کارم میپردازم، دلگیر دیماه هستم و بیحوصله. کو تا عید، وقت زیاده...
اسفند به نیمه رسیده، چاپخانه تعطیل است. اضطراب از در و دیوار کوچه و خانه گذشته و حالا در دل و دیدۀ همگان مانده است. یکی اضطراب جان دارد. یکی پرداخت عیدی و دستمزد اسفند و یکی دیگر تعهدات معوق.
خیره به پنجره و درختی با شکوفههای یخزده! زمستان را مرور میکنم؛ زمستانی که دوست و دشمن به ریختن خون ایران نشستند. غمگینم. همیشه در «میانه» ایستادهام اما دیگر میانهای نمانده و همه چیز در «انتها» است. دوباره جنگ است.
از چه چیز «صنعت چاپ» بگویم وقتی رنگ خون ریخته شده بر کتابهای درسی دخترکان مینابی از هر مرکبی سرختر است. من به فدای آن کبودِ نقرهایفامِ صورت آغشته به خاکتان، من به قربان سرخابی روپوش مدرسهتان! حالا چگونه به پالت رنگِ سفارشها نگاه کنم؟! فردا چگونه به طرح و رنگ فرمهای کتابهای درسی در چاپخانه نگاه کنم که آن قطرههای خون به یادم نیاید.
آه از چاپ! آه از بستهبندی! دلخونم از این همه. چشمهای من پُر شده از تماشای بستههای مشکی که جسم هموطنانم را در برگرفته و به گورستان میبرد.
فروپاشیدهام، آن مقدار که فروپاشی دیگری در منِ درماندۀ گیج اثر ندارد. صدای ماشین چاپ چه بیمقدار است پیش ضجههای مادران شهید! و چه بیرنگ و روح است همه رنگهای دنیا، پیش خون شهید.
... اگر در این «انتها» جانی مانده باشد برای زندگی! به آنان که در صنعت چاپ برای «هیچ» به نام و آبروی هم میتازند، کتابی با «چهرههای ماندگار» شهدا هدیه خواهم داد، با جلدی چرمی به رنگ سبز که تصویری از اسپانسر آن دارد: ایران.
نظر شما