دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۰:۰۱
برای آنکه مشعل کلمه را روشن می‌کرد…

خاطرات و زندگینامه خودنوشت مهندس فیروزان منتشر خواهد شد، او در یادداشت‌هایی به نقل خاطرات خود از دیدار با آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای پرداخته است.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، کتاب خاطرات و زندگینامه خودنوشت مهندس فیروزان، طی ماه‌های آینده منتشر خواهد شد.

مؤسسه شهر کتاب، بخش‌هایی از خاطرات شفاهی مهندس مهدی فیروزان،‌ رئیس هیئت‌مدیره شهر کتاب را که در سال‌های اخیر ضبط و تنظیم شده به مناسبت شهادت رهبر انقلاب، قدس‌الله سره الشریف، منتشر کرده است.

در این یادداشت‌ها، نویسنده به تجربه‌های نزدیک خود با آیت‌الله خامنه‌ای (ره) از سال‌های پیش از انقلاب تا دهه‌های پس از آن پرداخته است؛تجربه‌هایی که از دریچه خاطره، سیمای فرهنگی و انسانی ایشان را بازنمایی می‌کند.

در بخش‌هایی از این خاطرات می‌خوانیم؛

جمعه ۱۲ آذر ۱۳۵۴

امروز صبح جواد توکلیان، از همکلاسی‌های دانشکده کشاورزی، به سراغم آمد تا با هم به مسجد کرامت برویم. مسجد کرامت از مسجدهای قدیمی و خوش‌نام مشهد است. وقتی رسیدیم، برنامه قرآن‌خوانی برقرار بود. من و جواد هم در گوشه‌ای نشستیم.

آقاسیدی خوش‌چهره و خوش‌بیان در صدر مجلس نشسته بود و در اطراف او چند جوان و نوجوان قرآن می‌خواندند. او گاهی تلاوت قاریان را تصحیح می‌کرد، گاهی نکته‌ای از تجوید را یادآور می‌شد و گاهی هم معنای آیه‌ای را به اختصار توضیح می‌داد. من با دقت به سخنانش گوش می‌دادم. تفسیرهایی که می‌گفت بیشتر رنگ و بوی اخلاقی داشت، اما در عین حال نگاهی تازه و امروزی در آن‌ها پیدا بود.

آرام از جواد پرسیدم: «این آقا سید کیست؟»

گفت: «آسیدعلی آقای خامنه‌ای.»

این نخستین بار بود که ایشان را از نزدیک می‌دیدم. آن روزها ممنوع‌المنبر شده بود، اما در مسجد کرامت جوانان را گرد آورده و برایشان کلاس قرآن گذاشته بود. این برنامه جمعه‌ها به طور منظم برگزار می‌شد.

پیش از آن نام آسیدعلی آقا را از ترجمه کتابی از سید قطب شنیده بودم؛ از نخستین کتاب‌هایی که آموزه‌های اسلامی را با زبانی تازه، روان و خواندنی به فارسی منتقل کرده بود.

پنجشنبه ۱ اردیبهشت

این روزها شهر پُر از شعار است. شب‌های مشهد با شعارهایی که از پشت‌بام‌ها بلند می‌شود حال و هوای دیگری دارد. مردم بر بام خانه‌ها می‌روند و احساس خود را نسبت به حرکتی که آقای خمینی آغاز کرده بیان می‌کنند.

در مضمون و قافیه این شعارها نوعی خوش‌ذوقی می‌بینم. گویی مردم در دل همان خشم و اعتراض، نوعی ذوق ادبی هم پیدا کرده‌اند. مخالفت با رژیم روزبه‌روز گسترده‌تر و شتابان‌تر می‌شود.

امروز تصمیم گرفتیم پیش از ظهر به حرم برویم و برای نماز ظهر به مسجد امام حسن. مسجد امام حسن جایی است که آقای محمدی و آقای خامنه‌ای در آن سخنرانی می‌کنند.

پس از نماز، آقای خامنه‌ای به تفسیر قرآن پرداختند. این جلسه چند هفته‌ای است که ادامه دارد و هر بار جوانان زیادی در مسجد جمع می‌شوند. در فضای مسجد نوعی شور انقلابی موج می‌زند.

سخنان ایشان با ادبیاتی زیبا و آمیخته با شعر و حدیث بیان می‌شود؛ بیانی برانگیزاننده که شنونده را به فکر و حرکت وا می‌دارد. حتی مرا که آدمی نسبتاً معتدل هستم و چندان اهل تندروی و شورهای انقلابی نیستم، تحت تأثیر قرار داده است.

بحث‌هایی که مطرح می‌شد بیشتر جنبه اجتماعی و سیاسی داشت، اما با بیانی سنجیده و ادبیاتی قوی.

پس از منبر جلو رفتم و پرسیدم: «شما خیلی با ادبیات فارسی آشنا هستید؟»

گفتند: «با ادبیات فارسی بسیار مأنوسم.»

بعد سراغ بستگانم را گرفتند و از خاطرات کودکی‌شان در همسایگی با آیت‌الله سیدصدرالدین صدر گفتند. گفت‌وگویی کوتاه اما شیرین بود؛ گفت‌وگویی که محتوایش هنوز در خاطرم مانده است.

پنجشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۵۵

امروز در کتاب‌فروشی امام، آقای قدسی ـ شاعر بزرگ مشهد ـ را دیدم. صاحب کتاب‌فروشی، آقای رجب‌زاده، مردی بزرگوار و فرهنگ‌دوست است و بسیاری از اهل ادب به آنجا رفت‌وآمد دارند.

آقای قدسی پس از احوال‌پرسی مرا برای شب به منزل آقای عبدالعلی نگارنده، میزبان انجمن ادبی فردوسی، دعوت کرد. با اشتیاق پذیرفتم.

وقتی رسیدم، تقریباً همه بزرگان ادب و زبان مشهد جمع بودند. به نظر می‌رسید از زمان آزادی آقای خامنه‌ای چنین جمعی دوباره گرد هم نیامده است. در آغاز کمی از خاطرات زندان گفته شد، اما خیلی زود بحث را جمع کردند و مجلس به شعرخوانی کشید.

گاه این جلسات در منزل آقای قدسی، گاه در خانه آقای کاشانی و گاه در منزل آقای احمدزاده برگزار می‌شد. حالا من هم کم‌کم وارد حلقه شب‌های شعر خراسان شده‌ام. گاهی اخوان ثالث هم به این محفل‌ها می‌آید.

شوخی‌های آقای خامنه‌ای با اخوان بسیار شنیدنی است؛ شوخی‌هایی ظریف و ادیبانه. با خود فکر می‌کنم شاید روزی بتوان آن‌ها را ضبط و ثبت کرد.

آن شب مجلس در خانه آقای نگارنده حدود دو سه ساعت ادامه داشت. در آن جمع، ذوق و تسلط ادبی آقای خامنه‌ای ـ همراه با آشنایی عمیقشان با شعر فارسی ـ برای همه شگفت‌انگیز بود.

چند تن از استادان و اهل ادب نیز حضور داشتند: مرحوم قدسی، آقای احمدزاده، نعمت آذرم، کاشانی و مهرداد اوستا که آن روزها مهمان مشهدی‌ها بود.

فضای مجلس بیشتر شبیه یک محفل ادبی بود تا جلسه‌ای دینی یا فقهی. به همین دلیل کمتر پرسش‌های دینی مطرح می‌شد. ما بیشتر درباره معنی و ظرایف ابیات دشوار حافظ یا بخش‌هایی از شاهنامه سؤال می‌کردیم.

ایشان با حوصله لایه‌های معنایی این ابیات را باز می‌کردند و توضیح می‌دادند؛ توضیحاتی که نشان می‌داد هم با شعر فارسی انس عمیقی دارند و هم با ظرایف ادبی آن کاملاً آشنا هستند.

یادم می‌آید درباره بیتی که فهم آن برایم دشوار بود از ایشان پرسیدم. چند دقیقه توضیح دادند و معنایی عمیق ارائه کردند؛ تفسیری که نوعی پیوند میان کیهان‌شناسی، سنت الهی در حساب و پاداش، و مفهوم شهادت و اتصال انسان به خدا برقرار می‌کرد.

بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند

آن‌کس که کشته شد می چون ارمغان گرفت

یکشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۵۶

دیشب خبر رسید که دکتر شریعتی در لندن درگذشته است. طبیعی بود که همه ما مضطرب و خشمگین و اندوهگین شویم. امروز در جست‌وجوی مراسم یا راه‌پیمایی یا مجلسی برای بزرگداشت او بودم. در بازار مشهد جمعیت زیادی از دانشجویان و طلاب جمع شده بودند و شعار می‌دادند: «شریعتی را شاه کشته است.»

برای ما دانشجویان، شریعتی نماد مقاومت، روشنفکری دینی و نواندیشی بود؛ کسی که روحانیت را نیز به نقد می‌کشید. در میان روحانیان، آقای خامنه‌ای از معدود کسانی بود که از او دفاع می‌کرد.

از بازار بیرون آمدیم. بعدتر شنیدیم که آقای خامنه‌ای از میدان شهدا پیاده به سمت مسجد میرزا هاشم حرکت کرده است. خود را به جمعیت رساندیم. جمعیت زیادی پشت سر ایشان راه افتاده بود. باصلابت قدم برمی‌داشتند و عصایی که در دست داشتند با ضربه‌ای محکم بر زمین فرود می‌آمد. همین حرکت برای ما روحیه‌بخش بود.

مراسمی برای شریعتی برگزار شد و استاد محمدتقی شریعتی درباره ابعاد شخصیت او سخن گفت. آن روز بیش از پیش با جایگاه فکری او آشنا شدیم.

۲۰ تیر ۱۳۵۶

آخرین امتحان دانشکده را داده‌ام. در راه بازگشت به حرم رفتم و روبه‌روی ضریح نشستم. به شریعتی فکر می‌کردم و به تأثیری که بر من گذاشته بود. انسان در طول زندگی با شخصیت‌هایی روبه‌رو می‌شود که مسیر زندگی‌اش را تغییر می‌دهند.

نخستین کسی که زندگی مرا دگرگون کرد امام موسی صدر بود. رفتار او با همه انسان‌ها یکسان است؛ فارغ از دین، طبقه یا موقعیت اجتماعی. میان خلوت و جلوتش تفاوتی نیست. برایش راننده و رئیس‌جمهور فرقی ندارد. به همه احترام می‌گذارد؛ گویی از صمیم قلب همه را دوست دارد.

پس از او علامه کرباسچیان ـ مؤسس مدارس علوی و نیکان ـ تأثیر عمیقی بر من گذاشت. پنج سال در مدرسه علوی شاگرد او بودم و بسیاری از مبانی فکری‌ام همان‌جا شکل گرفت. دینم را از او آموخته‌ام.

بعد از علامه، آقای گلزاده غفوری نیز در تفکر من اثر مهمی گذاشت و روش اندیشیدن را از او آموختم. در حوزه شعر و ادبیات نیز با اخوان ثالث و فروغ همدل بودم و از آنان بسیار آموختم.

دوران دانشجویی در دانشکده کشاورزی برایم برکت بزرگی داشت؛ زیرا با استاد بزرگ، علامه سیدجلال آشتیانی، آشنا شدم. دست‌کم هفته‌ای یک‌بار به دیدار ایشان می‌روم و درباره مباحث عرفانی و آثار ابن‌عربی ـ اگر حوصله داشته باشند ـ از ایشان می‌آموزم. در واقع ایشان علت اصلی آشنایی من با عرفان هستند.

روزی در منزل استاد آشتیانی، میان ایشان و آقای خامنه‌ای بحثی درباره «وحدت وجود» و «وحدت موجود» درگرفت. آقای خامنه‌ای گفتند: «آنچه ما را به کفر نزدیک می‌کند وحدت موجود است و آنچه ما را به خدا نزدیک می‌کند وحدت وجود است.»

از دیگر کسانی که بر من اثر گذاشته‌اند مرحوم زریاب خویی است. امروز بی‌خبر به سروش آمدند. منشی گفت: «آقای زریاب تشریف آورده‌اند.» بی‌درنگ به استقبالشان رفتم.

پس از دقایقی گفت‌وگو درباره دوران طلبگی و دانشجویی و ارتباطات خانوادگی، کتابی درباره زندگی پیامبر برای انتشار آوردند. پیغامی هم برای آقای خامنه‌ای داشتند که من منتقل کردم و در نتیجه اجازه انتشار یکی از آثارشان صادر شد.

چند روزی از رحلت امام خمینی گذشته بود که آقای خامنه‌ای به عنوان رهبر جمهوری اسلامی انتخاب شدند. نزدیکی گذشته ما در مشهد و دنیای مشترک ادبیات و شعر و کتاب و رمان و همسایگی خانوادگی باعث می‌شد احساس نزدیکی کنم.

اما به‌تدریج مسئولیت‌ها و مشغله‌های فراوان ایشان فاصله‌ای میان ما ایجاد کرد؛ فاصله‌ای به اندازه همین جمعیت عظیمی که امروز پیرامون ایشان می‌بینید. خاطرات من از آن روزها بسیار است؛ خاطراتی تأمل‌برانگیز که شاید در فرصت‌های دیگری بازگو شود.

***

امروز همراه اعضای شورای عالی ویرایش ـ شورایی که پس از بازدید آقا از صداوسیما برای پاسداری از درست‌نویسی و درست‌گویی زبان فارسی تشکیل شده است ـ به دیدار رهبری رفتیم. آقایان دکتر علی‌اشرف صادقی، ابوالحسن نجفی، اسماعیل سعادت، رضا سیدحسینی، احمد سمیعی گیلانی، موسی اسوار، محمود گلزاری و من در این دیدار حضور داشتیم.

جلسه بسیار شیرین و صمیمی بود. هر یک از حاضران درباره اهمیت زبان فارسی سخن گفتند. در میان صحبت‌ها آقای خامنه‌ای جمله‌ای گفتند که در خاطرم مانده است: «هرگاه غلطی از صداوسیما پخش می‌شود، انگار سوزنی در تن من فرو می‌رود.»

تشویق و تقدیری که از این بزرگان کردند انگیزه‌ای شد تا شورا سال‌ها برای اعتلای زبان فارسی در صداوسیما تلاش کند. به یاد دارم پیش از آنکه گزارش شورا را ارائه کنم، رهبری با تک‌تک حاضران احوال‌پرسی کردند. وقتی به استاد نجفی رسیدند، از ترجمه کتاب «خانواده تیبو» با تحسینی ویژه یاد کردند.

استاد نجفی که از شرم حضور نمی‌توانست بگوید کتاب توقیف شده است، نگاهی به من انداخت. من عرض کردم:

«آقا، خانواده تیبو توقیف شده است.»

همان‌جا به آقای حجازی دستور دادند مجوز انتشار آن صادر شود. من کتاب را خوانده بودم و واقعاً اثر بسیار خوبی است. پس از آن، درباره جزئیات بعضی صحنه‌های کتاب با استاد نجفی گفت‌وگو کردند و دقت و حافظه ایشان همه حاضران را شگفت‌زده کرد.

فروردین ۱۳۸۴

امروز کتاب «ایران» را همراه با دکتر حبیبی، دکتر مهدی حجت، دکتر جواد اژه‌ای، کیومرث صابری (گل‌آقا)، آقای بهروز ماکویی و بهمن جلالی به حضور رهبری تقدیم کردیم. کتاب را گرفتند و آرام ورق زدند؛ نه گذرا و نه شتاب‌زده.

صفحه به صفحه پیش می‌رفتند و هرجا توضیحی در حاشیه عکس‌ها یا زیر تصاویر بود، مکث می‌کردند و با دقت می‌خواندند. از همان نگاه نخست روشن بود که کتاب برایشان فقط مجموعه‌ای از تصویر نیست، بلکه متنی است برای خواندن و سنجیدن.

در پایان، جمله‌ای بر صفحه نخست نوشتند؛ جمله‌ای کوتاه و سنجیده که نشان می‌داد با عکس، تاریخ، ادبیات و ظرافت کلمات کاملاً مأنوس‌اند.

آن جمله، خستگی همه ما را از تن بیرون برد: «کتاب ایران، تراز ایران است.»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها