دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۵
وقار در مواجهه با مرگ

«زن‌ها و مردهایِ آزادی‌خواه، در آخرین نامه‌هایِ خود با ابرازِ ناب‌ترین احساسات،‌ و جمله‌هایی سرشار از مهر و شفقت، کوشیدند به عزیزان خود روحیه دهند تا رویایِ آزادی و امید به روزهایِ سپید زنده بمانَد. گیوتین و سپیده‌دم‌هایِ خونین نیز نقطه پایانی برایِ رویاهایِ آنها نبود که در مواجهه با مرگ، وقار خود را از دست ندادند.»

سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محمد صادقی، نویسنده و پژوهشگر؛ در زمانی که هیتلر رهبریِ آلمان را در دست داشت و با خشونت‌ورزی و جنگ‌افروزی بسیاری از مردم کشورش و دیگر کشورهای اروپایی را زیر فشار و ستم قرار داده بود، در آلمان و بویژه کشورهایِ اشغالی برخی از مردم با تشکیلِ گروه‌هایِ مقاومت در برابرِ نازی‌ها ایستادند. آنها با اقدام‌هایِ مختلف مانندِ انتشار و پخشِ نشریه‌ها، کمک به آسیب‌دیده‌ها، فراری‌دادنِ خلبان‌ها، ضربه‌زدن به نیروهایِ نظامیِ متجاوز و... در مقابلِ ستم سر فرود نیاوردند و شمارِ زیادی از آنها که کارگر، دانش‌آموز، دانشجو، آموزگار، پزشک و... بودند، در این راه اعدام شدند. برخی از آنها نیز قبل از اعدام، فرصت یافتند تا برای خانواده یا دوستان خود نامه‌ای بنویسند که مجموعه‌ای از آن نامه‌ها توسط پیرو مالوتسی و جوانی پیرلی در کتاب «آخرین نامه‌های محکومان به مرگ» با ترجمه هوشنگ وزیری (انتشارات خوارزمی) گردآوری شده است.

وقار در مواجهه با مرگ

آخرین نامه‌هایِ مبارزهایِ آزادی‌خواه، بهتر از هر چیزی ما را با روحیه و ذهن و ضمیر آنها در آستانه مرگ آشنا می‌کند. مارگریت برووتس، دبیر و شاعرِ بلژیکی که به نهضتِ مقاومت کمک می‌کرد و در خانه‌اش یک روزنامه مخفی چاپ می‌کرد، در کشورش دستگیر و به زندان‌هایی در آلمان منتقل شد و سرانجام در ۳۰ سالگی گردن زده شد. مارگریت در نامه به دوست عزیزش نوشت:«من به کودکان شما می‌اندیشم که فردا آزاد خواهند بود. بدرود.»

فرناندو لرال، اهلِ بلژیک، یکی از جوان‌هایی بود که در ۲۴ سالگی در آلمان با گیوتین اعدام شد. او در نامه به مادرش نوشت:«از تو خواهش می‌کنم دلیر باش، من به مرگ محکوم شده‌ام. احتمالاً همین امشب اعدام خواهم شد... مادر عزیزم، من خیلی آرامم. می‌بینی که وجدانم آسوده است... خواهش می‌کنم ماری را از طرف من ببوس. به او بگو که او یکی از شیرین‌ترین خاطرات من است... از این که اسباب رنجی اینچنین را برایتان فراهم می‌کنم از همه شما طلب عفو دارم، اما می‌دانم که شما مرا خواهید بخشید. امری که من از آن دفاع می‌کنم عادلانه است، مقدس است.»

یولیوس فوچیک، روزنامه‌نگار و نویسنده اهلِ چکسلواکی که نشریه‌هایِ مخفی را راه‌اندازی کرده بود، توسط گشتاپو دستگیر شد و ۴۰ سال داشت که سر از تن‌اش جدا کردند. او برای همسرش نوشت:«عزیز من، دیگر امیدی نیست که ما یک‌بار دیگر، دست در دست یکدیگر، چون کودکان به گردش برویم، در آن دامنه مشرف به رودخانه که باد می‌وزد و آفتاب می‌سوزاند... مرگ همیشه برای زندگان دشوار است، برای بازماندگان. از این رو باید برای شما قدرت و شهامت آرزو کنم. همه شما را در آغوش می‌گیرم و می‌بوسم.»

کریستیان اولریک هانسن، دانشجویِ الهیات و اهلِ دانمارک که از همکاری با نیروهایِ نازی خودداری می‌کرد و گشتاپو او را زیر نظر گرفته بود، هنگامی که می‌خواست به یاری دوستانِ مبارزِ خود بشتابد (زیرا شنیده بود گرفتار شده‌اند) دستگیر و در در ۲۳ سالگی در مقرِ گشتاپو در کپنهاک تیرباران شد. او در نامه به دوستان خود نوشت:«اگر آدم مثل من جوان باشد و زندگی را دوست بدارد، وداع‌کردن جهان دشوار است. دشوار است، بدرودگفتن به دختری که آدم دوستش دارد، به عزیزان در خانه، و به دوستان. دشوار است، اما نپندارید که بی‌معنی است. زیرا برای اینکه ملتی بتواند زندگی کند، ناگزیر برخی باید جان خود را فدا کنند... در سپیده‌دمی، صدای رگباری خواهد آمد. سبزه، شبنم می‌گرید. کریستیان هانسن دیگر نیست. بارگاهی درست نخواهد شد و صلیبی بر زمین نشانده نخواهد شد. اما خورشید سربرمی‌آورد، مرواریدهای شبنم را می‌مکد و غنچه لب به خنده می‌گشاید.»

وقار در مواجهه با مرگ

پتر وسل‌فون، اهلِ دانمارک، که در کنارِ کارِ اداری در رادیو آواز می‌خواند، از کسانی بود که در مقابلِ نازی‌ها به مبارزه پرداخت و ۲۴ ساله بود که تیرباران شد. او در نامه به پدر و مادرش نوشت:«در این اواخر همیشه با احساسی توأم با لطافت و عشق به یاد شما بوده‌ام، احساسی که هیچ‌گاه نتوانستم، آن‌جور که دلم می‌خواست، به شما بنمایانم. بدانید که من در این لحظه که می‌دانم مرگم حتمی است، آرامش خود را حفظ کرده‌ام... اندوه توصیف‌ناپذیر من این است که نتوانستم پاسخ آن همه مهر و دوستی شما را در فرصت‌هایی که به چنگ آمد بدهم، بلکه در این سال آخر دغدغه بسیار برایتان به بار آورده‌ام. مرا عفو کنید که چنان‌که باید نبوده‌ام. و اینک غصه دیگری برایتان فراهم آورده‌ام.»

ماریان توباتسکی و برادرش از مبارزهایِ لهستانی بودند که سرانجام دستگیر شدند و ماریان ۲۴ ساله بود که سر از تن‌اش جدا کردند. ماریان در نامه به اعضایِ خانواده خود نوشت:«نمی‌توانستم برایتان نامه بنویسم چون اجازه نداشتم. و اکنون به شما اطلاع می‌دهم که این آخرین نامه من است. عزیزانم، من هنگام نوشتن گریه می‌کنم، چرا که دیگر شما را نخواهم دید. بیماری من آن‌قدر وخیم شده است که وقت برخاستن می‌افتم و دیگر نمی‌توانم از جا بلند شوم. این است که مردن برایم رهایی است. عزیزان من، شاد و خوشبخت زندگی کنید و به علت ابرهای تیره نومید نشوید. ابرها را با شهامت بپراکنید و از زندگی بهره بگیرید.»

زولتان شون‌هرتس، مهندس برق بود و در نهضتِ کارگریِ مجارستان فعالیت داشت. او در بوداپست دستگیر و شکنجه شد و ۳۹ سال داشت که به دار آویخته شد. او در نامه به پسر و همسرش نوشت:«پسرک عزیزم، وقتی این سطور به دستت رسید، من دیگر زنده نیستم. من در همان روزی می‌میرم که مادرت تو را به جهان آورد، در زادروز تو. این قانون ابدی حیات است، این عین طبیعت است. هرچه زاده می‌شود باید روزی بمیرد... من اکنون محکم و پابرجا، مانند همیشه در زندگانیم، ایستاده‌ام و همین‌طور نیز می‌میرم.»

یورگن بوئه، مدیرِ کارخانه‌ای در نروژ که زندگی خود را وقفِ فعالیت‌هایِ پنهانی بر ضدِ نازی‌ها کرده بود، زمانی که ۳۳ سال داشت (همراه با ده نفر از یارانِ خود) در جنگلی نزدیک به اسلو توسطِ آلمانی‌ها تیرباران شد. یورگن در نامه به همه عزیزان خود نوشت:«همان‌طور که مدت‌هاست می‌دانید، تقاضای عفو ما رد شد و ما به سوی سرنوشت‌مان می‌رویم... بدترین چیز برای ما اندیشیدن به شماست، و این چه ضربه‌ای وحشتناک برای شما خواهد بود. همه ما امیدواریم که شما این ضربه را با همان نیرویی تحمل کنید که ما می‌کنیم... ما همه خود را آرام و آزاد احساس می‌کنیم. ما خود را با جهان پیرامون‌مان در حال آشتی می‌بینیم و به هیچ‌کس کینه‌ای در دل احساس نمی‌کنیم. و امیدواریم که شما نیز چنین احساسی داشته باشید. از کینه چیز خوبی نمی‌تراود.»

دیمیترا تساتسو، اهلِ یونان، دختری بود که برایِ ارتش نجات‌بخش آذوقه تهیه می‌کرد و به خانواده قربانی‌ها یاری می‌رساند و بر ضدِ نازی‌ها فعالیت داشت. او توسطِ نازی‌ها دستگیر شد، به او تجاوز کردند و ۲۳ سال داشت که در خیابان، و جلویِ چشمِ همه، تیرباران شد. دیمیترا در نامه‌ خودش نوشت:«مطمئنم که در برابر گروه تیراندازان ترس بر من چیره نخواهد شد و استوار خواهم ماند همان سان که در زندگی استوار ماندم. دلم می‌خواهد تیرباران در یک محیط باز صورت پذیرد تا بتوانم نگاهی به المپ، به کوه‌هایی بیفکنم که منزلگاه نیرو و امید یونان است.»

می‌بینیم که زن‌ها و مردهایِ آزادی‌خواه، در آخرین نامه‌هایِ خود با ابرازِ ناب‌ترین احساسات،‌ و جمله‌هایی سرشار از مهر و شفقت، کوشیدند به عزیزان خود روحیه دهند تا رویایِ آزادی و امید به روزهایِ سپید زنده بمانَد. گیوتین و سپیده‌دم‌هایِ خونین نیز نقطه پایانی برایِ رویاهایِ آنها نبود که در مواجهه با مرگ، وقار خود را از دست ندادند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها