سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، رضا عطایی، پژوهشگر: «خون دلی که لعل شد» اثری است که در آن خاطرات آیتالله علی خامنهای از زندانها و تبعید دوران مبارزات انقلاب توسط ایشان ابتدا به زبان عربی به چاپ رسیده و سپس به قلم محمدعلی آذرشب، استاد دانشگاه تهران گردآوری و به وسیله محمدحسین باتمانغلیچ به فارسی بازگردانی شده است.
*الف) دریچه*
کتاب «خون دلی که لعل شد» اثری شناختهشده است؛ مجموعهای از خاطرات حضرت آیتالله العظمی سید علی خامنهای (مدّظلّهالعالی) از دوران مبارزات انقلاب اسلامی، بهویژه سالهای زندان و تبعید در دوره رژیم پهلوی.
آنچه این کتاب را از دیگر خاطرات منتشرشده از چهرههای انقلاب اسلامی متمایز میکند، روایت اول شخص و صمیمانهای است که خواننده را به فضای دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ میبرد؛ روزگاری که مبارزان انقلابی با کمترین امکانات و با ایمانی وصفناپذیر، راه خود را در میان خفقان و شکنجه میگشودند.
تمرکز کتاب بر خاطرات رهبر معظم انقلاب اسلامی از سالهای زندان و تبعید در دوره پهلوی است، با این تفاوت که روایتها نه به قلم خودشان، که به زبان عربی برای مخاطبان عربزبان بیان شده و سپس به فارسی برگردانده شده است.
«خون دلی که لعل شد» ترجمهی کتاب «اِنَّ مع الصّبر نصراً» به زبان عربی است که توسط محمدعلی آذرشب گردآوری شده و محمدحسین باتمان غلیچ آن را به فارسی برگردانده و توسط انتشارات انقلاب اسلامی (وابسته به دفتر حفظ و نشر آثار) منتشر شده است.
«خون دلی که لعل شد» از چاپ اول (۱۳۹۷) با چنان استقبالی مواجه شد که تا زمستان ۱۴۰۳ (فصل انتشار نسخه مورد استفاده در این یادداشت با تیراژ ۲۵۰۰ نسخه) به چاپ پنجاه و یکم رسید. و بر اساس آخرین جستجوها، اکنون (زمستان ۱۴۰۴) چاپ پنجاه و هفتم آن نیز روانه بازار شده که نشاندهنده استقبالی کمنظیر از این اثر میباشد.
در این اثر بیش از ۴۰۰ صفحهای، افغانستان تنها دو بار حضور دارد؛ یکی در لابلای خاطراتی از مشهد و شاگرد-طلبه افغانستانی، دیگری در پاورقیای که نام دو شهید را چنان در هم میآمیزد که گویی نه پنجاهویک چاپ، که پنجاهویک سال از آن گذشته است. این یادداشت، تأملی است بر همین یک روایت و یک حاشیه و پرسشی که از دل دومی بیرون میزند.
*ب) شاگردان افغانستانی؛ پیوندهایی که در حاشیه ماندند! *
در صفحهٔ ۲۰۷ کتاب، در فصل دوازدهم با عنوان «سلول شماره ۱۴»، آیتالله خامنهای به بازگویی خاطرات پنجمین بار دستگیری خود در مهر ۱۳۵۱ میپردازند. این دوره از زندان، به بیان خودشان، از سختترین دورههای بازداشت ایشان از نظر شکنجه و فشارهای روحی توسط ساواک بوده است. در صفحات آغازین ابن فصل، میان تأملات ایشان دربارهٔ انگیزههای احتمالی این دستگیری و زندانیشدن، به یاد جلسات مخفیانهٔ درسی خود میافتند و چنین میگویند:
«وقتی نماز را به اتمام رساندم، به خود بازآمدم و به اندیشهای عمیق فرو رفتم: چرا مرا بازداشت کردهاند؟ انگیزههای بسیاری برای زندانیکردنم وجود داشت؛ اما کدام یک از اینها آنها را به دستگیرکردنم واداشته بود؟ چه مسائلی برای آنها کشف شده بود؟ من جلسات مخفیانهٔ بسیاری داشتم؛ جلساتی برای طلاب، که درسی را مینوشتم، بعد شرح میدادم و به طلاب میدادم تا آن را پلیکپی کنند. این درسها بر محور مفاهیم انقلابی و جنبشی اسلامی میچرخیدند، که ما از آنها اندیشهٔ انقلابی نهضت را برمیگرفتیم. در یکی از آن جلسات، شش طلبه شرکت میکردند؛ در جلسهای دیگر سه طلبه، و در جلسهٔ سوم یک طلبه؛ این طلبه هم افغانستانی بود که بعدها به دست رژیم کمونیستی افغانستان -که شمار بسیاری از علمای افغانستان را کشت- به شهادت رسید.»
(خون دلی که لعل شد، ص ۲۰۷)
این اشارهٔ کوتاه اما پرمعنا، گویای پیوندهای دیرینهٔ علمی و مذهبی میان دو سوی مرزهای امروزین خراسانِ بزرگ است. مشهد، به عنوان یکی از مهمترین مراکز مذهبی جهان اسلام در جهان، همواره میزبان طلاب و دانشجویانی از افغانستان بوده است. حوزهٔ علمیهٔ مشهد در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، همچون قم و نجف، پذیرای جوانان افغانستانی -عمدتا شیعه و هَزاره- بود که به دلایل امنیتی یا برای تکمیل تحصیلات دینی، راهی ایران و عراق میشدند.
برای درک بهتر این فضا، میتوان به خاطرات محمد ناطقی، از فعالان سیاسی-فرهنگی افغانستان در آن دوران و از شخصیتهای سیاسی در چند دههٔ اخیر افغانستان، مراجعه کرد. ناطقی در جلد اول کتاب دو جلدی خاطرات خود تحت عنوان «سالهای تغییر؛ روایت نیمقرن زندگی» که تابستان ۱۳۹۶ توسط مؤسسهٔ تاریخ شفاهی افغانستان در کابل منتشر شده، به حضور پررنگ طلاب افغانستانی در محافل علمی مشهد و همچنین نجف اشاره کرده است.
ناطقی که به همراه خانوادهاش سال ۱۳۴۸ برای ادامهٔ تحصیلات علوم دینی از افغانستان و از طریق ایران رهسپار نجف میشود، در خصوص اوضاع آن زمان نجف مینویسد: «با تبعید آیتالله خمینی در سال ۱۳۴۲ از حوزهٔ علمیهٔ قم و ورود ایشان از ترکیه به عراق، سیمای حوزه تغییر کرد. تدریس ولایت فقیه و حکومت اسلامی، سنتشکنی، بههمزدن و تکاملدادن مکتب نجف گفته میشد. ما در چنین شرایطی در نجف بودیم. زعیم عالیقدر شیعیان آیتالله سیدمحسن حکیم در سال ۱۳۴۹ فوت کرد. با فوت او، فضای نجف به دو بخش تقسیم شد: بخش سیاست عین دیانت و بخش دیانت منهای سیاست. پرچمدار بخش سیاست عین دیانت، آیتالله خمینی بود. …طلاب هم به دو دستهٔ سنتی و غیرسنتی تقسیم شدند. سنتیها بهشدت محافظهکار به اطراف آیتالله خویی جمع شدند و طلاب جوان، انقلابی، مخالف سنت و طرفدار سیاست و حکومت ولایت فقیه، به اطراف آیتالله خمینی. من گاه به جلسات درسی ولایت فقیه آیتالله خمینی شرکت میکردم.»
(سالهای تغییر؛ روایت نیمقرن زندگی، محمد ناطقی، مؤسسهٔ تاریخ شفاهی افغانستان، کابل ۱۳۹۶: جلد اول، ص ۹۶)
ناطقی که خود در آن سالها، کتابهای انقلابیونی همچون جلالالدین فارسی، علی شریعتی، مهدی بازرگان و مرتضی مطهری را در نجف میخوانده و بسیار متأثر از آنها بوده، از بیان بخشی از خاطراتش در نجف که به منزل امام خمینی رفته بوده، از حلقهای تحت عنوان «جوراب سفیدها» که حلقهٔ فکری-ارتباطی امام خمینی در نجف بودهاند روایت میکند: «یک روز به منزل آیتالله خمینی رفته بودم، وقتی از آنجا بیرون شدم، یک نفر را دیدم با چهرهای بینهایت سنگین و با وقار. دوستم پرسید که آن مرد را میشناسم یا نه. گفتم، نه. گفت، او جلالالدین فارسی است؛ همانی که کتاب "انقلاب تکاملی اسلام" را نوشته است. با شنیدن نام جلال، شوکه شدم؛ زیرا کتابش بینهایت روی من تأثیر گذاشته بود و سخت آرزو داشتم او را ببینم. او را دیدم، اما با او صحبتی نتوانستم. خبر شدم که او از لبنان آمده و در نجف بهصورت مخفیانه زندگی میکند و کسی نمیتواند او را از نزدیک ببیند. همچنین فهمیدم که او به لبنان برمیگردد. به من گفتند که اینها انقلابیهای ایران هستند که گاه به دیدن آیتالله خمینی به عراق میآیند. در اطراف خانهٔ آیتالله، گروهی بودند که به آنها گفته میشد "جورابسفیدها". دلیلش هم این بود که آنها علامت فارقه و تمییزی برای خود گذاشته بودند و آن علامت جوراب سفید بود. این کارها را انقلابیها در هر جای دیگر هم میکنند. آنها یک نشانه میگذارند تا توسط دیگر دوستانشان شناخته شوند. شیخ حسن روحانی، سیدمحمود دعایی، شیخ حسن کروبی، محمد منتظری، سید کریمی مازندرانی و دهها تن دیگر، از اعضای گروه جورابسفیدها بودند. از طلاب افغانستان نیز چند تن با جورابسفیدها ارتباط داشتند؛ کسانی مانند سیدغلامحسین موسوی، عرفانی یکاولنگی و سیدحسین درهصوفی.»
(همان، ص ۱۰۳ و ۱۰۴)
هدف از نقل این بخش از خاطرات محمد ناطقی، تنها از باب مُشتی نمونهٔ خروار بود که نشان دهد طلاب و روحانیون افغانستانی نیز در دوران پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، تلاشهای ارزندهای را علاوه بر افغانستان، در ایران و عراق داشتهاند؛ بلکه همین گروهها و جریانات بودهاند که خوانش اسلامِ انقلابی-سیاسی را به افغانستان منتقل نمودهاند که تجزیه و تحلیل آن خارج از این یادداشت است و نویسنده در نوشتههای دیگری بدان پرداخته است.
ناطقی سال ۱۳۵۶ بعد از هشت سال تحصیل و فعالیت از عراق اخراج میشود (ص ۱۲۹) و بعد از توقف کوتاهی در قم، به مشهد میرود و مقیم آنجا میشود.
در خاطرات ناطقی، روایتهای بسیاری هم از توصیف وضعیت و شرایط آن روزگار ایران و هم فعالیتهای افغانستانیهای مقیم ایران هست (صص ۱۲۹-۱۴۲) او به خاطر احتمال دستگیری توسط ساواک، بهار ۱۳۵۷ از مشهد به افغانستان -آن هم مصادف با کودتای هفت ثَور / اردیبهشت سال ۱۳۵۷ در کابل- بازمیگردد (صص ۱۴۲-۱۵۴). در بخشی از صحبتهایش در کابل با آیتالله صادقی -از علمای سرشناس آن زمان در کابل- از شرکتش در درسهای آیتالله خامنهای در مشهد چنین میگوید:
«گفتم که در مشهد گاه در پای درسهای استاد سیدعلی خامنهای در مسجد ضیاء میرفتم. او گفت: بله، من حاجیآقای خامنهای را خوب میشناسم؛ او نمایندهٔ آیتالله خمینی در خراسان است.»
(همان، ص ۱۵۴)
ادامهٔ روایت خاطرات ناطقی نیز جالب است. ناطقی بعد از کابل، سفری به مناطق مرکزی افغانستان -مرسوم به هزارهجات- میرود، آن هم در فضای اختناق آن سالهای حکومت کمونیستی افغانستان. در بامیان با روحانی افغانستانی به نام سیدعلی که تازه از ایران برگشته بود برخورد میکند که توجه به این بخش از خاطرات ناطقی نیز شایان توجه است:
«سیدعلی گفت: از دو طایفه باید بسیار ترسید: یکی مرتجعان و دیگری کمونیستهای تازهبهدورانرسیده. پرسیدم در میان بقچهتان چه کتابهایی دارید؟ گفت که کتابهای من، انقلاب تکاملی اسلام از جلالالدین فارسی و چند اثر از شریعتی و اگر اشتباه نکنم یک کتاب از سید علی خامنهای به نام اندیشهٔ اسلامی و چند جزوهٔ دیگر هستند.»
(همان، ص ۱۶۴)
شایان توجه است که منظور از کتاب «اندیشهٔ اسلامی» همان «طرح کلی اندیشهٔ اسلامی در قرآن» است که در سالهای پیش از پیروزی انقلاب اسلامی بهصورت کتابچهای -حاصل از همان پلیکپیهای هر جلسهٔ سخنرانی ماه رمضان سال ۱۳۵۳ مسجد کرامت مشهد- منتشر شد و متن کامل آنها سال ۱۳۹۲ توسط نشر صهبا در تهران منتشر گردید و شایان توجه است که همان برهه از افغانستان نیز سر درآورده است.
به روایت ناطقی، مشهد در آن سالها نهتنها به دلیل حرم امام رضا (ع)، بلکه به سبب حضور علمای مبارز و فضای نسبتاً بازتر سیاسی نسبت به برخی شهرهای دیگر، به کانونی برای تجمع طلاب افغانستانی تبدیل شده بود. بسیاری از این طلاب بعدها در صفوف مبارزان علیه رژیم کمونیستی افغانستان و سپس مجاهدین علیه اشغال شوروی قرار گرفتند. برخی دیگر نیز در ایران ماندگار شدند و به فعالیتهای علمی-فرهنگی ادامه دادند.
آنچه در خاطرات ناطقی و همچنین اشارهٔ آیتالله خامنهای در کتاب «خون دلی که لعل شد» مشترک است، تأکید بر نقش فعال این طلاب است؛ آنان نه صرفاً به عنوان مهاجر یا پناهنده، بلکه به عنوان شاگردانی خاص و عناصری فعال و مؤثر در حلقههای علمی و مبارزاتی حضور داشتند. این نکته، تصور و تصویر رایجی را که مهاجرین افغانستانی را صرفاً در حاشیه و در موضع انفعال نشان میدهد، به چالش میکشد.
ج) علی مزاری، عبدالعلی مزاری و پنجاهویک بار تکرار یک اشتباه
اما بخش مهم و انتقادی این یادداشت، به یک پاورقی در پایان کتاب «خون دلی که لعل شد» بازمیگردد. در صفحات ۱۰۳ و ۱۰۴ کتاب (فصل هشتم با عنوان «قلعه سرخ»)، آیتالله خامنهای از سفر خود به زاهدان و دیدار با شخصیتی به نام آیتالله کفعمی یاد میکنند. ایشان در توصیف خانهٔ آیتالله کفعمی و دو همسرش، میگویند:
«آقای کفعمی اصرار کرد که در خانهاش اقامت کنم. بعداً فهمیدم او دو همسر دارد که هر یک در خانهٔ جداگانهای ساکنند. خانهها هم چسبیده و کاملاً شبیه هم بود. ایشان در رفتار با هردو، عدالت کامل را مراعات میکرد و با یک نظم دقیق، به هردو خانه رفتوآمد میکرد… آقای کفعمی هرکدام از این خانهها را به نام پسر بزرگ آن خانه مینامید؛ یعنی یکی خانهٔ «مادر هاشم» بود و دیگری خانهٔ «مادر قاسم». ما هم به ساکنان خانهٔ اول «طایفهٔ هاشم» میگفتیم، و به ساکنان خانهٔ دوم «طایفهٔ قاسم». دامادها براساس ارتباطشان با این دو خانه معروف بودند.... و شهید مزاری [۴۳] که در سال ۱۳۶۹ در بلوچستان به شهادت رسید، از طایفهٔ هاشم است.»
(خون دلی که لعل شد، ص ۱۰۳-۱۰۴)
در پینوشت ۴۳ که مربوط به «علی مزاری» است، در انتهای کتاب، صفحهٔ ۳۳۰، چنین توضیح داده شده است: «شهید عبدالعلی مزاری: (۱۳۲۶-۱۳۷۳) از رهبران جهادی هزارهٔ افغانستان که در سالهای میان دههٔ ۵۰ در مشهد و قم به تحصیل علوم دینی پرداخت و از این طریق با حضرت آیتالله خامنهای آشنا شد. او پس از پیروزی انقلاب از رهبران «سازمان نصر» بود که همراه با سایر جهادیون افغان با اشغالگران شوروی در افغانستان مبارزه میکردند. مزاری در سالهای بعد از رهبران حزب وحدت اسلامی افغانستان» بود و در جریان حملهٔ طالبان به شهادت رسید.»
(خون دلی که لعل شد، ص ۳۳۰)
مشکل کجاست؟
در متن اصلی کتاب (ص ۱۰۴)، آیتالله خامنهای بهصراحت از شهید مزاری یاد میکنند که «در سال ۱۳۶۹ در بلوچستان به شهادت رسید». این شخصیت همانطور که از متن روایت کتاب بر میآید، کسی نیست جز علی مزاری، از بستگان و وابستگان آیتالله کفعمی که در منطقهٔ بلوچستان و درگیرهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی به شهادت رسیده است. تاریخ شهادت (۱۳۶۹) و مکان (بلوچستان) با هرگونه تطبیق بر عبدالعلی مزاری (که در سال ۱۳۷۳ در افغانستان توسط طالبان به شهادت رسید) کاملاً در تضاد است.
اما پینوشت ۴۳، این شهید را با شهید عبدالعلی مزاری، رهبر شیعیان و هزارههای افغانستان، یکی گرفته و توضیحاتی کاملاً مربوط به شخصیت دوم را ذیل نام شخصیت اول آورده است.
اگرچه توضیحاتی که ذیل پینوشت ۴۳ دربارهٔ عبدالعلی مزاری آمده، صحیح میباشد؛ اما نکته اینجاست که در بخش مربوط در متن اصلی کتاب (ص ۱۰۴) شخصیت دیگری است و علاوه بر این، در هیچجای متن کتاب اشارهای از سوی آیتالله خامنهای به عبدالعلی مزاریِ افغانستان نشده است که چنین متنی به عنوان توضیح اشتباه در پینوشت کتاب قرار بگیرد.
اهمیت این مسئله زمانی بیشتر میشود که در مقدمهٔ ناشر در صفحات آغازین کتاب دربارهٔ پینوشتهای کتاب میخوانیم: «برخی پینوشتها که برای آشنایی مخاطب عربزبان با شخصیتها، حوادث و مکانها تهیه و در نسخهٔ عربی منتشر شده، به دلیل واضح و معلوم بودن برای خوانندهٔ فارسیزبان در ترجمهٔ فارسی حذف شده.»
(خون دلی که لعل شد، صفحهٔ ط-ی)
اگر این اشتباه در نسخهٔ اصلی نیز صورت پذیرفته باشد، هم جای تأسف دارد، اما در برگرداندن آن به فارسی میبایست دقت بیشتری صورت میگرفت. در همین راستا، شایان توجه است که این کتاب در سالهای اخیر به زبان پشتو (یکی از زبانهای رایج در افغانستان) نیز برگردانده شده است که نویسندهٔ این یادداشت به نسخهٔ اصلی (عربی) و همچنین نسخهٔ برگرداندهشده به پشتو دسترسی نداشته تا این مسئله را در آن دو نسخه نیز بررسی نماید.
حالا سؤال این است؛ چگونه ممکن است کتابی که تا پنجاهویک چاپ رسیده، توسط استاد برجستهای چون محمدعلی آذرشب گردآوری شده و مترجم زبردستی چون محمدحسین باتمانغلیچ آن را به فارسی برگردانده و نهادی رسمی چون دفتر حفظ و نشر آثار رهبر معظم انقلاب اسلامی آن را منتشر میکند، چنین اشتباهی را تکرار کند؟ پرسش فراتر میرود؛ آیا اساساً در این نهادها، کسی هست که این دو نام را از هم تفکیک کند؟ آیا مشاوری هست که بداند عبدالعلی مزاری کیست و علی مزاری کدام است؟
این اشتباه، صرفاً یک خطای ویراستاری نیست؛ میتوان آن را نشانهای از «فقرشناختی» نسبت به افغانستان و مردم آن در فضای فکری و فرهنگی ایران دانست. با وجود پیوندهای عمیق تاریخی، زبانی و مذهبی، شناخت ایرانیان از افغانستان غالباً سطحی، کلیشهای و گاه آمیخته با پیشداوری است. نبود یک مرکز مستقل و قوی برای افغانستانشناسی در ایران، خلأیی جدی است که چنین اشتباهاتی را ممکن میسازد.
و پرسش اینجاست که:
- چرا در دانشگاههای ایران، رشته یا گروهی مستقل با عنوان «افغانستانشناسی» وجود ندارد؟
- چرا پژوهشهای مربوط به افغانستان، محدود به چند مقالهٔ پراکنده و معدود کتابهاست؟
- چرا نهادهای فرهنگی ایران، با وجود میلیونها مهاجر افغانستانی در داخل کشور، هنوز شناخت دقیقی از تاریخ، فرهنگ، قومیتها و مذاهب این کشور ندارند؟
در صورتی که ناشر، گردآورنده، مترجم و یا هر شخص حقیقی و حقوقی که مسئولیت تدوین پاورقیهای کتاب را بر عهده داشته، میتوانسته است با مراجعه به فروران اسناد و مدارک -که ما تنها یک نمونه آن را در یادداشت قدری شرح و بسط دادیم- به پیشینه همراهی و همکاری مهاجرین افغانستانی یا افغانستانیهای مقیم ایران از سالهای پیش از پیروزی انقلاب اسلامی با جریان انقلاب تا به امروز، اشاراتی داشته باشد. همانطور که در منویات، نگاه و شناخت رهبر معظم انقلاب از مهاجرین افغانستانی این امر متجلی و نمایان است.
اشتباه در پاورقی کتابی که مستقیماً به دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری وابسته است، نشان میدهد این فقرشناختی حتی در بالاترین سطوح فرهنگی و انتشاراتی نیز وجود دارد. اگر واحدی برای افغانستانشناسی یا دستکم مشاوری آشنا با تاریخ معاصر افغانستان در انتشارات انقلاب اسلامی وجود داشت، این اشتباه هرگز رخ نمیداد.
د) جمعبندی
کتاب «خون دلی که لعل شد» اثری ارزشمند و خواندنی است که توانسته با روایت صادقانه و بیپیرایهٔ خاطرات رهبر انقلاب اسلامی، مخاطبان بسیاری را جذب کند. اشارهٔ کوتاه اما معنادار آن به حضور طلاب افغانستانی در حلقههای درسی مشهد، یادآور پیوندهای دیرینهٔ دو ملت است و تصویری متفاوت از روابط علمی و مذهبی میان ایران و افغانستان در دهههای پیش از پیروزی انقلاب اسلامی ارائه میدهد.
اما در کنار این ارزشها، اشتباه عجیب در پاورقی و خلط میان یک شهید ایرانی و یک رهبر افغانستانی، زنگ خطری است برای نهادهای فرهنگی و انتشاراتی ایران. وقتی کتابی با این درجه از اهمیت و با پشتوانهٔ یک نهاد رسمی، پس از ۵١ چاپ، همچنان چنین اشتباهی تکرار میشود، باید پرسید: «آیا ایران واقعاً افغانستان را میشناسد؟ و برای شناخت آن چقدر هزینه کرده است؟»
امید است این یادداشت، ذرهای به روشنشدن این مسئله کمک کند و دستکم در چاپهای بعدی کتاب، این اشتباه اصلاح شود و شاید بتواند جرقهای باشد برای تأسیس یک «مرکز افغانستانشناسی» در ایران؛ مرکزی که بتواند با پژوهشهای دقیق و مستند، فاصلهٔ شناختی میان دو ملت همزبان و همدین را کاهش دهد.
منابع:
خامنهای، سید علی. خون دلی که لعل شد. تهران: انتشارات انقلاب اسلامی، چاپ پنجاه و یکم، زمستان ۱۴۰۳.
ناطقی، محمد. سالهای تغییر؛ روایت نیمقرن زندگی (جلد اول)، کابل: مؤسسه تاریخ شفاهی افغانستان، چاپ یکم، تابستان ۱۳۹۶.
نظر شما