به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از فایننشال تایمز، در نگاه نخست، سیاست و رمان عاشقانه در دو قطب کاملاً متضاد ایستادهاند: سیاست، عرصهای جدی، خشن و پرتنش؛ رمان عاشقانه، قلمروی احساس، فراغت و خیال. اما تاریخ سیاست بریتانیا نشان میدهد این دو جهان، برخلاف تصور رایج، سالهاست رابطهای پنهان، عجیب و گاه صمیمی با یکدیگر دارند.
رمان عاشقانه، گرفتار میان امر عجیب، امر سبک و امر خانگی، سالهاست آماج تمسخر بوده است؛ به ناحق. شاید همان جسارت افراطی که برای ورود به سیاست لازم است، برای شیرجه زدن در این قلمرو ادبی مهارناپذیر هم ضروری باشد.
اغلب میگویند سیاست فاقد انسانیت است. اما اگر در این مکث کوتاه و تاریکِ جشنها، خواندن به ما یادآوری کند که همه ما سیاستمداران، مردمی که به آنها خدمت میکنند، و حتی موجودات افسانهای در نهایت در آرزوی عشقیم، شاید همین یادآوری، نوری کوچک اما ضروری باشد.
رمان عاشقانه، از آن گونه ادبیاتی است که همواره بیش از آنکه خوانده شود، قضاوت شده است؛ ادبیاتی متهم به سبکی، احساساتزدگی و گریز از واقعیت. اما شاید درست به همین دلیل، سیاستمداران یعنی ساکنان دائمی واقعیت عریان قدرت بیش از دیگران به آن پناه میبرند.
سیاست، زبانی خشک و محاسبهگر دارد؛ زبانی که در آن احساس یا باید سرکوب شود یا به ابزار بدل گردد. رمان عاشقانه، درست در نقطه مقابل، قلمرویی است که در آن احساس نه تنها مجاز، که محور روایت است. برای سیاستمداری که هر روز ناچار است عواطف را پنهان کند، نوشتن عشق شاید آخرین شکل مشروع اعتراف باشد.
این نکته که بسیاری از سیاستمداران عاشقنویس از جناح راست میآیند، تصادفی نیست. محافظهکاری، با تمام تاکیدش بر نظم و کنترل، اغلب میل پنهانی به نوستالژی دارد؛ نوستالژی جهانی سادهتر، قابل فهمتر و عاطفیتر. رمان عاشقانه دقیقاً همین جهان را بازسازی میکند: جهانی که در آن خیر و شر قابل تشخیصاند و عشق، دستکم در پایان، پاسخ میگیرد.
در نهایت، پیوند سیاست و رمان عاشقانه نه رسوایی است و نه شوخی. این پیوند یادآور چیزی فراموششده است: اینکه حتی در قلب ساختارهای قدرت، میل به روایت و میل به دوست داشته شدن هنوز زنده است. شاید ادبیات عاشقانه، بیش از هر بیانیه سیاسی، حقیقتی ساده را زمزمه میکند: انسان، حتی وقتی قدرت دارد، همچنان به عشق محتاج است.
نظر شما