جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۰
زندگی و زمانه محسن باقرزاده؛ روایت مردی که کتاب مسیرش را نوشت

داستان محسن باقرزاده از پشت ویترین یک کتابفروشی در مشهد شروع شد؛ نوجوانی چهارده‌ساله که دستمزدی کمتر می‌گرفت، اما بوی کاغذ تصمیم زندگی‌اش را رقم زد.

سرویس فرهنگ و نشر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، محسن باقرزاده از همان سال‌های نوجوانی فهمید مسیر زندگی‌اش از لابه‌لای کتاب‌ها می‌گذرد، نه میان حساب‌وکتاب حجره‌ها. بازار سراب مشهد برای خیلی‌ها محل کار بود، اما برای او مقدمه‌ای بود بر جهان دیگری. نگاهش بارها روی ویترین کتابفروشی گوتنبرگ می‌ماند؛ جایی که پشت شیشه، کتاب‌ها صف کشیده بودند.

وقتی پیشنهاد کار گرفت، حقوقش کم بود؛ آن‌قدر کم که دیگران تعجب کردند. اما او بعدها با آرامش می‌گفت: «کم می‌دادند یا زیاد… و خیلی فرق نمی‌کرد. مهم این بود که کنار کتاب باشم.» این جمله، نه شعار که خلاصه‌ای از تصمیمی درونی بود؛ تصمیمی که مسیر حرفه‌ای‌اش را ساخت. از شاگردی تا نمونه‌خوانی، از ورود به بنیاد فرهنگ تا قدم‌زدن در دنیای نشر، او پله‌ها را با تکیه بر استمرار پیمود، نه امکانات. برای او ماندن در کنار کتاب، یک انتخاب اقتصادی نبود؛ یک زیست‌جهان بود. مسیری که تحمیل نشد، انتخاب شد.

تولد و تحصیل

محسن باقرزاده (۱۳۱۷-۱۳۹۳) در محله سراب بازار سرشور مشهد به دنیا آمد. پدرش اهل فرهنگ بود و ذوق طنز و شعر داشت و هزل و هجوهایی برای برخی از رجال سیاسی آن دوران می‌سرود. به گفته باقرزاده، پدرش شماری از سیاست‌مداران ازجمله شوشتری و حایری‌زاده از نمایندگان مجلس را هجو کرده بود. مادرش اهل کتاب نبود و بسیار سنتی و مذهبی بود. او کلاس اول تا سوم ابتدایی را در مدرسه علمیه و چهارم و پنجم ابتدایی را در مدرسه خیابان جنت گذراند. چند وقت هم شبانه درس خواند.

از حدود چهارده - پانزده سالگی، در سال ۱۳۳۱ وارد کار کتاب شد. او سه ماهه تعطیلی تابستانی مدارس را در یک مغازه طلا و نقره فروشی شاگردی می‌کرد. کتابفروشی گوتنبرگ متعلق به محمود کاشی‌چی جنب این مغازه بود. باقرزاده هنگام تعطیلی، کتاب‌ها را از پشت ویترین تماشا می‌کرد یا با امانت گرفتن کتاب مشغول خواندن می‌شد تا اینکه شوق کتابفروشی در او پدید می‌آید و به کتابفروشی گوتنبرگ پیشنهاد می‌دهد به او کار بدهند. او با دستمزد روزانه دو تومان به کار مشغول می‌شود.

او در کتابفروشی گوتنبرگ ضمن چیدن ویترین و دسته‌بندی کتاب‌ها، اسم کتاب‌ها را به خاطر می‌سپرد و برای خودش یادداشت‌هایی برمی‌داشت. پدرش که عشق او را به کتاب دید او را به آموزشگاهی فرستاد که می‌شد در آنجا سه کلاس را در یک‌سال خواند و امتحان داد و بالا رفت. باقرزاده یک‌سال شبانه در آنجا درس خواند سپس به سمت روزنامه‌نگاری رفت.

خودش می‌گوید: «یک روز بدون اینکه به خانواده بگویم، به کتابفروشی گوتنبرگ رفتم و گفتم: شاگرد نمی‌خواهی؟ گفت: مگر مزدت کم است؟ گفتم: نه مزدم کم نیست ولی این کار را دوست دارم. گفت: برو یک رضایت‌نامه از اوستایت بگیر و بیا. پیش صاحب جواهرفروشی رفتم و گفتم: آقای آل‌رضا من دیگر نمی‌خواهم اینجا کار کنم مشهدی‌های قدیم اگر می‌خواستند کسی را به کار پای‌بند کنند، سعی می‌کردند وصلتی به وجود بیاورند که پیش آن‌ها بماند. گفت: می‌خواستم دختر برادرم را برای تو بگیرم.

روزی ۲۵ ریال به من می‌دادند اما در کتابفروشی روزی دو تومان گرفتم و اصلاً برایم مهم نبود و خیلی فرق نمی‌کرد. ظهر برای ناهار به خانه می‌رفتم بعد از دو - سه ماه، شوهر خواهر آقای کاشی‌چی که مغازه را اداره می‌کرد، می‌رفت ته مغازه و روی چارپایه می‌نشست مشتری‌ها و نویسنده‌ها و بقیه با من حرف می‌زدند.

زندگی حرفه‌ای

مطبوعات

باقرزاده که به حرفهٔ روزنامه‌نگاری علاقه داشت همکاری خود را با روزنامه خراسان با چاپ گزارش‌هایی برای برخی از مطبوعات تهران چون «تهران مصور» «خواندنی‌ها» و مجله «سخن» آغاز کرد. او مقاله‌ای درباره اعتراض و اعتصاب کارگران کارخانه نخ‌ریسی نوشت و آن را در مجله تهران مصور منتشر کرد.

وی معمولاً تلاش می‌کرد برای روزنامه خراسان گزارش‌های انتقادی و اجتماعی بنویسد. خودش می‌گفت که یک‌بار گزارشی از وضع زندان مشهد با عنوان «گورستانی به نام زندان تهیه کردم که هیچ‌یک از روزنامه‌ها آن را چاپ نکردند و آن را برای روزنامه آسیای جوان که پُرخواننده بود فرستادم و چاپ شد.

باقرزاده توده‌ای نبود و جذب هیچ گروه سیاسی نشد. اما سمت و سوی گزارش‌هایی که می‌نوشت فقر و فلاکت جامعه تهی‌دست بود در جریان انقلاب سفید و سروصدایی که برای سهیم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها بلند شده بود، گزارشی از وضع بد و غیرانسانی چندین کارخانه و ازجمله کارخانه نخ‌ریسی مشهد تهیه کرد و آن را برای اسماعیل رائین فرستاد تا در تهران مصور منتشر شود.

خود او می‌گوید: عضو حزب و دسته‌ای نبودم بلکه دیدگاه‌های انتقادی و تندی داشتم.»

او کتاب «سرگذشت فلسطین» با ترجمه علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی را در مشهد پخش کرد و تعدادی را به‌طور مخفی فروخت. باقرزاده بعدها پس از بنیان‌گذاری انتشارات توس از مطبوعات غافل نماند و گه‌گاه در مطبوعات، مطالبی می‌نوشت. یکی از نمونه‌های مشخص آن نوشتن در مجله سخن بود.

باقرزاده می‌گوید یکی از کارمندهای بنیاد به نام آقای بهشتی‌پور، قسمتی را با عنوان «پشت شیشه کتابفروشی» در مجله سخن می‌نوشت. آقای بهشتی‌پور این قسمت را به من محول کرد و پایم به سخن و محفل سخن که چهارشنبه شب‌ها تشکیل می‌شد باز شد. در این محفل بسیاری از بزرگان ادب شرکت می‌کردند؛ مثلاً محمد پروین گنابادی، فتح‌الله مجتبایی، محمد دبیرسیاقی، احمد تفضلی، جمال میرصادقی، رضا سیدحسینی، هوشنگ طاهری، علیرضا حیدری، قاسم صنعوی، محمدحسین روحانی و خیلی‌های دیگر در جلسه‌های سخن شرکت می‌کردند.

بحث، گفت‌وگو، طنز و شوخی، مبادله خبرهای ادبی فرهنگی اخبار مربوط به کتاب و نظایر اینها از مضامین بحث جلسه‌ها بود. گاهی هم بحث‌های اجتماعی و انتقادی یا انتقاد از اوضاع و احوال البته خیلی رقیق پیش می‌آمد. دکتر خانلری به‌طور مرتب در جلسات شرکت می‌کرد مگر این‌که در سفر بود یا واقعاً نمی‌توانست شرکت کند. او عمیقاً به سخن و همه چیز «سخن» علاقه‌مند بود. باقرزاده مرداد ۱۳۴۶ با ناهید کاشی‌چی، دختر محمود کاشی‌چی که مترجم ادبیات روسیه است، در مشهد ازدواج کرد.

حاصل این ازدواج سه فرزند است: نوشین متولد ١٣٤٨ که کارشناسی هنر دارد، یاسمن متولد ١٣٦٠ که دارای فوق دکتری در رشته نوروساینس است و علی، متولد ١٣٥٤ که مهندس الکترونیک و مدیر نشر جوانه توس است و اکنون راه پدر را ادامه می‌دهد.

ناهید کاشی‌چی، مترجم در کتابفروشی گوتنبرگ با باقرزاده آشنا می‌شود. کاشی‌چی می‌گوید: «من در آن سال‌ها در کتابفروشی پدرم کار می‌کردم و همزمان در کلاس‌های شبانه خزائلی درس می‌خواندم. سال ۱۳۴۶ بود، روزی روی میزم نامه‌ای دیدم که با این مطلع شروع می‌شد

«دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم...

مصرعی از اشعار دکتر شفیعی کدکنی و این نامه سرآغازی بود برای ۴۷ سال زندگی مشترک.»

آشنایی با محافل فکری

در همان سال‌ها، پای او به برخی از محفل‌های ادبی، ازجمله محفلی در منزل محمد قهرمان، شاعر در مشهد باز شد و ارتباط‌هایی دوستانه با شاعرانی چون اخوان ثالث و محمدرضا شفیعی کدکنی و چهره‌هایی مذهبی چون محمدرضا حکیمی پیدا کرد. در آن زمان به فکر تأسیس انتشارات توس افتاد.

باقرزاده انتشارات توس را در سال ۱۳۴۰ تأسیس کرد. او درباره انگیزه انتخاب نام توس می‌گوید: «شاید به انگیزه حس ملی‌گرایی و وطن‌دوستی بوده است. توس یادآور قدمت مشهد و خراسان و درعین حال نمادی از ارادت به فردوسی است آقای محمدرضا حکیمی نام خواجه نصیرالدین طوسی را پیشنهاد کرده بود.

بالاخره من اسم توس را برگزیدم و فریدون مژده، که شاعر و نقاش بود تمثالی از خواجه کشید و آن تمثال را هم زیر توس چاپ کردم پول را هم عیناً به آقای توسلی مدیر چاپخانه خراسان دادم و گفتم: این بیعانه نزد تو باشد که خرج نکنم و مجبور بشوم کتاب را برای چاپ بیاورم، بالاخره چاپ کتاب شروع شد.

اما من از نمونه‌خوانی (غلط‌گیری) سررشته‌ای نداشتم و درواقع از روی دست محمدرضا حکیمی، که در آن وقت یکی دو کتاب چاپ کرده بود و سروده‌هایش در میان جوانان مذهبی گل کرده بود تصحیح غلط‌های چاپی را یاد گرفتم. حکیمی در مدرسه نواب حجره‌ای داشت و شفیعی کدکنی و تعدادی طلبه در آن حجره جمع می‌شدند و تا دیرگاه شب نمونه‌ها را می‌خواندیم و غلط‌گیری می‌کردیم.

به هر زحمتی بود و با قرض و قوله کتاب را پس از چاپ برای صحافی به تهران فرستادیم و در صحافی مهرآیین صحافی کردیم و سرانجام کتاب منتشر شد. بعد از آن انتشار کتاب حزین لاهیجی، زندگی و زیباترین غزل‌های او را در برنامه کارم قراردادم. کتاب سوم، نخستین مجموعه شعر شفیعی با عنوان شب‌خوانی و با مقدمه اخوان ثالث مقدمه‌ای طنزگونه زیبا و خواندنی بود. کتاب چهارم هم حماسه آرش از مهرداد اوستا بود که روایت دیگری از اسطوره آرش کمان‌گیر است.»

نخستین کتابی که باقرزاده منتشر کرد، شعر امروز خراسان نام داشت که یک‌سال برای گردآوری اشعار آن تلاش کرد به دنبال آن دو کتاب شعر از شفیعی کدکنی و مهرداد اوستا را منتشر کرد و سپس به دلیل آنچه او «شرایط غیرقابل تحمل در مشهد عنوان کرد برای ادامه کار به تهران آمد.»

باقرزاده درباره درگیری‌اش با ساواک روایت می‌کند: حتی اوین هم رفته‌ام و کتک هم خورده‌ام. دو کارتن پُر از نشریه‌ای دانشجویی به نام گاهنامه این زمان آن زمان که مطلبی از شریعتی در آن چاپ شده بود از مشهد برایم فرستاده بودند من به آقای سلامی که در شرکت سهامی انتشار کار می‌کرد، تلفن زدم او هم آمد و گذاشت پشت موتور و برد و به سرعت توزیع کرد. چند شماره‌ای را هم من جزو مجلات داخل مغازه گذاشتم.

چند روز بعد آمدند و گفتند: کتت را بردار و بیا. از قضا اسماعیل رائین در مغازه بود و همین‌طور که از کنارش رد می‌شدم گفتم مرا بردند. باز هم از قضا یکی از نکاتی که از من خیلی سؤال کردند و حتی از بابت آن کتک هم زدند این بود که به آن مرد چه گفتی. ظاهراً یک مأمور در گوشه‌ای از مغازه و به‌عنوان خریدار کتاب ایستاده بود و درحالی که کتابی را می‌خواند زیر چشمی ما را می‌پایید. بازجویم حسین‌زاده معروف بود که با خشونت بی‌ادبی و قساوت تمام رفتار می‌کرد.

گفتند: گروهی که این نشریه را منتشر کرده است، یک گروه چریکی و بسیار خطرناک است. ما را خیلی تحت فشار قراردادند. در اوین شاهد صحنه‌ها و صحنه‌سازی‌های وحشتناکی بودیم. پس از آزادی تا مدتی نزد دکتر قهاری مشغول معالجه بودم. واقعاً اگر کمک‌های اسماعیل رائین نبود، معلوم نیست که آزاد می‌شدم.

نخستین کتابی که باقرزاده در تهران چاپ کرد، «یأس فلسفی» اثر دکتر مصطفی رحیمی بود. به گفته وی آن کتابی بود که روشنفکران آن زمان دوست می‌داشتند. او می‌افزاید بعد از این کتاب، اثری از برتولت برشت را به نام «آن که گفت آری، آنکه گفت نه» به من داد.

اما امورم با نشر یکی دو کتاب اداره نمی‌شد. شفیعی کدکنی که در جریان بود، مرا به دکتر احسان یارشاطر، مدیر بنگاه ترجمه و نشر کتاب، معرفی کرد و چندماهی در آنجا زیرنظر دکتر جعفر شعار به نمونه‌خوانی چاپی مشغول بودم. او سرپرست گروه تصحیح بود، کسی که کار را به‌طور فنی به من یاد داد، کمال اجتماعی جندقی بود. مرد نازنین و شریفی که زیرنظر دکتر شعار کار می‌کرد، من چندماهی در آنجا مشغول کار بودم.

اما چون نمی‌توانستم جلوی زبانم را بگیرم محترمانه عذرم را خواستند. بیکار شدم و بار دیگر به کمک حسین خدیوجم و شفیعی کدکنی که مرا به دکتر پرویز ناتل خانلری معرفی کردند، در بنیاد فرهنگ ایران و ابتدا در ساختمان بلندی مشرف به سفارت شوروی در خیابان حافظ، به کار مشغول شدم.

خیلی زود با علی‌اصغر حاج سیدجوادی، آشنا شدم که در آن سال‌ها از بهترین مقاله‌نویس‌های مجلات پُرطرفدار بود. جلسه‌هایی هم در خانه او در خیابان توحید کنونی، کوی مهر تشکیل می‌شد. در این جلسه‌ها کسانی مثل شمس آل‌احمد، اسلام کاظمیه، علی‌اصغر خبره‌زاده قاسم لاربن، ناصر کاتوزیان، برادر خانم حاج سیدجوادی، منوچهر فکری ارشاد و عده‌ای دیگر شرکت می‌کردند. بحث‌ها بیشتر سیاسی و درباره مسائل سیاسی روز بود.

اخبار سیاسی و به اصطلاح دست اول مبادله می‌شد و من هم خیلی استفاده می‌کردم. در واقع یکی از کانون‌های روشنفکری آن روز بود. حاج سیدجوادی در روزنامه کیهان هم با نام مستعار «آگاه» مقالات سیاسی می‌نوشت و این مقاله‌ها معمولاً با کاریکاتورهایی از اردشیر محصص همراه بود.

محفل حاج سیدجوادی، جای مناسبی برای ناشری چون من بود. از این طریق با خیلی‌ها آشنا شدم و از حاج سیدجوادی کتابی درباره اعراب و اسرائیل چاپ کردم که طرح جلدش را اردشیر محصص کشید، ترکیبی از صلیب شکسته و چشم بسته و رنگ سیاه که با استقبال خوانندگان روبه رو و چندبار هم تجدید چاپ شد.

کتاب بعد از اعماق را هم از ایشان چاپ کردم و پشت سرش کتاب‌های «ارزیابی ارزش‌ها» و «مبانی فرهنگ در جهان سوم» و «بحران ارزش‌ها» که این یکی، اجازه نشر نگرفت و توقیف و بعد هم خمیر شد و کتاب‌های «ضرورت هنر».... «زبان و تفکر» «نگاهی به نگارگری در ایران» و «گستره جامعه‌شناسی هنر» که هر چهار کتاب از فیروز شیروانلو بود.

در واقع «توس» دیگر راه افتاده و تقریباً سودآور شده بود. من زیرنظر سعیدی سیرجانی، کار می‌کردم اما هروقت که لازم بود دکتر خانلری را ببینم بدون هیچ‌گونه آداب و تشریفاتی می‌دیدم. خانلری بسیار متین موقر و مؤدب بود. می‌توانم حقیقتاً بگویم که در مجموعه بنیاد فرهنگ و نزد همگان چنان مقام بلندی داشت که گویی مثل یک قدیس، به او نگاه می‌کردند.

یک‌بار دیده نشد که این مرد عصبانی یا از ادب و نزاکت دور شود. رفتارش رسمی و با فاصله اما باادب و مهربانی بسیار همراه بود از هیچ کمکی و هیچ‌گونه خدمت فرهنگی مضایقه نداشت، چون در جریان جزئیات هستم عرض می‌کنم از همه امکانات «بنیاد فرهنگ» برای ترویج فرهنگ ایرانی چه در داخل کشور چه در کشورهای دیگر استفاده می‌کرد.

ناهید کاشی‌چی، درباره چگونگی پیوستن باقرزاده به بنیاد فرهنگ می‌گوید: «از آنجا که من دوست نداشتم همسرم کارمند پدرم، باشد او به توصیه مرحوم خدیوجم در بنیاد فرهنگ استخدام شد. زنده‌یاد دکتر پرویز ناتل خانلری در آن سال‌ها بنیاد فرهنگ ایران را تأسیس کرده و شماری از نویسندگان و پژوهشگران را در این بنیاد گرد آورده بود.

کتاب‌هایی که در بنیاد فرهنگ منتشر می‌شدند همه در رشته‌های ادبی، تاریخی، علمی و متون قدیم بودند محسن باقرزاده در این بنیاد ابتدا به کار ویرایش سپس با عنوان مسئول فروش کتاب‌ها به کار مشغول شد. در این بنیاد بود که محسن باقرزاده با تاریخ و فرهنگ ایران آشنا شد و به آن دل سپرد. او عاشق ایران بود و با تعصب به جای جای وطنش عشق می‌ورزید.»

سال ۱۳۴۳، بعد از آمدن به تهران، آشنایی با بنیاد فرهنگ و احسان یارشاطر و پرویز ناتل خانلری چهره‌ای تازه به محسن باقرزاده داد. خانلری او را به علی‌اکبر سعیدی سیرجانی معرفی کرد که هم نثر و قلمی ویژه داشت، هم در کار تصحیح و ویراستاری متنها به سختگیری شهره بود.

شیوه سعیدی سیرجانی این بود که نمونه‌خوانی‌های هرکس را به افراد دیگر هم می‌داد تا میزان دقت آن فرد و کارش را به خوبی تعیین کند. باقرزاده نخستین نمونه‌خوانی از کتاب‌ها را نزد سیرجانی آموزش دید.

به گفته خودش نخستین اثری که نمونه‌خوانی کرد کتاب «تاریخ بیداری ایرانیان» ناظم‌الاسلام کرمانی بود که بعدها با مقدمه سیرجانی از سوی ناشری دیگر منتشر شد. این سنت کتابخوانی و تصحیح، بعدها به کارش آمد و تا پایان عمر دست از سرش برنداشت.

باقرزاده از بسیاری از بزرگان کتاب چاپ کرد؛ دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن، علی‌اصغر حاج سیدجوادی و دکتر شفیعی کدکنی که کتاب «در کوچه باغ‌های نیشابور» وی را در شمارگانی وسیع چاپ کرد، از نخستین نویسندگانی بودند که وی آثارشان را به چاپ رساند.

محسن باقرزاده، فردی رک و قاطع بود. در نشر کتاب، اصولی داشت و از آن اصول کوتاه نمی‌آمد. ناشری باذوق بود و کتاب‌هایی که توس چاپ کرده همه از نظر صفحه‌آرایی طراحی جلد و کم غلط بودن شاخص‌اند. باقرزاده از ارادتمندان دکتر خانلری بود، این به دلیل سال‌ها کارش در بنیاد فرهنگ ایران زیرنظر ایشان بود وی مجموعه مقالات خانلری را هم در چهار جلد چاپ کرد که نمونه‌ای یگانه از نثر ساده، دقیق و زیبای فارسی است.

باقرزاده ماجرای همکاری‌اش را با جلال آل‌احمد چنین نقل می‌کند: «قبل از انقلاب خیلی نسبت به ظلم علیه مردم فلسطین حساس بودم کتاب‌های زیادی ازجمله نژادپرستی دولت اسرائیل صهیونیسم در فلسطین دولت فلسطین و نظایر آن‌ها چاپ کردیم یک روز به رئیس اداره کتاب گفتم: «الآن درباره این چیزها کتاب چاپ کردن کار سختی نیست. آن روزها ۲۷ - ۲۸ کتاب در این باره چاپ کردیم.

کتاب‌های دیگری هم بود؛ فاجعه دیریاسین کفر قاسم، …. یک روز آل‌احمد آمده بود مشهد به دوستم گفته بود یک کتاب دارم، هرجا می‌برم چاپ نمی‌کنند گفتم بده چاپ کنم. گفت: هروقت آماده شد زنگ بزن. از نزدیک آل‌احمد را نمی‌شناختم ولی آدم باشهامت و صریحی بود، تکیه کلامش این بود: «رئیس».

کتاب رفت در وزارت فرهنگ و هنر وقت، و گیر کرد. گفتند، قابل چاپ نیست. به آل‌احمد زنگ زدم و گفتم. فکر می‌کرد که جا زده‌ام. گفت «رئیس، هرکه خربزه می‌خورد پای لرزش هم می‌نشیند. بعد کتاب را از توقیف درآوردیم. کتاب از ماکسیم رودنسون، نویسنده فرانسوی درباره فلسطینی‌هاست.

خیلی کتاب جالبی است وقتی آل‌احمد فوت کرد برادرش شمس در قسمت میکروفیلم‌های بنیاد فرهنگ بود. به شمس گفتم: بیا این کتاب‌ها را چاپ کنیم. شورای سه نفره‌ای درست کردیم که سیمین دانشور و شمس آل‌احمد هم در آن عضو بودند. اولین کتاب یعنی «سرگذشت کندوها» را داد چاپ کردیم بعد «زن زیادی» «پنج داستان» و کتاب‌های دیگر که یکی از این کتاب‌ها در وزارت فرهنگ و هنر ماند و مجوز ندادند.

زندپور، رئیس اداره کتاب بود. پرویز رائین، برادر اسماعیل رائین، رئیس خبرگزاری آسوشیتدپرس در ایران بود. گفتم کتاب ما گیر کرده، به برادرش سفارش کرد و او با جباری، معاون پهلبد، صحبت کرد.

جباری قدِ بلند و هیکل درشتی داشت. رفتم پیش جباری. آمد بین دو لنگه در ایستاد. موضوع را گفتم. گفت: ما اجازه نمی‌دهیم کتابی که اعلی حضرت را در لباس پیشاهنگی مسخره کرده، چاپ کنید. گفتم: فکر کردم می‌خواهید کمک کنید کتاب در بیاید. مثل این‌که کم‌کم به پرونده تبدیل می‌شود و آمدم بیرون. این کتاب را زیرمیزی درآوردم و نگذاشتم حرام شود.

دوستی داشتم در بخش تولید انتشارات امیرکبیر کار می‌کرد و به او پُز دادم که کتاب‌های آل‌احمد را من چاپ می‌کنم. خبر داد و امیرکبیر هم در فرهنگ و هنر نفوذ داشت، جلوی کتاب ما را گرفتند. بعد دیدم امیرکبیر «دید و بازدید» را چاپ کرد، بعد یکی دیگر و …. آن ناشر، قدرت بیشتری داشت. فهمیدم آن‌ها جلوی کتاب را گرفته‌اند.

انتشارات توس در کارنامه درخشان خود انتشار آثار آنتون چخوف را نیز دارد. باقرزاده، آرزو داشت تا مجموعه آثار بسیاری از نویسندگان روس همچون تولستوی داستایوفسکی پوشکین، گورکی گوگول و بسیاری دیگر را مانند مجموعه آثار چخوف منتشر کند ولی متأسفانه اجل مهلتش نداد.

مدیر انتشارات توس، با توجه به سابقه فعالیت‌های مدنی و مطبوعاتی‌اش حتی در حوزه نشر نیز دغدغه توسعه داشت. او از تصمیم‌های غیرمسئولانه و غیرکارشناسانه مسئولان در حوزه نشر شکوه می‌کرد.

از شیوه کار باقرزاده و نوع انتخاب کتاب توسط وی بسیار گفته‌اند. فتح‌الله بی‌نیاز در این باره می‌نویسد: «بدون تعارف باید بگویم که نشر توس، در مقولهٔ ایران‌شناسی شاخص‌ترین نشر ایران است. من بخش اعظم این کتاب‌ها را دارم و به کسانی امانت می‌دهم که نیاز پیدا می‌کنند. در ضمن نشر توس در عرصه ایران‌شناسی در سطح کلان و اقلیم‌شناسی ایران و قوم‌شناسی ایرانیان و جغرافیای ایران افسانه‌ها و آیین‌های ایران باستان هم کارهای درخشانی به چاپ رسانده است. همین‌طور خاطرات و سفرنامه و زندگی‌نامه‌های بسیار ارزشمندی از افراد مهم عرصه سیاسی و فرهنگی کشور و نیز کتاب‌های مرجع سیاسی و حقوقی به چاپ رسانده است. نگاهی به فهرست آثار چاپ شده این نشر نشان می‌دهد که وسواس و حساسیت زیادی برای گزینش آثار وجود داشته است.

پس از درگذشت باقرزاده، حسن کیائیان، مدیر نشر چشمه، در سخنانی، خط قرمز وی را «فرهنگ مملکت» دانست و گفت: «محسن باقرزاده از زمانی که در سال ۱۳۷۵ به صورت جدی‌تر با اتحادیه همکاری کرد، تأثیر مثبت و چشمگیر فراوانی در به وقوع پیوستن رخدادهای بعدی اتحادیه داشت و به مقدار خیلی زیادی اتحادیه را مستحکم‌تر کرد او به معنی واقعی کلمه دغدغه فرهنگ و ادبیات را داشت و چنانچه کسی به مسائل فرهنگی مملکت بی‌توجهی می‌کرد برافروخته و حتی گاهی زبانش هم تند می‌شد.»

کتابفروشی توس

در راسته کتابفروشی‌های انقلاب، غالباً کتابفروشی‌هایی که در خیابان اصلی‌اند، بیشتر دیده می‌شوند. اما مسیر کتابفروشی‌هایی هم در فرعی‌های انقلاب هستند که راست خیابان را منحرف می‌کنند و جمعیت را به سمت خود می‌کشند این کتابفروشی‌ها فرعی‌های خیابان را به اندازه خود آن حائز اهمیت می‌کند.

خیابان «دانشگاه» در راسته انقلاب یکی از این فرعی‌هاست که به واسطه حضور چند کتابفروشی اهمیت زیادی دارد. در ابتدای این فرعی، کتابفروشی‌ای قرار دارد که امروز بیش از چهار دهه از عمرش می‌گذرد و اگرچه در طول این سال‌ها تغییرات زیادی کرده اما همچنان رد گذشته را بر خود دارد.

باقرزاده سال ۱۳۵۰ کتابفروشی توس را در مقابل دانشگاه تهران ابتدای خیابان دانشگاه راه‌اندازی کرد که همچنان در زمره کتابفروشی‌های فعال و نخبه در عرصه تاریخ و فرهنگ ایران به شمار می‌رود.

بیشترین فعالیت انتشارات این مؤسسه در زمینه‌های ایران‌شناسی، تاریخ و فرهنگ ایران بوده و از دیرباز کتابخانه‌های مختلف در داخل و خارج از کشور به قصد تأمین مراجع فارسی خود به این مؤسسه سفارش داده و می‌دهند. باقرزاده در سال ۱۳۸۷ بیش از یک‌صد عنوان کتاب در حوزه ادبیات فارسی و ایران‌شناسی به مرکز عربی اسلامی اینچئون در کره جنوبی اهدا کرد. بی‌تردید نمونه‌هایی از این دست در طول فعالیت این ناشر و ناشران فرهنگ دوست دیگر وجود دارد.

آثار

آثار نوشتاری محسن باقرزاده شامل مقاله‌ها و گزارش‌های مطبوعاتی در زمان جوانی است. او همچنین در زمانی که ناشر بود یادداشت‌های پراکنده در مطبوعات می‌نوشت.

کارنامه نشر

همان‌طور که اشاره شد نخستین کتاب توس، شعر امروز خراسان بود واپسین کتابی که در زمان حیات باقرزاده منتشر شد، مقالات تقی‌زاده به کوشش ایرج افشار است. در کارنامه انتشارات توس ۷۰۱ کتاب منتشر شده وجود دارد.

درگذشت

محسن باقرزاده پس از ۵۳ سال فعالیت مستمر در حوزه نشر و خدمت فرهنگی پس از یک دوره بیماری طاقت‌فرسا در ۱۴ بهمن ۱۳۹۳ در سن ۷۶ سالگی درگذشت.

باقرزاده تا واپسین روزهای حیاتش با وجود بیماری دست از کار نکشید. وی در یادداشتی با عنوان «آدم باید کارکند» نوشته است: الآن سه - چهار سال است که دیابت دارم و خوب نمی‌توانم راه بروم اگر هرکس جای من بود، نمی‌آمد روزی ده ساعت بنشیند کار نشر کند. این کار به من توانایی می‌دهد باعث می‌شود گذر زمان را از یاد ببرم. هفت صبح از خانه بیرون می‌آیم تا پنج بعدازظهر. قدری هم کار با خودم می‌برم خانه. آدم اگر کار نکند از حیز انتفاع می‌افتد.»

منبع: مجموعه «مشاهیر نشر کتاب ایران» جلد ۱۸

نوشته: پونه ندایی

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها