چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۰:۲۴
نمی‌خواستم طنزی خودپسندانه درباره نسل هزاره بنویسم!

لاترونیکو ضمن تمایز نگاه خود از نگاه قضاوت‌گر پرک، بر همدلی‌اش با شخصیت‌های رمانش که بازتابی از زندگی خود او و نسلش هستند، تأکید می‌کند و از نگاه صرفاً طنزآمیز و انتقادی فاصله می‌گیرد.

سرویس جهان کتاب خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - الهه شمس: وینچنزو لاترونیکو، ۴۰ ساله، متولد رم و بزرگ‌شده میلان است. او در سال ۲۰۰۹ به برلین نقل مکان کرد، شهری که بستر رویدادهای چهارمین رمان او، کمال (Perfection) است. این رمان که اخیراً (با ترجمه سوفی هیوز) در فهرست بلند جایزه بین‌المللی بوکر قرار گرفته، رمان چیزها: داستانی از دهه شصت (۱۹۶۵) اثر ژرژ پرک را به‌روز می‌کند؛ رمانی درباره تأثیر تبلیغات بر یک زوج جوان فرانسوی آرمان‌گرا. لاترونیکو در داستان خود، آن‌ها را به دو مهاجر خلاق دیجیتال بدل کرده است. لاترونیکو که از سال ۲۰۲۳ دوباره در میلان زندگی می‌کند، در مصاحبه با گاردین درباره چرایی بازنویسی رمان ژرژ پرک، ترجیحش به توصیف به جای دیالوگ، و عضویت در یک گروه جمعی ضد اعیان‌سازی در میلان صحبت می‌کند.

چرا خواستید رمان «چیزها» اثر پرک را بازنویسی کنید؟ این کار تقریباً راهی بود برای حفظ سلامت روانم در دوران قرنطینه. با خودم فکر کردم: «خب، نمی‌توانی هیچ چیز خلاقانه‌ای بنویسی، پس فقط با وسواس و دقت پرک را بازنویسی کن.» این پروژه سپس جان گرفت و هویت مستقلی پیدا کرد، اما در ابتدا به‌عنوان نوعی تمرین برای مشغول ماندن شروع شد. سال‌ها بود که درگیر این بودم که چطور می‌توانم شیوه‌ای را به تصویر بکشم که زندگی درونی‌مان توسط جریان تصاویری که آنلاین می‌بینیم شکل می‌گیرد. وقتی «چیزها» را خواندم، بلافاصله این شباهت‌ها را دیدم. پرک تلاش کرده بود زندگی کسی را توصیف کند که هویتش با رابطه‌اش با اشیاء تعریف می‌شود. او با قرار دادن شخصیت‌هایش در پس‌زمینه، سلسله‌مراتب یک رمان سنتی را واژگون کرد؛ جزئیات محیط اطرافشان به صحنه اصلی تبدیل می‌شود، که دقیقاً همان چیزی بود که من نیاز داشتم.

چه چیزی شما را به نوشتن با چنین سبکی بی‌طرف و عاری از احساسات (impassive) جذب کرد؟ من با نقدنویسی برای مجله هنری «فریز» (Frieze) آموزش دیدم. وقتی نظرم را درباره یک اثر هنری می‌دادم، ویراستارم می‌گفت: «نه: قطعات را با جزئیات دقیق توصیف کن و بگذار نظرت از نحوه توصیفت آشکار شود.» در نهایت، این رویکرد با شیوه نوشتن من همسو شد. من گوش وحشتناکی برای دیالوگ دارم و هرگز نمی‌توانم حرف کسی را کلمه به کلمه نقل کنم، حتی در لحظات مهم زندگی‌ام. اما جزئیات لباس‌ها را فوراً به خاطر می‌سپارم؛ توصیف، بیشتر از دیالوگ، با آنچه در جهان برایم برجسته و مهم به نظر می‌رسد، طنین‌انداز می‌شود.

چگونه بین طنز و همدلی تعادل برقرار کردید؟ هرگز ادعا نمی‌کنم که کاری بهتر از پرک انجام داده‌ام، اما واضح است که او شخصیت‌هایش را افرادی ساده‌لوح یا احمق می‌دانست که توسط مصرف‌گرایی شستشوی مغزی شده‌اند. من نمی‌خواستم طنزی خودپسندانه و از سر برتربینی درباره سطحی بودن زندگی نسل هزاره بنویسم، این زندگی خودم است! فصلی که بیش از همه بازتاب‌دهنده تفکر من است، فصل مربوط به آنا و تام است؛ آنها حتی پس از ۱۰ سال هنوز رابطه‌ای پرشور دارند، اما نگرانند که برای هم کافی نباشد. این همان «گسترش قلمرو مبارزه» است که میشل ولبک در عنوان اولین رمانش [که به انگلیسی Whatever ترجمه شده] به آن اشاره می‌کند. به محض اینکه بگویید: «این جنبه از زندگی‌ام می‌تواند بهینه‌سازی شود»، دیگر هرگز کافی نخواهد بود، چون هر چیزی بنا بر تعریف، می‌تواند “بهتر” باشد. این اتفاق برای من در مورد غذا هم افتاد. گذشته از این، در گذشته، مقداری پاستا و سالاد درست می‌کردی و تمام. اما بعدها این‌گونه شد: «نباید فقط سالم باشد، بلکه باید ظاهری زیبا هم داشته باشد.» وقتی چیزی وارد قلمرو بهینه‌سازی می‌شود، دیگر بازگشت ممکن نیست.

آیا رمان در ایتالیا نیز با چنین استقبال پرشوری مواجه شد؟ در بریتانیا، تنها در عرض یک ماه به اندازه سه سال فروش در ایتالیا، فروش داشته است [می‌خندد]. ادبیات ایتالیا بیشتر نگاه به گذشته دارد. مردم احساس می‌کردند این رمان چیزی درباره زندگی روزمره بیان نمی‌کند، بلکه سندی عجیب و غریب است از چیزی که در جایی دیگر اتفاق می‌افتد.

چه چیزی ابتدا شما را به جهان نوشتن جذب کرد؟ بازی «سیاه‌چال‌ها و اژدهایان» (Dungeons & Dragons) در دوران کودکی. در آن زمان، تعداد انبوهی داستان فانتزی نوشتم و اساساً زبان انگلیسی را خودم یاد گرفتم تا بتوانم بازی «Magic: The Gathering» را درک کنم.

شما آثار نویسندگانی چون اف. اسکات فیتزجرالد و آیزاک آسیموف را در میان آثار دیگر ترجمه کرده‌اید. آیا تجربه ترجمه بر داستان‌نویسی شما تأثیر گذاشته است؟
تلاش برای فهم نحوه استفاده دیگران از زبان، مرزهای چیزهایی را که فکر می‌کنید ممکن است، گسترش می‌دهد. مترجم بودن شبیه میزبانی یک نویسنده در درون صدای خودتان است؛ وقتی نویسنده مهمان خانه‌تان را ترک می‌کند، شاید یک جفت کفش در خانه‌تان جا بگذارد و شما شروع می‌کنید به استفاده کردن از آن کفش‌ها.

ایتالیا به‌عنوان مکانی برای نوشتن چگونه است؟ زمانی که ایتالیا را به مقصد برلین ترک کردم، انگار به دنیایی دیگر رفتم. اکنون، جامعه‌ای پویا و پررونق از نویسندگان هم‌سن و سال من و نویسندگان جوان‌تر در ایتالیا شکل گرفته است. در برلین، بخشی از یک جامعه بین‌المللی نویسندگان بودم، اما تقریباً هیچ‌کدام از اعضای جامعه نمی‌توانست آثار دیگری را بخواند. ما به زبان آلمانی یا انگلیسی صحبت می‌کردیم، ولی آلمانی‌ها نمی‌توانستند کتاب‌های من را بخوانند، و آمریکایی‌ها هم نمی‌توانستند آثار من یا نویسندگان آلمانی دیگر را مطالعه کنند. ما درباره آثار نویسندگانی چون شیلا هتی یا ریچل کاسک صحبت می‌کردیم، اما هرگز درباره آثار خودمان چیزی نمی‌گفتیم. همین نبود ارتباط یکی از دلایلی بود که به ایتالیا برگشتم.

چرا در ابتدا از ایتالیا به برلین رفتید؟ از روی اندوه. از سیاست خسته شده بودم. اولین رمانم ورزش و انقلاب (Ginnastica e rivoluzione، ۲۰۰۸) درباره اجلاس G8 در جنوا در سال ۲۰۰۱ بود؛ یکی از بزرگ‌ترین تظاهرات در تاریخ ایتالیا که به هیچ نتیجه‌ای نرسید، جز اینکه یک نوجوان توسط پلیس کشته شد. این واقعه نشان داد نوعی از سیاست‌ورزی که از دهه ۶۰ آغاز شده بود، دیگر ناکارآمد است. در دهه ۲۰۰۰، بخشی از یک گروه جمعی در شهر میلان بودیم و ساختمانی را اشغال کردیم تا فعالیت‌های مختلفی را ترتیب دهیم: یک کلوپ بعد از مدرسه، باغبانی اجتماعی، وعده‌های غذایی رایگان با مواد باقی‌مانده از بازارها، و یک گالری مشارکتی با همکاری مدارس و هنرمندان محلی. این یک مبارزه ابتدایی علیه اعیانی‌سازی (anti-gentrification) بود که به شکست انجامید. اگر میلان را در گوگل جست‌وجو کنید، آن آسمان‌خراش‌های لوکس که اکنون با جنگلی روی سقف‌های خود دیده می‌شوند [برج‌های بوسکو ورتیکاله - Bosco Verticale] درست روی همان ساختمان ما بنا شده‌اند. پس از آنکه ما را از آنجا بیرون کردند، می‌خواستم به جایی بروم که دیگر شهروند آن نباشم، جایی که سهم و نفعی در آن نداشته باشم و امیدی به مبارزه کردن و تغییر دادن در آن نبینم؛ فقط به زندگی خودم برسم و به کار خودم فکر کنم. البته، به این انتخاب افتخار نمی‌کنم. رمان کمال، داستان دو نفر است که از دنیای واقعی، هرچه باشد، به نوعی فاصله گرفته‌اند و در آن پناه گرفته‌اند.

در دوران کودکی چه چیزهایی می‌خواندید؟
کتاب‌های مصور (کمیک بوک) را به شکلی وسواسی مطالعه می‌کردم. گاهی به آلبوم قصه‌های راز و خیال (Tales of Mystery and Imagination) از گروه آلن پارسونز پروجکت گوش می‌دادم، چون در سریال مورد علاقه‌ام «آلیتا: فرشته جنگ» ( Battle Angel Alita) به آن ارجاع شده بود. وقتی فهمیدم این آلبوم براساس کتابی از ادگار آلن پو ساخته شده است، آن را از کتابخانه گرفتم. احتمالاً این اولین کتابی بود که آزادانه خواندم و مدرسه مرا مجبور به مطالعه آن نکرده بود.

آخرین رمانی که از خواندن آن لذت بردید چه بود؟ در عروج (In Ascension) نوشته مارتین مک‌اینس. مطمئنم که در آینده روزی رمان علمی-تخیلی خواهم نوشت، اما هنوز آماده آن نیستم.

منبع: .theguardian. Sat 29 Mar 2025 18.00 GMT

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها