یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۹
تفکر فلسفی روی ریل قطار

به‌باور شعبانی‌مقدم: «ترامواپژوهی ما را به تأملی فراتر از محاسبات ساده کمّی و فراتر از جزم‌اندیشی‌های وظیفه‌گرایانه، به‌سوی درکی عمیق‌تر از پیچیدگی زندگی اخلاقی رهنمون می‌شود.»

سرویس دین‌واندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) رضا دستجردی: کیوان شعبانی‌مقدم در «ترامواپژوهی؛ تصمیم‌گیری اخلاقی و تشخیص کار درست» از مسئلۀ تراموا که بحث‌های داغی را برانگیخته و به نقطۀ عطفی برای تأمل نظام‌مند دربارۀ مسائل اخلاقی در حوزه‌های گوناگون تبدیل شده است، سخن می‌گوید. اثر حاضر با طرح و بررسی پرسش‌های اصلی در ادبیات روبه‌گسترش ترامواپژوهی، آنها را به‌صورت جامع ارزیابی و برخی از ماجراهای جذاب و نمونه‌های تاریخی آن را معرفی می‌کند. آن‌چه از نظر می‌گذرد ماحصل گفت‌وگوی ایبنا با کیوان شعبانی‌مقدم است که آثاری چون «ایده‌های جنجالی»، «تمدن نمایشی»، «پارادوکس انتخاب»، «عقلانیت»، «اخلاق عملی» نیز از وی منتشر شده است.

تفکر فلسفی روی ریل قطار
کیوان شعبانی‌مقدم

لطفاً در آغاز، درخصوص «مسئلۀ تراموا» و پیشینۀ آن توضیح فرمایید.

مسئلۀ تراموا دوراهی مشهور فلسفه اخلاق است که از مقاله فیلیپا فوت، فیلسوف آکسفورد، در سال ۱۹۶۷ سرچشمه می‌گیرد. سناریوی اصلی که «سوزن‌بان» نامیده می‌شود، چنین است: تراموایی با ترمز از کار افتاده به‌سمت پنج نفر بسته‌شده به ریل در حرکت است. شما کنار سوزن قطار ایستاده‌اید و می‌توانید با فشار دادن اهرم، تراموا را به مسیر فرعی منحرف کنید که در آن‌جا فقط یک نفر بسته شده است. در این سناریو، اکثر مردم (حدود ۹۰ درصد) معتقدند باید اهرم را فشار داد تا یک نفر کشته شود و پنج نفر نجات یابند – رویکردی فایده‌گرایانه که بیشترین خیر را برای بیشترین افراد می‌خواهد.

اما جودیت جارویس تامسون، فیلسوف MIT سناریوی دومی به‌نام «مرد چاق» افزود: این‌بار شما روی پلی مشرف به ریل ایستاده‌اید و کنارتان مردی چاق قرار دارد. اگر او را از روی پل هل دهید، جثۀ عظیمش تراموا را متوقف کرده و پنج نفر نجات می‌یابند، اما خودش کشته می‌شود. نظرسنجی BBC روی ۶۵ هزار نفر نشان داد در این سناریو، از هر چهار نفر فقط یک نفر حاضر به هل دادن است. مطالعات دیگر نیز نشان می‌دهند نزدیک به ۹۰ درصد مردم مرد چاق را هل نمی‌دهند، حال‌آن‌که همان نسبت در سناریوی اول اهرم را می‌فشارند. این تناقض شهودی – چرا کشتن یک نفر برای نجات پنج نفر در یک موقعیت درست و در موقعیتی دیگر نادرست است؟ – نیم‌قرن است فیلسوفان را گیج کرده است.

تفکر فلسفی روی ریل قطار
فیلیپا فوت

وقتی فیلیپا فوت این دوراهی را در مقاله‌ای ۱۴ صفحه‌ای در مجله آکسفورد ریویو منتشر کرد، گمان نمی‌برد این معمای کوچک به «صنعتی دانشگاهی» تبدیل شود و واژه جدید «ترامواپژوهی» را پدید آورد. تامسون بعدها با سناریوهای متعدد و نسخه‌های گوناگون، عمق تازه‌ای به مسئله بخشید. امروزه مسئله تراموا از فلسفه فراتر رفته است: در روان‌شناسی، عصب‌شناسی، زیست‌شناسی تکاملی، حقوق، اخلاق پزشکی، اخلاق جنگ و حتی مهندسی خودروهای خودران بدل به نقطه عطفی شده است.

کتاب «ترامواپژوهی» تلاش می‌کند به پرسش‌های اساسی‌تر پاسخ دهد: منطق قضاوت‌های اخلاقی چیست؟ ما چگونه تصمیم می‌گیریم؟ نقش شهودها در استدلال اخلاقی کدام است؟ تأکید کتاب بر این است که مسئله تراموا فقط درباره «کشتن یا اجازه مرگ دادن» نیست، بلکه نقطه شروعی برای کاوش در تصمیم‌گیری اخلاقی در شرایط تراژیک زندگی روزمره است – از دروغ گفتن و پنهان کردن اطلاعات تا تخصیص منابع محدود بهداشتی و شکنجه مظنونان.

سناریوهای تراموا چه وجوهی دارند و جایگاه شاخه‌های اخلاق، از جمله اخلاق فایده‌گرا در آنها کجاست؟

سناریوهای تراموا چندین وجه اساسی دارند که آنها را به آزمایش‌های فکری منحصربه‌فرد تبدیل می‌کند. اولاً، این سناریوها تقابل بین دو اصل اخلاقی متعارض را به نمایش می‌گذارند: از یک سو، اصل «نجات جان بیشترین تعداد» که ما را به اقدام فایده‌گرایانه دعوت می‌کند؛ از سوی دیگر، اصل «کشتن فرد بی‌گناه نادرست است» که مانع از انجام برخی اقدامات می‌شود. ثانیاً، سناریوهای تراموا حساسیت ما را به تفاوت میان «قصد» و «پیش‌بینی»، «فعل» و «ترک فعل»، و «استفاده از فرد به‌مثابه ابزار» در مقابل «تأثیر غیرمستقیم» آشکار می‌کنند. ثالثاً، این دوراهی‌ها نشان می‌دهند که شهودهای اخلاقی مردم، با محاسبات صرفاً کمّی (تعداد نجات‌یافتگان) هم‌خوانی ندارند.

تفکر فلسفی روی ریل قطار
جودیت جارویس تامسون

در رابطه با بخش دوم پرسش شما، کتاب به نقدهای مهمی علیه فایده‌گرایی اشاره می‌کند که در ترامواپژوهی بسیار تأثیرگذار بوده‌اند. برای نمونه، برنارد ویلیامز با دو دوراهی جورج و جیم نشان داد که فایده‌گرایی «عاملیت» را در نظر نمی‌گیرد: این‌که چه کسی مرتکب عمل می‌شود و چگونه این عمل انجام می‌شود، از نظر اخلاقی بی‌ربط نیست. همچنین، فایده‌گرایی در توضیح تفاوت شهودی ما میان سناریوی سوزن‌بان و مرد چاق ناتوان است – چرا مردم در یک موقعیت قربانی کردن یک نفر برای پنج نفر را درست می‌دانند و در موقعیتی دیگر نادرست؟ از نظر منتقدان، فایده‌گرایی به حقوق فردی انسان‌ها بی‌توجه است و می‌تواند هر شکلی از رفتار – حتی شکنجه – را توجیه کند. کتاب تأکید می‌کند که هیچ یک از این مکاتب به‌تنهایی نمی‌تواند پاسخ نهایی به مسئله تراموا بدهد. به عبارت دیگر، ترامواپژوهی ما را به تأملی فراتر از محاسبات ساده کمّی و فراتر از جزم‌اندیشی‌های وظیفه‌گرایانه، به‌سوی درکی عمیق‌تر از پیچیدگی زندگی اخلاقی رهنمون می‌شود.

چگونه مسئله تراموا به نقطه‌عطفی برای تأمل نظام‌مند درباره مسائل اخلاقی تبدیل شد؟

این امر دلایل متعددی دارد. علت اصلی آن این است که که مسئله تراموا صرفاً یک معمای ذهنی نیست، بلکه کلید فهم بسیاری از دوراهی‌های اخلاقی جهان واقعی است.

براساس ادبیات موجود در ارتباط با ترامواپژوهی، ازنظر شما چه زمانی دروغ گفتن یا پنهان کردن اطلاعات توجیه پذیر است؟

پاسخ به این سؤال بسیار پیچیده است، ولی اگر بخواهم خلاصه کنم، کتاب با اشاره به دیدگاه هنری سیجویک، فیلسوف فایده‌گرای بریتانیایی، به این پرسش پاسخ می‌دهد. سیجویک معتقد است قاعده «دروغ نگویید» قاعده‌ای مطلق نیست و در شرایط خاص می‌تواند استثنا بخورد. او نشان می‌دهد که «اخلاق مبتنی‌بر عقل سلیم» خود نیز دروغ گفتن در برخی موقعیت‌ها را می‌پذیرد. کتاب مثال ساده‌ای می‌زند: وقتی همسر مردی هنگام خروج از خانه می‌پرسد «آیا از لباس تازه‌ام خوشت می‌آید؟»، اخلاق مبتنی‌بر عقل سلیم حتی اگر لباس را چندان زیبا نمی‌یابید، شما را سرزنش نمی‌کند که بگویید «بله عزیزم، قشنگ است.» در یک مثال جدی‌تر، اگر تنها راه جلوگیری از کشته‌شدن تعداد زیادی از افراد بی‌گناه به دست یک دیکتاتور خون‌ریز، دروغ گفتن باشد، اخلاق مبتنی‌بر عقل سلیم می‌گوید دروغ گفتن مجاز است. اما نکته مهم این است که سیجویک قائل به «اخلاق پنهانی» است: ممکن است انجام برخی کارها (مانند دروغ گفتن یا حتی شکنجه) در شرایط خاص و فوق‌العاده درست باشد، اما به‌شرطی‌که بتوان آنها را پنهان نگه داشت. البته موضوع به این سادگی نیست که گفتم، برای درک استدلال سیجویک، حتماً و حتماً باید متن کتاب مطالعه شود.

اجازه دهید پرسش صریحتری بپرسم. آیا اگر کاری به کمک به تعداد زیادی از مردم منجر شود اما به تعداد اندکی آسیب برساند، باید با خیال راحت آن را انجام دهیم؟

پاسخ کتاب به این پرسش، یک «نه» قاطع است. مسئله تراموا دقیقاً برای نشان دادن همین نکته طراحی شده است که محاسبات صرفاً کمّی (نجات پنج نفر به‌بهای مرگ یک نفر) نمی‌تواند تنها مبنای تصمیم‌گیری اخلاقی باشد. «تعداد» به‌تنهایی تعیین‌کننده نیست.

دلیل این تفاوت چیست؟

کتاب به تفاوت میان «قصد و پیش‌بینی» اشاره می‌کند. سوزن‌بان می‌تواند بگوید مرگ کارگر مسیر فرعی را پیش‌بینی می‌کرد اما قصد کشتن او را نداشت. در مقابل، کسی که مرد چاق را هل می‌دهد، قصد مستقیم کشتن دارد. هرچند برخی فیلسوفان این تمایز را نیز زیر سؤال برده‌اند، اما شهود اخلاقی مردم آن را جدی می‌گیرد. مثلاً سناریوی پزشک را در نظر بگیرید – آیا پزشک می‌تواند فرد سالمی را بکشد تا از اندام‌هایش پنج بیمار را نجات دهد؟ - اکثر مردم می‌گویند نه. حتی همان معدود افرادی که آمادگی دارند مرد چاق را از روی پل هل دهند، همیشه آماده نیستند این کار را با مرد سالم مراجعه‌کننده به پزشک انجام دهند. این نشان می‌دهد که زمینه و چگونگی اقدام، از نظر اخلاقی تفاوت ایجاد می‌کند.

تفکر فلسفی روی ریل قطار

در کتاب آورده شده که ما باید در این جمله ایمانوئل کانت اندیشه کنیم که هرگز نباید با افراد مانند ابزاری صرف برای رسیدن به غایاتی دیگر رفتار شود. این اندیشه چه نسبتی با شرایط امروز جامعه ما دارد؟

جملۀ ایمانوئل کانت که «هرگز نباید با افراد مانند ابزاری صرف برای رسیدن به غایاتی دیگر رفتار شود»، در شرایط امروز جامعه ما نه فقط یک توصیۀ اخلاقی انتزاعی، بلکه هشداری عمیق و عملاً آزمون‌شده است. کتاب «ترامواپژوهی» با ارجاع به آزمایش میلگرام نشان می‌دهد که این اصلِ کانتی، دقیقاً در برابر آفتِ «ابزاری‌سازی انسان» قد علم می‌کند. آزمایش میلگرام در سال ۱۹۶۱، یک سال پس از محاکمۀ آدولف آیشمن آغاز شد. آیشمن که مسئول سازماندهی تبعید یهودیان به اردوگاه‌های کار اجباری بود، در دفاع از خود مدعی شد کشتار یهودیان صرفاً نتیجۀ اطاعت از دستورات مافوق بوده و خودش در این میان نقشی نداشته است. هانا آرنتِ فیلسوف، این دفاعیات را در کتاب «آیشمن در اورشلیم» منتشر کرد و مفهوم «ابتذال شر» را از آن استخراج نمود. مطالعۀ گزارش‌های آرنت، استنلی میلگرام را برانگیخت تا به این پرسش پاسخ دهد که چگونه یک شهروند عادی حاضر می‌شود برای کسب رضایت مافوقش، برخلاف وجدان خود رفتار کند، تاجایی‌که حتی مرگ انسان‌های دیگر را به هیچ بگیرد.

میلگرام آزمایشی را طراحی کرد که در آن، به آزمودنی‌ها گفته می‌شد نقش «مربی» را ایفا کنند و به‌ازای هر پاسخ غلطِ «آزمودنی»، شوک الکتریکی وارد کنند و هر بار ۱۵ ولت بر شدت آن افزوده می‌شد (آزمودنی درواقع دستیار میلگرام بود و تظاهر به دریافت شوک می‌کرد). پیش از آغاز آزمایش، به هر شرکت‌کننده گفته می‌شد که «آزمودنی ناراحتی قلبی دارد». وقتی شدت شوک به حدود ۳۰۰ ولت می‌رسید، آزمودنی خودش را به دیوار می‌کوبید و ناله و فریاد و در شدت‌های بالاتر، تظاهر به بیهوشی یا حتی مرگ می‌کرد. هرگاه داوطلبی دچار تردید می‌شد یا اعتراض می‌کرد، آزمایش‌گر با جملاتی همچون «ادامۀ تحقیقات مستلزم حضور شماست؛ چارۀ دیگری نداریم، باید ادامه دهیم» او را تشویق به ادامه می‌کرد و وقتی نگرانی از بابت مسئولیت ابراز می‌شد، پاسخ می‌داد: «نگران نباش. مسئولیتش با من». نتایج حیرت‌آور بود: ۶۵ درصد از شرکت‌کنندگان به بالاترین درجۀ شوک یعنی ۴۵۰ ولت رسیدند، درحالی‌که از ۳۴۵ ولت به بالا دیگر صدایی از آزمودنی به گوش نمی‌رسید و به نظر می‌رسید مرده است. میلگرام در تفسیر خود، رفتار انسان‌ها را به دو دسته تقسیم کرد: زمان‌هایی که آن‌ها براساس «مسئولیت شخصی» تصمیم می‌گیرند – یعنی به وجدان‌شان رجوع می‌کنند، از منطق استفاده می‌کنند و به پیامدهای رفتارشان می‌اندیشند – و زمان‌هایی که براساس «مأموریت شغلی» رفتار می‌کنند – یعنی نیازی نمی‌بینند به منطقی بودن یا اخلاقی بودنِ کاری که انجام می‌دهند بیندیشند و خود را صرفاً مجری دستور دیگری می‌دانند.

این تفکیک دقیقاً همان چیزی است که کانت ما را از آن برحذر می‌دارد: نه فقط رفتار با دیگران به‌مثابه ابزار، بلکه تبدیل «خود» به ابزار. فردی که در آزمایش میلگرام شوک را تا ۴۵۰ ولت ادامه می‌دهد، نه فقط با آزمودنی (قربانی) همچون یک ابزار برخورد کرده، بلکه با «خودش» نیز چون ابزاری برای اجرای دستور رفتار کرده است. او به ندای وجدان خود (این کار اشتباه است) پشت پا زده است، با این توجیه که «مسئولیتش با دیگری است». در جامعه امروز ما، این خطر در عرصه‌های گوناگون خود را نشان می‌دهد. در محیط‌های کاری و اداری، کارمندی که می‌داند یک بخش‌نامه یا گزارش خلاف واقع است، اما آن را امضا می‌کند «چون مافوق گفته است»؛ مدیری که می‌داند تخصیص منابع ناعادلانه است اما سکوت می‌کند «چون بالادست درخواست کرده است» – در همه این موارد، فرد خود را به ابزاری برای تحقق ارادۀ دیگری تبدیل کرده است. در نظام آموزشی، دانشجویی که مقاله می‌دزدد یا داده‌ها را جعل می‌کند «چون استاد راهنما گفته»؛ پژوهش‌گری که نتایج نامطلوب را حذف می‌کند «چون سفارش‌دهندۀ پروژه خواسته» – اینها مصادیق رفتار «مأموریت‌محور» به هزینه حقیقت و انصاف است.

کتاب «ترامواپژوهی» با اشاره به برخی مطالعات نشان می‌دهد که قضاوت اخلاقی ما بسیار شکننده است: تماشای یک برنامه کمدی پنج دقیقه‌ای احتمال تأیید کشتن مرد چاق را افزایش می‌دهد؛ بوی نان تازه افراد را سخاوتمندتر می‌کند؛ حتی تمیز یا کثیف بودن میز دادگاه بر رأی قاضی دربارۀ آزادی مشروط تأثیر می‌گذارد. این یافته‌ها نشان می‌دهند که «ابزاری‌سازی انسان» همیشه از روی بدخواهی نیست – گاه از سر خستگی، گرسنگی، عجله، یا حتی بوی خوش نان رخ می‌دهد. دقیقاً چون ما موجوداتی تأثیرپذیر و گاه سست‌اراده هستیم، به یک اصل بالاسری نیاز داریم که در لحظات تصمیم، پیش از آن‌که گرسنگی یا عجله یا ترس از مقام مافوق، قضاوت ما را دگرگون کند، به ما یادآوری نماید: «آیا دارم با یک انسان (حتی خودم) همچون ابزار رفتار می‌کنم؟»

تفکر فلسفی روی ریل قطار
ایمانوئل کانت

نسبت اندیشۀ کانت با شرایط امروز جامعه ما، نسبتی است میان «بایدِ اخلاقی» و «هستِ روان‌شناختی». آزمایش میلگرام نشان می‌دهد که ما به‌سادگی در دام رفتارِ مأموریت‌محور می‌افتیم – در دامی که آیشمن را به «ابتذال شر» رساند. اندیشۀ کانت، راه نجات از این دام است: یادآوری اینکه هیچ مقامی، هیچ دستوری، هیچ ضرورتی نمی‌تواند رافعِ مسئولیت اخلاقی شخصی ما باشد. ما همیشه می‌توانیم – و به‌قول کانت گاهی وظیفه داریم – بگوییم «نه». نه به فروکاستنِ دیگری به ابزار، و نه به فروکاستن خود به ابزار. در جامعه امروز، از کلاس درس تا اتاق عمل، از اداره تا خیابان، شجاعت «نه» گفتن به مأموریتِ غیراخلاقی، همان فضیلتی است که ارسطو نامش را «شجاعت» گذاشت و کانت آن را «خودمختاری اخلاقی» نامید.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها