به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، چهارمین جلسه از سلسله نشستهای «دشوارههای همزیستی مستند و داستان» به بررسی کتاب «همسفر آتش و برف» اختصاص یافت. این نشست با حضور محمد قائمخانی و مرتضی قاضی بهعنوان کارشناسان اصلی، بهزاد دانشگر بهعنوان کارشناس مدعو و فرزانه مردی پژوهشگر اثر، در سالن جلسات اندیشکده ادبیات پایداری حوزه هنری برگزار شد.
متن برآمده از تخیل است یا بر اساس واقعیت؟
بهزاد دانشگر، نویسنده، درباره «دشوارههای همزیستی مستند و داستان» بیان کرد: در کلاسها و مباحث نظری معمولاً به نقطهای میرسیم که مسیر روایت دو شاخه میشود؛ متنی که از ابتدا بر پایه خیال شکل گرفته، در قلمرو داستان قرار میگیرد و متنی که از دل واقعیت بیرون آمده و قصد بازنمایی آن را دارد، مستند به شمار میآید.
او افزود: بحث «رمان مستند» به نظرم مهمترین مسئله همین مرز است؛ اینکه متن برآمده از تخیل است یا بر اساس واقعیت. رمان مستند نه کاملاً داستانی محسوب میشود و نه بهطور کامل در حوزه مستند قرار میگیرد، مگر آنکه از ابتدا میان نویسنده و مخاطب نوعی قرارداد دوطرفه شکل بگیرد و بهروشنی مشخص شود کدام بخشها مستند هستند و در کدام قسمتها نویسنده اجازه دخل و تصرف دارد.
این نویسنده با اشاره به مساله مستند بودن یک داستان عنوان کرد: واقعیت این است که برای بخشی از مخاطبان، مستند بودن یک مسئله اساسی است. مخاطب معتقد است اگر قصد خواندن داستان داشت، به سراغ داستان میرفت و اگر به دنبال فیلم داستانی بود، سینمای داستانی در دسترس است. اما زمانی که مخاطب به اثر مستند مراجعه میکند، انتظار مواجهه با واقعیت و سند را دارد و در چنین شرایطی نمیتوان اثری را با ظاهر مستند ارائه کرد و سپس مدعی شد که مستند نیست.
مرز میان ادبیات و ادبیت!
دانشگر در ادامه در پاسخ به سخنان یکی از سخنرانان نشست گفت: در اینجا باید از تعریف ادبیات و ادبیت شروع کنم، اگر ادبیات را بهمعنای آفرینش زیبایی از طریق کلمه بدانیم، در این صورت تفاوتی ندارد که متن برخاسته از خیال باشد یا مبتنی بر واقعیت؛ هر متنی که بتواند با چینش واژهها زیبایی خلق کند و احساس مخاطب را برانگیزد، واجد ویژگیهای ادبی خواهد بود.
او ادامه داد: متأسفانه در فضای ادبی ایران، سالها بر «خیالی بودن» بهعنوان معیار اصلی ادبیت تأکید شده است؛ بهگونهای که اگر متنی بر پایه تخیل نوشته میشد، آن را داستان و رمان و در نتیجه ادبیات به حساب میآوردند، اما اگر متن مستند بود، با نوعی لجاجت فکری، آن را بیرون از دایره ادبیات قرار میدادند. این نگاه در حالی شکل گرفت که در عرصه جهانی، نویسندگان ناداستان و روایتهای مستند نیز موفق به دریافت معتبرترین جوایز ادبی، از جمله نوبل، شدهاند.
این نویسنده اظهار کرد: بهگمان من، یکی از دلایلی که فرهاد خضری عنوان «رمان مستند» را برای اثر خود برگزیده، همین فضا بوده است؛ فضایی که گویی اگر متنی ناداستان باشد، برای جدی گرفته شدن ناچار است نام خود را تغییر دهد. حال آنکه اگر از ابتدا میپذیرفتیم متن میتواند مستند باشد و در عین حال در حوزه ادبیات قرار بگیرد، اساساً نیازی به این نامگذاریها وجود نداشت.
ارجاعاتی که میتواند علیه خود متن نیز عمل کند
در ادامه این نشست محمدقائمخانی، پژوهشگر، با طرح انتقادی نسبت به نحوه تعریف و محدود کردن گونه «رمان مستند» گفت: در بسیاری از ادعاها و بحثهایی که درباره این گونه ادبی مطرح میشود، دامنه آن بیش از اندازه تنگ در نظر گرفته میشود و اغلب صرفاً به تجربه نگارش خاطرات پس از جنگ نسبت داده میشود؛ گویی این نوع نوشتار فقط محصول یک تجربه خاص در دوره پس از جنگ است.
او افزود: هرچند نویسنده در متن کتاب «همسفر آتش و برف» بهویژه در دو بند، تلاش کرده است این محدودیت را تا حدی بشکند و با ارجاع به بیهقی و همچنین اشاره به مستند داستانی در سینما، بحث را به حوزه ارزش ادبی پیوند بزند، اما به نظر میرسد این ارجاعات، در عین حال، میتواند علیه خود متن نیز عمل کند. چراکه آنچه امروز در جهان درباره این گونه ادبی مطرح میشود، طی دو یا سه دهه اخیر بهصورت رسمی مورد بحث قرار گرفته، در حالی که پیشینه آن به نمونههایی بسیار قدیمیتر بازمیگردد؛ آثاری که همواره در شمار ادبیات بودهاند و هیچگاه این پرسش درباره آنها مطرح نبوده که آیا ادبی محسوب میشوند یا نه.
محمدقائمخانی، پژوهشگر، با انتقاد از چگونگی تعریف و مرزبندی محدودکننده گونه «رمان مستند» اظهار کرد: البته این تجربه برای ما تجربهای ویژه بوده است؛ زیرا در تاریخ ادبی ایران، اساساً سنت سخن گفتن از «من»، خاطرات شخصی و امور فردی وجود نداشته و این مسئله ریشههای فرهنگی و تاریخی خاص خود را داشته است. پس از جنگ، فضایی شکل گرفت که در آن سخن گفتن از خود به امری پذیرفتهشده و حتی افتخارآمیز بدل شد، اما از منظر متنی، این نوع نوشتار کاملاً زاییده تجربه ما نیست و چنین تلقی، مسیرهای بررسی چیستی این پدیده را مسدود میکند.
نگاهی دوباره به دشوارههای همزیستی مستند و داستان
مرتضی قاضی در ادامه نشست «دشوارههای همزیستی مستند و داستان» اظهار کرد: بحث از اینجا آغاز میشود که در چاپ نخست کتاب، فونت و شیوه ارائه متن با چاپهای بعدی تفاوت داشته است؛ در آن نسخه، تنها برخی بخشها بهصورت بولد مشخص شده بودند و بهدلیل ملاحظات اقتصادی، فاصلهگذاری میان بخشها محدود بود. اما در چاپهای بعدی، این فاصلهها اصلاح شد و تمایز میان بخشهای پررنگ شده و متن اصلی وضوح بیشتری پیدا کرد.
او با اشاره به یکی از بخشهای کتاب توضیح داد: در این روایت، تغییر زاویه دید بهوضوح دیده میشود. متن با جملهای آغاز میشود که مخاطب را بهطور مستقیم خطاب قرار میدهد: «بعد از سالها فقط تو و سعید با هم بروید مسافرت.» این زاویه دید دومشخص ادامه مییابد تا جایی که شخصیتها در سفر کربلا و در کوچههای تنگ و شلوغ عراق یکدیگر را گم میکنند؛ هرکدام در جستوجوی دیگری است و درست در لحظهای که دوباره روبهروی هم قرار میگیرند، آتش خشم و قهر در دل هر دو زبانه میکشد. در این نقطه، زبان روایت تندتر میشود؛ «حرفها دیگر حرف نیست، نیش است، زهر است که به دل دیگری میپاشد» و ناگهان این حس شکل میگیرد که دیگر میلی به ادامه این رابطه وجود ندارد. جمله بعدی بهروشنی این گسست عاطفی را بازتاب میدهد: «من سعید را نخواهم.» در اینجا روایت از دومشخص به اولشخص نزدیک میشود و تغییر زاویه دید کاملاً محسوس است.
قاضی در ادامه، این شیوه را با آثار مجموعه «نیمه پنهان» مقایسه کرد و گفت: در سهگانه نخست این مجموعه، که به شهیدان حمید باکری، همت و چمران میپرداخت، بخشهایی پررنگ شده و تورفته وجود داشت که با زاویه دید سومشخص نوشته شده بودند. در آن آثار، نویسنده از جایگاهی بالاتر به شخصیت نگاه میکرد و برداشتها، حسوحالها و معناهایی را که حاصل مشاهده رفتار، کنش، افکار و حالات راوی بود، به زبان سومشخص بیان میکرد؛ نه اینکه صرفاً عین گفتههای راوی را بازنویسی کند.
تمرکز اصلی بر ثبت خاطرات و تجربه زیسته راوی
فرزانه مردی، پژوهشگر «همسفر آتش و برف»، درباره روند شکلگیری این اثر گفت: کار از سال ۱۳۹۰ آغاز شد و از همان ابتدا بر این مبنا پیش رفت که زندگی شهید سعید قهاری از زاویه نگاه فرحناز رسولی، همسر شهید روایت شود. در این مسیر، چارچوب پژوهش از ابتدا روشن بود و تمرکز اصلی بر ثبت خاطرات و تجربه زیسته راوی قرار داشت، نه پرداختن به روایتهای فرعی یا خارج از این محور.
او افزود: از ابتدا، آشنایی و زندگی مشترک بهصورت کوتاه روایت شد تا راوی با فضای روایت همراه شود، اما تمرکز اصلی بر جزئیات زندگی و تجربههای محوری باقی ماند. در سال ۱۳۹۰ حدود ۱۵ ساعت مصاحبه با فرحناز رسولی انجام شد و پس از پیادهسازی، متن برای مرحله نگارش در اختیار نویسنده قرار گرفت.
این پژوهشگر با اشاره به نقش نویسنده در این پروژه عنوان کرد: پس از پیادهسازی مصاحبهها، متن در اختیار فرهاد خضری قرار گرفت. با مراجعه به کتاب مشخص میشود بخشهایی که بهصورت پررنگ مشخص شده، روایت نویسنده یا راوی مکمل هستند و پس از آن، خاطرات فرحناز رسولی ثبت شده است. این شیوه پیشتر نیز در برخی آثار منتشرشده در مجموعه «نیمه پنهان» انتشارات روایت فتح تجربه شده بود.
آیا نقش اصلی بر عهده راوی خاطرات است؟
مردی گفت: در این کتاب، دیالوگها و روایتهای پررنگ نشده، عیناً برگرفته از گفتههای همسر شهید است و بخش قابل توجهی از گفتوگوها با همان جزئیات حفظ شده است. بهطور کلی میتوان گفت حدود ۹۰ درصد متن ماهیت مستند دارد و مبتنی بر خاطرات راوی است و تنها حدود ۱۰ درصد برای ایجاد فضاسازی و پیوستگی روایی، با دخالت نویسنده تنظیم شده است.
او بیان کرد: به نظرم محققان و نویسندگان بهتر است به یکدیگر نزدیکتر شوند. ثبت خاطره صرفاً به ضبط مصاحبه محدود نمیشود؛ گاه لازم است ذهن راوی فعال شود تا بتواند جزئیات را به یاد بیاورد. این فرایند زمانبر است و در برخی موارد ممکن است طی چند سال گفتوگوهای متعدد انجام شود، حتی بدون ضبط رسمی، تا راوی به آمادگی کامل برای روایت برسد.
این پژوهشگر گفت: در این اثر جناب بنیعامری خود را «راوی مکمل» میدانند و بر این باور است که نقش اصلی بر عهده راوی خاطرات است. با این حال، چینش خاطرات و تقدم و تأخر روایی در متن، برای ایجاد ساختاری منسجم و ادبی صورت گرفته است؛ تغییری که به اصل مستندات آسیبی نمیزند، اما به خوانایی و جذابیت اثر کمک میکند.
نظر شما