محمد علي علومي ،داستان نويس و طنز پرداز: هنوز، پس از 100 سال كتاب امير ارسلان، جاذبه و جذابيتي عام دارد و بالقوه داراي تواناييهايي ا ست كه ميتواند مورد بازنگري واقع شده و دستاويز خلق فيلم، نمايش و حتي رمان شود._
اين جذابيت آيا به سبب نگاه مكانيكي رايج در بعضي از محافل داستان نويسي است يا اين كتاب بهرهمند از شيوههاي داستاننويسي مكتوب و داستانسرايي شفاهي- نقالي- بوده كه زمينههاي اصلي آن برگرفته از روابط عيني و ذهني است كه هنوز هم مصداق دارد؟
«خواجه نعمان» را در اين اثر با جايگاه ويژه اجتماعياش ميتوان هنوز به وضوح سراغ گرفت و يا شمس وزير و قمر وزير نيز ممكن است مصداقهاي عيني داشته باشند .
به هر تدبير، غير از اشخاص متعدد اصلي و فرعي، مجموعه روابط ميان شخصيت هاي اين اثر، آن هم براساس زمينههاي موجود عيني، مصاديق كمابيش زندهاي دارد و مجموع روابط آدمها، ذهنياتي را باعث شده است كه به هر شكل با ذهنيتهاي مرسوم و هميشگي انسان همخواني دارد.
ميتوان گفت كه گذشته از مجموع مباحث مذكور، شيوههاي داستاني در اين كار و جذابيت در ايجاد تعليق و فضاسازي و شخصيت پردازي و حتي «لحن» داستان، به عنوان عاملي موثر، در ميان عوامل ديگر، جايگاه ويژهاي دارد كه فقط در بهترين آثار داستاني ميتوان با همه آن ها به گونه اي مشخص و حتي متشخص روبهرو شد.
آنچه تا كنون گفته شد صرفا طرح شتابزدهاي از يك كليت وسيع و جذاب است به نام جهان، ذهن و بيان داستاني در امير ارسلان كه برعهده خود ميدانم آن را در معرض معرفي درآورم به دو سبب ابتدا و قبل از هرچيزموضوع علاقه شخصي ام به جهان داستاني حكايتها است و دوم موجوديت و توانمندي داستاني ما كه اتكا و انحصار به چند گروه ادبيات ندارد.
ادبيات كلاسيك با رويكرد اصلي در جهان نگري اين نوع ادبيات، ادامه بحثهاي كلامي- عرفاني در قالب داستان است. بعضيهاشان همچون «زنده بيدار» و يا مهمتر از آن «عقل سرخ» و يا «آواز پر جبرييل»، كه اولي از ابن سينا و بعديها از شيخ شهابالدين سهروردي است، وجه كلامي، عرفاني در آنها غالب است و ناگزير به زبان «نمادها» متوسل شدهاند.
بعضي داستانهاي كلاسيك مانند داستانهاي منظوم مثنوي معنوي و داستانهاي عطار، همان بحثها را در رويكردي آوردهاند كه وجوه داستاني بر آنها غالب است. بعضي داستانها مانند آثار نظامي به خصوص در «خسرو و شيرين» و يا «ليلي و مجنون» و يا «شاهنامه» كاملا داستانهايي هستند كه رويكرد به فلسفه، كلام وعرفان دارند، يعني عناصر تعليق، فضاسازي، شخصيتپردازي و... تماما رعايت شده است.
داستانهايي مانند «سمك عيار»، «داراب نامه» و به خصوص «هزار و يك شب»، در موضوع و شكل ظاهري به سبب اين كه اصلا داستانهاي مردم عادي هستند بسياري از ويژگيهاي داستان جديد را دارند كه امير ارسلان نامدار هم به عنوان موفقترين داستان در اين مسير و راستا قرار مي گيرد.
ساختار امير ارسلان به گو نه اي است كه اگر هزار سال پيش هم نوشته شده بود باز هم شهرت جهاني مييافت. البته اين مسئله جاي سوال دارد كه چرا زماني كه در اروپا رمانهايي بزرگ چون بابا گوريو و اوژني گرانده و مادام بواري و امثالهم نوشته مي شد ما بايد در ايران امير ارسلان داشته باشيم؟
تفاوتها به جهت تفاوت جهانهاست. اكتاويو پاز كتابي دارد به نام «يك سياره و چندين جهان» با اين توضيح كه تا پيش از رنسانس، كمابيش همه جهان يك دست و شبيه بهم بود،آن طور كه ميان خاقان چين و خان مغول و تبت با روابط و شرايط در بارهاي فاسد شاهان فرانسه، تفاوتي در اصل نبود.
آنها شاه و خان بودند و باقي رعيت! پس از رنسانس است كه زمين مبدل به چندين جهان ميشود، آن هم با تفاوتهايي به حد فاصله نوري. قبايل جنگلي آمازون و آفريقا در همان جهاني هستند كه ديگران به فتح مريخ ميروند و تفاوتها البته بر نحوه جهاننگري تاثير مستقيم ميگذارد.
قبايل افغان به امر خان هستند و داستان و شعر و هنرشان همان است كه هزار سال قبل بود و همان است كه دو هزار سال قبل بود -بگذريم از تغييرات جزيي و ناچيز- در چنين جهان راكد و ساكني ادبيات داستاني داراي اين خصائص ميشود.
الف- تيپ سازي، تيپ سلطان، وزير، رعيت. اگر سلطاني عادل باشد كه چه بهتر وگرنه سلطان همان كاركرد و نقش را دارد كه اجدادش داشتند و همان است كه پيوسته بوده. وزير اگر خردمند بود كه چه بهتر وگرنه همان نقش تملق و مجيزگويي را عهدهدار خواهد بود كه هميشه بوده.
ب- به اين جهت اصلا احتياجي به روانكاوي نيست. روانكاوي وقتي است كه «فرديت» باشد، در جهان باستان، فرد معنا نداشت، وابستگي او به قوم و قبيله و يا صنف و قشر اجتماعي، نحوه رفتار او را تعيين ميكرد. به طوري كه كاسب خردهپا، در خانه و در اجتماع همان باورها و رفتارهايي را داشت كه طي مدتهاي مديد، رايج بود و ديگر قشرها هم به همچنين.
شاعران مدح ميگفتند- حالا هر كه حاكم بود، مدح او را ميگفتند و ذم قبلي را عهده دار بودند- وزيران تاراج مي كردند، سلاطين به املاك و اموال و دامهاي حكام همجوار دست درازي مي كردند. مردم بيمار ميشدند، ميمردند، زندگي ميكردند و راضي بودند و فرديت هم نبود!
پ- تقديرگرايي، به عنوان بينشي رايج در خيلي از داستانها حضور دارد. از تراژدي بزرگ «رستم و سهراب» گرفته تا داستانهاي هزار و يك شب و مثلا همين اميرارسلان.
ت- تاكيد بر نوعدوستي و اخلاقيات زماني به اين معنا بود كه يك سلطان فقط موظف بودخود و افرادش را حفظ كند كه بعضي از آن باورهاي مثلااخلاقي دراثري چون امير ارسلان به اوج رسيده است.
ث- بينش ايراني و بينش اساطيري كه جهان را به دو قطب خوب و بد، سياه و سفيد و در نتيجه اشخاص داستان را به همين ترتيب تقسيم ميكرد براثري چون امير ارسلان هم غالب است، با اين تفاوت كه پرداخت اين كار به سادگي داستانهاي كهن تر نيست.
امير ارسلان به عنوان شخصيت اصلي داستان، مانند اسلاف داستاني خويش، بارها در تعيين خوب و بد، مردد مي ماند و در همين جنبههاست كه تاثير دنياي جديد ديده ميشود.
در جهاننگري كهن و اساطيري آنچه مربوط به يك قوم خاص بود خوب و پسنديده محسوب ميشد و آنچه مربوط به ديگران و بقيه اقوام بود ناپسند به حساب مي آمد و هرچه قومها دورتر بودند، بدتر و اهريمنيتر به حساب ميآمدند.
از عهد صفويه كه روابط ميان ايران و اقوام ديگر، شكل جديد به خود گرفت وعقب ماندگي ايران خيلي ها را به فكرواداشت ترديدهاي اساسي در ميان مردم ايجاد شدكه در كتاب اميرارسلان نامدار به شكل ترديدهاي امير ارسلان بروز يافته است ،او همواره در سراسر اثر حيرتزده ميماند كه خوب و بد چيست؟ و يا خوب كيست و بد كيست؟
ميرزا محمدعلي نقيب الممالك، نقال ناصرالدين شاه و مردي كه داستان امير ارسلان ساخته تخيل نيرومند اوست هر شب همراه سه نوازنده مشهور زمان خود در پاي بستر ناصرالدين شاه به داستان گويي ميپرداخت و هرجا به شعر مناسبي ميرسيد آن را به آواز ميخواند تا شاه به خواب رود. در همان شبها، فخرالدوله دختر ناصرالدين شاه با لوازم تحرير پشت در نيمه باز اتاق مينشست و گفتههاي نقالباشي را مينوشت. وي رييس صنف سخنوران و نقالان بود و اداره نقابت را در دربار سرپرستي ميكرد .
نظر شما