سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – بهاءالدین مرشدی: گفتوگویمان از محله جوادیه شروع میشود و به دل داستان میرویم و از داستان گریز میزنیم به تئاتر و تلویزیون و زندگیای که فرهاد جم پشت سر گذاشته است. فرهاد جم برای همنسلهای ما یعنی خاطره سریال «همسران» که یکی از اثرگذارترین برنامههای تلویزیونی در دهه خودش بود. سادگی و صمیمیت این اثر برای همه ما خاطرات خوبی را ساخته است. جوان آن سریال به یکی از مجریهای موفق مسابقه تلویزیونی تبدیل شد و بازیگری را در پیش گرفت و بعدها قصه نوشت. فرهاد جم در کنار بازیگری و مجریگری، حالا یک داستاننویس هم هست که این روزها عکسش با طرحی از «هادی حیدری» روی جلد رمانی به اسم «بچه جوادیه» نشسته که خاطرات و قصههای محلهای که در آن بزرگ شده، روایت شده است. این کتاب را انتشارات بدرقه جاویدان منتشر کرده. در کتابفروشی این نشر روبهروی او مینشینیم و با او گفتوگو میکنیم.
محله «جوادیه» چقدر قصه در خودش دارد؟
خیلی زیاد. من مدتهاست از جوادیه آمدم بیرون، تا بیستودو، بیستوسه سالگی آنجا بودم. فکر میکنم هر روز ما یک قصه داشتیم. حالا داستانهای کودکی، و هرچه بزرگتر شدیم، داستانها بزرگسالانهتر شد. یک کوچولو شاید خطوط قرمز را هم گذراندیم. ولی جوادیه محله پرقصهای است.
یعنی شما میگویید بچه نیاوران بهاندازه بچه جوادیه قصه ندارد؟
نمیدانم. ولی جغرافیای جوادیه یکجور برآیندی دارد. ناخودآگاه آدمها هر طرف بروند، پررنگ هستند. غلظت دارند. سیاستمدار بشوند، بازیگر بشوند، کارگر بشوند، حتی یک کارگر خیلی خوب و حرفهای میشوند. دلیلش را نمیدانم. استنباط من این است که جغرافیای خاصی دارد.
شما بیست سال آنجا زندگی کردید. مختصات ذهنیتان از این محله چیست؟ اگر بخواهیم تعریف کلیتری بکنیم، آدمهای جوادیه چه شکلی هستند؟
کودکی من جستهگریخته توی این کتاب آمده. کودکی عجیبغریبی بود. سالهای پنجاه تا پنجاهوچهار، پنج یعنی از پنج شش سالگی تا ده یازده سالگی. آدمها یک جور عجیبی بودند. جوانهایشان دنبال تفریح بودند، دنبال خوشگذرانی. توی کتابم یک جورهایی گفتهام که بچههای جوادیه همهشان یک لقب داشتند. کموبیش. بعضی وقتها این لقبها جذاب بود، از کاراکتر خودشان گرفته شده بود، گاهی از حرکتشان، گاهی از کاری که توی فوتبال یا ورزش داشتند. چون جوادیه کشتیگیر و فوتبالیست خیلی داشته که به مراتب خیلی بالا هم رسیدند، هم در کشتی، هم در فوتبال.
آن مختصات کاراکتری که میگویید، از کجا میآید؟
شاید از قدمتش. یک آدمی زمینهای خیلی زیادی را آنجا میخرد. بعد آدمها از شهرهای مختلف کوچ میکنند و میآیند. راهآهن که نزدیک جوادیه هست، کشتارگاه از جهت کار، مردها میتوانستند بروند کار کنند. خب، دوست داشتند خانهشان هم نزدیک باشد. آن محله کمکم رونق پیدا کرد. ما توی جوادیه «بازارچه» داریم. شاید از محلههای مختلف، از نازیآباد، از خانیآباد، از آن طرف جوادیه میآمدند توی بازارچه. هم خریدشان را میکردند، هم تفریح میکردند. سر بازارچه، توی بیستمتری، یک قنادی خیلی معتبر بود. بستنی فالوده میخوردند یا نون خامهای میخریدند. این تفریحشان بود.

حالا که با بچههای جوادیه صحبت میکنم، میبینم باز هم خیلی قصه دارند. تمایل به قصه تعریف کردن توی بچههای جوادیه زیاد است. حتی آنهایی که داستان هم نمینویسند، بالاخره تعریف میکنند. فکر میکنید به جغرافیا ربط دارد؟
جغرافیا شاید چندین چیز مختلف است که در هم ریخته شده. فرهنگی که توی آن آدمها هست، اقشار مختلفی که از جاهای مختلف مهاجرت کردند. از اردبیل آمده، از زنجان آمده، از شیراز آمده، از مراغه آمده. فرهنگها با هم ترکیب میشوند. من میگویم این جغرافیا باعث این اتفاقها میشود. و یک نکته که فکر میکنم خیلی مهم بود: «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» میدان راهآهن بود. آنجا خیلی تأثیر گذاشت که جوانها و بچهها به کتاب و قصه علاقهمند بشوند. کانون شماره بیست میدان راهآهن بود. یک پارک داشت، توی آن پارک این کانون بود. یک ذره اینورتر توی خیابان راهآهن، کانون دیگری که الان بهش میگویند کانون حر. این دو تا خودشان خیلی کمک کردند به این فضا، به این جغرافیایی که من ازش حرف میزنم.
شما چطور از جوادیه خارج شدید؟
ازدواج کردم. از جوادیه خارج شدم. وگرنه تا قبل از ازدواج، دانشجو هم بودم، جوادیه خانه پدرم بود. ازدواج که کردم، رفتم منزل خودم و آرام از جوادیه دور شدم.
الان چقدر به جوادیه فکر میکنید؟
خیلی. تا پنج، شش سال پیش که مادر و پدر هنوز جوادیه بودند، بهخاطر آنها میرفتم. وقتی که آنها از جوادیه آمدند بیرون، دیگر دلیل آنچنانی نبود. فقط شب تاسوعا و شب عاشورا به جهت این علقه و نوستالژی کوچه و خیابانهایی که از بچگی خودم داشتم میرفتم. حالا با بچهمحلههایم، این را همچنان سعی میکنم داشته باشم. هر جایی و سر هر کاری باشم، سعی میکنم یکی دو شب را سری بزنم و یک جور ادای دین کنم به آن کوچهها، به آن خیابانها. که شاید توی این چهل سال خیلی تغییر کرده است. من شش هفت ساله بودم که کُتَل میگرفتم، پرچم میگرفتم جلوی دسته عزاداری. حالا میایستم کنار، این عزاداریها را میبینم. یک جور خاطرهبازی است دیگر. آن تصاویر میآید رد میشود.
کتاب «بچه جوادیه» از کجا شکل گرفت؟
سال نودویک، نودودو. پسرم آن موقع سیزده چهارده ساله بود. هی اصرار میکرد که یک نمایشنامه، یک چیزی من بنویسم که او هم یک نقشی داشته باشد. من شش تا تکگویی نوشتم. شش تا از کاراکترهای بچه جوادیه. این نقطه شروع «بچه جوادیه» بود که البته اسمش آن موقع «بچه جوادیه» نبود.
آن تکگوییها چه سرانجامی داشتند؟
بعد از اینکه تکگوییها را برای چند تا از دوستانم خواندم، یکی از دوستان که خیلی هم ازش متشکرم گفت: «موافقی حسن گوسفندی را حذف کنی؟ خودش حرف نزند، آدمهای دیگر دربارهاش حرف بزنند؟» آنجا یک جرقه زده شد. همان قضیه «فیل در تاریکی». حسن گوسفندی آن فیل است در تاریکی. یک جایی از شخصیت این آدم را من میبینم، یک جایی را تو. تعریف من با تعریف تو فرق میکند. همینجوری توی این سالها کاملتر و کاملتر شد. پرسوناژهای دیگر اضافه شدند تا شد آن چیزی که الان منتشر شده. نزدیک به پانصد صفحه درباره حسن گوسفندی.
حسن گوسفندی در جوادیه وجود داشته؟
بله. در بچگی من، شخصی بوده، توی همان هیئتهای محرم، یک مرد خیلی درشتی که یک پالتوی مشکی میانداخت روی دوشش، میآمد. یک آدمهایی دور و برش بودند شاید بگویم «نوچه» خوب نباشد، ولی حالا میآمدند و میرفتند. من هفت، هشت ساله، ده ساله بودم. این تصویر برایم بود. هیچ وقت باهاش حرف نزدم. اصلاً اجازه نداشتم حرف بزنم. وقتی آن تکگوییها را نوشتم، حسن گوسفندی هم جزو پرسوناژها بود. یعنی از خودش حرف میزد. ولی احساس کردم الان که خودش حرف نمیزند و دیگران ازش حرف میزنند، جذابتر شده. این جذابیت آنقدر زیاد بود که شد چهارصدوهشتادوهفت صفحه.

آن آدمهایی که شما آوردید که خودشان درباره حسن گوسفندی صحبت میکنند، چقدر به واقعیت نزدیکند؟ بیشتر تخیلی هستند یا واقعی؟
اینها پیشزمینههایی دارند که وجود داشته. شاید شش هفت تا از این پرسوناژها برای من، کودک ده دوازده ساله، دیده شده و توی ذهنم بوده. اما این اثری که من نوشتم، شاید اصلاً ربطی به آن نداشته باشد. همه آن خلاقیتها و فانتزیها و قصههایی است که من توی این سالها از جاهای مختلف شنیدم، دیدم، تجربه کردم و آوردمشان توی دل جوادیه. شاید جوادیه که من الان ترسیم کردم، آن جوادیه نیست. جاهای مختلفی دارد مثل «کوچه باغ اردشیر» که بچههای جوادیه همسنوسال من میدانند کجا بوده. یا «بازارچه»، «بیست متری»، «ده متری» اینها چیزهایی است که بچههای جوادیه میشناسند. پرسوناژها هم یک تعدادی اسامی آدمهایی است که من توی ذهنم داشتم. مثلاً «داود جیغی» یکی از دوستان همسنوسال خودم بوده. آوردهام اسمش را روی یکی از پرسوناژها گذاشتهام. ولی اینکه آدمی که من توی کتابم نوشتم و ترسیم کردم در واقعیت اینچنین بوده، نه، اصلاً.
اگر بخواهید یک تعریف جامع و کامل از حسن گوسفندی بدهید، چیست؟
فکر میکنم همان توی کتاب قشنگ نوشته شده. وجوه مختلف هست. یکی میگوید یک لات جوانمرد است. یکی میگوید نه، یک مرد زنباره است. یکی میگوید قمارباز است. یکی میگوید سیاسی است. یکی میگوید دستش به خیر است. یکی میگوید نه، دهه محرم هیئت برگزار میکند، دستههای عظیمی دارد، سفره میاندازد. یکی میگوید نه، این فقط میرفته توی خانههای خراب، آن کارها را میکرده. هر کسی آن تکهای از حسن گوسفندی را دیده و فکر میکند آن اصل ماجراست.
یک فرهنگ جذابی آنجا وجود دارد. شما اشاره کردید به فرهنگ «لاتی». من جدیداً کتابی خواندم درباره یکی از لاتهای محله سیزده آبان. به نظر میرسد شما این فرهنگ را خوب دیدهاید.
من توی کتاب یک جاهایی خاطرات کودکیم را از چیزی که بهعنوان «لات» میشناختم نوشتم. کسانی که پای حرفشان میایستادند، اگر توی محل یک آدم غریبه به ناموسشان حرف میزد، میزدند، پاش میایستادند. یک فاکتورهایی داشتند دیگر. موقعی که تفریح هم میکردند، تفریح میکردند. نگوییم که این آدم پسر پیغمبر است، دستش به خلاف نمیرود. امکان دارد کارهای خلاف هم بکند. ولی برای خودش یک چارچوب دارد. یک کارهایی را میکند، یک کارهایی را اصلاً نمیکند. مثلاً اگر میرفتند توی کافه، شبهای عزاداری، شبهای محرم نمیرفتند. برای خودشان آن چارچوب را قائل بودند.
خاطره زندهای از اینها دارید؟ الان اگر بخواهید لاتهای آنجا را نام ببرید توی ذهنتان، چندتا هستند؟
خیلی. اسم بگویم شاید دوست نداشته باشند. عدد بدهم؟ شاید مثلاً پانزدهتا یا هفدهتا. کسانی که کارهای خلاف میکردند، پلیس دنبالشان بود. یکیشان را پلیس توی فرار میزند. ولی چیزی که من توی این کتاب آوردم، عشق است. عشق و یک جورهایی وفاداری. اینکه تو یک ولینعمتی داری، بعد همه میگویند تو همه زندگیت از این ولینعمت است. بعد شرایط طوری میچرخد که تو متهم میشوی به قتل این ولینعمت. و تو چرا حرف نمیزنی؟ بهخاطر اینکه حرمت داری. بهخاطر اینکه فکر میکنی هرچه داری از اوست. حتی حاضری از عشقت بگذری، چون ولینعمتت دست میگذارد روی آن آدم.
یک ویژگی دیگر کتاب هم همین عنوان «بچه جوادیه» است. یک اسم آشنایی است، بهخاطر شعر عمران صلاحی. از این نترسیدید که آن شعر را تداعی کند؟
اصلاً اشکالی ندارد. چرا اشکال داشته باشد؟ من بچه جوادیهام. یکی از چیزهایی که دوست داشتم اسم کتاب «بچه جوادیه» باشد، همین است. دوم اینکه در ارتباط با جوادیه است. آدمهای من در محلهای به نام جوادیه رشد میکنند. باعث این قصهها و اتفاقات میشوند. اصلاً نترسیدم و دوست داشتم که این اسم همان باشد.

بعد از اینکه از جوادیه آمدید بیرون، زندگی چقدر متفاوت شد؟
زندگی مسئولیتهایی دارد. مسئولیتهای پدر شدن، همسر بودن و بعد کار و حرفهای که من توی آن سالها شروع کردم. من سال شصتوپنج رفتم جبهه، شصتوهفت از جبهه آمدم. همان سالی که آمدم، دانشگاه قبول شدم. آن سالها هنوز جوادیه بودم. هفتادویک که ازدواج کردم، از جوادیه رفتم. هفتادوسه، پسرم به دنیا آمد. بعد بازی در سریال «همسران» شد. دیگر جریان من را برد. دست من نبود. اتفاقها پشت سر هم یک جوری قرار گرفت که یک مسیر را رفتم. قبل از آن شاید به این فکر میکردم که «بروم جوادیه زندگی کنم؟» بعد میگفتم شاید نه. با روحیه همسر و فضای زندگی سخت بود. بعد جریان سینما و تلویزیون من را برد به یک سمت دیگر.
در آن سالها شما «سلبریتی بچه جوادیه» محسوب میشدید؟
درست است. دوستداشتنی بود. برای همان شب تاسوعا و عاشورا، خیلی جذاب بود. برخورد آدمها، برخورد دوستانم. آدمهایی که چند سال قبل مرا میشناختند میگفتند «عه فرهاد» حالا میبینیم همدیگر را، گپ میزنیم. جذاب بود. سالهای خوبی بود.
از خوبیهایش بیشتر بگویید.
ما توی جوادیه، توی خیابان، فوتبال بازی میکردیم. کسبه و آدمها ما را بهعنوان نوجوانان و جوانانی میشناختند که درس میخواندند، فوتبال بازی میکردند، دنبال خلاف نبودند. میگفتند «پسر ناهید خانم»، «رضا پسر رقیه خانم». بعد یک دفعه یکی از اینها تلویزیونش را روشن میکند و میگوید «عه فرهاد»، وقتی من میروم توی محله خودم قدم میزنم، همه این آدمها از مادر و پدر و همسایهها این عکسالعمل را دارند. برای من هم جذاب است، هم خوشایند است. خوشحال میشوم که میبینم از توی همین محله هم میشود آدمی رشد کند که رشد کرده. جوادیه خیلی آدمهای سلبریتی توی هنر، توی سیاست، توی ورزش دارد.
برویم به آن دورهای که وارد تلویزیون شدید. چطور بود؟
از شصتوهفت که از جنگ آمدم، دانشگاه بازیگری قبول شدم. تئاتر. توی آن سالهای درس، با رکنالدین خسروی دو تا اجرا انجام دادیم: «باغ آلبالو» و «ادیپ شهریار». قبلش هم با آقای زنجانپور «ساحره سوزان» را اجرا کردیم. این سه تا نمایش یک جورهایی باعث شد آدمها من را ببینند. توی «باغ آلبالو»، آقای جوکار من را معرفی کرد به داریوش فرهنگ. همزمان، آقای شریفینیا و آقای فرهنگ، در حقیقت دو تا کار در محدوده زمانی نزدیک به هم، پاییز و زمستان هفتادودو. آقای مهرجویی «پری» را میساخت، آقای فرهنگ «راه افتخار» را میساخت. رفتم و در دو تا فیلم بازی کردم. این دو تا فیلم سال بعدش هنوز اکران نشده بودند که من با مسعود رسام و بیژن بیرنگ آشنا شدم برای سریال «همسران». بعد دیگر «همسران» و بعد اکران آن دو تا فیلم.
توی «باغ آلبالو» کار با رکنالدین خسروی چطور بود؟
فوقالعاده بود. استاد ما بود. هر چی آموختم و یافتم از کار با آقای خسروی بود، خیلی خیلی آموختم. فکر میکنم همه ماهایی که با آقای خسروی بودیم، خیلی چیز یاد گرفتیم.
روش کار خسروی چطور بود؟
تئاتر تجربی بود دیگر. مینشست و میگفت: «خب شروع کنیم بچهها.» نقشها را میدانستند و بداهه میرفتیم. هیچ وقت نمیآمد بگوید «تو از اینجا بیا، این را بگو، برو آنجا، این را بگو». از خودت میگرفت، هدایتت میکرد به سمتی که میخواست. راه را بهت نشان میداد، اما خودت پیدا میکردی، کشف میکردی آرامآرام. اگر تمرین روز اول را با روز اجرا مقایسه کنی، فکر میکنی «مگر میشود این آدم اینجوری تغییر کند؟» هر کدام ما یک نقطه عطف داریم دیگر. آن جایی که فکر میکنی «آها، همین است!» الان است که من میدانم چهجوری ریاکشن بدهم، سرم را تکان بدهم، حرکت دستم، نگاهم، لحن صدایم. کاری میکرد که تو به آن نقطه برسی. توضیح نمیداد که «اینجوری، اینجوری». گاهی مینشستیم راجع به چخوف حرف میزدیم، راجع به تئاتر روسیه حرف میزدیم. ولی بیشتر سعی میکرد از خودت بگیرد و تو را به سمت نقش هدایت کند.
سی و چند سال از آن اجراها میگذرد. خاطرات تئاتریتان چطور است؟
دوستداشتنی است. من در همین تابستان، بعد از سیوهفت سال، از هزار و سیصد و شصتوهفت که «ساحره سوزان» را بازی کردم دوباره سنگلج اجرا کردم. بعد توی راهپلههای سنگلج رفتیم و پوستر «ساحره سوزان» را دیدیم. مهر و آبان هزار و سیصد و شصتوهفت. خیلی عجیب بود.
«ساحره سوزان» چه خاطراتی برایتان دارد؟
اولین کار صحنه من بود. آقای زنجانپور با یک تعداد از دانشجویانش و چند تا از هنرورهای حرفهای مثل حبیب دهقاننسب، آقای زارعیفرد، آقای یاسینی... خودش هم نقش اصلی را بازی کرد. برای تازهوارد جوان سختی بهخاطر تمرینها بود، بهخاطر اینکه هیچی بلد نبودی.
علاقه شما به تئاتر از کجا بیرون زد؟
کانون پرورش فکری در میدان راهآهن. من دبستان بودم با کانون آشنا شدم. فکر میکنم سوم، چهارم دبستان بودم. هزار و سیصد و پنجاهوسه، پنجاهوچهار.

ورود به دنیای حرفهای چطور بود؟
همان «ساحره سوزان» اولین کار حرفهای من بهعنوان یک بازیگر بود. ولی جایی که من احساس کردم دوست دارم و باید کار بازی کنم، وقتی بود که بهعنوان تماشاگر رفتم سالن اصلی و «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» را دیدم. سالش یادم نیست، شصتویک، شصتودو. آقای پسیانی. شاید آن تاثیری که توی آن تئاتر گرفتم باعث شد صددرصد بروم سراغش.
بین تئاتر، سینما و نوشتن، کدام برایتان جذابتر است؟
به عنوان بازیگر؟ تئاتر.
نوشتن از کجا شروع شد؟
از خیلی سال پیش، از دوره راهنمایی و دبیرستان. دلنوشتهها و چیزهایی که کنار کتاب و دفتر مینوشتیم. دفترهایی داشتیم که میدادیم به دوستانمان، میخواندیم، نظرهایمان را زیرش مینوشتیم. من راجع به نوشتههای تو نظر میدادم، تو راجع به نوشتههای من. همین کمکم باعث میشد نوشتن را دوست داشته باشی. ولی جدی و چاپ کردنی نبود. تا نودوشش که «مرد همهچیزدان» را چاپ کردم. بعدش «خورشید گوشه چهارم» را با یک سال اختلاف. «بچه جوادیه» هم خیلی سال قبل شروع شده بود، ولی بهخاطر مشغله فرصت نمیکردم آمادهاش کنم. قبل از «بچه جوادیه»، «قصه نیاز انسان امروز» را چاپ کردم که حالوهوای من است نسبت به قصه.
قصه واقعاً چه نیازی از ما را برطرف میکند؟
ما اساساً عاشق قصهایم. در کشور ما شاید شعر نسبت به قصه بیشتر باشد، ولی انسان نیازمند شنیدن قصه است. ما از کودکی قصه میشنویم. برای خوابیدن برایمان قصه میخوانند. قهرمانهایی را منِ کودک میشناختم، در زمان من که مدیومهای مختلف نبود، قصه بود که شخصیتهایش را توی ذهنم میپروراندم. دوست داشتم یک روزی بروم «چلگیس» را پیدا کنم، بروم دنبال آن غول و شیشه عمرش را پیدا کنم، بزنم بشکنم و چل گیس آزاد شود. دوست داشتیم این شخصیتها را توی زندگی خودمان ببینیم. بعد بزرگتر میشویم، احساس میکنیم یک چیزی توی زندگیمان کم است. با همه مشغلهای که داریم، سعی میکنیم وقت بگذاریم، بخوانیم، قصه را دنبال کنیم. آن فیلمهایی که میبینیم، خیلی از آثار فاخر سینما فیلمنامههایشان از قصهها و رمانهای خیلی خوب است. بعضیشان متأسفانه نسبت به آن رمان جایگاه پایینتری دارند، ولی بعضیشان شالوده و اساس آن اثر را حفظ کردهاند و فیلم خوبی شدهاند. به نظر من قصه یکی از نیازهای انسان امروز است. با همه دردسرها و مشکلات اقتصادی، یک موقعهایی دوست داری فارغ از همه این مشکلات، یک کتاب برداری، یک گوشهای قاطی دنیای آن قصه بشوی. قصه تو را بردارد ببرد. تو اصلاً هیچی نشنوی، هیچی نفهمی، یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت. بعد تمام که میشود، احساس کنی «آه، چه دنیای جذابی بود.»
چقدر با شخصیتهای خودتان همراه میشوید؟ سرنوشتشان برایتان مهم است؟
بگذار اینجوری بگویم. وقتی قصهای یا طرحی را آماده میکنم، اصلاً به پایانش فکر نمیکنم. من از آن دست آدمهایی هستم که خودم را رها میکنم و میگذارم هر آنچه در لحظه اتفاق میافتد من را ببرد. هرچه دارم مینویسم، یک دلنوشته است. شروعش میکنم و همان لحظه دارد میآید. نمینشینم فکر کنم «این آدمی که من الان آوردم، آخر قرار است چه کار کند؟ من چه کار باهاش بکنم؟» پایهاش را که آماده میکنم، بعد شاید گیر و گرفتار شوم. شاید آن جاهایی که بهعنوان یک مخاطب باید پاسخ داده بشود، نگاه میکنم. چالهوچولهها را برطرف میکنم. دستی به سر و گوشش میکشم. شاید کم و زیاد کنم به جهت قصه. ولی در سرنوشتی که آن ابتدا اتفاق افتاده، دست نمیبرم. یعنی اگر قرار است شخصیتی کشته بشود، یا عاشق بشود، یا به عشقش برسد یا نرسد همان چیزی که اول اتفاق افتاده را حفظ میکند.
نظر شما