«مردی بدون نقشه» یک رمان پلیسی پستمدرن با مایههایی اگزیستانسیالیستی است که از خلال داستانی کارآگاهی و رازآلود و پرکشش که از یکسو رنگی از کمدی سیاه کافکایی دارد و از سوی دیگر در حالوهوای رمانهای پلیسی نوآر، نظیر آثار ریموند چندلر است، از بحران وجودی و بحران هویت سخن میگوید. کارآگاه در این رمان، نقشهای در اختیار دارد که قرار است نقشه راه او باشد برای پیدا کردن مردی گمشده. اما این نقشه که قرار است سرنخهایی برای کشف معما به کارآگاه بدهد، برعکس، به گمراهی و سردرگمی هرچه بیشتر او منجر میشود.