سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_ حنان سالمی: بعضی کتابها را که میخوانی، بعد از تمام شدنشان نمیتوانی به سادگی از کنارشان رد شوی. نه به این دلیل که قصهشان عجیب است و نه چون آدمهایشان آنقدر دور از تو زندگی کردهاند که شگفتزدهات کنند؛ اتفاقا برعکس! دردشان از جایی به تو میرسد که زیادی آشناست؛ از همان خانه، همان مادر، همان بچههایی که شبها کنار هم میخوابند و همان زنی که هر بار صدای در را میشنود، برای چند ثانیه فکر میکند شاید او برگشته باشد.
«دختر شینا» برای من از همین صدا شروع شد؛ صدای زنی که سالها پیش زندگیاش را روی کاغذ گذاشته، بیآنکه بداند روزی قرار است کسی آن سوی این همه سال، بنشیند و با خواندن خاطراتش دلش برای زنی تنگ شود که هیچوقت ندیده است. «قدمخیر محمدی کنعان» را اولش مثل یک دختر روستایی میبینیم؛ دختری از قایش، با کودکی و شیطنتها و آرزوهای خودش. بعد آرامآرام، بدون اینکه کتاب بخواهد با صدای بلند اعلام کند، او را به زنی تبدیل میکند که سهم بزرگی از زندگیاش با جنگ گره خورده است؛ زنی که همسرش «ستار ابراهیمی هژیر» راهی جبهه میشود و او در خانه میماند و انتظار.
اما عجیب اینجاست که «دختر شینا» اصلا از همان اول بوی شهادت نمیدهد. بوی زندگی میدهد. بوی خانهای که تازه شکل گرفته، بوی بچههایی که یکییکی به دنیا میآیند، بوی دلخوریهای زن و شوهری، بوی آشتی، بوی نگرانی و حتی آن دوست داشتنی که آدم را وادار میکند از رفتن کسی بترسد. و شاید همین، درد کتاب را بیشتر میکند. چون ما از همان ابتدا میدانیم پایان این عشق چیست؛ اما قدمخیر نمیداند. او فقط هر بار رفتن ستار را تحمل میکند و به برگشتنش دل میبندد.
جایی از کتاب، میان همین زندگی معمولی، میخوانیم: «دلم نمیخواست ستار برود. دلم میخواست پیش خودم نگهش دارم.» و مگر خواستنِ یک زن از زندگی، بیشتر از این است؟ اینکه مردی که دوستش دارد بماند. اینکه بچههایش پدر داشته باشند. اینکه یک روز صبح بیدار شود و مطمئن باشد کسی که دوستش دارد، هنوز زنده است. اما جنگ برای این خواستههای ساده، هیچوقت تضمینی ندارد. ستار میرود و قدمخیر میماند؛ با بچهها، با خانه، با دلتنگی و با ترسی که انگار باید آن را طوری در خودش پنهان کند که کودکانش نفهمند مادرشان هم گاهی میترسد. و اینجا بود که من «دختر شینا» را دیگر فقط خاطرات همسر یک شهید ندیدم.
این کتاب، روایت زنی است که جنگ را در جبهه ندیده، اما اثر گلولههایش را سالها در خانهاش زندگی کرده است. زنی که هر بار همسرش میرفت، بخشی از آرامشش را همراه او میفرستاد و هر بار که برمیگشت، انگار دوباره خودش را پیدا میکرد. تا یک روز که دیگر برنگشت. بعد از آن، کتاب شکل دیگری پیدا میکند. دیگر خبری از انتظار برای صدای قدمهای ستار نیست؛ حالا یک جای خالی واقعی وسط زندگی قدمخیر افتاده. جای خالی مردی که پنج فرزند از او به جا مانده و زنی که باید هم مادر باشد، هم پدر، هم پناه.
شاید هم سختترین قسمت «دختر شینا» همینجاست؛ جایی که میفهمی شهادت برای یک نفر اتفاق میافتد، اما فقدانش برای یک خانواده، سالها ادامه پیدا میکند. یک نفر میرود و چند نفر باید با «نبودنش» زندگی کنند. قدمخیر، اما اهل نمایش دادن رنجش نیست. دردش را آنقدر ساده تعریف میکند که گاهی همین سادگی، بیشتر از هر توصیف سنگینی آدم را میشکند. انگار نشسته روبهرویت و فقط دارد از زندگیاش میگوید؛ از روزهایی که گذشتهاند و دیگر نمیشود به آنها برگشت.
قدمخیر فقط «همسر شهید» نیست. یک زن است. زنی که عاشق شده. قهر کرده. دلش گرفته. ترسیده. خندیده. بچه به دنیا آورده. منتظر مانده. و یک روز، مجبور شده با تمام شدن چیزی که هنوز دوستش داشته، ادامه بدهد. به آخرین صفحه که رسیدم و کتاب را میبستم، بیشتر از ستار به قدمخیر فکر میکردم. به زنی که شاید در تمام آن سالها کسی از او نپرسیده بود بعد از رفتن ستار، خودش با این همه دلتنگی چه کرد؟ چطور پنج بچه را بزرگ کرد؟ چطور شبهایی را گذراند که خانه ساکت بود و دیگر صدایی از پشت در نمیآمد؟ چطور یاد گرفت جای خالی یک آدم را با هیچچیز پر نکند و فقط کنارش زندگی کند؟
اما «دختر شینا» برای من پاسخ هیچکدام از این سوالها نیست؛ بیشتر شبیه نشستن کنار زنی است که سالها پیش همه اینها را زندگی کرده و حالا، آرام و بیهیاهو، گوشهای از آن زندگی را برایت تعریف میکند و تو بعد از تمام شدن کتاب، مدتی به یک چیز فکر میکنی؛ جنگ شاید مردها را به جبهه ببرد، اما همیشه فقط مردها را زخمی نمیکند. بعضی زخمها برمیگردند؛ مینشینند پشت سفره، کنار تخت بچهها، در اتاقی که یک نفر کم دارد و سالها بعد، میان چند صفحه کتاب، دوباره دهان باز میکنند. «دختر شینا» هم جنس همین زخمها را دارد، انگار قدمخیر هنوز همان جاست؛ کنار پنجره، با چشمهایی که به رفتن عادت کردهاند اما هیچوقت به نبودن عادت نکردهاند.
نظر شما