«كبريت خيس»، مجموعه شعر سالهاي 81 تا 83 عباس صفاري، توسط انتشارات مرواريد منتشر شد.
شعرهای این مجموعه مصداق خوبي براي شعر زيسته است. شعرهايي كه يك شاعر، پيش از نوشتن، با آنها زندگي كرده است، يا آنها را زندگي كرده است.
ميگويد: تنها بودم/ اما بودا نبودم/ و نيلوفري ارغواني/در سينهي بلورينم نميتپيد. از اين چهار عبارت، هيچ واژهاي قابل حذف نيست. ايجاز در پارادايمي كه شاعر براي بافت كلامياش تعريف كرده، در اوج است و سادگي نحوي، به هيچ وجه به ابتذال معنايي نميانجامد.
شاعر ديدهها و شنيدههاي خودش را، پس از تعمق كافي در آنها، شعر كرده است. براي نمونه به كيك تولد نگاه كرده، شمعي ديده روشن و شعله آن را كلاه «آي با كلاه» الفبا تصوير كرده، و با توجه به ارتباط "شمع روشن" روي كيك تولد با "آي با كلاه" ، نوشته است:چراغها خاموش/ و روي كيك تولد/ يك آي با كلاه/ كه عنقريب به فوت بيرمقي/ الف خواهد شد/ و داستاني ديگر.
با توجه به اين كه «الف» آغاز الفبا و آغاز هر داستاني است و با توجه به اين كه جشن تولد مربوط به مرحله تازهاي در زندگي يك انسان است، ميتوان به زيبايي اين شعر پي برد.
طنزي هوشمندانه هم از ديگر ويژگيهاي شاعري صفاري در «كبريت خيس» است.
در شعر «مزرعه خوابآلود» ميگويد: خوش به حال اين پروانهها/ كه هيچ زيست شناسي قادر نيست/ خوابشان را ثابت كند.
تو اما/ خواب ديدهاي خرسنگ مزاحمي هستي/ ميان مزرعهاي خوابآلود/ كه فقط دست خدا ميتواند/ آن وسط رهايش كرده باشد/ تراكتور لكنتهاي هم /از انتهاي همين خواب/ پت پت كنان به سمت تو ميآيد/ لحظهاي كه پيميبري تراكتور/ خيال ندارد تو را دور بزند/ اجبارن با عرق سرد بر جبين/ از خواب پريدهاي/ همين!
حالا اين خواب سر راست را آدم/ به كدام شير پاك خوردهاي بگويد/ كه طرف فرويد از آب در نيايد.
صفاري در نوع تركيب سازي هم شوخ و شنگي تلخ و خاصي، خرج ميكند. مينويسد:روزگار كلاغ را اما/ دوستان شاعرم آنقدر سياه كردهاند/ كه رنگهاي ديگرش را نميبينيم و در جاي ديگر: مرده خود را/ با آدرس جديدش/ به او (راننده نعش كش) بسپاريد/ و يقين داشته باشيد/ خونسردي راننده/ به هيچ وجه مسري نيست.
در همه شعرهاي اين مجموعه، طنز، بار اصلي اندیشه را به دوش ميكشد.
نظر شما