سه‌شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۵۵
عاشقان حاشیه‌نشین تاریخ

«سیاهکل، نوزدهم بهمن هزار و سی‌صد و چهل‌ونه» نوشته محمد رضایی‌راد که نشر بیدگل به تازگی منتشر کرده، نمایشنامه‌ای است درباره همان لحظه‌ای که می‌بایست دو عاشق به هم برسند اما نرسیدند و این تقدیر عاشقانه نیست، «جرم تاریخ» است. با این همه از دل همین نرسیدن جهانی از معنا می‌آفریند.

سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - بهاءالدین مرشدی: بهمن ۱۳۴۹، جاده سیاهکل به دیلمان. یک عمارت اربابی نیمه‌راه که حالا دیگر از آن فقط یک اسم مانده، ناصرخان مشیر و تکه‌ای جنگل. همان شبی که تاریخ رسمی اسمش را گذاشته «حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل»، دو جوان آنجا گرد هم می‌آیند یا نمی‌آیند. مهتاب، دانشجوی سال آخر فیزیک از تهران. امیر، نقاشی که از لندن برگشته. یکی دختر ارباب و دیگری پسر تیمسار. امیر در نخستین دیالوگ نمایش می‌گوید: «اون مهتاب مشیریه که زودتر از من خودش رو رسونده اینجا؛ به عمارت ییلاقی پدرش، ناصرخان مشیر، ارباب سابق زمین‌های این اطراف، از جنگل‌های بالای دیلمان بگیر بیا تا شالیزارهای جلگه سیاهکل...» هیچ‌کدام چریک نیستند. هیچ‌کدام قرار نیست تاریخ را عوض کنند.

محمد رضایی‌راد در نمایشنامه «سیاهکل» نه طرف ساواک است نه طرف چریک‌ها. نه روایت مأموران را تکرار می‌کند، نه مرثیه قهرمان‌های کشته‌شده را می‌نویسد. او آمده داستان آدم‌هایی را تعریف کند که تاریخ آن‌ها گیر می‌اندازد. «سیاهکل» یک نمایشنامه تاریخی به معنای معمولش نیست. تأملی فلسفی است درباره «جرم تاریخ» و «زمان خمیده» و «باطل اباطیل» که در قالب یک عاشقانه ناتمام روایت می‌شود.

یکی از جاهایی که این نمایشنامه حیرت‌انگیز می‌شود همین‌جاست، پرسش از جایگاه «حاشیه» در برابر «متن» تاریخ. رضایی‌راد آگاهانه سراغ شخصیت‌هایی رفته که داستانی در حاشیه دارند و خود شخصیت‌ها به این جایگاه اذعان می‌کنند: «ما در حاشیه اون رخداد بودیم... و به همین خاطر همیشه در حاشیه می‌مونیم.» این آدم‌ها می‌دانند کجا ایستاده‌اند. می‌دانند تاریخ چه کارشان می‌کند. و باز هم آنجا ایستاده‌اند.

دو اتفاق با هم می‌افتد. از یک طرف، نظام سرکوبگر پس از واقعه، آدم‌های بی‌گناه را هم در متن اتهاماتش می‌نشاند. از طرف دیگر، خود این اثر هنری، عملی است برای «متن کردنِ حاشیه». رضایی‌راد با انتخاب دو آدم برساخته از حق همه آن‌هایی دفاع می‌کند که بوده‌اند و فراموش شده‌اند و حاشیه متن می‌شود.

وسط نمایشنامه یک گفتگوی فلسفی هست که از زبان فیزیک قرض گرفته شده. امیر از مهتاب می‌پرسد: «یادته اون شب بهم گفتی من برم تاریخ جهان رو تغییر بدم، تو هم بچسبی به همون قوانین سفت و سخت فیزیک؟» و بعد می‌گوید: «تاریخ تغییر کرد، اما بدون حضور من. من در حاشیه‌اش بودم. تو چی؟» مهتاب جواب می‌دهد: «ما اصلاً قرار نبود به هم برسیم.» و وقتی امیر می‌پرسد چرا، مهتاب از چیزی حرف می‌زند که اسمش را می‌گذارد «جرم رخداد» و «جرم تاریخ»، چیزی که حامل انرژی و نیرویی است که قابل محاسبه نیست، اما وجود دارد و بر سرعت زمان اثر می‌گذارد. می‌تواند حرکتش را کند یا تند کند، خمیده‌اش کند یا دوباره‌اش کند. و بعد این جمله کلیدی: «اونچه مانع اتصال ما می‌شد، زمان امکانی نبود، تاریخ امکانی بود.»

عاشقان حاشیه‌نشین تاریخ

خود رضایی‌راد در بخشی از توضیحاتی که در کتاب داده، با صراحت هشدار می‌دهد که برخی از این مفاهیم «هیچ مبنای علمی ندارند و باطل اباطیل هستند.» اما همین تمثیل، تاریخ به مثابه سیاهچاله‌ای که فضا-زمان را خم می‌کند، بنیاد فلسفی این عاشقانه ناتمام را می‌سازد.

«باطل اباطیل» را جدی بگیرید. توره‌داوود، پیرمردی که نمایشنامه او را «اندکی خل‌وچل» معرفی می‌کند، جایی به زبانی کهنه حرف می‌زند: «باطل اباطیل. همه‌چیز باطل است. آدمی را از تمام مشقاتی که زیر آسمان می‌کشد چه منفعت است؟... آنچه بوده است همان است که خواهد بود و آنچه شده است همان است که خواهد شد. و زیر این آفتاب هیچ چیز تازه‌ای نیست، هیچ چیز.» این کتاب جامعه است. از باب نخستش.

اگر هیچ چیز تازه نیست، اگر تاریخ فقط تکرار همان ترس‌ها و همان خشونت‌هاست، پس چرا رنج بکشیم؟ پاسخ ظریف رضایی‌راد این است: دانستنِ «باطل اباطیل» لزوماً به معنی تسلیم شدن نیست. همین که می‌نشینی و آن شب را تعریف می‌کنی، همین خودش یک کنش است در برابر گرانش تاریخ. چیزی که در کتاب آورده از باب سوم کتاب جامعه که: «زمانی برای سخن گفتن، زمانی برای سکوت.»

اما توره‌داوود فقط از جامعه حرف نمی‌زند. از غزل غزل‌های سلیمان هم می‌گوید، از مکاشفات اشعیا هم: «در به روی محبوب خویش گشودم. اما محبوبم روی گردانیده و رفته بود. با رفتن او جان از تنم به در رفت. او را جست‌وجو کردم و نیافتم. او را خواندم و جوابم نداد.» و امیر در پاسخ می‌گوید: «رؤیای اشعیا موبه‌مو درست بود داود، اما درهم‌ریخته و وارونه.»

این بازی با متون مقدس حس کار است. یکی نوید وصال می‌دهد، دیگری هشدار از گریز محبوب. و آنچه درنهایت تحقق می‌یابد همیشه «درهم ریخته و وارونه» است. نه فقط در این عاشقانه، در تمام تاریخ‌های امکانی. نمایشنامه از یک عاشقانه زمینی تبدیل می‌شود به تأملی در باب همه وعده‌های نجات‌بخش، چه دینی چه سیاسی. و این قانون نانوشته همه آن وعده‌هاست: «درهم ریخته و وارونه.»

«سیاهکل» نمایشنامه‌ای است درباره همان لحظه‌ای که می‌بایست دو عاشق به هم برسند اما نرسیدند. و این تقدیر عاشقانه نیست، «جرم تاریخ» است. با این همه از دل همین نرسیدن جهانی از معنا می‌آفریند، حاشیه‌نشینان را به متن می‌کشاند، فیزیک را به تمثیلی از گرانش قدرت تبدیل می‌کند و «باطل اباطیل» در عین فرجام، نقطه عزیمتی است برای همدردی و عبور از بحران.

در پایان نمایشنامه هیچ حکم نهایی امید یا یأس صادر نمی‌شود. فقط با زبانی شاعرانه و ارجاعی به ترانه‌ای از پینک فلوید، تصویری از دو روح گمگشته در کنار هم به دست می‌دهد. ترانه‌ای که می‌گوید: «... و آیا تو را واداشتند/ که قهرمانانت را تاخت بزنی با اشباح؟...» و همین، برای یک نمایشنامه پس از سیاهکل، کافی است. غم‌انگیز است. زیباست.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها