یکشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۸
شهری که خرم بود؛ حتی در آغوش خون!

به مناسبت سوم خرداد روز آزادسازی خرمشهر؛

شهری که خرم بود؛ حتی در آغوش خون!

به یاد همه خون‌هایی که سرخ بود، اما یک‌نفس در رگ‌های شهر دوید

من دختربچه بودم، اما همه حواسم به در و دیوار خرمشهر بود. فکر می‌کردم شهری که اسمش با خرمی شروع شود باید بدرخشد و از همه جایش خنده ببارد؛ اما وقتی روبه‌روی دیوارهایی ایستادم که هنوز پوکه‌های گلوله در تنشان زق‌زق می‌کرد،

سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - حنان سالمی: اولین باری که رفتم خرمشهر، ده ساله بودم. با مربی‌های کانون پرورش فکری رفته بودیم و سوار قایق شدیم. نوک قایق رو به خورشید می‌رقصید و ما که وسطش نشسته بودیم، روی موج‌های کوتاه و به‌هم‌پیوسته اروند، مثل صدف‌های نورس بالا و پایین می‌شدیم. یادم می‌آید چیزی می‌خوردیم که شرجیِ خنکی بین روسری‌ام پیچید و بعد دستم را ناخودآگاه توی آب رها کردم. انگشت‌هایم بوی ماهی گرفته بود. آن موقع چندشم شد، اما حالا می‌فهمم وطن گاهی همین است؛ همین غرق شدن در قایق فلزیِ آبی و زنگ‌زده، همین آفتاب‌سوختگی صورت و بوی زهمِ ماهی‌های محلی که دورمان را گرفته‌اند و ما خوب نمی‌بینیم‌شان.


من دختربچه بودم، اما همه حواسم به در و دیوار خرمشهر بود. فکر می‌کردم شهری که اسمش با خرمی شروع شود باید بدرخشد و از همه جایش خنده ببارد؛ اما وقتی روبه‌روی دیوارهایی ایستادم که هنوز پوکه‌های گلوله در تنشان زق‌زق می‌کرد، فقط گریه کردم. دستم را روی دیوارها می‌کشیدم و برای خرمشهر گریه می‌کردم؛ برای تیرهایی که از قلبش گذشته بود، اما هنوز می‌تپید.


سال‌ها گذشت و دیگر خرمشهر را ندیدم. خرمشهر برایم تبدیل شد به یک اسم از «آزادی»؛ اسمی که هر سوم خرداد، تقویم‌ه، تلویزیون‌ها، بنرها و خبرها مرا به یادش می‌انداختند. به یاد نخل‌های سر بریده‌اش، به یاد ماشین‌های فیاتی که صدام آن‌ها را برعکس توی زمینش کاشت و به یاد همه خون‌هایی که سرخ بود، اما یک‌نفس در رگ‌های شهر دوید و حتی از گلدسته‌های مسجد جامع گذشت و «جهان‌آرا» شد.


خاطره‌هایی مثل همه جمله‌های کتاب «یکشنبه آخر»؛ نوشته‌های معصومه رامهرمزی که از روزهای نوجوانی و چهارده‌سالگی‌اش، وقتی امدادگر هلال‌احمر بود و از خرمشهر روایت کرده است: «در سال‌های جنگ، دفترچه یادداشت کوچکی داشتم که گاه‌وبیگاه چیزهایی در آن می‌نوشتم. نوشته‌هایم برای دل خودم بود؛ می‌نوشتم و آرام می‌شدم. گاهی هم نوشته‌هایم را پاره می‌کردم و دور می‌ریختم. امروز به این نیت خاطراتم را می‌نویسم که دیگران بخوانند. امروز برای دل کسانی می‌نویسم که همدل من و امثال من هستند. اگر هم نیستند، بخوانند و همدل و همنوا شوند.»


کاغذها و دفترچه‌های خاطراتم را از میان کتاب‌های قدیمی بیرون کشیدم. مثل معصومه رامهرمزی دنبال نشانه می‌گشتم؛ حرفی، اشاره‌ای و شاید خاطره‌ای که بتواند این منِ امروز را به آن دختر کنجکاو دیروز که برای تماشای خرمشهر رفته بود و در خودش نمی‌گنجید، وصل کند. لابه‌لای دست‌نوشته‌هایم دنبال جمله‌ای می‌گشتم که عطر ماهی صُبورِ کبابی لب شط بدهد و رنگ لبخند زنانی را یادم بیاورد که سبدهای حصیری را بالای سرشان نگه داشته‌اند و آواز می‌خوانند. اما شهر، خرمشهر، در حصار کلمات کتابی بود که خیلی اتفاقی به دستم افتاد و دیگر زمینش نگذاشتم.


معصومه دختر جنوب بود؛ تمام تنش عطر آفتاب می‌داد. وقتی جنگ چنگال‌هایش را بر صورت صبور خرمشهر کشید، او چهارده‌ساله بود. او راوی رؤیای تمام زنان و دختران آن روزهای خرمشهر است؛ راوی زجرهایی که با ساده‌ترین کلمات، در کتاب «یکشنبه آخر» ضجه می‌کشند تا به گوش همه آن‌هایی برسد که سوم خرداد را فقط شنیده‌اند و شاید هم وسوسه‌شان کند از خودشان بپرسند: «آیا خرمشهر واقعاً آزاد شد؟»


صفحه‌به‌صفحه کتاب، تصویر یک شهر است با تمام آدم‌های جنگ‌زده‌اش؛ نمایشی از یک بحران عام که با خاطراتی خاص آمیخته و به اجرا گذاشته شده است. رامهرمزی خودش و خاطراتش را آرام و موقر در میان سطرها جای داده؛ آن‌قدر معمولی، دل‌چسب و شیرین که خواننده فکر می‌کند قرار است آن‌ها را با گلوله دریافت کند! چون دقیقاً وسط قلبش می‌نشینند.


و به گمانم، این همان لذتی است که همه جنوبی‌ها در جست‌وجوی آنند؛ لذتِ درک معنای غم‌های خرمشهر، وقتی دردهایش پشت درهای نیمه‌باز رسانه‌ها انگشت‌نما می‌شوند. دردهایی که معصومه رامهرمزی با کمک قلم دخترانه‌اش، دانه‌دانه از آن‌ها پرده برمی‌دارد و همان‌طور که هستند نشان‌شان می‌دهد تا شاید بتواند با تصویر ساده اما ملموس قلمش، انسانی را به سمت خرمشهر بکشاند؛ کشاندنی بی‌هیچ مبنایی از هر نوع تعلق و صرفاً برای فهمیدن یک شهر؛ شهری که شاید امروز، در این روزها و ساعت‌ها و لحظه‌هایی که با اضطراب می‌گذرند، همه شهرهای دیگر ایران بتوانند در غمی مشترک با آن همدردی کنند و یادشان نرود که چطور یک شهر خرم بود؛ اما حتی در آغوش خون ... .

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها