در میان اسامی ناشران قدیمی، به جستوجوی، نام علمیها بپردازید، تا دریابید، چندتن از خاندان علمی و منسوبین آنها، همچنان در عرصه نشر فعالند.
به دنبال مرحوم چیتچیان، محمدحسین زارع رفت. قلندر مردی که طی چهاردهه آشنایی، کوچکترین تغییری در ظاهر و باطنش شاهد نبودم. باطنی با صفا و نورانی و طالب علم، ظاهری ساده و بیآلایش، با کت شلواری که گهگاه به تن داشت و معلوم بود سالهاست انیس و جلیس او بوده، و اگر میدانستی که او مهندس برق، آن هم فارغالتحصیل دانشگاه شریف است، از خودت سؤال میکردی، آقای مهندس، و با این سر و وضع؟
من همواره با او مزاح میکردم و با همسر مکرمش نیز گاهی به خانه او، تلفن میکردم و هم کلام میشدم. روزی از طریق منشی دفترش پیامی دریافت کردم که، با من کار فوری دارد. هرچه تماس گرفتم، موفق نشدم و هنگام غروب به منزلش زنگ زدم. لهجه شیرینی یزدی همسر ایشان، پاسخگوی سلامم بود. پرسیدم: مهندس زارع کجاست؟ گفت: نمدونم راستش. گفتم: من میدانم، گفت: کجاست؟ گفتم: رفته است خانه زن دومش! با کمال تعجب، در حالی که لهجه یزدیاش غلیظتر شده بود، گفت: مگه آقا محمدحسین، زنِ دوم دارن؟ گفتم: بله، مگر شما خبر ندارید؟ گفت: سی و پنج ساله با هم زندگی میکنیم، هیچ وقت بدون من تنها جایی نمیرفت، دو ساعت پیش زنگ زد و گفت: دلم هوای امام رضا(ع) را کرده، میایی بریم پابوس آقا؟ گفتم: حالا چه وقتشه، بگذار، یک وقت مناسب، گفت: آقا طلبیده، من رفتم و فردا صبح برمیگردم، پس بگو، رفته خونه زن دومش!
یک ساعت بعد، از مشهد، محمدحسین زارع زنگ زد و گفت: روبهروی حرم آقا ایستادم و دلم نمیآید لعنتت کنم، اما خدا لعنتت نکند که زنِ سادهدل مرا به شک انداختی. روز بعد که به تهران آمد، به همسرش زنگ زدم و ایشان گفتند: محمدحسین، دلش پاکه، من نمدونم، چرا حرفهای شما را باور کردم و این شوخی، گاهی که در جمع دوستان حاضر میشدیم، نُقل مجلس میشد.
با شنیدن خبر درگذشت او، از آنجا که از میزان بیماریاش کاملا بیاطلاع بودم، شوکه شدم و به خود گفتم: هر دوستی را که میبینی، در این روزگار که کسب و کار مرگ، بازارش سکه شده، شاید آخرین بار باشد: یا تو او را دیگر نمیبینی و یا او، تو را، و دیدار ما به قیامت افتاد.
چند ماهی بود که میدانستم «حاج عمو» ناخوش احوال است. به هنگام گفتوگو با او در دهم آذرماه سال 1393 ـ مضبوط در جلد اول تاریخ شفاهی کتاب، ص 118 ـ 91 ـ او را تشویق کردم تا خاطراتش را بنویسد و گفت: مشغولم، اوایل سال گذشته بیش از 200 صفحه، متن حروفچینی شده خاطرات او، به دستم رسید. وقتی آن را خواندم، با مشورت برادرزادههایش، علیرضا و سعید علمی ـ و محمد منبتکاران (صدری) که خویشی نزدیک با خاندان علمی دارد، مقرر شد، متن را منقح کرده و از تکرار مکررات عاری سازیم و آنگاه به چاپ رسد. قرار دیداری داشتیم که «کرونا نگذاشت» و آخرین دیدار ما، تابستان سال گذشته، در طبقه دوم انتشارات بدرقه جاویدان، به هنگام رونمایی از کتاب «شما و رادیو» خاطرات شاهرخ نادری بود. تر و تمیز و کراواتزده و بهرغم سن بالا، با این که یکی دو سالی بود که مرا ندیده بود، گفت: کجایی، چرا سری به ما نمیزنی؟ من نیز به تأسی از برادر زادههایش، او را «حاجعمو» صدا میکردم. گفتم: توفیق که یار نباشد، سعادت نیز همراه نمیشود. انشاالله به چشم، خدمت میرسم، و نشد که دیداری حضوری داشته باشیم، اما از حال و احوال ایشان، باخبر بودم. صبح پنجشنبه، پانزده خرداد، پیامی دریافت داشتم، که سعید علمی آن را نوشته بود: دیشب حاج عمو، به رحمت خدا رفت و مراسم تدفین، ساعت 10 صبح جمعه بهشتزهرا(س) قطعه هشت.
در سال 1389، به هنگام بازگشایی مدارس، به دنبال شخصی میگشتم که فارغالتحصیل دارالفنون باشد. محمد منبتکاران گفت: محمودخان علمی، در سال 1304 به دنیا آمده و در دارالفنون درس خوانده و دیپلم گرفته، به درد کارت میخورد. در آن سال برنامه صبحگاهی «سلام تهران» را داشتم و به همین بهانه، از ایشان دعوت کردم تا در این برنامه، مرور خاطره کنیم و قبل از برنامه تأکید کردم: با توجه به خط قرمزهای سازمان صدا و سیما حتیالمقدور از اسم بردن افراد، چه غایب و فوت کرده و چه حاضر و ناظر، اسم نبرد و با ایما و اشاره، مفهوم مطلب را منتقل سازد. از حاج عمو سؤال کردم: آقای محمود علمی، شما، در دهه دوم قرن حاضر به مدرسه دارالفنون رفتید و در رشته ادبی تحصیل کردید، در آن زمان، تدریس ادبیات چگونه بود و کدام اساتید رشته ادبیات را به خاطر دارید و ذکر خاطرهای از آنها بکنید. حاج عمو، نگذاشت و نه برداشت، گفت: خیلی عجیب بود، درس ادبیات ما با مرحوم کسروی بود و از آنجا که با حافظ و سعدی و شعر فارسی دشمن بود، اصلاً حرفی از آنها به میان نمیآورد و اگر هم اشارهای داشت، با طعنه بود و شعر خواندن و حفظ کردن اشعار حافظ و سعدی و صائب و نظامی و امثالهم را کاری بیهوده میدانست!
خدا میداند در آن لحظات بر من چه گذشت. کسروی، آن هم مرحوم، و در یک برنامه زنده صبحگاهی تلویزیون و حالا بیا و درستش کن. نتیجه کار، توبیخ تهیهکننده بود که با بزرگواری هرچه تمامتر، به روی خودش و من نیاورد و سالها بعد به من گفت: این پیرمرد، با گفتن همین دو کلمه، پدر مرا درآورد!
محمودخان علمی و یا به قول برادرزادههایش، حاج عمو، با دختر بزرگ عمویش حاج محمدعلی علمی ـ مرحومه کبری علمی ـ ازدواج کرده بود و خواهر دیگر کبری خانم، مرحومه صدیقه علمی، همسر زندهیاد عبدالرحیم جعفری شده بود و تمامی اهالینشر، از رقابت میان خاندان علمی ـ بهخصوص انتشارات جاویدان ـ با جعفری و امیرکبیر خبر دارند و مرحوم جعفری، شرحی مستوفا، از این رقابت که کمتر رفاقت در آن پیدا میشد، داده است، اما اگر باجناقها با هم خوب نبودند و دائم در حال جر و منجر بودند ـ بخشی از آن را در مصاحبه با آقای سیدجمال دربندری، در جلد اول تاریخ شفاهی ملاحظه بفرمایید ـ خواهرها با هم خوب بودند و رابطه صمیمانهای داشتند و با این که مرحوم حاج محمدعلی علمی، پدر خانم محمودخان علمی و عبدالرحیم جعفری تعدد زوجات داشت و کثیرالاولاد بود، با این همه، فرزندانش اعم از تنی و یا ناتنی، دارای حسن روابط بودند و مرحومه کبری خانم و مرحومه صدیقه خانم، چندان وقعی به رقابتها نداشتند و خواهرانه با یکدیگر رابطه داشتند. احمد، موسی، رضا، محسن، حسین، مهدی، هادی، عباس و علیاصغر علمی، برادران تنی و ناتنی کبری و صدیقه خانم علمی میباشند و میتوانید حدس بزنید، این خانواده، به همراه زندهیاد عبدالرحیم جعفری، چه نقشی در صنعت نشر کشور داشته و دارند و امروز دوستی و مودتی که میان محمدرضا جعفری ـ مدیر محترم نشر نو و فرزند عبدالرحیم جعفری ـ با علیاصغر علمی (انتشارات سخن) و حسین علمی (انتشارات علمی) و مهدی علمی (انتشارات علم) که در اصل داییهای او به حساب میآیند، ریشه در دو امر دارد: حسن نیت طرفین و انس و الفتی که میان دو خواهر ـ کبری و صدیقه ـ برقرار بود.
بدون شک، مرحوم محمود علمی، در انتشارات جاویدان، تأثیر فراوانی داشت و با آن که هرگز صاحب اولاد نشد، سالها، با همسرش عاشقانه و صادقانه زیست و چند سال پیش که او را از دست داد، تمام مایملکش را در میان خانواده خودش باقی گذارد.
خاطرات او، و برادر مرحومش امیر (ابوالقاسم) علمی، که از او کوچکتر بود ـ زاده 1309 شمسی، و در 22 دیماه 1393 از دنیا رفت ـ در جلد اول تاریخ شفاهی کتاب، به تمام و کمال آمده است و ناگفتههای بسیاری از خانواده علمی، و تأثیر آنان بر روی صنعت نشر کشور، بازگو شده و خواننده عزیز را به این کتاب ارجاع میدهم، تا نسل امروز، بهخصوص آن دسته که تازه وارد دنیای نشر شدهاند، دریابند، سه نسل قبل از ما، چه رنجی را برای چاپ کتاب متحمل میشدند و امروز چه ساده، میتوانیم، با امکانات موجود، کتاب چاپ کنیم.
خاک گوهرخیز خوانسار، ناشران بسیاری را به این سرزمین اهدا کرده است و با بسیاری از آنها ـ که برخی با علمیها اصلاً نسبت نداشتند، مثل مرحوم حاج آقا محسن بخشی، مرحوم حاج ابوالقاسم اشرفالکتابی ـ به گفتوگو نشستهام و خاندان علمی نیز، از شهر هزار چشمه ـ که این روزها در نهایت زیبایی و طراوت هواست ـ به تهران آمدند و طی یک و نیم قرن اخیر، با دهها مؤسسه نشر کتاب، خدمات شایانی به توسعه علم، دانش، کتاب و کتابخوانی و بسط و توسعه آگاهی داشته و دارند.
در حال حاضر، از خاندان علمی ـ فرزندان محمدحسن علمی ـ تنها محمد علمی خوشبختانه در قید حیات هست که انتشارات جاویدان را همچنان سرپا نگه داشته و فرزندان ابوالقاسم (امیر) علمی، بدرقه جاویدان را ، در ابتدای نبش خیابانهای فاطمی و ولیعصر (عج) به راه انداخته و عاشقانه و مشتاقانه، کالای فرهنگی در اختیار مردم میگذارند و کافی است، در میان اسامی ناشران قدیمی، به جستوجوی، نام علمیها بپردازید، تا دریابید، چندتن از خاندان علمی و منسوبین آنها، همچنان در عرصه نشر فعالند و شک نداشته باشید که فرزندان حاج محمد اسماعیل علمی (1320 ـ 1255 ش) که شامل محمدعلی علمی، محمدحسن علمی، محمدجعفر علمی، عبدالرحیم علمی و علیاکبر علمی بودند و امروز هیچکدام از آنها در قید حیات نیستند، چگونه راه را برای فرزندان خود، صاف و هموار کردند، تا امروز همچنان نام علمیها، بر تارک صنعت نشر کشور، تلألو داشته باشد.
بدون شک مرحوم حاج محمود آقا علمی، که صبح جمعه شانزدهم خرداد، در قطعه هشت بهشتزهرا (س) به خاک سپردیمش، از خادمان نشر و توسعه فرهنگ در ایران بود. خدایش بیامرزاد.
نظر شما