خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)، آرمان آرين در كتاب «سپيتمان» (داستان زندگي اشو زرتشت) خواننده را به روزگاراني ميبرد كه زرتشت ميبالد، در برابر تباهيها ميايستد، پيامآور خداي يگانه ميشود و دين خود را ميگسترد. سفري كه با دشواري و سختيها آغاز ميشود و با روشنايي و اميد به روزهاي نيك، به پايان ميرسد.
«از بارگاه تاريكي تا كرانه رودخانه دائيتي»، بخش نخست و تصويرگر روزي است كه خبر از زاده شدن كسي ميدهند كه دروجها(دروغها) را هراسان و ترسان خواهد كرد. دغدو، همسر پوروشسپ، سپيتمان را به دنيا آورده است و دروجها و اهريمنان، هراسان در پي چارهاي ميگردند تا راهي براي رهايي خود و جهان تباهشان بيابند. نوزادي چشم به جهان گشوده بود كه خنده بر لب داشت. مادر، او را در آغوش ميكشد: «بي آن كه بداند كسي را به جهان آورده است كه نام سرزمينش و ياد حقيقت را در جهان برخواهد افراشت و نام خداي را در سراسر هستي خواهد خواند و يادش را تا ابد بلند خواهد كرد» (صفحه 16)
«در ميان دگر پرستان كهنسال» بخش ديگري است و بازگويي داستاني كه در آن سپيتمان ـ نوه شش ساله «فري هيم روا» ـ مغان دروغين را به ريشخند ميگيرد و فري هيم روا را چنان بر سر خشم ميآورد كه او و پدر و مادرش را از ميراث خود بي بهره ميكند. اكنون سرگذشت اين كودك كنجكاوي ما را برانگيخته است.
با بخشهاي كوتاه كتاب پيش ميرويم و به جايي ميرسيم كه «سايه سار خورشيد» نام دارد و سپيتمان، سي ساله است. در بازگشتي به گذشتهها، او را ميبينيم كه «مديوماه» ـ پسر عمويش ـ را در كنار خود دارد و به او ميگويد: «خدا، ده تا و بيست تا نيست، تنها يكي است». مديوماه شگفتزده به او مينگرد و از آينده ميهراسد.
سپيتمان ميخواهد از دنياي نيكي كه خداوند آفريده، در برابر ديوها، كرپنها و كويها، نگاهباني كند. اما ميداند كه بايد سختيها ببيند و رنجها بكشد. بخش «در جستجوي زرتشت» ما را به روزهايي ميبرد كه سپيتمان، تنها بر كناره رودخانه دائيتي، برآمدن و فرو رفتن خورشيد را ميبيند و درخشش ماه را در شبانگاهان مينگرد.
او در انديشه فرو ميرود و با خود ميانديشد كه در آن سوي دنياي تاريك و آلوده كويها و كرپنها، « نيرويي برتر هست كه در پس هر چيز نشسته است و حكمت اوست كه جهان را به سوي نيكي و سازندگي به پيش ميبرد» (39). سپيتمان ميانديشد و آنگاه راستي را درمييابد: «دو نيرو در جهان هست؛ يكي سازنده است و سپنتامينو؛ ديگري تيره ناپاك است و انگره مينو».
هشت سال ميگذرد. اكنون سپيتمان و ما «به روشنايي زرين» رسيدهايم. سپيتمان در تجربهاي بي مانند، تجربهاي كه هيچ انسان ديگري بدان دست نيافته بود، خود را در سپيدي بي پايان گروتمان ميبيند. اهورامزدا از او ميخواهد كه او پيامبر در ميان مردمان باشد. آنگاه نام «زرتشت» را بر او مينهد. زرتشت ميپرسد و پاسخ ميگيرد و در سپيدي بي پايان آرام ميگيرد.
آرين، دنباله سرگذشت سپيتمان را ميگيرد او را نشان ميدهد كه در برابر «بندو» ايستاده است. بندو فرياد ميكشد و از مردم ميخواهد كه سپيتمان را از خود دور كنند. اين آغازي ديگر براي «رنجهاي يك پيام آور» است. چندي پس از آن، سپيتمان، پس از هفت سال دوري، پسر عمويش را مييابد و او را در آغوش ميكشد.
مديوماه سخن سپيتمان را ميشنود و پيام روشن و آسماني او را ميپذيرد. «هووي» خواهر او نيز به دين سپيتمان ميگرود و چندي پس از آن به همسري او درميآيد. دوازده سال ميگذرد و كويها و كرپنها هر آن كس را كه به سپيتمان روي ميآورد، آزار ميدهند. مردمان، شهامت خود را از دست ميدهند و از پيامبر دوري ميجويند. زرتشت، به ناچار گام در راهي دشوار مينهد و با ياران اندك خود به بلخ ميرسد اما در سرماي سخت راه، همسر خود، هووي را، از دست ميدهد.
«نيرومندترين دوست جهان» بخشي ديگر و دنباله سرگذشت سپيتمان است. او با مردم بلخ سخن ميگويد. سربازان، او را نزد شاه گشتاسپ ميبرند. پادشاه تنومند و ميانسال، در كنار ملكه خود نشسته است. سپيتمان را مينگرد. مغ بزرگ دربار نااميدانه ميكوشد كه سپيتمان را دروغگو بنامد اما در آزموني سخت، رسوا ميشود و راستي سخن سپيتمان روشن ميشود.
زرتشت راستگويي استوار بود كه از آزمون «آيين مس گدازان» پيروز بيرون ميآيد. آنگاه براي گشتاسپ و پيرامونيانش از پاكي و راستي سخن ميگويد و از اهورامزدا، خداي يگانه درخواست كمك ميكند، گشتاسپ و درباريان به او ميگروند.
بخش پاياني كتاب «سپيتمان»، «پيروزي بر دروغ» نام دارد. سپيتمان زرتشت در پرستشگاه بلخ است. او به گاتها (كتاب مقدس زرتشتيان، بخشی از يسنا؛ كهنترين بخش اوستا) ميانديشد؛ به سرودهاي آسماني كه براي آيندگان به جاي ميماند.
بدين گونه آرمان آرين در داستان «سپيتمان » توانايي خود را در بازآفريني سرگذشتي تاريخي نشان ميدهد و خواننده را به سفري فراموش نشدني ميبرد.
داستان بلند «روياي باغ سپيد» نيز با رويداد شگفتآوري آغاز ميشود كه مانند رويدادهاي اطراف و حتي جهان ما، نيست. خواننده در تب و تاب و آرزوي دانستن داستان، از بخشهاي كوتاه آغازين كتاب به بخشهاي ديگر ميرود و هر بار با رويدادي شگفتآور رو در رو ميشود.
راوي به انجمني پنهاني راه پيدا ميكند و مرداني را ميبيند كه همه يك شكلاند. دو مرد، «بهمن» و «اشا»، از او ميخواهند كه نگرنده آييني باشد كه او و همراهان ديگر كه پس از آن به آنها خواهند پيوست، انجام ميدهند.
راوي كه در ابتدا بسيار هراسان شده، ناگزير درخواست آنها را ميپذيرد و سپس رويدادهايي را ميبيند كه براي او تازگي هراسآوري دارند اما اندك اندك روشنايي باغ سپيد، ترس را از او دور ميكند و آرمشي دلخواه، جاي آن را ميگيرد.
كتاب «سپيتمان» (100 صفحه) و «روياي باغ سپيد» (78 صفحه) را نشر ايران بان به بهاي دو هزار تومان اواخر سال گذشته منتشر كرده و در بيست و چهارمين نمايشگاه كتاب تهران نيز در دسترس علاقهمندان به كتابهاي تاريخي و اسطورهاي قرار گرفته است.
نظر شما