خبرگزاری کتاب ايران (IBNA) 27 خرداد 1401 ساعت 13:08 https://www.ibna.ir/fa/naghli/322931/دیدار-غروب-چاپ-هفتم-رسید -------------------------------------------------- عنوان : «دیدار پس از غروب» به چاپ هفتم رسید -------------------------------------------------- کتاب «دیدار پس از غروب» به قلم منصوره قنادیان محصول انتشارات روایت فتح با استقبال مخاطبان به چاپ هفتم رسید. متن : به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) به نقل از روابط عمومی بنیاد فرهنگی روایت فتح، کتاب «دیدار پس از غروب» به قلم منصوره قنادیان روایت زندگی شهید مهدی نوروزی توسط مریم عظیمی همسر شهید، با استقبال مخاطبان به چاپ هفتم رسید. در این کتاب محوریت با سخنان همسر شهید است که در قالب مصاحبه از وی، گردآوری و تنظیم شده است. در این اثر، ویژگی های شخصیتی این شهید از زاویه دید همسر شهید روایت می شود. قرار است در کتاب های آینده، وجوه دیگری از شخصیت این شهید بزرگوار در گفت وگو با همرزمان و دوستان وی، پرداخته و منتشر شود. شهید نوروزی از فعالان میدانی مقابله با فتنه 88 بود که به صورت داوطلبانه برای دفاع از حرم امامین عسکریین(ع) عازم شده و به شهادت رسیده بود. شهید مهدی نوروزی اهل کرمانشاه در تاریخ 20 دی ماه امسال و در دفاع از حرمین عسکریین در سامرا توسط گروهک تروریستی داعش به شهادت رسید. پیکر مطهر این شهید در 24 دی ماه 93 در کرمانشاه تشییع و به خاک سپرده شد. حسین نوروزی، برادر شهید مهدی نوروزی در مورد نحوه شهادت او می گوید: مهدی بنا بر وظیفه ای که داشت برای دفاع از مردم عراق و مقابله با تروریست ها به عنوان نیروی مستشاری عازم عراق شد که یکی از تیراندازان داعش به سمت ایشان شلیک می کند؛ شهید تا دقایقی نفس می کشیده اما به دلیل اینکه ایشان دیر به عقب کشیده می شود، به مقام والای شهادت نایل می آیند. کسانی که به هنگام زخمی شدن و البته در لحظاتی که ایشان آماده شهادت بود، بالای سرشان بودند می گویند، شهید دایم زیر لب می گفت: «لبیک یا حسین». عنوان کتاب «دیدار پس از غروب» به دیداری که همسر شهید 4 ماه بعد از شهادت همسرش، با مقام معظم رهبری داشته، اشاره می‌کند. زندگی زناشویی که به غروب رسیده است با دیدار مقام معظم رهبری نور امید وزندگی تازه‌ای در دل مریم همسر مهدی نوروزی به وجود می‌آورد. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: صبح، سر صبحانه اشک در چشم‌هایش جمع شد و گفت: هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم زنم مانع کربلا رفتنم به شه. روی کربلا حساس بود. خوب بلد بود چطور با من حرف بزند. گفتم: برو، برو من نمی خوام مانعت بشم. از ته دل راضی‌ام بری. ولی بدون که دلم برات تنگ می شه. بعد هم به شش‌ماهه امام حسین (ع) قسمش دادم که برود. لحنش عوض شد. دستم را گرفت و گفت: برگردم، جبران می‌کنم، کم‌کاری هام رو توی این چند وقته بنویس، برگشتم جبران می‌کنم. نمی‌توانستم ناراحتی‌اش را ببینم. دلش زودتر از خودش رفته بو