خبرگزاری کتاب ايران (IBNA) 14 مهر 1400 ساعت 16:29 https://www.ibna.ir/fa/longint/311798/دبیر-ادبیاتم-گفت-نویسنده-می-شوم-شاملو-کلمات-ل-ری-داستانم-فارسی-ترجمه -------------------------------------------------- ارباب روایت/ سه: امین فقیری؛ عنوان : دبیر ادبیاتم به من گفت نویسنده می‌شوم/ شاملو کلمات لُری داستانم را به فارسی ترجمه کرد -------------------------------------------------- امین فقیری در 78سالگی هنوز در همان مسیری گام برمی‌دارد که از سال 1346 رسماً در آن قدم نهاد. عاشق فیلم دیدن است، هنوز صفحه‌هایش در روزنامه «عصر شیراز» را می‌گرداند، پیگیر مسابقات ورزشی است و روی داستان‌های تازه‌اش کار می‌کند. متن : خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ در شماره سوم از سری گفت وگوهای ارباب روایت سراغ نویسنده ای رفتیم که با انتشار نخستین کتابش به نام دهکده ی پرملال در سال 1346 به شهرت رسید و از سوی نویسندگان و منتقدانی همچون محمدعلی جمال زاده،. م. ا. به آذین، فریدون تنکابنی و م. قائد تحسین شد. امین فقیری می گوید داستان نویسی را از زنگ انشا در مدرسه آغاز کرده است و دبیر ادبیات کلاس هشتم، برای اولین بار وعده نویسنده شدن را به او داده است. کوچه باغ های اضطراب، کوفیان، شب، غم های کوچک، دوست من، قالی بافان، دو چشم کوچک خندان، مویه های منتشر، انگار هیچ وقت نبوده، پلنگ های کوهستان و رقصندگان تعدادی از عناوین آثار فقیری در حوزه های رمان، مجموعه داستان و نمایشنامه به شمار می آید. فقیری متولد 30 آذر 1322 است و در واپسین روزهای 78 سالگی، علاوه بر نگارش کتاب هایش، سال هاست مسئول سه صفحه ادبی داستان، جوان و نوجوان و کتابخانه در روزنامه عصر شیراز است و می گوید: در صفحه کتابخانه هم تحلیلی از کتاب هایی که می خوانم می نویسم. به خودم می گویم که اگر 5 نسخه از یک کتاب بیشتر فروش برود، باز من یک کاری کرده ام. تماشای مسابقات ورزشی؛ آن هم در سطح بین المللی، یکی دیگر علاقه مندی های روزانه برنده لوح زرین بهترین نویسنده بیست سال داستان نویسی ایران در سال 1376 است. آرشیوی پر و پیمان از فیلم های مهم سینمای جهان دارد و... شما در خانوده ای اهل مطالعه و کتاب رشد کردید. کمی از آن روزگار بگویید و اینکه پرورش در چنین فضایی چه تاثیری بر انتخاب مسیر زندگی شما به عنوان یک نویسنده داشته است؟ بله. خوشبختانه در خانواده ای که اهل فرهنگ بودند، بزرگ شدم و از وقتی که به اصطلاح عقل رس شدم و چشمانم را باز کردم، دوروبرم کتاب و مجله و روزنامه دیدم. در حقیقت دانشکده من همان خانواده ام بود و نقش مهم را پدرم داشت؛ با روزنامه ای در دست و مجلات سنگین و رنگینی که به صورت هفتگی می خرید. آرام آرام از هشت سالگی شروع به خواندن کردم. بماند که چقدر درک می کردم و یاد می گرفتم، اما به خواندن عادت کرده بودم و این به خودی خود بسیار خوب بود. تاثیری که از دو برادر بزرگ ترم گرفتم هم بسیار مهم بود؛ به خصوص ابوالقاسم که هفت سال از من بزرگ تر است. او کتاب های زیادی داشت و وقتی از خانه بیرون می رفت، شروع به خواندن کتاب هایش می کردم. به این ترتیب شاهکارهای بزرگ جهان را در یازده سالگی خواندم؛ مثل آثار داستایفسکی و تولستوی مانند جنگ و صلح و... بعد از آن، به مرور وقتی خودم به این آثار علاقه مند شدم، علاقه خاصی به کارهای تاریخی پیدا کردم؛ مثل آثار آلکساندر دوما همچون کونت مونت کریستو و سه تفنگدار. تا قبل از 13-14 سالگی همه این آثار را خوانده بودم. منتها وقتی آثار نویسنده ای چون داستایفسکی را می خواندم، بیشتر دنبال حوادثی که در کتاب اتفاق می افتاد بودم، ولی بعدا فهمیدم که نتوانسته ام درست این آثار را درک کنم و در آن سن وسال، برداشت درستی از آن ها نداشتم. به همین خاطر در سنین بالاتر، یک بار دیگر این آثار را خواندم. البته کتاب هایی مثل آثار آلکساندر دوما و کتاب های تاریخی- تالیفی داخلی مانند آثار شاهپور آرین نژاد را می فهمیدم و مشکلی نداشتم، ولی آثار نویسندگانی مثل تولستوی و داستایفسکی تا حدودی برایم مشکل بود. خوشبختانه در سن 18 تا 25 سالگی همه این آثار را دوباره دوره کردم. نتیجه گیری مهم این که خانواده ام باعث شدند در این راه و مسیر قرار بگیرم و بعدها شروع به نوشتن کنم که خود حکایت دیگری دارد. از آن روزها کتابی هم دارید؟ بله. تعدادی از آن کتاب ها را دارم. البته بعدها چاپ جدید کتاب هایی را که متعلق به برادرم بود و من خوانده بودم، برای خودم خریدم. ابوالقاسم که خودش دست به قلم شده بود، کتاب هایی داشت که به اصطلاح زرد نبودند و آن ها را از میان آثار نویسنده های بزرگ دنیا انتخاب می کرد. در 24 سالگی اولین کتاب از شما به نام دهکده ی پرملال منتشر شد. این اثر بعد از انتشار بسیار مورد توجه مخاطبان و منتقدان قرار گرفت و شما با نخستین کتابتان به جایگاه قابل توجهی دست یافتید. این موضوع باعث شد که اغلب باور داشته باشند مسیری که انتخاب کردید، مسیر درستی است. حتما خیلی تحسین شدید. این مساله چه تاثیری بر روند نویسندگی شما داشت؟ با انتظارهایی که بعد از انتشار این اثر نسبت به شما شکل گرفته بود، چطور کنار آمدید؟ به نظر من این که کار اول نویسنده ای موفق می شود، حسن ها و بدی هایی دارد. حُسنش این است که انسان از تعاریفی که از سوی دیگران می شنود، مغرور می شود. نوع بشر از تعریف خوشش می آید. اما بدی آن این است که نویسنده نمی داند کارهای بعدی اش به خوبی کار اول می شود یا نمی شود. البته این مساله در همه هنرها وجود دارد؛ از خوانندگی گرفته تا نقاشی. بعد از انتشار کتاب دهکده ی پرملال از این اثر بسیار راضی بودم که این مساله هم به واسطه تعریفی بود که از سوی دیگران می شنیدم. درواقع از تعریف دیگران، این فکر در مخیله ام به وجود آمد؛ نه که خودم مغرور باشم و بگویم کتاب خوبی نوشتم! چون وقتی این کتاب را می نوشتم، اصلا نمی دانستم که کتاب خوب یا بدی است. دیگران که خواندند و از آن گفتند، مرا متوجه مسائلی کردند که موقع نوشتن حواسم به آن ها نبود. درواقع دهکده ی پرملال را ناخودآگاه نوشتم و وقتی دوستان نویسنده و منتقدان بزرگ کشور اثر را شکافتند و از آن تعریف کردند، به ویژگی های اثر پی بردم. این نقدها و اظهارنظرها از سوی نویسندگان و منتقدانی انجام می شد که آن روزها بالاتر از این افراد در ادبیات ایران وجود نداشت؛ از قبیل محمدعلی جمال زاده، به آذین، فریدون تنکابنی، م.قائد. وقتی این تعریف ها را شنیدم، آن موقع متوجه شدم که کتاب خوبی نوشته ام و خوشبختانه با استقبال هم روبه رو شد. نخستین کتاب شما در دهه 40 و در سال های رشد و اوج رمان نویسی مدرن منتشر شده است؛ سال هایی رویایی در تاریخ ادبیات که با معرفی و پرورش استعدادهای بسیاری همراه بود. از تجربه زیستن در آن فضا و ویژگی های ادبی دهه 40 و 50 بگویید. به نظر من دهه 40 و 50 دهه های رشد و شکوفایی ادبیات بود؛ چون کتاب های خوبی از نویسنده های ایرانی منتشر شد. هر کتابی که منتشر می شد، در نوع خودش شاهکار بود. خوشبختانه کتاب من هم جزو همین کتاب ها بود و با بازخوردی که از سوی اهالی کتاب دیدم، از کار خودم راضی شدم. به نظر من آن دهه ها، واقعا بی نظیر بودند. در تاریخ ادبیاتمان هیچ دهه ای از نظر چاپ کتاب های معتبر، شاهکار و خوب ایرانی به دهه های 40 و 50 نمی رسد. به نظر شما دلیل این موضوع چه بود؟ چرا در این دهه ها آن تعداد نویسنده شاخص داشتیم؟ من فکر می کنم تا حدودی مسائل سیاسی هم موجب این اتفاق شد؛ چون در آن دوران، یک مقدار آزادی های سیاسی زیاد شد، سانسور کمتر شده بود و در نتیجه نویسنده هایی که جوان بودند، به شکوفایی رسیدند و کتاب های خوبی از آن ها منتشر شد. به این خاطر، من فکر می کنم یک مقدار اثرات سیاسی هم دلیل بود. به این معنی که مقداری آسان گرفتند و این شد که نویسند ه ها جرات کردند آنچه را که دلشان می خواهد، بنویسند. آیا انتشار کتاب و نظرات مثبتی که دریافت می کردید، موجب شد که وارد محافل ادبی شوید و با نویسندگانی که پیش از آن آثارشان را خوانده بودید و دوست شان داشتید، آشنا شوید؟ در شیراز بله. افرادی مثل آقای عبدالعی دستغیب را دیدم اما آن روزها کمی کم رو بودم و این باعث شد که فرصت هایی را از دست بدهم. برای مثال وقتی شاملو و جلال آل احمد به شیراز آمدند، روم نشد بروم پیش شان و به همین خاطر آن ها را ندیدم؛ در حالی که خیلی دلم می خواست آن ها را از نزدیک ببینم. احمد شاملو درمجله خوشه 7-8 داستان از من را چاپ کرده بود و فکر می کنم خیلی هم به من علاقه داشت؛ به خاطر این که یکی از بهترین داستان هایم که هنوز هم یکی از بهترین داستان های من است -به نام با باران ببار از کتاب دهکده ی پرملال- دیالوگ هایی داشت که به زبان لری بود و آقای شاملو همه این کلمات را درست کرده بود؛ یعنی با حوصله، یک داستانِ بیش از ده-دوازده صفحه ای را با دقت پاکنویس کرده بود، البته فقط قسمت های دیالوگ هایی که به صورت لری نوشته شده بود. به همین خاطر دوست داشتم ایشان را ببینم که میسر نشد. این کلمات در دیالوگ هایی که احمد شاملو ترجمه کرد، چه تعداد بود؟ برای مثال در یک جمله، تنها یک کلمه با زبان لری نوشته شده بود که ایشان ترجمه اش کرد. فکر می کنم نظرش این بود که برای مثال وقتی یک مشهدی، تبریزی یا رشتی این داستان را می خواند، متوجه معنی کلمات بشود و در واقع متعلق به اقلیم خاصی نباشد. در دوره ای که داستان های شما در نشریه خوشه منتشر می شد، از خودشان پیامی دریافت نکردید؟ نه. در مجله گاهی اسمی از من برده می شد؛ اما پیام خاصی نبود. این را بدشانسی خودم می دانم و حالا می فهمم که چه چیزهایی را از دست دادم. برادر شما که از چهره های ماندگار استان فارس است، سابقه فعالیت در حوزه نویسندگی، پژوهش و روزنامه نگاری دارد. از تاثیر ابوالقاسم فقیری بر فعالیت های خودتان در حوزه های نویسندگی و روزنامه نگاری بگویید. چگونه وارد عرصه نویسندگی شدید؟ باید از کمی قبل تر شروع کنم تا به برادرم برسم. اولین کسی که به من گفت تو نویسنده می شوی، دبیر ادبیات دبیرستان مان بود؛ آقای مصباحی که البته امیدوارم هنوز زنده باشد. کلاس هشتم بودم که او موضوعی داد برای نگارش انشای، به نام پاییز. مدرسه ما ساختمانی در میان درختان بود و من سر امتحان به درختان نگاه می کردم و مطلبم را می نوشتم. هفته بعد که او سرکلاس آمد و داشت برگه ها را به دانش آموزان می داد، برگه همه را داد الا من. نمره بیست آقای مصباحی، چهارده بود! یعنی به هرکسی که چهارده می داد، به منزله بیست بود. در نمره دادن بسیار سخت گیر بود. آن روز هم به چند نفراز بچه ها نمره چهارده داده بود و تنها یک برگه در دستش باقی مانده بود. هزار فکر به مخیله ام رسید... با خودم می گفتم خدایا؛ حتما بد نوشته ام و معلمم نمی خواهد آبروی مرا ببرد. ولی یک باره شروع کرد به تعریف از انشای من و گفت که برای اولین بار به انشای یک نفر نمره 17 دادم. بعد گفت بیا و بخوان اما من از هیجانی که داشتم صدایم می لرزید، بنابراین خودش انشا را سرکلاس خواند. بعد رو کرد به من و گفت: تو نویسنده می شی. یعنی اولین کسی که به من چنین چیزی گفته بود دبیر ادبیاتم بود. وقتی می خواستم انشا بنویسم، پیش هریک از برادرانم می رفتم و می گفتم چه کار کنم؟ می گفتند بنویس و بعد از آنکه نوشتی، ما می خوانیم. یعنی هیچ کمکی به من نمی کردند. بعدها دیدم که کار درستی می کردند؛ گذاشتند روی پای خودم تربیت ادبی بشوم. وقتی در هنرستان بودم، هم شاگردهایی داشتم که رابطه ای با ادبیات نداشتند. قبل از ساعت انشا، و در زنگ راحت (تفریح) باور کنید تندتند، دو-سه انشا برای آن ها می نوشتم. همین شد که دستم تا حدودی روان شد. وقتی به روستا رفتم و مسائل و زندگی، فقر و خرافات روستاییان را دیدم، به خودم گفتم: چرا ننویسم؟ و نوشتم. حدیث نویسنده شدن من به این شکل بود. شما تجربه پژوهش و نمایشنامه نویسی هم دارید. نمایشنامه نویسی نیازمند شخصیت پردازی و فضاسازی های خاصی است. ازسوی دیگر پژوهش، اطلاعات تازه و جدیدی در اختیار نویسنده قرار می دهد. این دو ویژگی چقدر به شما در حرفه نویسندگی کمک کردند؟ در حوزه نمایشنامه نویسی، هفت یا هشت نمایشنامه نوشتم که خوشبختانه اکثر آن ها -فکر می کنم تعداد 6 تا از آن ها- در جشن فرهنگ و هنر اجرا شد. این جشن هر ساله به مدت ده روز برگزار می شد که در هر دوره، حتما یکی از نمایشنامه های من اجرا داشت. خب نمایشنامه نویسی باعث شد که گفت وگو را به خوبی یاد بگیرم و از این مهارت در کارهای داستانی ام بهره ببرم که البته این نکته خیلی مهم است. در بحث شخصیت پردازی نیز، من بعضی از داستان هایم را به صورت نمایشنامه درآوردم. این بود که شخصیت ها را از قبل می شناختم و برای نمایشنامه تکمیل شان کردم. پژوهش هایی که انجام دادم، حالت سفارشی داشتند. از انتشارات مدرسه، آقای داوود غفارزادگان تماس گرفتند و گفتند که قرار است مجموعه آثاری به نام چلچراغ منتشر کنیم، شما کمک مان می کنید؟ من قبول کردم و کتاب قوام الدین شیرازی را نوشتم که احتیاج به تحقیق داشت؛ کتابی که به کاشی کاری و مسائل از این دست نیز می پردازد و من دراین باره تحقیق بسیاری کردم. داستان از این قرار است که امیرتیمور که به شیراز آمد، هنرمندان، به خصوص آن هایی که در کار بنایی و کاشی کاری و... استاد بودند را با خود برد تا مسجد بسازند که داستان ساخت مسجدهای سمرقند و گوهرشاد در مشهد از این قرار است. یکی از کسانی که در این کار هنرمند و استاد بود قوام الدین شیرازی بود. بعد کتابی درباره میرعماد قزوینی که خوشنویس است، نوشتم که همه این موضوع ها باعث می شد که من کتاب های زیادی بخوانم. بعد از آن سعدی را نوشتم که برنده جایزه شد، انتشارات رشد جایزه اول را داد و 5 یا 6 بار و در هرنوبت با تیراژ چهار هزار نسخه، از سوی این مرکز نشر تجدید چاپ شد و به نظر من یکی کارهای خوبم، کتاب سعدی است. این پژوهش ها باعث می شد که من کتاب بیشتری بخوانم؛ برای مثال آخرین کتاب منتشر شده از من به نام ظلمت شب یلدا که از سوی انتشارات آفتابکاران و به مدیریت آقای احمد تهوری چاپ شده است، درباره تاج محل است و من برای نگارش آن مجبور شدم کتاب هایی درباره هنر و تاریخ هند بخوانم. این مطالعه ها به من کمک کرد تا دیدم بازتر شود. در نویسندگی هرچه نویسنده بیشتر بخواند، موقع نوشتن راحت تر است. تا به حال شده که شخصیت های داستان هایتان را براساس تجربیات زندگی شخصی و خودتان بنویسید؟ بله. گاهی یک مقداری در شخصیت پردازی یک شخصیت اتفاق می افتد، تمام نه. برای مثال بعضی از داستان ها را با اول شخص شروع کردم؛ مثلا سال گذشته کتابی از من از سوی نشر چشمه منتشر شد به نام اسب هایی که با من نامهربان بودند. در این کتاب، بیشتر قهرمانان داستان ها خودم بودم؛ به طوری که از 10 داستان این مجموعه، در بیش از نیمی از داستان ها، خودم نقش داشتم و به اصطلاح شخصیت اول داستان بودم. یعنی تمام حوادث از ذهنیات خودم می گذشت و روی کاغذ می آمد. شما پیشتر گفته بودید که به سینما علاقه بسیاری دارید و زیاد فیلم می بینید. هنوز هم سینما از علاقه مندی هایتان است و آن را دنبال می کنید؟ بله. البته در حال حاضر کمتر شده اما در گذشته بیشتر فیلم می دیدم. تا جایی که اکثر فیلم های قدیمی که در شبکه های تلویزیون پخش می شود، قبلا دیده ام. آرشیوی هم برای خودم درست کردم که فیلم های کلاسیک، پلیسی، جنایی، وسترن و جدید، هرکدام را در یک کیف علی حده دارم و همه جدا از هم و تقسیم بندی شده است. چه تعداد فیلم در آرشیوتان دارید؟ خیلی دارم. خیلی... از چه سالی فیلم آرشیو می کنید؟ حالا دیگر، نه آنطور حال و حوصله این کار را دارم و نه وقتش را. اما از حدود 20 سال پیش جمع آوری فیلم ها را شروع کردم. دوست داشتم از میان فیلم هایی که از دوستان می گرفتم و می دیدم، فیلم های خوب را داشته باشم، به همین خاطر یک نسخه برای خودم کپی می کردم و نگه می داشتم، یعنی آن هایی که خوب بود. بنابراین، فیلم بد در آرشیو من نمی بینید. به نویسنده های جوان توصیه می کنم که حتما فیلم ببینند. چون صحنه آرایی و مخصوصا موجز بودن از نکاتی است که می شود از فیلم ها آموخت؛ خیلی خلاصه اند. وقتی نویسنده می نویسد، بسیار به حاشیه می رود؛ اما در فیلم می بینیم که با یک دیالوگ بسیار کوچک -مثلا با هفت یا هشت کلمه- یک دنیایی را یکدفعه می گوید! مخصوصا در فیلم های آمریکایی. خب فیلمنامه نویس ها در نوشتن دیالوگ بسیار پرقدرت و استادند. فکر می کنید به همین خاطر است که در هالیوود از آثار داستانی بسیاری اقتباس سینمایی شده است؟ می دانید یک کارگردان موضوع خوب می خواهد. در آمریکا به این صورت است که کتاب هایی که به اصطلاح می گیرد؛ یعنی مشهور می شود و فروش بالایی دارد، بلافاصله کمپانی ها در رقابتی که با هم دارند، اثر را خریداری می کنند. مثلا فیلم دیوانه ای که از قفس پرید که اسم اصلی کتاب آن پرواز بر فراز آشیانه فاخته است، بلافاصله توسط تهیه کننده خریده شد. بعد از آن، کتاب به سناریو نویس سپرده می شود که اغلب یک نفر نیستند و شامل گروهی سه چهار نفره هستند. دور هم می نشینند و سناریو کتاب را می نویسند. و خب می دانید؛ اکثر شاهکارهای بزرگ ادبی دنیا که چاپ شده، فیلم های اقتباسی آن ها هم موفق بودند. آقای فقیری؛ عادت های روزانه شما چیست؟ روزها را چگونه می گذرانید؟ کمی از فعالیت ها و دل مشغولی های این روزهایتان برایمان بگویید. رمانی دارم که حالت طنز دارد، هرازگاهی می نشینم به نوشتن. متاسفانه بیماری کرونا و فکرهای زیادی که دوروبرم هست؛ برای مثال مساله طالبان، یک مقدار روی اعصابم اثر گذاشته. به این دلیل، یکی دو صفحه که می نویسم، خسته می شوم اما خوشبختانه به صورت مداوم می نویسم. یعنی پشت سرهم، حتی 10-20 سطر را می نویسم و چون موضوع آن را می دانم، هیچ مشکلی برای من پیش نمی آید. در نتیجه یواش یواش می نویسم و پیش می روم. ولی -به ازای آن- در روزنامه عصر شیراز سه صفحه دارم و مسئول سه صفحه به نام های داستان، جوان و نوجوان و کتابخانه هستم. موقعی که در مدرسه راهنمایی دبیر انشا بودم، صفحه جوان و نوجوان را گرفتم که بتوانم آثار شاگرانم را چاپ کنم و هنوز این صفحه را دارم. در صفحه کتابخانه هم تحلیلی از کتاب هایی که می خوانم می نویسم. نمی توانم بگویم نقد، چون من نقاد نیستم؛ ولی خب وقتی از یک داستان یا رمان می نویسم، بهتر می توانم اثر را تحلیل کنم. این کتاب ها را معرفی می کنم؛ یعنی به خودم می گویم که اگر 5 نسخه از یک کتاب بیشتر فروش برود، باز من یک کاری کرده ام. به همین خاطر کتاب ها را معرفی می کنم. این طوری خودم را مشغول می کنم. از مشغولیت های دیگر من دیدن ورزش است؛ چون من در دوره دبیرستان والیبال و پینگ پنگ بازی می کردم و عضو تیم بسکتبال مدرسه بودم. وقتی دیپلم گرفتم دو سال فوتبال بازی کردم. من از دیدن همه ورزش ها -البته در سطح بین المللی- لذت می برم و خسته نمی شوم. یعنی یک مقدار وقتم را سعی می کنم به این صورت بگذرانم؛ چون آدم که نمی تواند دائم مطالعه کند و دائم بنویسد! این جوری خودم را مشغول می کنم. طرفدار تیم خاصی هم هستید؟ بازی های انگلیس را خیلی دوست می دارم. منچستریونایتد، رئال حتی بارسلونا. هر تیمی که خوب بازی کند، من دوستش می دارم. اصلا تعصبی ندارم. با توجه به این که گفتید سعی دارید تا با معرفی آثار در صفحه کتابخانه، کتاب های بیشتری خوانده شود و از سوی دیگر، پیشتر گفته بودید، قبل از انقلاب تیراژ کتاب ها 3000 نسخه بود و بعد از انقلاب این رقم به 1500 نسخه رسید. البته که این رقم در حال حاضر بسیار کمتر شده است. بله. 500 نسخه به زور منتشر می شود. بله. و نکته دیگر اینکه جمعیت کشور از آن زمان افزایش داشته و از 30 میلیون به 85 میلیون رسیده است. در این میان؛ هستند افراد بسیاری که سطح درآمد بالایی دارند، اما چرا تیراژ آثار تا این اندازه پایین آمده؟ به نظر شما دلیل این مساله چیست؟ من مساله را از دبستان می بینم. به نظر من بیشترین مسولیت برعهده آموزش و پرورش است. آموزش و پرورش باید ساعت هایی را برای مطالعه دانش آموزان در نظر بگیرد. باید ساعت هایی وجود داشته باشد تا کتاب هایی که برای سن دانش آموزان مناسب است، در اختیارشان قرار داده شود و بعد از مطالعه، از آن ها امتحان بگیرند تا مشخص شود کتاب ها را با چه فهمی خواندند. نه اینکه بروند خانه تا پدر و مادر کمک شان کنند. به این ترتیب برای دانش آموزان دوم یا سوم دبستان کتاب ده صفحه ای در نظر بگیرند و بعد از مطالعه همان جا در قالب امتحان از آن ها بپرسند که چه خوانده اند. همین که پنج سطر هم درباره کتاب بنویسند بسیار عالی است. و بعد در دوران راهنمایی کتاب های سنگین تر و در دوران دبیرستان هم به همین صورت. ولی ما متاسفانه هیچ کمکی نه از تلویزیون می بینیم، که تبلیغی دراین باره داشته باشد، و نه از آموزش و پرورش که اصل است. وقتی هم به دانشگاه می رسند، می بینیم بعضی ها آمده اند سرکلاس ادبیات که در عمرشان دو تا کتاب هم نخوانده اند و اصلا ادبیات را نمی شناسند. یک بار در یک مدرسه غیرانتفاعی به من گفتند که چند داوطلب برای دبیر ادبیات داریم، از آن ها امتحان بگیرید. وقتی با آن ها صحبت کردم، دیدم نویسنده های بزرگ را هم نمی شناختند؛ مثلا نمی دانستند صادق هدایت، محمدعلی جمال زاده، جلال آل احمد و بزرگ علوی که هستند. اصلا پرت بودند. شاید در ده نفری که برای معارفه آمده بودند، یکی بود که چیزهایی در ذهنش داشت، بقیه اصلا. و این نتیجه تربیتی است که از دوران ابتدایی روی بچه ها انجام نمی شود. در میان نویسندگان نسل اول کدام شان را بیشتر دوست دارید؟ بوف کور صادق هدایت و آثار صادق چوبک را بسیار دوست دارم. از کتاب های بزرگ علوی به نظرم چندتای آن ها خیلی خوب است، بقیه بد نیست، متوسط است؛ یعنی آدم را آن طور که باید، نمی گیرد. ولی کارهای چوبک بیشتر به دلم می چسبد. شما در سال 1376 لوح زرین بهترین نویسنده را دریافت کرده اید. از حس و حالتان وقتی که این خبر به شما رسید بگویید. طبیعتا خیلی خوشحال شدم. اینکه یک دفعه دعوت کنند به تهران برای اهدای جایزه، آن هم برای کلیه آثار، خوشحال کننده بود. من و آقای محمود دولت آبادی این جایزه را برای کلیه آثارمان دریافت کردیم. دیگران برای کتاب هایی که همان سال منتشر شده بود، جایزه گرفتند. درواقع با این جایزه به ما احترام خاصی گذاشته بودند. حالت تشکر داشت. خیلی خوشحال بودم که مورد توجه قرار گرفتم؛ البته من هیچ وقت با چنین چیزهایی مغرور نمی شوم. از زمانی که این جایزه را دریافت کردید، خاطره ای دارید؟ وقتی به تهران رسیدم، به خانه خانم یغمایی، دختر حبیب یغمایی رفتم. شاعر بودند و با همسرشان که پسرعمویش هم بود، به نام سرهنگ یغمایی انتشاراتی به نام سروا را تاسیس کرده بودند که کتاب رقصندگان من نیز از سوی این انتشارات منتشر شده بود. این کتاب نیز جزو شش رمان برتر بیست سال داستان نویسی شد و جایزه اول معلمان مولف را نیز برد. یادم می آید آنجا کتابی بود که اجازه انتشار نداشت. فکر می کنم این کتاب درباره شاهدبازی بود. دوروزه این کتاب را خواندم. دیدن احمد محمود، هوشنگ گلشیری و بعضی از نویسندگان دیگر در این سفر برای من خیلی باارزش بود که اگر چنین برنامه ای پیش نمی آمد، موفق به دیدارشان نمی شدم. این اتفاق به خودی خود برایم مهم بود. بعضی ها دوست داشتند مرا ببینند و عده ای هم بودند که من دوست داشتم ببینم شان و خوشبختانه اغلب مرا می شناختند. کتابی که گفتید، از کدام نویسنده بود؟ سیروس شهمیزاد. اهل رشت هم است. البته در دانشگاه پهلوی شیراز تحصیل کرده و از دوستان ما بود. در این کتاب گفته شده بود که بیشتر شاعران انحراف جنسی داشتند، به این خاطر هم انتشار آن ممنوع شد. ظلمت شب یلدا آخرین اثری است که از شما منتشر شده؛ کمی درباره این کتاب و تجربه نگارش آن بگویید؟ این کتاب را اول درباره تاج محل نوشته بودم؛ اما بخش چلچراغِ انتشارات مدرسه تعطیل شد. وقتی با آقای غفارزادگان که مسئول چلچراغ بود صحبت کردم، گفتند این کتاب را به رمان تبدیل کن و من هم به حرفش گوش دادم. اتفاق هایی که در این رمان رخ می دهد، تماما از تصورات و تخیلات خودم نوشتم، منتها سعی کردم در این کتاب نسبت به فضا و مکان شیراز صمیمی باشم و درست فکر کنم و خصوصیات معماری شیراز را روی کاغذ بیاورم. سعی کردم قهرمان داستانم را از میان سنگ تراش ها انتخاب کنم چون فکر کرده بودم که سنگ تراش باید مجسمه بسازد. شخصیت اصلی داستان با دختری به نام یلدا آشنا می شود که درمی یابد پیشتر همه مجسمه ها را ناخودآگاه به شکل یلدا ساخته بود. قهرمان سنگ تراش رمان، پس از اتفاق های بسیار راهی هند می شود و در آنجا با زرتشت های هند روبه رو شده و داستان تا به دربار هند ادامه می یابد.