خبرگزاری کتاب ايران (IBNA) 28 مهر 1400 ساعت 16:04 https://www.ibna.ir/fa/naghli/312549/سربازی-مسیر-زندگی-خدمت-مقدس-پیدا -------------------------------------------------- عنوان : سربازی که مسیر زندگی را در خدمت مقدس سربازی پیدا کرد -------------------------------------------------- «راسته آهنگرها» خاطرات خودنوشت محمدحسین شمشیرگرزاده، روایتی صادقانه از شروع حیات و حرکت اجتماعی یک جوان دزفولی در مسیر رسیدن به زمان اعزام به خدمت سربازی در ماه‌های آغازین تهاجم ارتش بعثی به خوزستان است. متن : به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، صاحب خاطراتِ کتاب «راسته آهنگرها» در سال‌های میانسالی با رجوع به یادداشت‌های چند دهه پس از پایان جنگ تحمیلی و دوران جنگ تحمیلی، ضمن توجه دقیق به جزئیات و مستندات وقایع، به روایت خاطرات دوران کودکی، نوجوانی، خدمت نظام وظیفه، رزم و ایثارگری در راه باورهای اعتقادی و آرمان‌های نسل جوان برآمده از انقلاب اسلامی در دهه 60 پرداخته است.    این کتاب نوشته‌های سربازی است که مسیر زندگی خود را در خدمت مقدس سربازی پیدا کرد و به این جمله که از قدیم الایام بر سرِ زبان‌ها جاری بود، مهر تأیید زد، «برو خدمت تا آدم بشی!...»  جنگ در نفس خود زشت و پلید و نامرد است. اما جنگ ما زیبا و دوست‌داشتنی بود. اصلا ما اهل جنگ نبودیم. ما حتی دل کشتن یک گنجشک را هم نداشتیم. فرهنگ ما فرهنگ مسالمت و نوع دوستی است. جنگ بر ما که تازه تمرین آزادی می‌کردیم، تحمیل شد. ما جنگ نداشتیم، دفاع می‌کردیم. از خاک، سرزمین، دین، ناموس، آزادی و هر آنچه در قاموس انسانیت جا می‌گرفت. از پشت میزِ مدرسه وارد معرکه جنگ شدیم. مشق جنگ را در معرکه جنگ می‌گرفتیم. تمرین مردانه جنگیدن و جانانه ایستادن و ایستاده مُردن را. واه که چه مردانه مرد می‌شدیم. روی کاغذ بعد از مدرسه به سوی دانشگاه فلش زدیم، اما جنگ برای ما دانشگاهی از هنرمندی و زیباشناسی مردمانی را ترسیم می‌کرد که مسئولیت‌پذیر و وظیفه‌شناس بودند.   این اثر به‌عنوان نمونه‌ای موفق از خاطرات خودنوشت و مستند که با وسواس و دقت‌نظر فردی و ریزبینی صاحب خاطره نگارش یافته مورد مطالعه و توجه علاقه‌مندان به کتاب‌های حوزه خاطرات و ادبیات پایداری در سراسر ايران اسلامی قرار می‌گيرد و الگوی خوبی برای رزمنده‌ها و ایثارگرانی باشد که توانایی ثبت و ضبط خاطرات خود را دارند.   نویسنده اثر، پیش‌نویسی از خاطرات خودنوشت را در سال 1396 به دفتر ادبیات هنر مقاومت حوزه هنری ارائه کرد که بعد از چند مرحله کارشناسی و جلسه با نویسنده اثر، کمبودهای موجود در خاطرات استخراج و اصلاحات موردنظر و پیشنهاد دفتر فرهنگ و مطالعات پایداری توسط او در متن اِعمال شد.   در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «یک روز قبل از عملیات موهایش را کوتاه کردم. روز عملیات یک پایش قطع شد. ناراحت بودم. روی برانکارد دیدمش، روحیه بالایی داشت. نزدیکش که رسیدم، پرسیدم: «ابوالفضل پات قطع شده؟!» خندید و گفت: «دیروز تو سرمو کوتاه کردی، امروز بعثی‌ها پایم را.» با خنده گفتمش: «فعلا دوره دوره کوتاه کردن اعضای ابوالفضله.» بی معطلی گفت: «ولی خدا رو شکر هنوز زبونم کوتاه نشده!» می‌خندید و بلبل زبانی می‌کرد، انگار نه انگار یک پایش قطع شده. ابوالفضل بچه‌ مشهد بود. خوش خُلق و با مرام..