سعیده امین‌زاده نویسنده یادداشتی درباره رمان جوکس نوشته و در اختیار ایبنا قرار داده است.
«جوکس» تکاپویی درونی برای شناخت خود است
خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)-سعیده امین‌زاده: هاسِرل فیلسوف آلمانی می گوید ما احساسات و تجربیات یک شخص دیگر را فقط بر اساس قیاس به نفس می شناسیم. شخصیت های اصلی داستان جوکس نیز با چنین انگیزه ای پا به سفری شهری برای یافتن ِدوست خود می گذرانند. آن چه در این رهگذر اهمیت حیاتی می یابد "دیگری" است. دانستن از او و شناختِ او به شناختِ خود و درک هویت کمک می کند؛ چندان که به تعبیر هانا آرنت تا "دیگری" وجود نداشته با شد و "من" در نسبت با "او" و در ارتباط ِبا "او" تعریف نشود، خودی به معنای واقعی وجود نخواهد داشت. محمد و سینا از طریق جستجوی امیر، به دنبال خویشتن ِخویشند. هر جا که می روند، و با دیدار با کسانی که درباره ی امیر از آنها پرس و جو می کنند، چیزی از خویش را با او و در ارتباط ِدیگران با او و خود کشف می کنند.

جوکس در کنار این که روایت گر روزگار نسلی است که آرمان ها و ایده ال هاش در کوران وقایع سیاسی و اجتماعی زودتر از آن چه انتظارش را داشته رنگ باخته، زبان حال رنج ها، تلاش ها و افت و خیزهای او در یافتن ِدوباره یِ خویش است. این "یافتن دوباره ی خویش" را محمد و در کنار او، سینا، با گشتن در شهری که گوشه گوشه اش چیزی از خویش را از کف داده اند، می جویند، در دنبال کردن قصه ی رفیقی که تجسم ِتمام قد ِخود ِآن هاست.

مساله دیگری تنها به این خلاصه نمی شود که فرد چطور از آن چه در درون خود تجربه می کند، فاصله می گیرد تا وجود دیگری را بهتر درک کند، بلکه در سایه ی شناخت مختصات دیگری است که انسان احساس امنیت را کسب می کند و ثبات را در خویشتن تجربه می کند، تا زمانی که محمد و سینا تمامیِ راه هایی را که به امیر ختم می شود، طی نمی کنند گویی به آن حس امنیت درونی نمی رسند. در بسیای از قسمت های داستان محمد اشاره می کند که انگار دست اش به جایی بند نیست، میان زمین و آسمان است، آویزان است. این بلاتکلیفی و عدم تعادل از همان ناپایداری شناخت از دیگری نشات می گیرد و تا به سرانجام نمی رسد، نقطه ثباتی متصور نمی شود. اما آن چه در لایه ای بالاتر مورد جستجو و کندوکاو شخصیت های داستان جوکس قرار می گیرد، همان هویت شخصی است. شاید "خود" ِ انسان پدیده ای نسبتا بی شکل باشد و از این رو هویت شخصی برخلاف آن چیزی که درباره ی خود می دانیم، پدیده ای است که لازمه ی شکل گیریِ آن تامل در فعالیت های رومزه ی خویش و تعریف متداوم آن در خلال همان فعالیت هاست. در واقع همان طور که گیدنز می گوید هویت شخصی همان خود است که انسان آن را در بازتاب زندگی روزمره اش می یابد و می پذیرد و این گونه است که هویت معنایی پویا پیدا می کند و به معنای تداوم آدمی در زمان و مکان ظاهر می شود و البته هویت شخصی از تداوم همین بازتاب زندگی در روزمرگی است که تفسیر می شود. محمد و سینا در خلال همین روزمرگی است که خود و امیر را می جویند؛ محیط دانشگاه، خانه مجردی شان در بابل، کافه ها و حتی خود خیابان ها روایت گر اجزائ ِ مختلف این شناختِ شخصی است.

گیدنز می گوید وقتی آدم ها در گروهی با تجارب مشابه زندگی می کنند دیگر ساخت ِهویت شخصی را هم با توجه به همان آدم های همسان انجام می دهند. محمد و سینا و امیر در محیطی تقریبا همسان زندگی کرده اند و زندگی می کنند، زندگی در خانه ی مجردی و خیابانگردی ها و قرارهای و مهمانی هاشان و خصوصیات ایجابی نسلی شان از آن ها آدم هایی همسان ساخته است .این است که هویت شخصی خود را جز در سایه ی همدیگر نمی توانند بسازند. تکیه کلام ها، اصطلاحاتی که در کوچه و بازار و در میان دوستان شان به کار می برند، سبکِ پوشش و حتا نگاه شان به رشته تحصیلی و تعبیر و تفسیرشان از مسائل اجتماعی را با هم ساخته اند. گویی جامعه ای کوچک با بافت فرهنگی و خرده فرهنگی خاص خود را شکل داده اند، و بنابراین هر آنچه که بخواهند از خود بگویند از رهگذر شناخت همین جامعه می گویند. در نقطه ی اوج این شکل دهی هویت شخصی و در پی آن جامعه ای که فرهنگ و هنجارها و قراردادهای خاص خود را دارد، به لحظاتی در داستان می رسیم که دیگر "بودن" یا "نبودن" ِیک عضو مثل امیر نیست که  دانستن از "چگونه" بودن اوست که ضرورت می یابد. و شخصیت های اصلی داستان می روند تا این "چگونگی" را بیشتر درک کنند. از این روست که در برخی قسمت های ِ داستان دیگر این خود امیر نیست که سرنوشت اش مهم است، بلکه این که چه اتفاقاتی در انتظار ِ او و محمد و سینا است اهمیتِ اساسی می یابد. در لحظاتی از داستان محمد و سینا ادامه جستجو و اصلا نفسِ جستجو را پوچ می یابند و حتا درباره این که از ادامه ی این کار دست بکشند با هم حرف می زنند، اما تشنگیِ دانستن از خویش و آن هویت شخصی که انگار معلق و معطل ِ این دانستن ها مانده، و آن جامعه کوچک ِ ساخته ی آن ها که تمامیت اش زیر سوال رفته، آن ها را به ادامه وا می دارد.

جوکس شاید به ظاهر سفری بیرونی برای نجاتِ یک دوست قدیمی به نظر بیاید (که البته علاقه و همدلی ِ دو شخصیت اصلی داستان نسبت به دوست گمشده شان با برخی گفته ها و رفتارهاشان مورد تردید قرار می گیرد) اما در اصل تکاپویی درونی برای شناخت خود است و آگاهی از سرنوشت محتمل خویشتن.
کد مطلب : ۲۷۳۵۷۳
https://www.ibna.ir/vdcefx8wxjh8fni.b9bj.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما

feedback
Iran, Islamic Republic of
علیرضا فرهنگ
این یادداشت، مرا به نوعی به یاد گفته‌های ژان پل سارتر انداخت:
سارتر انسانی را توصیف می کند که از روزنه‌ای، غرق در نگاه کردن به داخل اتاق است، به‌طوری که آگاهی فرد از خودش به پایین‌ترین حد ممکن می‌رسد. او مجذوب تماشا کردن است و هیچ توجهی به چگونگی اعمال و رفتار خود ندارد. اما ناگهان با شنیدن صدای پای یک نفر، متوجه می‌شود که کسی او را زیر نظر دارد. او به ناگاه چنین تعبیر می‌کند که نگاه دیگری، دربردارندۀ نوعی سرزنش است. در این موقعیت است که از وجود خود و دیگری آگاه می‌شود و به ابژه‌ای برای او مبدل می شود. سارتر معتقد است که نگاه دیگری، جهان مرا می‌رباید و از چنگ من درمی آورد.
در نمایشنامه دوزخ اثر سارتر، حضور دیگری و نگاه قاضی‌مسلک دیگری، همان عذاب اخروی است. دوزخ چیزی نیست جز اعمال و حرکات و تفکرات آن آدمی که به ما نگاه می‌کند و در مورد ما قضاوت می کند. شخصیتی از داستان سارتر می‌گوید، جملۀ معروف من فکر می کنم پس هستم، قبلاً مرا به زحمت می انداخت، زیرا هرچه بیشتر فکر می‌کردم، کمتر به نظرم می‌رسید که وجود داشته باشم. حال می گویم: من نگریسته شده‌ام، پس هستم. آن فردی که مرا می‌بیند باعث می‌شود که باشم، من همان هستم که او می‌بیند.
از نظر سارتر، نگاه دیگری، چیزی نیست که آرام‌بخش باشد و به‌نظر می‌رسد اگر آدمی تنها بود به نفعش می‌بود، چندان که گویی آرمان و آرزوی هر انسانی، تنها بودن است. به‌دور از به دام افتادن در تور نگاه دیگری. اما از طرفی دیگر، انسان به تنهایی نمی‌تواند عینیت یابد. یعنی هستی‌یافتن هر خویشتنی نیازمند وجود و حضور دیگری است، گرچه بهای این هستی از دست دادن اختیار و آزادی است. بشر همیشه در این کشمکش آزادی و بردگی در نوسان است.