مجلس یادبود زنده‌یاد خطیبی برگزار شد؛

تأکید بر یکپارچگی ایرانیان با هر نژاد و زبان

فریبا شکوهی در مجلس یادبود همسرش گفت: ابوالفضل خطیبی، او ایران‌دوستی دو آتشه بود و همواره با شور، شوق و هیجان بر یکپارچگی ایران و ایرانیان با هر قوم، نژاد و زبان تاکید داشت. دلبستگی او به ایران، زبان فارسی و شاهنامه چونان بود که با خویش پیمان بسته بود تا جان در بدن دارد درباره شاهنامه پژوهش کند.
تأکید بر یکپارچگی ایرانیان با هر نژاد و زبان
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، فریبا شکوهی، همسر زنده‌یاد ابوالفضل خطیبی در مجلس یادبودش گفت: اگر بخواهم از دکتر ابوالفضل خطیبی در نقش همسر و پدر سخن بگویم او همسری صبور، قدرشناس و پدری روشنفکر و دوست صمیمی من و دخترمان غزل بود. عشق و احترام او به مادر، همسر و دخترش ریشه در باور او نسبت به جایگاه زن در جامعه و فرهنگ ایران زمین داشت. چنان‌که زیر لب بارها از او شنیده بودم: زن و کودک و بوم ایرانیان/ به اندیشه بد منه در میان

او افزود: آنها که او را از نزدیک می‌شناختند نیک می‌دانند که او فردی بسیار فروتن به قولی بی‌شیله پیله بود. خطیبی خودش بود؛ بدون هیچ پیرایه‌ای. در کنار این فروتنی و تواضع در مباحث علمی بسیار صریح‌اللهجه بود. روحیه لطیف و طبیعت دوست در کنار حمایت از حیوانات. برای او نه شعار و تظاهر بلکه از مهم‌ترین اصول اعتقادی او بود. سرانجام باید اشاره کنم به میهن دوستی‌اش؛ او ایران‌دوستی دو آتشه بود و همواره با شور، شوق و هیجان بر یکپارچگی ایران و ایرانیان با هر قوم، نژاد و زبان تاکید داشت.

عضو فرهنگستان زبان فارسی عنوان کرد: دلبستگی او به ایران، زبان فارسی و شاهنامه چونان بود که با خویش پیمان بسته بود تا جان در بدن دارد درباره شاهنامه پژوهش کند و به جوانان وطنش آموزش دهد تا به مبانی اخلاقی مندرج در شاهنامه توجه کنند. از این رو هرگز حاضر نشد ایران عزیز را برای اقامت در دیار فرنگ ترک کند.

فریبا شکوهی با اشاره به شعر سرودن خطیبی گفت: شاعر مورد علاقه او پس از فردوسی در نهایت شگفتی بعضی از دوستان، احمد شاملو بود. مطالب صفحه فیس‌بوکش گرچه بیشتر به فردوسی و شاهنامه اختصاص داشت اما تصویر پس زمینه و پروفایلش تصویری از شاملو بود! همین علاقه سبب شده بود که سبک و سیاق او شعر بسراید و چند عاشقانه را برای من به یادگار بگذارد.

او ادامه داد: اگر آخرین دیدار من و همسرم در یک روز بهاری بود، آخرین دیدار ما در یک روز سرد زمستانی با نخستین بارش برف بر شهر تهران همزمان شد. شهر، این شهر دود و آهن رخت سپید بر تن کرد و من سیاهپوش شدم. هنگامی که روی صندلی چرخدار نشست تا او را به اتاق عمل ببریم به من گفت: فریبا بانو! این مصرع را می‌خوانم بقیه را از حفظ نیستم. لطفا این شعر را جست‌وجو کن و برایم بخوان.

و این‌گونه با من هم‌صدا این ابیات را زمزمه کرد و این آخرین سخنی بود که به من گفت و بعد برایم دست تکان داد و بعد من ماندم و یاد و خاطره و نوشته‌هایش شاید در دیداری دیگر در جهانی دیگر.
جهانا همانا فسوسی و بازی
که بر کس نپایی و با کس نسازی

چو ماه از نمودن چو خور از شنودن
به گاه ربودن چو شاهين و بازی

چو زهر از چشيدن چو چنگ از شنيدن
چو باد از بزيدن چو الماس گازی

چو عود قماری و چون مشک تبت
چو عنبر سرشته يمان و حجازی

به ظاهر يکی بيت پر نقش آزر
به باطن چو خوک پليد و گرازی

يکی را نعيمی يکی را جحيمی
يکی را نشيبی يکی را فرازی

يکی بوستانی پراکنده نعمت
بدين سخت بسته بر آن مهره بازی

همه آزمايش همه پرنمايش
تو را مهره زاده به شطرنج بازی

چرا زيرکانند بس تنگروزی
چرا ابلهانند در بی نيازی

چرا عمر طاووس و دراج کوته
چرا مار و کرکس زيَد در درازی

صدواَندساله يکی مرد غرچه
چرا شصت وسه زيست آن مرد تازی

اگر نه همه کار تو باژگونه ست
چرا آنکه ناکس تر آن را نوازی

جهانا همانا از اين بی نيازی
گنه کارماييم تو جای آزی
کد مطلب : ۳۳۱۷۷۳
https://www.ibna.ir/vdcbz8bffrhbfzp.uiur.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما

پرونده جایزه کتاب سال