ريسه هاي رنگي تا كي و كجا؟
شهر پر شده از آمد و رفتهاي از روي عادت و همه، سرگرم روزمرگي.دغدغه گذران روزها و شبها، لحظه هاي روز و شبمان را پر كرده است. ميگذريم و ميگذرانيم همه اين لحظهها را تا ميرسيم مثل هر سال به اين روزها./ خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)- مريم مقيمي: شهر پر شده از آمد و رفتهاي از روي عادت و همه، سرگرم روزمرگي. دغدغه گذران روزها و شبها، لحظه هاي روز و شبمان را پر كرده است. ميگذريم و ميگذرانيم همه اين لحظهها را تا ميرسيم مثل هر سال به اين روزها. انگار ديروز بود كه منتظر بوديم تا شب ميلاد برسد، پدر دستمان را بگيرد و براي ديدن چراغانيها به خيابان برويم و طاق نصرت ببينيم و چه زيبا تزئين شده بود سياهي شب با ريسههاي رنگي و گاهي صداي خواندن مولودي و مداحي و صداي دست و هلهلهاي كه از گوشه و كنار شنيده ميشد. شربت و شيريني و خنده و شادي. همان كه در همه جشنهاي تولد بايد باشد و بچهها دوستش دارند،مثل بزرگترها.
سالها ميگذرد و هنوز همين روزها، گوشه ريسههاي رنگي را به دست داربستها ميسپاريم و با كمي تفاوت از آن ساله،مهتابيها را طوري كه كنار هم ميگذاريم كه انگار از لابلاي هم ميگذرند و بسيار زيركانه همديگر را قطع ميكنند. طراحي پرچمها هم با سبك جديد رايانهاي انگار جذابترند و البته هنوز يادمان هست كه وقتي نام مبارك و متبرك مولود را بر آن حك ميكنيم، بايد وضو بگيريم.
هنوز هم در همين روزها قنادها و قنادي ها پرند از شور و اشتياق مراجعهكنندگاني كه كيلو كيلو شيريني سفارش ميدهند و خيابانها پر ميشوند از صداي هياهوي جوانان شربت به دست كه كوچهها را ريسه بسته و پرچم زدهاند و آذين كردهاند. همان كه بچهها دوست دارند و شادشان ميكند،مثل ما.
تعداد شمعهاي تولد به 1169 ميرسد و هنوز جشنهاي هر سالهمان بدون حضور مولود ميگذرد! ريسهها را نگاه ميكنم. مهتابيهايي كه ميچرخند و اشكال زيبايي ميسازند. هنوز چراغهاي رنگي، سياهي آسمان زيبا مي سازد. و هنوز همان ريسه ها. مثل همان كه بچهها...
در هياهوي جشن، صدايي مرا به خود جلب ميكند. صداي گربه بچهاي كه بيقرار است و مدام پاي بر زمين ميكوبد. انگار گم شدهاي دارد؛ نه انگار گم شده است؛ گريه ميكند و ضجه ميزند. دستش از دست پدر رها شده. به خود ميآيم. گمشده؛ مثل ما. چندي است كه دست از دست پدر رها كردهايم كه نيست! كه بيظهورش جشن ميگيريم تولدش را! انگار دلم خالي ميشود، ميلرزد. چراغانيها و شيريني و شربت و مداحي ... .سرگردانم. چقدر تشنهام. بايد به جايي برسم، پاي بر زمين بكوبم. درونم نا آرام است. گم شدهام، بايد پيدا كنم و پيدا شوم. به منزل برميگردم، ميروم سراغ حافظ، همان كه هميشه از فراق و وصل برايم ميگفت. نه، آرام نمي شوم. چند كتاب ديگر هم دارم درباره مولود اين روز، چرا فراموش كردهام اسامياشان را؟ سراغ كتابخانهام ميروم. "مهدويت و جهانيسازي"،" عنايات حضرت به طلاب"،" نجم الثاقب"،" منتهي الامال"،" مهدي موعود"،" سوال از امام مهدي(عج) در روايات". همين خوب است،شايد جواب گمشده ام باشد. كتاب را باز ميكنم. ورق ميزنم انگار ميخواهم قلبم آرام شود، به فهرست بخشها نگاه ميكنم. فصل نخست درباره خصوصيات حضرت و سؤال و پاسخ است. چند خطي را از جلو چشمان ميگذرانم. بسياري از اين توصيفات را شنيدهام وقتي زيارت آل ياسين ميخواندم يا دعاي سلامالله كامل و ... ،فصل دوم درباره غيبت حضرت است. دوست دارم بخوانم. چند صفحهاي را تورق ميكنم اما با غيبت انس دارم، ناخوانده ميدانمش. انگار عجله دارم، ميخواهم زودتر به انتها برسم. فصل سوم نشانههاي ظهور است. كم كم به انتها نزديك ميشوم. بعضي از خطوط اين فصل از كتاب توجهم را جلب ميكند اما از آنها ميگذرم. دنبال چه هستم؟ نميدانم. فصل چهارم درباره قيام حضرت است؛ چقدر نزديك شدهام به آرامش. كتاب را مي بندم و هنوز در فكر انتها. كي وكجا؟
کد مطلب : 76548 |