پربيننده ترين مطالب
  نسخه تلکس
  اخبار در تلفن همراه
  خروجيهای RSS
  سايتهای ديگر
داخلی خبر هفته كتاب

  متن آثار برگزيده هشتمين جشنواره كتاب و رسانه - بخش گفتگو/1

19 دی 1388 ساعت 8:00
هشتمين "جشنواره كتاب و رسانه برتر" در حالي در آخرين روزهاي هفته كتاب سال جاري به كار خود پايان داد كه از نخستين دوره تاكنون، مجموعه اين آثار برگزيده، در يك مجلد يا فايلي قابل دسترس براي علاقمندان، ارايه نشده است. خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، به پاس تلاش افراد برگزيده و همه خبرنگاران و دوستداران اخبار كتاب و كتابخواني، آثار برگزيده اين دوره را منتشر مي كند تا خبرنگاران پرتلاش و گمنام حوزه كتاب، با برترين آثار رسيده به اين دوره از جشنواره از نگاه داوران آن، آشنا شوند./
لعيا درفشه/ كتاب هفته/ رتبه اول

 
در گفت‌وگو با دكتر محمد صنعتي درباره كتاب «مرگ» مطرح شد
پشت كردن به زندگي كفران نعمت است


 كتاب «مرگ» آخرين شماره از فصلنامه ارغنون و منتخبي از مهم‌ترين رساله‌ها در باب موضوع مرگ به قلم انديشمنداني نظير سنكا، بيكن، هيوم، شوپنهاور، نيچه، فرويد، يونگ، هايدگر، كامو، بكر،دريدا و ... است كه به همت دكتر محمد صنعتي گردآوري و به قلم گروهي نوزده نفره از مترجمان كشورمان از جمله داريوش آشوري، حسين پاينده، خشايار ديهيمي، مراد فرهاد‌پور، مهشيد نونهالي، امير‌احمدي‌آريان، سعيد حنايي كاشاني و ... به فارسي برگردانده شده است. دكتر محمد صنعتي روانپزشك، نويسنده و منتقد ادبي، متولد 1324 اصفهان است. وي تحصيلات عالي خود را در رشته پزشكي دانشگاه تهران آغاز كرد و سپس درجه تخصصي روان‌پزشكي را از دانشكده روانپزشكان دانشگاه انگلستان دريافت كرد و تحصيلات فوق تخصصي خود را در رشته روان‌درماني دانشگاه روان‌پزشكي لندن به پايان رساند.
از جمله مهم‌ترين آثار قلمي او مي‌توان به «تحليل‌هاي روان‌شناسي در هنر و ادبيات»، «صادق هدايت و هراس از مرگ» و «تحليل روان‌شناختي زمان و ناميرايي در سينماي تاركوفسكي» اشاره كرد. دكتر صنعتي در آخرين شماره از فصلنامه ارغنون با عنوان «مرگ» نيز علاوه بر ارائه يك مقاله تاليفي، به گفته خود، معماري اين مجموعه را نيز برعهده داشته است. با او درباره اين كتاب كه به تازگي از سوي سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي روانه بازار شده است به گفت‌وگو نشستيم.

با توجه به اين‌كه شما ويراستار اين مجموعه بوده‌ايد و همچنين كار نگارش تنها مقاله تاليفي اين كتاب با عنوان درآمدي به مرگ در انديشه غرب نيز برعهده شما بوده است، ابتدا بفرماييد اين پروژه چطور شكل گرفت و اين مقالات چگونه انتخاب شدند؟
در آغاز كار، آقاي دكتر اباذري كه از افراد شاخص فصلنامه ارغنون بودند از من دعوت كردند كه به عنوان ويراستار ميهمان در اين پروژه شركت كنم، چون ايشان مي‌دانستند كه من مدت‌ها در زمينه مرگ و زندگي و رويكرد‌هاي فرهنگي شرق و غرب ـ هم از نظر تاريخي و هم از نظر روانكاوانه ـ كار كرده‌ام. اما درباره انتخاب مقالات بايد بگويم همه مقالات را طي چندين سال پژوهشي كه در اين زمينه داشتم جمع‌آوري كرده بودم، اما به برخي از رساله‌ها كه بسيار هم مهم بودند در آن زمان دسترسي نداشتم، مثل بحث‌هاي تاسكلن (tusculan disputations) يعني بحث‌هايي كه در قصر تاسكلن كه متعلق به سيسرو بود، بين سيسرو و دوستان انديشمندش درمي‌گرفت كه در آنجا در قسمت مهمي به مسأله مرگ و زندگي پرداخته مي‌شود. در آن زمان ترجمه خوبي از اين اثر در دسترس من نبود. رساله ديگري هم كه جايش در اين مجموعه خالي است انديشه‌هايي درباره مرگ و بي‌مرگي است كه توسط لودويك فوئر باخ در قرن هجدهم نوشته شده كه در آن زمان با همه تلاشي كه كردم به اين رساله دسترسي پيدا نكردم، اما الان اين متن را دارم و دلم مي‌خواهد اگر در قالب تازه‌اي به ارائه اين مجموعه اقدام كردم، اين كم و كاستي‌ها را جبران كنم. اين نكته را هم بايد يادآور شوم كه شيوه كار من در اين مجموعه با شيوه‌اي كه در 25 شماره قبلي فصلنامه ارغنون بود قدري فرق داشت؛ به اين معنا كه چون آنها همه با هم كار كرده بودند شايد سبك و سياق مشابهي داشتند، اما من با هدف و سبك و سياق ديگري اين شماره را طراحي كردم.
اين تفاوت‌ها به طور مشخص معطوف به چه مواردي بودند؟
در شماره‌هاي ديگر ارغنون يك موضوع انتخاب و پس از آن تعدادي مقاله برگزيده و ترجمه مي‌شد. اين‌كه از اين طرف و آن‌ طرف مقالاتي انتخاب شود، خواننده را با بعضي ديدگاه‌ها آشنا مي‌كند، اما يك تحليل تكويني يا تاريخي خاص به كسي نمي‌دهد يعني اين‌كه اين مقالات چگونه و به چه منظوري انتخاب شود و چه ساختاري داشته باشد مسأله مهمي است. تلاش من در اين شماره اين بود كه تحول مفهومي و گفتماني مرگ در تاريخ انديشه غرب بررسي شود تا تفاوت‌‌هاي آن با فرهنگ ايران يا فرهنگ‌هاي شرقي برجسته‌تر شود.
تحول مفهومي و گفتماني كه به آن اشاره كرديد در كدام‌يك از سه حوزه فلسفه، ادبيات و روان‌شناسي نمود بيشتري داشته است؟
در انديشه غرب، فلسفه بسيار تاثيرگذار بوده است و البته قبل از آن ادبيات. طراحي اصلي براي اين كتاب اين بود كه از دو كتاب هومر كه درحيطه حماسه و ادبيات است شروع شود؛ يعني ايلياد و اوديسه، چون در اين دو كتاب توجه قهرمانان به مرگ و زندگي محوري است، يعني اوديسه در طول سفر خود همواره با نمادهاي مرگ مي‌جنگد و رو به زندگي دارد. همچنين در كتاب ايلياد، آشيل در تمام طول جنگ با خودش در ستيز است كه آيا ‌بايد به جنگ برود و كشته شود و قهرمان شود يا اين‌كه دور از جنگ به زندگي خودش ادامه بدهد، ولي نام‌آور نشود. به اين جهت ديدگاه هومر كه شايد قديمي‌ترين حماسه غربي است كه به ما رسيده خيلي مهم بود، اما متاسفانه به دليل محدوده‌اي كه اين كتاب داشت مجبور شدم به هومر فقط در مقدمه بپردازم و مقاله اصلي كه در مورد هومر است را بگذارم براي اصل كتاب كه در آينده نزديك قرار است منتشر شود. همين‌طور پس از آن مي‌بينيم كه انديشه‌هاي اپيكوري و رواقي در غرب بسيار به مرگ توجه دارند. همين‌طور فرقه‌هاي اورفه‌اي و ديونيزوسي كه باز مرگ مركز اصلي انديشه آنهاست و پس از آن مي‌رسيم به عصر تراژدي كه به همه اينها فقط در بخش درآمد آن هم بسيار مختصر پرداخته‌ايم. اما مهم‌ترين مقاله‌اي كه در اين زمينه وجود دارد، رساله افلاطون است در مرگ سقراط و آنچه سقراط در مورد مرگ و زندگي مي‌گويد و اين كه فلسفيدن گونه‌اي تمرين مرگ است كه گفته مي‌شود اين يكي از ايده‌ها يا انديشه‌هاي محوري فلسفه غرب از سقراط تا افلاطون است تا اين كه مي‌رسيم به افرادي مثل ابلارد، پترارك، ميشل دومونتني و دكارت. در تمامي طول تاريخ انديشه فلسفي غرب از يونان باستان تا رنسانس ما غلبه مرگ انديشي و مرگ‌پذيري را در انديشه غرب و حتي انكار هراس از مرگ را داريم. اما تغيير اين ديدگاه در غرب از پيش از رنسانس توسط يكي ـ دو انديشمند مثل ابلارد و پترارك شروع شد و در دوره رنسانس بسيار بارز شد. سخن بسياري از آنها مثل پترارك اين بود كه بالاخره اين جهان و اين زندگي هم آفريده خداست و انكار كردن و پشت كردن به اين زندگي در واقع كفران نعمت است و چرا ما نبايد زيبايي‌هاي اين جهان را ببينيم و همه آنها را شيطاني تلقي كنيم.
شما براساس آنچه در اين كتاب آمده به كليتي از سيرانديشه و رويكرد غرب به مرگ تا دوره رنسانس اشاره كرديد. به نظر مي‌رسد در تمامي اين دوره‌ها اين موضوع همواره ذيل يك جهان‌بيني در حوزه فلسفه و ادبيات مطرح شده است، اما با ظهور روان‌شناسي جديد و به طور مشخص بعد از فرويد مي‌بينيم نحوه مواجهه با موضوع مرگ، مواجهه‌اي مستقيم‌تر است، يعني از مرگ و هراس از مرگ به شكلي صريح‌تر سخن گفته مي‌شود.
در دوره روشنگري و مدرنيته، نگاه به زندگي اصولا به گونه‌اي مطرح مي‌شود كه ديگر آن انديشه پيشامدرن كه مرگ ‌محور بود طرد مي‌شود، بنابراين از دوران روشنگري به بعد ما كمتر مقاله يا رساله‌اي را در فلسفه يا در هر آنچه درباره انسان نوشته مي‌شد مي‌بينيم كه اصلا بتواند به مرگ نگاه كند. يعني از يك افراط به يك تفريط رسيدند، اما با جنگ‌هاي ناپلئوني كه بيش از سه دهه طول كشيد مي‌بينيم كه نگاه به مرگ يا انديشه مرگ‌محور بار ديگر در فرهنگ مدرن غرب ظاهر مي‌شود؛ هم در فلسفه هگلي و هم در انديشه شوپنهاور. در همان دوره ديويد هيوم را ـ كه رساله‌اي از او را در اين مجموعه با ترجمه مهيار آقايي مي‌بينيد ـ داريم و فوئر باخ را كه به شدت به زندگي توجه دارند تا مي‌رسيم به قرن بيستم و جنگ جهاني اول. به نظر مي‌رسد انديشه مرگ در طول تاريخ هميشه با جنگ‌‌هاي گسترده و بسيار مرگبار همراه بوده است، به همين جهت است كه شما مي‌بينيد در حيطه روانكاوي فرويد كه ابتدا نظام انديشگي خودش را بر دو غريزه صيانت ذات و غزيزه جنسي گذاشته بود و تعبيرش كرد به اروس كه در واقع عشقي است كه انسان را به طرف زندگي و باروري مي‌كشاند، از آن پس تا سال 1915 ما چيزي در مورد مرگ ـ به معناي اخص آن‌ ـ در آثار فرويد نمي‌بينيم اما در آن سال است كه مقاله «انديشه‌هايي درخور ايام جنگ و مرگ» ـ كه در اين مجموعه دكتر پاينده ترجمه بسيار خوبي از آن ارائه كرده‌اند ـ را مي‌نويسد و جامعه اروپايي را دعوت مي‌كند به اين كه بيش از حد به زندگي توجه و واقعيت مرگ را انكار كرده‌ايم. بياييد بار ديگر مرگ را در جايگاه خودش قرار بدهيم. بعد از اين مقالات يكي از شاگردان فرويد به نام اتورنك توجهش به اين مسأله جلب مي‌شود و رساله « همزاد به مثابه خود ناميرا» ـ كه ترجمه‌اي از آن در اين كتاب به قلم خانم مهشيد تاج‌ آمده ـ را مي‌نويسد و در آن با توجه به يافته‌هاي انسان‌شناسي و قصه‌ها و رمان‌هاي غربي، همزاد را با تحليل مرگ در آن مطرح مي‌كند. انديشه اتورنك بعد‌ها توسط ارنست بكر گرفته مي‌شود و او مسأله هراس از مرگ را خيلي برجسته مي‌كند. دقت داشته باشيد در سال 1915 يعني آغاز جنگ، توجه روانكاوي به مرگ جلب مي‌شود و در پايان همين جنگ است كه فرويد شروع به نوشتن مقاله « فراسوي اصل لذت » مي‌كند كه در آنجا به غريزه يا فراروان مرگ توجه مي‌كند و كل روانكاوي فرويدي براساس دو غريزه مرگ و زندگي و تقابل اين دو قرار مي‌گيرد؛ بنابراين در واقع اين روانكاوي است كه بار ديگر مسأله مرگ و زندگي را و نه فقط زندگي را يا مرگ را مورد توجه قرار مي‌دهد.
اين موضوع در رويكرد وجودي هايدگر به روان‌شناسي ـ كه در اين مجموعه نيز سه رساله از او به قلم محمد سعيد حنايي كاشاني ترجمه شده‌ ـ چه وضعيتي پيدا مي‌كند؟
ببينيد! نه فرويد هرگز اسمي از هايدگر مي‌برد و نه هايدگر هيچ‌وقت اسمي از فرويد مي‌برد، در صورتي كه كتاب «هستي و زمان» هايدگر در 1926 منتشر مي‌شود؛ يعني شش سال بعد از مقاله جنجالي « فراسوي اصل لذت » فرويد. اين مقاله فرويد خيلي بحث‌انگيز بود حتي بين پيروان و شاگردان خود او. از سوي ديگر فلسفه اگزيستانسياليستي نيز نمي‌توانست به مسأله مرگ و زندگي بي‌توجه باشد و اصلا اساس آن فلسفه بر اين دو اصل استوار است، پس بعيد است كه اين دو انديشمند همزمان و همزبان آثار همديگر را نخوانده باشند! اما اين پديده را در بسياري از انديشمندان غربي و گاه شرقي مي‌بينيم كه دوست ندارند اشاره كنند كه چقدر تحت تاثير همعصران يا گذشتگان خودشان بوده‌اند. به همين جهت مي‌بينيم كه در 1920 تا 1926 دو انديشمند بسيار مهم و فرهنگ‌ساز در غرب به مرگ توجه مي‌كنند. فرويد و هايدگري كه اصلا انسان را با به سوي مرگ بودگي تعريف مي‌كند. در بين دو جنگ ما كم و بيش توجه به مرگ را داريم، اما فقط در حيطه تفكر و نه خود مردن، تا اين‌كه جنگ دوم جهاني شروع مي‌شود، با هراس از انفجار بمب اتم. بعد از جنگ نه تنها روانكاوي كه در سنت خودش نوشته‌هاي فرويد واتورنك را داشت، بلكه حتي در حيطه روان‌پزشكي كه دو سه قرن نه به عشق نگاه مي‌كرد و نه به مرگ، شروع كردند به توجه كردن به مسأله مرگ به صورت احتضار و خود مردن.
در مقدمه‌اي كه بر اين كتاب نوشته‌ام، به ويژه تاكيد زيادي بر رابطه جنگ و مرگ داشته‌ام، اين كه چگونه مي‌شود كه انديشه مرگ سلطه پيدا مي‌كند و همچنين نتيجه رويكرد به زندگي چيست. آيا پيشرفت غربي‌ها در دوران مدرنيته اين نبود كه نگاهشان به زندگي جلب شود؛ و بنابراين تلاش كردند كه اين زندگي را شكوفاتر كنند، همان‌گونه كه شوپنهاور مي‌گفت. به هر حال من فكر مي‌كنم كه هم جهان غرب و هم شرق دارد به تعادلي مي‌رسد تا بپذيرد به هر حال اين زندگي را هم خدا آفريده است؛ بنابراين كفران نعمت نكند و به مرگ هم در كنار آن توجه كند.
نوع رويكردي كه شما در نگارش و گردآوري اين مجموعه، به ويژه از منظر روان‌شناختي داشته‌ايد سابقه زيادي در كشور ما و در كليت آن در شرق ندارد. آيا اين امكان وجود دارد كه مجموعه‌هايي از اين دست، درباره سير تحولات انديشه شرقي نيز سامان يابد؟
من همان زمان كه اين مجموعه تهيه مي‌شد و شايد چند سال قبل از آن شروع به تاليف چنين مجموعه‌اي درباره انديشه مرگ در شرق كرده‌ام و اكنون تقريبا در نزديكي‌هاي پايان كار هستم. بر آنم تا در اين مجموعه مسأله مرگ‌انديشي را در طول تاريخ خودمان به ويژه در انديشه‌‌هاي قبل از اسلام و همچنين در بعد از اسلام و به خصوص در دوران مغول، تيمور و پس از آن را بررسي كنم. چرا كه پس از آن دو جمله مرگبار و طولاني كه مردم ديگر هيچ‌ اميدي به زنده ماندن نداشتند، تفكر زندگي در لحظه از آن پس به وجود آمد يعني مردم آينده را از زمان حذف كردند براي اين‌كه هيچ اميدي به زندگي فردايشان نداشتند. از آن زمان به بعد، قرن‌ها مي‌بينيد در شعر بسياري از شاعران ايراني، مرگ محور اصلي است و مرگ طلبي، نفي زندگي و مذمت زندگي را از دوران مغول به بعد داريم.
بنابر تحليلي كه در اين كتاب نيز داشتيد مي‌‌خواهيد اين‌طور نتيجه بگيريد كه در كليت ماجرا چه در غرب و چه در شرق مرگ‌انديشي همواره زاييده اوضاع اجتماعي وجنگ بوده است؟
بله! براي درك اين موضوع كافي است براي مثال شما يك مقطع تاريخي مثل جنگ جهاني دوم را كه فقط چهار سال طول كشيد بررسي كنيد و ببينيد كه چه عواقبي در پي داشته است.
پس به اين ترتيب بايد بتوانيم عكس اين قضيه را هم نتيجه بگيريم يعني براي مثال اگر ما در برخي دوره‌هاي تاريخي مقاطعي را پيدا كنيم كه در آن جنگي رخ نداده، قاعدتا در آن دوره مرگ‌انديشي هم نبايد وجود داشته باشد. همين‌طور است؟
ببينيد! گاهي وقت‌‌ها هست كه انديشه‌اي در فرهنگي تثبيت مي‌شود از اين رو وقتي ديگر جنگي هم در كار نيست باز آن انديشه ادامه پيدا مي‌كند بنابراين تغيير اين وضعيت همچنان كه در كتاب نيز اشاره كرده‌ام منوط به ايجاد تحولي عميق در آن جامعه است. من در مقدمه اين كتاب به خصوص تاكيد زيادي بر نسبت و رابطه بين جنگ و مرگ داشته‌ام و در نهايت تلاش من در اين مجموعه اين بود كه تحول اين انديشه را در فرهنگ غرب بررسي كنم.
و سخن پاياني؟
در انتها گله‌اي دارم از ناشران اين كتاب و دلم مي‌خواهد اين موضوع را حتما منعكس كنم. شماره 26 و 27 فصلنامه فلسفي، ادبي، فرهنگي ارغنون در تابستان 1384 منتشر شد و يكي از شماره‌هاي ناياب اين فصلنامه شد. پس از آن بسياري‌ خواهان تجديد چاپ اين شماره شدند و بعدها شنيدم كه چاپ مجددي از آن به بازار آمد كه باز هم ناياب شد و جالب اين‌كه كسي به من ـ كه به گونه‌اي معمار اين مجموعه بودم‌ـ خبري نداد و حالا در سال 88 باز مي‌بينم اين كتاب چاپ و به همان سرعت هم ناياب شده و من همچنان بي‌خبر بودم! نه اين‌كه انتظار پرداختي داشته باشم اما لااقل بايد احترامي براي اهل قلم قائل شد حتي تنها در اين حد كه خبر چاپ كتاب را به آنها بدهند. شايد آنها هم خواستند كتاب را تهيه كنند و مثلا به كسي هديه بدهند، اما متاسفانه نويسنده آخرين كسي است كه از موضوع باخبر مي‌شود!
 -------------------------
آيين اهداي جوايز و اعلام برگزيدگان هشتمین جشنواره «کتاب و رسانه برتر» و سومين جشنواره «كتاب و رسانه‌ملي» سي‌ام آبان ماه سالجاري، همزمان با آخرين روز هفته كتاب در كتابخانه ملي ايران برگزار شد.


کد مطلب : 58682
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
متن آثار برگزيده هشتمين جشنواره كتاب و رسانه - بخش گفتگو/1
تايپ فارسیتايپ انگليسی
آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل