پربيننده ترين مطالب
  نسخه تلکس
  اخبار در تلفن همراه
  خروجيهای RSS
  سايتهای ديگر
داخلی يادداشت روز نقد

يادداشتي بر كتاب «ببخشيد هواپيماهاي ما شهر شما را ويران كردند» نوشته «هيوا مسيح »

  «شازده کوچولو» در زبان فارسی

2 آبان 1388 ساعت 8:00
هیوا مسیح متولد 1344 شاعر و نویسنده ای پرکار است. او در شعرهایش سعی می کند با تلفیق احساسات گوناگون به خلق معنا و زیبایی دست یابد. او در دفتر «شبانی که دست های خدا را می شست» می آورد: دو هفتاد بار خندیدم. دو هفتاد بار گریستم. به روزها و روزنامه های تا غروب –که آنچه نیافتم- راهی بود که کودکی های ما رفت. یادداشت زیر نگاهی ست گذرا بر یکی از کتاب های وی که با استقبال خوب مخاطبان روبرو شد._
خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) فرشاد شيرزادي :ميلان كوندرا در كلاه كلمنتيس «برگردان احمد ميرعلايي » نوشته هاي خود را (چه داستان و چه نقد ادبي ، خاطره نگاري ، اعتراض سياسي و...) رمان مي خواند.
با نگاهي اجمالي به «ببخشيد، هواپيماهاي ما شهر شما را ويران كردند» در بدو امر مي توان دريافت كه اين كتاب مجموعه يي از نامه ها و شعرهاي بچه هايي است كه هركدام بر گوشه يي از اين كره و در محدوده هايي كه عندالاقتضا مرز ناميده مي شود و حد كشورها را از يكديگر جدا مي سازد زندگي مي كنند و البته اين نامه ها و شعرها همگي براي يك گيرنده نوشته شده اند. گيرنده يي كه پيرترين پدربزرگ دنياست .
با سطري كه خود نويسنده آن را در زير عنوان كتاب نگاشته ، اين نهان ، عيان مي شود كه خود «مولف » نيز با خضوع و خشوعي كه حاصل فروتنانگي است بر اين معتقد است كه كتابش مجموعه يي از نامه ها و شعرهاي بچه هاي دنيا، به پيرترين پدربزرگ دنيا است . البته به انضمام نوشته يي چند صفحه يي با عنوان «راز بزرگ ».
چند قدمي كه از گفته «ميلان كوندرا» (بعد از دريافت اعتقاد دروني اش ) بگذريم ، در مي يابيم كه «ببخشيد، هواپيماهاي ما شهر شما را ويران كردند» از يك نظرگاه ، رماني است كه در 91 صفحه نوشته شده است . در دل اين اثر نوعي خاطره نگاري آميخته با احساسات شعري نهفته است كه البته بنابر وجود خط داستاني كتاب مي توان اذعان داشت كه در اين متن بار و ساخت قصوي سنگيني وجود دارد و خود را در آمد و شدهاي مدام رويايي رئاليستي ، در چشم انداز خواننده ، نمايان مي كند.
پس «ببخشيد، هواپيماهاي ما شهر شما را ويران كردند» رماني است با بار خاطري و احساسي .
«هيوا مسيح » نويسنده و شاعر، در ابتداي رمان رويايي در دل خوابي دلنشين طراحي شده را به واقعيت مي رساند. نويسنده در دل روايت «من راوي » خوابي را مي گنجاند، فرشته يي مدادي را به راوي مي سپرد و هنگامي كه از خواب بيدار مي شود مداد كوچك را ميان انگشتانش مي بيند و شروع به نوشتن مي كند.
در صفحه 7 كتاب چنين آمده است : «آن روز، نخستين چيزي كه روي كاغذها نوشتم ، يادگاري بود از بزرگترين كودك جهان ، فيلمساز بزرگ روسي ، آندري تاركوفسكي ، كه گفته بود: «يك قطره يك قطره مي شود يك قطره بزرگ نه (دو قطره )» كه همين مبين تلاش نويسنده باري امروزي كردن روياست. نويسنده به اين حقيقت معتقد است كه تنها راه رهايي از پلشتي هاي روزگار، رسيدن به خانه پيرترين پدربزرگ دنيا است كه در انتهاي زمين ، زير بزرگترين درخت سيب جهان بالاي تپه يي كه خداوند گاهي در آنجا فرود مي آيد و پشت بال پروانه يي مي نشيند و در خانه يي كه خودش ساخته زندگي مي كند؛ اما براي رسيدن به اين خانه ، در گام نخست ، مي بايست از هر سياست و آلودگي مبرا بود و در نهايت مثل يك كودك زندگي كرد. چنانكه در صفحه 14 رمان ، در دل صحبت هاي فرشته به «من راوي » مي گويد: «در تمام اين سال ها، نامه هاي زيادي براي او (پدربزرگ سفيد) نوشتم ، نوشتم ، نوشتم . تا اينكه يكي از فرشته هاي نامه رسان كه مدت چهل سال نامه هاي مرا براي پدربزرگ مي برد دلش به حال من سوخت و راز خانه پدربزرگ سفيد را به من گفت . او گفت : فقط زماني مي تواني پدربزرگ سفيد و خانه اش را ببيني كه مثل كودكان بشوي و قلبت پاك شود و مثل كودكان به دنيا نگاه كني .»
«من راوي » در بخش ديگر گفته هايش چند بار اشاره مي كند كه «چهل و چند سال » سن دارد و اين نشانگر بي اهميت بودن سن و سالش است و فراموش كرده كه دقيقا چقدر از عمرش گذشته . تنها چيزي كه برايش اهميت دارد اين مي تواند باشد كه اكنون و به قول خودش «در آستانه چهل و چندسالگي » مثل يك كودك ، پاك و خالص شده است .
البته اين رجعت به دنياي كودكي 7 سال طول مي كشد و از زماني كه فرشته راز بزرگ را برايش مي گويد، مي كوشد تا تمام دانسته هايي را كه قبل از اين فرا گرفته به فراموشي بسپارد.
شيوه نگارش «هيوا مسيح »، جهان بيني ، احساسات و عقايدي كه در دل رمان ، به شكلي بارز در چشم انداز خواننده جلوه مي كند بسيار با دنياي داستاني و سيرو سلوك آنتوان دوسنت اگزوپري شباهت دارد.
«هيوا مسيح » دنياي «اگزوپري » را براي خويش بازآفريني مي كند و در عين حال به ادبيات كلاسيك و همچنين آثار شاعران بزرگ معاصران پايبند است . نويسنده ، دنياي عاطفي و احساسي و سرشار از مهر اگزوپري را براي خويش بازسازي مي كند و در دنيايي شبيه به او زندگي مي كند، در مي يابد، احساس مي كند و نهايتا مي نويسد.
در صفحه 16 كتاب آمده است: «بسرعت در زدم و منتظر ماندم ، در آهسته باز شد و پدربزرگ سفيد، بيرون آمد. او آرام و مهربان بود، عجيب و دوست داشتني . من از ديدن او ناگهان به گريه افتادم ، زبانم بند آمد و در چهل و چند سالگي ، مثل يك كودك دل نازك ، از هوش رفتم . وقتي به هوش آمدم ، در اتاق پدربزرگ سفيد، روي تختي از ملافه هاي سفيد كه بوي شكوفه هاي سيب مي داد، دراز كشيدم ». با خواندن این سطرها خواه و ناخواه ذهن مخاطب به سطرهایی از شعر یکی از شاعران معاصرپر می گشاید که می گوید: «... \ صداي پرپري آمد\ و در كه باز شد \ من از هجوم حقيقت به خاك افتادم . \ و بار ديگر، در زير آسمان مزامير\ در آن سفر كه لب رودخانه بابل \ به هوش آمدم \ نواي بربط خاموش بود\ و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد\ و چند بربط بي تاب \ به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند\...».
در حقيقت «من راوي » تنها كودكي است كه سن و سالي از او گذشته است .
در پايان رمان نويسنده مرزها را در هم مي شكند و براي «من راوي» نشان و نشانه يي نمي گذارد كه اهل كدام سرزمين است و از كجا براي پدربزرگ سفيد نامه مي نويسد. سرانجام راوي به خانه پدربزرگ سفيد راه مي يابد. خانه يي كه آدم بزرگ ها نمي توانند ببينند و تنها یافتن آن را كودكان مي دانند. چنانكه در صفحه 14 كتاب آمده است : «خانه او (پدربزرگ سفيد) در برابر آدم ها رنگ مي بازد و كسي آن را نمي بيند».
پدربزرگي كه همه او را به اسم پدربزرگ مي شناسند و هيچ كس چهره او را نديده است و به همين خاطر فكر مي كنند كه اهل سرزمين خودشان است يا حتما شبيه به آنهاست .
«هيوا مسيح » به شكلي ساده وقايع را توصيف مي كند. هنگامي كه راه جستن و رسيدن «من راوي » به خانه پدربزرگ سفيد را به تصوير مي كشد، خواننده متوجه شباهت حال و هواي اين تصوير با آن قسمت از «شازده كوچولو» مي شود كه راوي و شازده كوچولو در صحرا پي آب مي گردند. شازده كوچولو وقتي چاهي را در قلب كوير مي يابد با سطل از آن آب مي كشد، چشم هايش را مي بندد و با دو دست به صورتش آب مي زند.
در رمان «ببخشيد، هواپيماهاي ما شهر شما را ويران كردند» نامه ها و شعرهاي بچه ها با همان شيوه نگارش و ديد كودكانه نوشته شده. «جسي » 10 ساله از نيويورك در نامه خود به پدربزرگ سفيد كه در صفحه 51 رمان آمده است ، به دور از هر شيله پيله يي مي نويسد: «پدربزرگ ! من وقتي مي بينم بچه هاي هيروشيما را يك هواپيماي امريكايي بمب انداخته و همه را كشتانده ، خجالت مي كشم . من وقتي مي شنوم هواپيماهاي ما رفته اند روي سر آدم هاي ديگر تير مي اندازند، خجالت مي كشم . پدربزرگ ! خدا كند شما مرا دوست بداريد. ببخشيد پدربزرگ ! من يك بار براي بچه هاي هيروشيما نامه نوشتم كه مرا ببخشند، برايشان نوشتم : «ببخشيد كه هواپيماهاي ما شهر شما را خراب كردند».
رمان با نهايت ايجاز و تيزنگري حاصل هوش كودكانه نوشته شده است. صد البته براي بررسي چنین رماني به ثانيه ها و دقيقه هايي بيش از اين نياز است . تنها مي توان گفت که يك «راز بزرگ » را هيچ گاه و هيچ كجا نباید برای یک هنرمند فراموش كنيم و آن هم اینکه اثر يك نويسنده زماني ستودني و ارزشمند خواهد بود كه كودك بماند و باشد.
کد مطلب : 51651
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
هيوا مسيح
هيوا مسيح
تايپ فارسیتايپ انگليسی
آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل