پربيننده ترين مطالب
  نسخه تلکس
  اخبار در تلفن همراه
  خروجيهای RSS
  سايتهای ديگر
داخلی خبر ادبيات

يادداشت "عليرضا روشن"

  به سیاه‌پوشان خیمه‌ی چشم‌های محمود درویش

20 مرداد 1387 ساعت 13:31
این شعر هنوز ناگفته را، این شعرک ورز نیامده‌ی ناپخته را، چشم‌های محمود درویش است که می‌نویسد نه من! \
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)، عليرضا روشن، شاعر به مناسبت درگذشت محمود درویش، اين يادداشت را به طور اختصاصي در اختيار "ايبنا" قرار داد. متن كامل اين يادداشت در زير مي‌آيد.

 در خانه هنرمندان بودم - در تالار ناصری – برای شب منوچهر احترامی. جرقه این آتش اول آنجا جهید و بعد شعله‌ی ِ شعرناشده‌ی ِ ناگفته‌اش، در خیابان که می‌رفتم، تنوره زد. بی رمق و ول لمیده بودم روی صندلی، یله داده بودم – نیمه درازکش – در تاریکی خام و مات تالار، نگاهم به پرده بود که هر بار تصویر شاعری و نویسنده‌ای از شب‌های گذشته‌ی بخارا از آن می‌گذشت! 

نوبت به درویش که رسید، مثل چوب خدنگ، خشک و صاف نشستم. نمی‌دانم بود یا نبود، یا اگر بود توهم بود یا نبود، اما هر چه بود، شعله‌ی خاموش بود، یا مشت ِ بر خاکستر گره‌ کرده‌ای، که از چشم‌های او در‌آمد، غبار پوک اندوه را پاشاند رو سر جمعیت، یا من خیال کردم می‌‌پاشاند! چشم‌های ِ فلسطینی این مرد، انگاری خیمه‌ا‌ی بود افراشته در میانه‌ی صحرای صورت ِ تکیده‌اش. به خود گفتم این‌ها چشم نیست و اگر هست چشم ما نیست و از جنس چشم بشر نیست. در این چشم‌ها بصیرتی هست که در چشم ما نیست. خلاصه‌ی بدبختی بودند. خلاصه‌ی نفرت. افشرده‌ی تبعید. او چشمش حنجره داشت. مرا آواز می‌داد در آن تاریکی و بوی تن در تالار. چشم شاعر بسیار دیده بودم اما هیچکدام این نبود که چشم درویش بود. صورتش جغرافیای اندوه بود و چشمش مسقط‌الراس تنهایی. او چشمش کلمه بود. سنگ یخ بود. مات ِ تماشای جنگ و ویرانی. مبهوت ِ کشتار و خون. نه نشانه‌ای از فلسفه و فکر،‌ نه علامتی از قمپز و ژست. یگانه بود. مختص مناظر خاور میانه. یگانگی چشم‌های او از یگانگی آن چیزهایی بود که تنها در فلسطین می‌شود دید: جنگ، در‌به‌دری،‌ شکنجه، خون، اسلحه، تحجر. 

و خب! انسانی که عمری جهان را از پشت پنجره دیده باشد، چشمش یعقوب و منظره‌اش یوسف! این یکی مداوم کور و آن دیگری مادام دور و همواره بوی! 

در دفترم – در آن تاریکی – کج و بدخط نوشتم: بیخود نیست آدمک ِِ تماشاگر "ناجی العلی". بیراه نیست شعر محمد الماغوط: " اشک‌هایم آبی‌اند/ از بس به آسمان نگریسته‌ام/ و گریسته‌ام/ اشک‌هایم زردند/ بس که خواب سنبله‌های زرین را دیده‌ام/ و گریسته‌ام" 

این شد آن کلام شعر نشده:

باران شیرین از دریای شور می‌زاید

گفتی:
عمری به تماشا گذشت
به تماشای خوشه‌ها
که قد کشیدند
به تماشای خوشه‌ها
که درو شدند
به تماشای کیسه‌‌ها
که بار ارابه‌ها شدند

به تماشای کودکان گرسنه
که بازوهاشان
ساقه‌‌ی‌گندم بود
-ترد و لاغر-
به تماشای کفن‌‌ها
که بار ارابه‌ها شدند

از دور زنی شیهه کشید
انگار مادیانی که کره‌ی مرده بزاید:
"اسب‌ها
- اینجا -
به گاری بسته به دنیا می‌آیند"

کد مطلب : 24165
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
به سیاه‌پوشان خیمه‌ی چشم‌های محمود درویش
تايپ فارسیتايپ انگليسی
آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل