نگاهي به «رابرت كندي از غرقشدن نجات يافت» نوشته:دونالد بارتلمي نو كردن هنر داستان نويسي
دونالد بارتلمي از نويسندگان خلاق، برجسته و تأثيرگذار قرن بيستم امريكاست كه اصول داستاننويسي سنتي را كنار مي گذارد و در اين عرصه شيوهاي نو و منحصربه فرد را ميآزمايد. او به گفته ريچارد گيلمن، «يكي از معدود نويسندگان امريكاست كه به جاي آن كه سعي كنند به اندوختهاي ... كه داستاننويسي بر روي هم انباشته ميكند چيزي بيفزايند، ميكوشند هنر داستاننويسي را نو كنند و وسعت بخشند»و او در داستانهايش دايما حد و مرز صورتهاي داستاني را فراتر ميبرد. _ خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا):دونالد بارتلمي را نويسندهاي پستمدرن، سوررئاليست و تجربي توصيف كردهاند. او تحت تأثير ساموئل بكت قيد و بندهاي مربوط به طرح، صحنه و شخصيتپردازي سنتي را مردود ميداند و به جاي آن كه از كلاژهاي كلامي استفاده ميكند. تفكرات او در فلسفه پستمدرنيسم و اگزيستانسياليسم ريشه دارد. سبك اين نويسنده زاده قرابت تفكر او با انديشه متفكراتي چون بارت، سارتر، فوكو و دريداست. تأثير اين انديشهها در درونمايههاي آثار او مستتر است. وي از ديگر نويسندگان تجربي پيش از خود مثل جيمز جويس و خورخه لوئيس بورخس نيز تأثير عميقي ميپذيرد و همگام با نويسندگاني چون جان بارت، رابرت كوور، ناباكوف و كورت ونه گات به بازي با صورتهاي داستاني، زبان، بازنماييها و هنجارهاي تثبيتشده ادبي ميپردازد و سبك خاص خود را در داستاننويسي بنا مينهد. وي در داستانهايش متنها و ايماژهاي گوناگون را با هم در ميآميزد و نگاه خود را به زندگي با زبان طنز به تصوير ميكشد. طرح در داستانهاي بارتلمي هيچ شباهتي با طرحهاي خطي داستانهاي سنتي ندارد. برخلاف داستانهاي سنتي نميتوان در آثار بارتلمي به دنبال صحنههايي بود كه توالي مشخصي را دنبال ميكنند، به نقطه اوج ميرسند و سپس در فرود داستان گرهگشايي ميشوند. لوئيس گوردون ميگويد: «بارتلمي توالي زماني، طرح، شخصيت، زمان، مكان، دستور زبان، نحو، استعاره و تشبيه سنتي را و همچنين تمايز ديرينه بين واقعيت و داستان را مردود ميداند. آنچه در خلق و واقعيت كاربرد دارد ـ مثل زمان، مكان و ساختار زبان ـ در داستانهاي او دستخوش آشفتگي ميشود و زبان و دشواريهاي نهفته در كاربرد آن، به موضوع اصلي هنر وي تبديل ميشود». او معتقد است كه آثار بارتلمي هرگز بازتاب منظمي از يك جهان بيروني و پايدار نيستند و هيچگاه چنين دنيايي را به تصوير نميكشند. در واقع، بارتلمي در آثارش به ماهيت پراكنده و گسسته زندگي روزمره ميپردازد و نشان ميدهد كه زندگي امروز بشر تا چه حد به تل بزرگي از زباله شباهت دارد. بسياري از منتقدان، آثار او را بازنمايي زندگي دهههاي آخر قرن بيستم ميدانند، دوراني مملو از جنگ و تبعيض، و از همين رو به رغم وجود ساختارهاي عجيب و غرابتهايي كه در آثارش در برابر ديدگان خواننده قرار ميدهد، گاه او را نويسندهاي رئاليست نيز ناميدهاند. داستان «رابرت كندي از غرق شدن نجات يافت» نمونهاي از داستانهايي است كه در آن از طرح خطي استفاده نميشود. داستان متشكل از بيستوچهار صحنه جدا از هم و پراكنده درباره سناتور رابرت كندي، از سياستمداران قدرتمند دهه 1960 و برادر جان اف كندي، رئيسجمهور پيشين امريكاست. اين صحنهها شباهتي به داستان، در معناي سنتياش، ندارند و بيشتر شبيه مجموعهاي از تصويرهاي پراكندهاند. اما انتظار ميرود كه اين صحنههاي پراكنده تصوير كاملي از شخصيت اصلي داستان در اختيار خواننده بگذارند. خواننده فقط از طريق حرفهاي راوي و آشنايان كندي و همچنين صحبتهاي خود كندي و عقايدش درباره جهان با شخصيت او آشنا ميشود. داستان با توصيف راوي از رابرت كندي در محل كارش آغاز ميشود و نويسنده با اين توصيف زمينه را براي صحنههاي ديگر آماده ميكند و لحن داستان را مشخص ميكند. صحنهها كوتاه هستند و اغلب مفاهيمي ضد و نقيض در خود دارند. مثلاً در صحنه اول ميبينيم كندي كه در كل داستان از او با عنوان «ك.»، يعني حرف اول اسمش، نام برده ميشود «با همكارانش نه تندخود نه بسيار مهربان است. يا هم تندخود هم مهربان است». يا تلفن از نظر او وسيلهاي است كه انسان را به سيطره ميكشد اما در عين حال «مجرايي است» كه ميتوان از آن براي تسكين يافتن استفاده كرد. از ديگر خصوصيات داستانهاي بارتلمي استفاده ار كلاژ (تكهگذاري) است. در واقع، شايد بتوان آثار او را يكي از بهترين نمونههاي كلاژنويسي در ادبيات امريكا محسوب كرد. بارتلمي خود اذعان دارد كه از «آميختن تكههايي از اين و آن، از حوزههاي مختلف زندگي، براي آفريدن چيزي كه پيشتر وجود نداشته است» لذتي مفرط احساس ميكند. در يكي از داستانهايش (ماه را ميبيني؟) نوشته است «تكهها تنها صورتهايي هستند كه به آنها اعتماد دارم» و خود او كلاژ را صورت هنري قرن بيستم مينامد. كلاژهاي او هم زباني و هم تصويري هستند. بارتلمي، براي نمونه، در داستان «رابرت كندي از غرق شدن نجات يافت» از كلاژنويسي استفاده ميكند. صحنههاي اين داستان توالي منظمي را براي رسيدن به نقطة اوج داستان دنبال نميكنند و برعكس به صورت كلاژ چيده شدهاند. از اين رو، مفهوم هر صحنه تا حدي به اين بستگي دارد كه كدام صحنهها در كنار هم قرار ميگيرند. بارتلمي در آثار خود تكهها و پارهها را با هم درميآميزد، تكههايي كه از آگهيهاي تبليغاتي تلويزيوني، سخنرانيهاي سياسي، تلميحهاي ادبي و ديالوگهاي فيلمهاي سينمايي برگرفته شده است، و آنها را در جاي جاي نشر بديع خود ميگنجاند. به گونهاي كه به راحتي نميتوان آنها را درك كرد و فهميدن. داستانهايش مسلتزم توجه دقيق و نكتهسنجي خواننده و آشنايي او با سبك متفاوت اين نويسنده است. تصويرهاي سوررئاليستي
سوررئاليسم مكتبي ادبي و هنري است كه با بيانيه سوررئاليسم آندره برتون در سال 1924 آغاز شد. هدف آن ايجاد انقلابي عليه تمامي محدوديتهايي است كه استدلال منطقي، اصول اخلاقي معيار و قراردادهاي اجتماعي و هنري بر فعاليت آزاد ذهن اعمال ميكنند. رهايي ذهن از يوغ چنين محدوديتهايي تنها منبع معتبر دانش و هنر محسوب ميشود و از نظر نويسندگان سوررئاليست «واقعيت برتر همان واقعيت جامعي است كه در اعماق ضمير ناخودآگاه آدمي مدفون شده است و تنها در رؤياها و اوهام انسان، متظاهر ميشود»
بنابراين ابزار نويسنده براي رسيدن به اين مقصود استفاده از رؤياها، وضعيت ذهن در حالتي بين خواب و بيداري، توهم طبيعي يا خود انگيخته و خود به خودنويسي ـ كه در آن نويسنده نوشتن را به ضمير ناخودآگاه خويش ميسپارد و رؤياهايش را در لحظه نمود پيدا كردن آنها ثبت ميكند ـ است. تأثير اين مكتب ادبي را ميتوان در آثار بسياري از نويسندگان مدرن ديد. نويسندگاني كه ميكوشند قراردادهاي سنتي ساختار هنري را زير پا بگذارند و در آثار خود از تداعي آزاد، نحو برهم ريخته، توالي نامنطقي، سكانسهاي رؤياگونه و كابوسمانند، همنشينيهاي غيرعادي و تكاندهنده و ايماژهاي بدون ربط استفاده كنند. دونالد بارتلمي بيترديد يكي از اين نويسندگان است. از ديگر درونمايههاي اصلي آثار بارتلمي مفهوم «پوچي» است. پوچي در ادبيات به داستانها، شخصيتها و موقعيتهايي اشاره دارد كه نامعقول، رؤيايي و غيرواقعي هستند. داستانهاي پوچي داستانهايي كابوس مانند و رؤياگونه اند. از خصوصيات مشترك اين آثار اين باور است كه شرايط زندگي انسان پوچ، بيمعني و بيهوده است و اين شرايط را تنها در اثر ادبياي ميتوان به نمايش گذاشت كه خود پوچي را «به گونهاي در بافت اثر ميآميزد كه حاصل كار به نحوي پوچ و بيهدف مينمايد» و اين بينش را به خواننده القاء ميكند. ادبيات پوچي در مكتبهاي اكسپرسيونيسم و سوررئاليسم ريشه دارد و با آثار فرانتس كافكا (براي نمونه رمان مسخ) و جيمز جويس پا به عرصه ادبيات گذاشت. بارتلمي در داستانهايش يادآوري ميكند كه زندگي غمانگيز، ملالآور و پر از حسرت است، پس ما به هنر نياز داريم كه به ما نويد «امكان»هاي بيپايان ميدهد. زيرا زندگي خود محدود است. آثار بارتلمي بازنمايي تنش بين واقعيتهاي محدود زندگي روزمره و امكانپذيريهاي هنر است. با اين حال، داستانهاي او به رغم اين واقعيت كه از مفهوم پوچي بهره ميبرند، گاه نگاهي خوشبينانه به زندگي دارند كه شايد تنها با توجه به عميق به آنها بتوان به اين نگاه مثبت پي برد. يكي از مشخصههاي آثار اين نويسنده استفاده از نقيضه و تقليد ادبي است. نقيضه نوعي تقليد از سبك نويسندهاي يا اثري ادبي است كه براي تأثير خندهآور آن يا براي ريشخند كردن اثر اصلي استفاده ميشود. نقيضه فكاههاي است كه بر مبناي صورت يا فرم بنا ميشود. بارتلمي در داستانهايش از صورتهاي ادبي گذشته مثل قصههاي پريان و رمانها و داستانهاي دورههاي ادبي گذشته استفاده ميكند. براي نمونه، در داستان «اوژني گرانده» به نقيضهسازي رمان معروف بالزاك ميپردازد. «بزرگترين پيروزي دلقك» نيز كه داستاني درباره بتمن است. نمونهاي از نقيضهسازيهاي بارتلمي است. مفهوم «هنر براي هنر» نيز در آثار دونالد بارتلمي به خوبي نمود پيدا ميكند. هنر براي هنر نقطه مقابل هنر تعليمي است. طبق اين نظريه زيباييشناسي لازم نيست كه هنر معنايي داشته باشد، فقط وجود داشتن براي هنر كافي است. به بيان ديگر، هدف هنر «هنربودن» است نه تعليم دادن يا الهامبخشيدن يا درس اخلاقي دادن. بارتلمي نويسندهاي نوآور و خلاق بود و داستانهاي گوناگوني خلق كرد. برخي از داستانهاي او در قالب كلاژ هستند و ايماژها و متنهاي مختلف را با هم در ميآميزند. تعدادي از داستانهايش به صورت ديالوگهايي بين دو فرد ناشناس نوشته شدهاند. بعضي از آثار او به كلي از شيوههاي سنتي داستاننويسي فاصله ميگيرند در حالي كه تعداد ديگري به سبكهاي سنتي نزديكترند. دنياي بارتلمي پر از حوادث عجيب و غريب است: مثلاً ادوارد لير شاعر مهمليهنويس دوستانش را دعوت ميكند تا در مراسم درگذشت او شركت كنند و شاهد مرگ او باشند. در داستان ديگري چند نفر تصميم ميگيرند دوست خود را براي آن كه «پا از حد خود بيرون گذاشته است» دار بزنند و در مورد موسيقياي كه قرار است در مراسم اعدام اجرا شود، نوشتن دعوتنامهها، اياب و ذهاب مهمانان و نحوه اعدام كردن دوستشان تصميمگيري ميكنند. اما همه اين تجربههاي غريب به گونهاي توصيف ميشوند كه از همدليهاي عاطفي مخاطب احساسات گوينده داستان فارغ هستند. همانطور كه موريس كوتورير ميگويد يكي از خصوصيات سبكي آثار بارتلمي سرد و بياحساس بودن بيان داستان است يا مثلاً در داستان «مدرسه» اتفاقات عجيب و غريبي رخ ميدهد: گياهان، حيوانات دستآموز و همشاگرديهاي مدرسه همراه با تعداد زيادي از افراد ديگر در يك دوره كوتاه ميميرند، اما همه اينها به گونهاي بيان ميشود كه گويي اتفاقي طبيعي هستند، مثلاً علت خشك شدن باغچهها آبياري بيش از حد و علت مردن موشها حمل كردن آنها در كيسههاي پلاستيكي است، يعني اتفاقي كاملاً طبيعي، عادي و روزمره. يا در صحنه پاياني داستاني، جملههاي فيلسوفانهاي را در دهان كودكان اين مدرسه ابتدايي كه اكنون با مفهوم مرگ آشنا شدهاند و درباره آن ميانديشند قرار ميدهد. نمونه ديگري از اين رويدادهاي غريب را در داستان «رئيسجمهور» ميتوان ديد. نويسنده در اين داستان امريكا را در دوران معاصر به تصوير ميكشد. رئيس جمهور امريكا مردي كوچك اندام و ظاهراً زيرك است. هيچكس گمان نميكند كه مردي ريزنقش در انتخابات رياست جمهوري موفق شود. اما او با رأي اكثريت قاطع پيروز ميشود. مردم معتقدند كه او مشكلات جامعه را شناسايي ميكند و براي آنها راهحلي مييابد. با اين حال، هيچكس نميداند كه چه اتفاقي قرار است بيفتد. مردم غش ميكنند. جامعه باور دارد كه رئيسجمهور قادر است كارهاي بزرگي انجام دهد اما كسي نميداند كه آن كارهاي بزرگ چه چيزهايي ميتواند باشد.
مردم همچنان غش ميكنند وضعيت امروز بشر تأثير عميقي در بارتلمي و در نوشته هاي او داشته است. داستانهاي او به صراحت و با زباني طنزآميز شيوه زندگي انسانها را به نمايش ميگذراند. بارتلمي به بيان مشكلاتي ميپردازد كه پيامد جهاني عاري از معيارهاي عقلاني است، دنيايي كه در نبود ايمان به خدا همه ارزشهايش اختياري، و دلبخواهي ميشوند و نسبيگرايي اخلاقي بر آن حكمفرما ميشود. نتيجه اجتنابناپذير اين وضعيت، سردرگمي، تزلزلهاي گمراهكننده، كجرويها، رفتارهاي نابهنجار، وحشت و انزجار است. بارتلمي گسيختگيها و ناپيوستگيها زندگي بشر را به نمايش ميگذارد. او از اين وضعيت ابراز تأسف نميكند. جهان بيمعناست، پس نميتوان انتظار داشت كه هنر معنايي داشته باشد. هنر او فقط اين بيمعناست، پس نميتوان انتظار داشت كه هنر معنايي داشته باشد. هنر او فقط اين بيمعنيها را به بازي ميگيرد. ازدواج و فروپاشي آن، مشكلات زندگي خانوادگي و عجز مردم از فراگرفتن زندگي در فرهنگ خود از مضامين ديگري است كه در داستانهاي بارتلمي مطرح ميشود. گاهنيز در نوشتههايش جامعه فعلي را و نگرشهاي آن را به مسائل مختلف ريشخند ميكند.
براي نمونه، در داستان «رئيسجمهور» جامعه امريكا را به تصوير ميكشد و مردم كه بدون آگاهي و شناخت رأي ميدهند و هرگز نميدانند كه چرا شخصي را انتخاب كردهاند. در عين حال، اميدوارند كه رئيسجمهورشان منجياي باشد كه آنها را از سردرگمي نجات دهد. مردم به نوعي خمودگي دچارند و رهبر عجيب و غريب خود را عنان گسيخته تشويق ميكنند و در اين شرايط خود از زير بار مسئوليت شانه خالي ميكنند و همه كارها را به اين مرد مرموز ميسپارند. در عين حال، رئيسجمهور كسي است كه وقتي صحبت ميكند «آدم فقط آهنگ كلامش را ميشنود» زيرا در واقع حرف مهمي نميزند و فقط ژست رئيسجمهور را به خود ميگيرد و گفتههاي پوچ و بيمعني را تكرار ميكند. براي همين، تنها چيزي كه روزنامه ها در گزارشهاي خود مينويسند اين است كه او «به تعدادي مسائل در فلان حوزه اشاره كرد». در داستان «جهش» درماندگي انسانها و فاصله آنها با خداوند را به نمايش ميگذارد. در اين داستان ميبينيم كه چگونه انسانها خيز برداشتن در مسير ايمان را كاري دشوار مييابند، زيرا در اين باره بايد از بسياري از لذت هاي دنيوي بگذرند، زيرا آنها توانايي رنج كشيدن در راه ايمان را ندارند و آنقدر اين كار را به تأخير مياندازند و در انجامدادن آن امروز و فردا ميكنند تا مرگشان فرا رسد، بي آنكه به خداوند نزديك شده باشند. در «مدرسه» به موضوع مرگ ميپردازد و در داستان «امپراتور» تلاش امپراتور را براي رسيدن به جاودانگي به تصوير ميكشد كه در همه كارهاي او از ساختن مقبرهاش گرفته تا فرستادن افرادش براي يافتن جاودانگان و مبارزه با دشمنانش نمود پيدا ميكند. گفتوگوي جالب بين دو زن در «روي پلههاي هنرستان» و «وداع» و همچنين گفتوگوي دو فرد ناشناس در «جهش» نمونههايي از داستانهايي است كه تماماً در قالب ديالوگ بين دو نفر نوشته شدهاند. حتي چنين داستانهايي كه شبيه گفتوگوهاي عادي و روزمره اند آكنده از تلميحاند و شخصيتها در اين داستانها دائماً موضوع صحبت را عوض ميكنند و از اين شاخه به آن شاخه ميپرند.
در «بازي» دو نظامي امريكايي را نشان ميدهد كه در يك زاغه سلاحهاي هستهاي حبس شدهاند و وظيفه دارند مراقب ميز فرمان باشند تا هرگاه اتفاقات خاصي روي ميز فرمان رخ بدهد، كليدهايشان را همزمان در قفلهاي مناسب قرار دهند و كليدها را بپيچانند تا برخي دكمهها فعال شوند و «پرنده» پرواز كند. نظامياني كه چون كودكان به بازيهاي كودكانه علاقه دارند و به اين ترتيب بارتلمي سلاحهاي هستهاي را چوب ملعبهاي در دستان قدرتهاي جهان ميبيند كه هر لحظه ممكن است انگيزهاي كودكانه آنها را به «بازي» با آن وادار كند. داستانهاي بارتلمي پر از تلميح است. در هر داستان به كرات به نام افراد، مؤسسهها، سازمانها، داستانهاي كتاب مقدس، آثار نويسندگان ديگر و فيلمهاي سينمايي اشاره ميكند. از اين رو، در ترجمه آنها به ناچار بايد پانويسهاي متعددي گنجاند و اين اشارهها يا تلميحها را به خواننده توضيح داد. از طرفي اتكا و وابستگي فراوان اين داستانها به فرهنگ مبدأ و نيز استفاده از واژههايي كه معادلي در فارسي ندارند موجب ميشود كه نياز به پانويسها بيشتر احساس شود، هرچند كه گنجاندن پانويسهاي متعدد ممكن است باعث آزردهشدن خواننده و مانع از لذت بردن او از داستان شود و نيز به نوعي مداخله تصويري در صورت اصلي آن بينجامد و شايد در مواردي لازم باشد خواننده نكتهسنج چند بار داستان را بخواند تا پس از آشنايي با چنين مواردي بتواند از خواندن متن داستان بهره بيشتري ببرد. يكي ديگر از خصوصيات داستانهاي بارتلمي بازي با كلمات است و اين مخصوصاً در مواردي كه نويسنده با واژههاي يك اصطلاح بازي ميكند، يعني زماني كه واژهاي را يك بار به صورت اصطلاحي در دل اصطلاح و يك بار به صورت غيراصطلاحي و لفظي به كار ميبرد، كار ترجمه را دشوار ميكند و مستلزم اين است كه مترجم با اتكا به خلاقيت خود چنين صحنههايي را در زبان مقصد بازآفريني كند. نمونهاي از اين نوع بازي با كلمات را ميتوان در داستانهاي «برخي از ما دوستمان كلبي را تهديد كرده بوديم» و «قهرمانان» با واژههاي «سيم» و «كوه يخ» ديد.
درباره نويسنده دونالد بارتلمي يكي از نويسندگان برجسته قرن بيستم در حوزه داستان كوتاه و رمان تجربي است. او در هفتم آوريل سال 1931 در فيلادلفياي امريكا متولد شد. پدرش، دونالد بارتلمي(پدر)، مهندس معمار و مادرش، هلن بچتلد بارتلمي، معلم بود. خانواده بارتلمي در سال 1932 به هيوستون در ايالت تگزاس رفتند و او و چهار فرزند ديگر خانواده در آنجا بزرگ شدند. سه برادر ديگر او ـ فردريك، پيتر و استيون نيز نويسنده هستند. پدر دونالد معماري مدرن بود و سبك كارش در تگزاس دهه 1930 غريب و هنجارشكن نشان ميداد. بارتلمي ميگويد آنها در خانهاي مدرن زندگي ميكردند و از آغاز كودكي در محيطي مدرن و آكنده از تجدد بزرگ شدند كه شايد همين در شكل دادن به شيوه داستاننويسي او و نگاهش به زندگي نقش عمدهاي داشته است. كتابخانه خانوادگي مملو بود از كتابهاي مختلف و گاه عجيب و او كه از 10سالگي تصميم گرفته بود نويسنده شود، شروع ميكند به خواندن كتابهاي اين كتابخانه و ديري نميگذرد كه به مطالعه آثار نويسندگاني چون تي.اس.اليوت و جيمز جويس رو ميآورد.
در ابتداي دهه 1950 وارد دانشگاه هيوستون ميشود و به تحصيل دروس روزنامهنگاري، ادبيات، نويسندگي خلاق و فلسفه ميپردازد. هنوز يك سال از ورود او به دانشگاه نميگذرد كه خبرنگار، منتقد و سردبير روزنامه كوگار، روزنامه دانشگاه هيوستون، ميشود. در سال 1953، زماني كه ارتش ايالات متحده امريكا او را به خدمت فرا خواند، بالاجبار تحصيلاتش در دانشگاه متوقف شد و به كره و ژاپن رفت. اما درست موقعي به كره رسيد كه جنگ تمام شده بود. او از جولاي 1953 تا دسامبر 1954 در كره خدمت كرد و در اين مدت در نشريه رسمي لشكر دوم پياده نظام مطلب مينوشت. پس از ترخيص از خدمت به هيوستون بازگشت و با موريس ناتانسون، استاد فلسفه، كه در غياب او به دانشگاه پيوسته بود آشنا شد. بارتلمي معتقد است كه ناتانسون تأثير عميقي در رشد فكري او داشته است و بعدها رابطه دوستيشان تا پايان عمر ادامه پيدا كرد. بارتلمي همزمان شغل خبرنگاري را به صورت جديتر با كار در روزنامه هيوستون پُست آغاز كرد. او در مصاحبهاي با لري مكافري كه در سال 1982 در پارتيزان ريويو به چاپ رسيد ميگويد: «واضح بود كه براي نويسندهشدن بايد اول در روزنامهها كار كرد، همانطور كه همينگوي اين كار را كرده بود». در عين حال، در دانشگاه هيوستون نشريه ميان رشتهاي فورم را تأسيس كرد و سردبيري آن را برعهده گرفت.
در سال سوم، بدون گرفتن مدرك، دانشگاه را ترك كرد و پس از آن مسئوليتهاي متعددي را بر عهده داشت تا اينكه به عضويت هيئت مديره موزه هنرهاي معاصر هيوستون درآمد و طولي نكشيد كه مديريت اين موزه به او سپرده شد. اين مسئوليت او را بر آن داشت تا اطلاعات گستردهاي در زمينههاي مختلف جمعآوري كند و براي اين منظور حدود سه سال بهطور مرتب نشريههاي علمي و رشتههاي گوناگون را مطالعه ميكرد. شايد جمعآوري دستساختههاي فرهنگي پراكنده براي نمايشگاههاي موزه در شكلگيري شيوه كلاژنويسي او كه بعدها در داستانهايش به وفور از آن استفاده كرد نقش مؤثري داشته است. در سال 1962 به نيويورك رفت و سردبيري روزنامهاي در حوزه هنر و ادبيات به نام لوكيشن را برعهده گرفت. يك سال بعد اولين داستان خود را در مجله نيويوركر به چاپ رساند و از آن پس به يكي از نويسندگان ثابت اين مجله تبديل شد. در سال 1962 اولين مجموعه داستان خود را منتشر كرد و از آن پس به مدت سه دهه از پيشگامان ادبيات معاصر آمريكا بود. او 9 مجموعه داستان ديگر از خود بر جاي گذاشت و در مدت همكارياش با مجله نيويوركر 129 داستان از او در اين مجله چاپ شد. تعدادي از اين داستانها بعدها در قالب دو كتاب شصت داستان و چهل داستان كه گلچيني از بهترين داستانهاي او بودند جمعآوري شد و به چاپ رسيد. او همچنين چهار رمان با عناوين سفيد برف، پدر مرده، بهشت و پادشاه نوشت. سال 1972 كتابي براي كودكان با عنوان ماشين آتشنشاني كمي عجيب و غريب منتشر كرد و جايزه كتاب ملي را در حوزه ادبيات كودك به خود اختصاص داد. بارتلمي در سال 1974 تدريس نويسندگي خلاق را در سيتي كالج نيويورك آغاز كرد. در 1979 به دانشگاه هيوستون دعوت شد تا در برنامه نويسندگي خلاق اين دانشگاه تدريس كند. در ابتدا فقط يك نيم سال تحصيلي در هيوستون تدريس ميكرد و محل زندگياش همچنان در نيويورك بود. اما در سال 1983 به هيوستون رفت و استاد تمام وقت دانشگاه اين شهر شد. از بارتلمي علاوه بر داستان كوتاه و رمان آثار متعددي از جمله چند نمايشنامه،مقالههاي متعددي با موضوع هاي مختلف، چند كتاب غيردرسي و تعداد زيادي مصاحبه برجا مانده است. او همچنين برنده جوايز ادبي متعددي شد. بورس گوگنهايم در سال 1966، جايزه بهترين كتاب سال مجله تايم در سال 1971 براي كتاب زندگي شهري، جايزه كتاب ملي در حوزه ادبيات كودك در سال 1972 براي كتاب ماشين آتشنشاني كمي عجيب و غريب، جايزه مورتون داون زيبل در سال 1972، جايزه جسي اچ. جونز در سال 1976 براي رمان پدر مرده، و در سال 1982 نيز نامزد دريافت جايزه محفل منتقدان كتاب ملي، جايزه ادبي فاكنر در حوزه داستان و جايزه كتاب لسآنجلس تايمز براي كتاب شصت داستان شد. بارتلمي يكي از نويسندگان خلاق قرن بيستم بود. مجله نيويوركر درباره او ميگويد: «دونالد بارتلمي تأثير به سزايي در داستان كوتاه امروز داشته است، درست به همان اندازه كه همينگوي و اهارا در زمان خود در شكلگيري اين ژانر ادبي به صورت امروزي آن نقش داشته اند.» نشريه سانديگو يونيون درباره او مينويسد: «بارتلمي شايد بيش از هر نويسنده امريكايي ديگر مرزهاي هنر داستاننويسي را از نو تعريف كرده باشد.» او بيترديد نويسندهاي است كه آثارش را در قرنهاي آينده نيز خواهند خواند. بارتلمي از آن دسته نويسندگان پيشرو است كه بسياري از نويسندگان ديگر در برابرشان احساس حقارت ميكنند. تا آنجا كه نشريهاي مينويسد آخرين نويسنده امريكايي كه همچون او قادر بود از زواياي مختلف و با شيوههاي متفاوت با خميرمايههاي داستاني بازي كند جيمز جويس بود و امروز وجود چنين استاد مسلمي با آن زبان طنزآميز و منحصربه فردش موهبتي براي ادبيات ما محسوب ميشود. بارتلمي معلمي محبوب بود و علاوه بر تدريس نويسندگي، مدير برنامه نويسندگي خلاق دانشگاه هيوستون نيز بود و اين مسئوليت را تا زمان مرگش بر عهده داشت. او 23 جولاي سال 1989 به علت ابتلا به بيماري سرطان در هيوستون درگذشت.
كتاب «رابرت كندي از غرقشدن نجات يافت» نوشته:دونالد بارتلمي را مزدك بلوري ترجمه و نشر ني ماه گذشته آن را منتشر كرده است. کد مطلب : 56476 |
 |
|