پربيننده ترين مطالب
  نسخه تلکس
  اخبار در تلفن همراه
  خروجيهای RSS
  سايتهای ديگر
داخلی پرونده پرونده

  مثنوي مادري

20 خرداد 1388 ساعت 16:56
مريم مقيمي- حس مادري، مثنوي زيبايي است كه شاعر همه بيت‌هاي خوب عالم، براي جان و دل شيداييان سروده تا مادر، غزل ناب و قصيده بي‌همتا و شاعرانه‌ترين احساس آدمي باشد. حس مادري، چنان زلال و ماندني است كه نه تنها زنان و مادران، بلكه مردان و پدران نيز، طعم ناب اين حس خدايي را چشيده و در درون و بيرون خود، آن را تكريم كرده‌اند. زنان و مادراني كه اين حس ناب و بي‌نظير را به احساس بي‌مثال و لطيف زنانه پيوند زده‌اند، ثمره‌اي را به جامعه بشري تقديم كرده‌اند كه هرگز،‌ نمي‌توان براي آن، انتها و اتمامي تصور كرد. سيمين دخت وحيدي، مادري است كه آميزه‌اي از اوج حس مادري و روح لطيف زنانه خود را، در زلالي از صداقت و صفا و سرشار از واژگان پاك و منزه،‌ پيش روي نسل امروز قرار داده است. «ام الشعراء»، شايد كوتاه‌ترين و كاملترين لقبي باشد كه مي‌تواند بر نقش مؤثر وي در جامعه شعري امروز، تأكيد كند. وحيدي، نه تنها مادر فرزندان خويش است، بلكه سفره صداقت و صفاي ذاتي و ايمان مثال‌زدني‌اش، ميزبان شاعران نسلي است كه قدر و منزلت «مادر» خويش را مي‌دانند./

سيمين دخت وحيدي در سال 1312 در خانواده‌اي اهل علم و دانش در جهرم به دنيا آمد، پدربزرگش پزشكي مشهور و حاذق بود و در آن زمان سخت‌ترين بيماري‌ها را معالجه مي‌كرد. خانواده‌اش مذهبي و ملاك و مرفه بودند كه بيشتر اموال خود را براي ساخت مدرسه و مسجد و باغ ملي و ... به وقف سپرده بودند.
-" دو ماه محرم و صفر عزاداري داشتيم و در ماه مبارك رمضان مراسم احيا را برگزار مي‌كرديم. همه خانواده ام از بزرگ و كوچك معتقد به قرآن و مذهب بودند. به اصرار پدربزرگش از سه سالگي وارد مكتب‌خانه شدم و خواندن قرآن را در يك سال آموختم و نيز بيشتر آيات قرآن را حفظ كردم. به خواندن قرآن عشق مي‌ورزيدم. اقوام نزديكم همه تحصيلات كلاسيك داشتند، اهل علم بودند و به شعر توجه خاصي نشان مي‌دادند. در خانه و در ميان فاميل، قرآن و كتاب حافظ بسيار خوانده مي‌شد."
وحيدي از سن 4 سالگي مشاعره مي‌كرد. يكي از دايي‌هايش مجتهد و دايي ديگرش پزشك بود، عموهايش هم تحصيل كرده بودند و هم شاعر؛ يكي از دايي‌هايش كتاب تعبير خواب داشت. اينها همه وي را به نوعي سرگرم مي‌كردند، به ويژه عمويش كه دائم با او مشاعره مي كرد و او نيز شعرها را حفظ مي‌شد. خلاصه اين كه از سن 4 سالگي مي‌توانست كامل بخواند و بنويسد. گاهي كتابهايي را مي‌خواند و معني كلماتي را كه نمي‌دانست، روي كاغذ مي‌نوشت و از بقيه سوال مي‌كرد.
وي از خاطراتش مي‌گويد: «به ياد دارم، در همان زمان صندوقي داشتيم و من فانوسي را روشن مي‌كردم و درون آن صندوق مي‌نشستم و كتابهاي سخت و سنگين مثل ناسخ التواريخ و نظير آن را مي‌خواندم.»
هميشه با كتاب بود ... در سن 5 سالگي به مدرسه رفت و بر صندلي كلاس سوم نشست و در 9 سالگي ديپلم گرفت. در آن زمان همراه با گرفتاريهايي كه دامنگير بانوان بود ،قلم، دردهايش را حس مي‌كرد و در بدترين و سخت‌ترين شرايط و در تنگناهاي زندگي رهايش نكرد. پاسخ وي را، زماني كه از گذشته‌اش پرسيديم از زبان خودش بخوانيد: «آنچه را به ياد دارم دو خانه بزرگ باصفا و سبز و خرم است و دو مادربزرگ و دو پدربزرگ مهربان و قابل احترام همه مردم شهر. پدربزرگ حكيم، خير، متدين و مهربان و خانه‌ها پرآمد و رفت بود. هرچند لذت آغوش پدر و مادر را احساس نكردم اما عموها و دائي‌هايم توجه زيادي به من داشتند.
از سه سالگي مكتب‌خانه و قرآن و بعد دبستان، معلم سرخانه و دبيرستان ودر سيزده سالگي نيز  قسمت اين بود كه برخلاف ميل خودم به خانه بخت روم و در چهارده سالگي مادر شدم.
سالها عطش آموختن رشته‌هاي هنري را داشتم. 67 رشته هنري را آموختم و تدريس كردم. احساسي پنهان مرا وادار به آموختن دروس دانشگاهي مي‌كرد؛ چه حضوري و چه مكاتبه‌اي و اين احساس مرا با خود ‌برد، تاكنون كه گاهي شاگردم و گاه معلم. در مدرسه و دبيرستان و تربيت‌معلم و دانشگاه تدريس كردم و در تمام دوران‌ها شعر با من بود و من با همه مردم و در جبهة دفاع مقدس و هرجا كه لازم بود حضور داشتم. هميشه، هم شاگرد بودم و هم معلم، سپاس خداوند بزرگ و مهربان كه هميشه در هر جا مرا ياري داده. به ويژه در مسووليت مادري كه پنج فرزند مسلمان با تحصيلات عاليه به جامعه اسلامي تقديم كردم و باز خداوند مهربان را سپاس مي‌گويم كه حتي  در يك لحظه از عمرم، مرا به خود وانگذاشته و در هر كجا، اين ياري و مهرباني را در حد عالي، احساس مي‌كنم و سر به درگاه عظمت او فرود آورده و تسليم خواسته آن يگانه مهربانم.»

نخستين مجموعه‌اي كه از شما به چاپ رسيد چه بود؟

اولين مجموعه را به نثر و به نام «لاله‌هاي داغدار» در سال 1330 نوشتم. 

اين كتاب درباره چه موضوعي بود؟
درباره نظام ارباب و رعيتي. مسائلي كه در آن روزها دردي بزرگ براي مردم و انسانهاي مظلوم،يعني رعيتهايي بود كه بايد هرگونه ظلم و ستمي را از سوي ارباب تحمل مي كردند و آن را با سكوتي همه جانبه مي پذيرفتند. 

 در سال 1330 و با توجه به موضوع كتاب‌، براي چاپ آن با مشكل مواجه نبوديد؟
اين كتاب در انتشارات كوروش كبير زير چاپ بود كه به دست نيروهاي سازمان امنيت سانسور و چاپ آن لغو شد. بعد از آن هم، ساواك شيراز در پي من بود و احضارم كرد. اين كار باعث مخالفت همه فاميل شد. به همين دليل حدود 7 – 8 سال قلم به دست نگرفتم اما دوباره شروع كردم و بعد از آن كتاب «هور» را نوشتم كه شامل شعرهاي مذهبي،اخلاقي و... بود. 

بعد از اخذ مدرك ديپلم به تحصيلات ادامه داديد؟
بله. آن زمان ازدواج كرده بودم و تحصيلاتم را در رشته ادبيات به صورت مكاتبه‌اي در دانشگاه شيراز ادامه دادم. 

از نخستين شعرهايتان بگوييد؟
كلمات و جملات آهنگين زياد مي‌گفتم، اما دنبال شعر نبودم و جايي ثبت نمي‌كردم. 

به طور جدي، شعر را در چه زماني شروع كرديد؟
زماني كه تحت تأثير مقاومت بودم، شعر را شروع كردم. زيرا زبان شعر بسيار مؤثر، پرجاذبه و معجزه‌گر است. و بچه‌هاي جبهه، عاشق شعر بودند. 

تفاوت شعر جنگ با ديگر اشعار چيست؟
شعر جنگ شعر ايمان است و زندگي و شعر قدرت در مقابل دشمن . شعري است كه در آن از ايستادگي مي‌گويد و اينكه نبايد احساس ضعف كرد.بايدانسان در چنين شرايطي خود و قدرت الهي خود را بشناسد تا خود را باور كند. 

توجه شما در شعر جنگ بر چه موضوعاتي است؟
ايستادگي، شجاعت، و استقلال و آزادي ودر پي آن،نشاط و شور و سرور، بسيار مهم بود. در جبهه‌هاي دفاع مقدس، آنچه بيشتر از همه توجه را به خود جلب مي‌كرد، همين سرور بود. همين نشاط، انگيزه و اميد را در دل انسان‌هاي آن زمان زنده مي‌كرد. و زيبايي بيشتري به آنها مي‌بخشيد. با وجود بمب‌باران‌هاي پي در پي اميدواري و پويايي به وضوح ديده مي‌شد و اين از ويژگي‌هاي هشت سال دفاع‌مقدس و مقاومت بود در برابر دشمني كه با تمام برخورداري از ابزار جنگي،  نمي توانست پيروز شود و همين اعتماد دبه نفس موجب خواهد شد،ان شاءالله اسلام پيروز شود.

براي سرودن شعر، نياز به لحظه ها وشرايط خاصي داريد؟
صاحب اختيار آن، احساس و الهامات پنهانيست.

وقتي به شعرهايتان فكر مي كنيد،اولين شعري كه به ذهنتان مي رسد،كدام است؟
به اشعارم وابسته نيستم و در ذهن نگهشان نمي دارم.شايد اگر از شاعر ديگري بپرسيد زودتر و راحت تر به ياد بياورم.مثلا اگر از سعدي سوال كنيد،فورا به ذهنم اين ابيات مي آيد كه:
«دوستان گويند سعدي خيمه در گلزار زن
من گلي را دوست مي دارم كه در گلزار نيست »

به نظر شما شعر اين دوره چگونه است؟
شعرهاي امروز پشتوانه ندارند. زبان، زيبا و جالب و نو است، اما نه پشتوانه فلسفي دارد و نه عرفاني و نه اخلاقي؛ فقط پشتوانه عاطفي و احساسي دارند. براي ائمه عليهم‌السلام شعر مي‌گويند اما بيشتر احساس و عاطفه است نه چيز ديگر. از لحاظ زباني زيباست اما پشتوانه قوي ندارد. الآن زبان، نو و خوب است، اما شاعر نه عرفان را مي شناسد و نه فلسفه را و نه از اخلاق اسلامي يا اجتماعي و سياسي را و نه چيزي مي داند.
 
وقتي شعري را به پايان مي بريد،دو باره آن را باز نگري واصلاح مي كنيد؟
گاهي و به ندرت. 

چقدر نقد ديگران را در باره اشعارتان،مورد توجه قرار مي دهيد؟
اگر نقد شوند،در برابر آن سر تعظيم فرود مي آورم.

اشعار ديگران را هم نقد كرده ايد؟چاپ شده يا شفاهي بوده؟
اصلاح كرده ام،نقد نه .شايد به خود اين اجازه را نداده ام وگر نه نقد كار سختي نيست.در باره پرسش دوم شما مي گويم، بله،عزيزاني بخشي از اصلاح بنده را در باره كتابشان به چاپ رسانده اند.

شعرهايتان تبديل به سرود راديوئي يا تلويزيوني شده اند؟
بله حدود 20سرود دارم،زيرا گروه تصويب، هميشه از گروه خودشان استفاده مي كنند.

نظرتان درباره ترانه سرائي چيست؟
ترانه هائي كه درچند سال گذشته با آهنگ همراه شده اند،داراي ارزش ادبي و اجتماعي نيستند،به جز چندتايي كه مصوبين خود را ذي حق مي دانند و بس. 

به طور كلي نويسندگي امروز را چقدر با گذشته متفاوت مي‌بينيد؟
در بسياري از كشورها نويسندگي يك نوع تخصص است. ما  الان در ايران، نويسنده متخصص به معني نويسنده نداريم ؛نويسنده بايد از افكار و زندگي مردم وملتهاي ديگر با خبر باشد وانديشه هاي خوب وبد را بشناسد و لمس كند. نويسنده بايد مثل دانش آموزي، الفباي نويسندگي را خوب بداند و بتواند از شگرد هاي سياسي،اجتماعي و اخلاقي ملتها و دولتها آگاه باشد تا بتواند خواننده را مسحور ومجذوب كلام خود كند،مثلا، يك نويسنده ايراني بايد كتابهاي نويسندگان خارجي را دقيق بخواند و اهداف آنها را از تار و پود عبارات دريابد و بتواند ناقض تفكر غير انساني و اخلاقي آن آثار باشد؛كتابهاي نويسندگان بزرگ خارجي را بخواند و ببيند تا چه اندازه زيركانه و حساب شده، نيات پليد و اهداف كثيف خود را با آرايش عبارات به ديواره اذهان مي چسبانند و كلام آنان در سايه مهارت،چنان عبارت پردازي مي كند كه نفوذ كلامشان به خواننده اجازه نمي دهد به ابعاد پليد آنان بيانديشد.خلاصه اينكه نويسنده بايد يك معجزه گر باشد. 

نويسندگاني كه دوست داريد كتابهايشان را بخوانيد چه كساني‌اند؟
قبلا، كتاب هاي نويسندگان ايراني را زياد مي خواندم ولي مدتي است، بيشتر، كتاب‌هاي خارجي مي‌خوانم تا ايراني. همه كتاب‌هاي مطهري را خوانده‌ام.كتاب‌هايي كه ديني و اخلاقي‌اند را مي‌خوانم. از كودكي و نوجواني و جواني ،تا به اين سن،حدود 15 هزار جلد كتاب را خوانده ام و اين كتاب خواندن تفنني نيست، بلكه خود را ملزم به كتاب خواندن مي دانم و شوق خواندن مرا با خود مي برد.اكنون چند سالي است، كتابهاي خارجي را مي خوانم كه نويسندگان آن صاحب نامند اما به طو ر زيركانه ضد دين مي نويسند.اين است كه وظيفه اي سنگين بر عهده نويسندگان مسلمان،در سراسر دنيا احساس مي كنم؛به ويژه نويسندگان ايراني كه در سبك نوشتاري در آغاز راهند.در اين راستا هم بايد دولتمردان سعي كنند تا قلم به دستان ما دغدغه بودجه زندگي شرافتمندانه را نداشته باشند و بهتر بتوانند در برابر قلم هاي مسموم بايستند.

كار كدام نويسنده خارجي را مي‌پسنديد؟
كتاب‌هاي خارجي را براي خواندن دوست دارم. مشهورترين را مي‌خوانم، چه قديمي و چه جديد.
نام بردن آن به زمان زيادي نياز دارد. از ميان 70 سال كتاب خواندن نمي توان چند نام را برگزيد.

دوست داريد راجع به چه موضوعي بخوانيد؟
 بيشتر موضوعات سياسي، ديني، اجتماعي و اخلاقي را دوست دارم، زيرا مربوط به زندگي‌‌ام مي‌شود. فلسفه را هم دوست دارم. همه چيز فلسفه دارد. زندگي و دين و ... هر چيزي كه در زندگي فكر كنيد فلسفه اي را در خود و البته هر چيزي فلسفه خودش را دارد. اما فلاسفه و عرفا، همه‌شان در آخر متوسل به شعر مي‌شوند. مولانا شاعر بود و خواجه حافظ، كمال خجندي و خاقاني كه آيه‌هاي قرآن بسياري در كتابهايشان وجود دارد و اغلب فيلسوف و عارف هم هستند.

چند ساعت در روز مطالعه مي‌كنيد؟
به طور معمول، حدود 4 تا 5 ساعت.شايد گاهي دو – سه برابر هم بشود.

گويي فعاليت‌هاي اجتماعي زيادي هم داشته‌ايد.
بله. قبل از انقلاب فعاليت‌هاي سياسي داشتم. اين اصل تفكر خانواده ما بود.پسرم زنداني سياسي دوره ستم شاهي بود ومن هم هميشه تحت تعقيب ساواك و در تير رس وعده و وعيدهايي از طرف دربار، براي پست هاي مختلف بودم و البته به لطف الهي هيچكدام از اين تيرها در من كارگر نشد و هميشه همان روال مبارزه با ظلم را در خانواده داشتيم. در روزهاي به پا خيزي مردم بر عليه رژيم پهلوي نيز همراه با مردم ،به خيابان ها رفته و فرياد ميزدم... تا زماني كه خورشيد انقلاب دميدن گرفت و فضاي ايران را منور كرد. در دوران انقلاب هم به سربازاني كه در پي فرمان امام فرار مي‌كردند، كمك مي‌رساندم. از اولين شبي كه راديو آزاد شد و به دست انقلابيون افتاد، نيمه شب مرا به آن رسانه فرا خواندند و به آنجا رفتم. همه نوشته متن‌‌ها با من بود. برنامه خانواده، تا يك سال به عهده‌ام گذاشته شد، تنظيم و تدوين برخي برنامه‌هاي ديگر را هم انجام مي‌دادم در آن زمان، هم تحصيل مي‌كردم، هم صاحب فرزند بودم. سخنراني‌هايي در آموزش و پرورش داشتم. زماني كه جنگ شروع شد، شعر و مقاله مي‌نوشتم، مصاحبه مي‌كردم، به حوزه هنري دعوت و مشغول به كار شدم.به تدريج در وزارتخانه آموزش و پرورش و در كانون شهيد مفتح و كانون پرديس فعاليت داشتم. انگار هزار تكه بودم! در اين چند سال، حتي دقيقه اي براي خود نبودم و خدا را شاكرم كه تمام لحظات عمر كوتاهم به اندازه سالهاي بسيار طولاني به كار و فعاليت مشغول بوده ام و اين بركتي است از سوي خداوند. 

همزمان با فعاليت‌هاي اجتماعي و سياسي، به جبهه هم رفته‌ايد؟
بله. مدت‌ها،يعني 7 سال در حال رفت و آمد در جبهه بودم. در بخش فرهنگي حدود 50 بار تا خط مقدم در نزديكي چاه ابوغريب - قصر شيرين- و تا نزديكي ديد عراقي‌ها رفتم.در كنار كارون،اروند رود و تا آخرين نقطه استقرار نيروهاي سپاه و ارتش. 

 از اسارت هراس نداشتيد؟
وقتي مي‌رفتيم همه چيز را به خدا مي‌سپرديم. همه مسائلمان را در دست خدا مي‌ديديم و مرگ و شهادت و اسارت را پذيرفته بوديم. اينكه در ديد عراقي‌ها باشيم يا نه، مهم نبود. ترس معنايي نداشت.
شجاعانه مي‌رفتيم. معتقد بوديم،زندگي در دست خداست. بچه‌هاي جبهه مقاومت مي‌كردند براي اسلام و دين و اعتقاد و وطن، همه چيز در جبهه خلاصه مي‌شد، حتي شادي و نشاط و اميد. اگر جبهه پيروز مي‌شد ما پيروز بوديم. نخستين هدف خدا بود و بعد، اينكه مردم از نظر روحي و جسمي و اعتقادي، سلامت بمانند. آناني كه در جبهه بودند، رفتند تا ايران و اسلام باقي بمانند؛ مردم دغدغه‌ فكري و دغدغه نان نداشتند، زندگي مختصر و ساده را همه پذيرفته بودند؛ همان‌طور كه امام(ره) آنگونه بود. رزمندگان شهادت را پذيرفتند تا اخلاق مبتذل در فكر جوانان نباشد و پوچ‌گرايي از بين برود. آنها رفتند تا به جوانان اين نسل بگويند، شايستگي افتخارآفريني را دارند و اين را ثابت كردند. در اين زمان، اين مائيم كه بايد هدف آنان را كه هدف تمام مسلمانان جهان است،گرامي بداريم و هر يك سربازي باشيم براي حفظ امانت هاي سعادت بخش الهي و دستورات قرآن كه ملت و دولت، هر دو بايد در مقابل آن سر فرود آوريم. بنابراين، در آن فضا جايي براي ترس و واهمه از اسارت يا شهادت نبود.
 
درجبهه عهده‌دار چه كاري بوديد؟
در جبهه با جواناني كه مثل فرزندانم بودند، مي‌نشستم، حرف مي‌زدم، بحث مي‌كردم و در اين ميان حرف‌هايي هم زده مي‌شد كه در ذهن مخاطبم جا مي‌افتاد. برايشان شعر مي‌گفتم و مي‌خواندم. تفنگ نداشتم ولي با اسلحه‌اي كار مي‌كردم كه كاري‌تر از تفنگ بود، يعني اسلحه فرهنگي و تبليغات،يا به عبارتي توجه به روح و روان مخاطبان كه از هر چيزي مفيد تر و موثر تر بود. 

الآن هم فعاليت اجتماعي داريد؟

بله. در وزارت ارشاد كارهايي را انجام مي دهم.

به چه فعاليت‌هاي ديگري علاقه‌منديد؟
اكثركارهاي ظريف را بلدم. خياطي، گلدوزي و نقاشي با رنگ روغن و مداد رنگي و.... 

شاگرد و كارآموز هم داشته‌ايد؟
بله. شاگردان زيادي داشتم،هم تدريس خصوصي و هم تدريس در دانشگاه تربيت معلم ودبيرستانها و كانونها و در خانه. حتي در حوزه هنري آموزش و پرورش و وزارت علوم و در اردوها كه دبير علمي بودم. 

اگر به سال‌هاي جواني‌تان برگرديد، مي‌خواهيد زندگيتان را عوض كنيد؟
نمي‌خواهم برگردم

چرا؟
الان بيشتر مي‌فهمم تا آن موقع. اگر روش زندگي حالا را داشتم و برمي‌گشتم به دوران جواني، خيلي بهتر بود. خيلي كارهاي ديگري مي‌كردم. فكر مي‌كنم مي‌توانستم يكي از نويسندگان بزرگ بشوم. اگر آزادي دنياي فعلي و دنياي باز امروز بود، جوان هم بودم،  توان هم داشتم و آزاد و رها هم بودم مي‌توانستم بيش از اين‌ها مفيد باشم. ولي بدون اينها دلم نمي‌خواهد ديگر به آن دوران برگردم.

از خاطراتتان هم نوشته‌ايد؟
بله اما كامل نيست.از خاطراتم نوشتم ولي خاطره‌نويس نيستم. زيباست، گرچه به سبك خاطره‌نويسي نيست. آنچه در حد خودم بوده با زبان ساده نوشتم. الآن روزنامه جوان، شروع كرده و خاطراتم را كه خاطرات جبهه است، منتشر مي‌كند.آن ها را بعد از سالهاي جنگ نوشتم و بسياري از خاطرات از قلم افتاده است.

 
تصميم داريد آن را كتاب كنيد؟
دوست دارم كتاب شود، اما هنوز نشده. روزنامه جوان 7 خاطره از من گرفته و شروع به انتشار آن كرده. البته در قسمتي، سه چهار جاي آن را تكه تكه كرده بودند تا يك صفحه پر شود. از اول تا آخرش خر‌مشهر بود اما 2 – 3 جاي آن را ناقص كردند. به هر حال به فكر هستم تا كتاب شوند.
تا صلاح پروردگار چه باشد. 

آخرين كتابتان چيست؟
«اين قوم ناگهان» كه مجموعه شعرهاي اجتماعي است. هم جبهه‌اي است و هم اجتماعي و ديني.البته كتاب كلياتم زير چاپ است.
 
كدام كارتان را بيشتر دوست داريد؟
اين سوال شما مثل اين است كه بپرسيد، كدام يك از فرزندانت را بيشتر دوست داري!فكر مي كنم "اين قوم ناگهان" را.شايد به خاطر اينكه مجموعه اي هماهنگ تر و منسجم تر از ديگر كارهايم است.


نام كتابهايتان را چگونه انتخاب مي كنيد؟
در باره اش فكر نمي كنم و گزينشي نيست.چيزي كه به ذهنم بيايد،همان را انتخاب مي كنم.
 
اگر بخواهيد به مخاطبانتان توصيه‌اي كنيد ...
توصيه مي‌‌كنم، به كتاب‌هاي ديني گرايش پيدا كنند. برگردند به خدا و پيامبر و قرآني كه از جانب خدا آمده و طبق همان دستورات عمل كنند، تا به سعادت كامل برسند. من ايمان دارم، هر كه با قرآن مانوس و همراه شود به سعادت كامل مي‌رسد. يعني با تمام وجودش قرآن را قبول كند و بداند كه از جانب خداست و البته نخست خدا را بپذيرد و بداند كه دنيا، خدا و صاحب دارد. اين موجودي كه به دنيا آمده، خودش نيامده، دلش مطمئن و محكم باشد كه در اين دنيا حامي دارد و بزرگترين حامي و نگهدار و نگهبانش خداست. فكر نكند به اينكه من چه چيزي ندارم و بايد به چه چيزي برسم. بداند كه خداوند هر كسي را كه آفريده چيزي كه صلاحش باشد به او مي‌دهد. چه از نظر مادي و چه از نظر معنوي. تفكر هم به او مي‌دهد. ديگر اينكه مي گويم، در پي تحصيل علم و دانش روز باشند.انسان مي تواند در يادگيري تا بي نهايت پيش رود،بنا بر اين نبايد فكر كند كه فقط با پاي زمان و مكان ،اجازه رفتن دارد.

آثار
1- هور
2- حس مي‌كنم زندگي را
3- موج‌هاي بي‌قرار
4- گزيده ادبيات معاصر(نظم)
5- گزيده ادبيات فارسي (نثر)
6- 8 فصل سرخ و سبز
7- دستان اشراق
8- اين قوم ناگهان
9- كليات ـ به درك عشق رسيدن
کد مطلب : 42632
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
مثنوي مادري
تايپ فارسیتايپ انگليسی
آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل