داستانهاي دفاع مقدس/2 ميروم حليم بخرم / داستان كوتاه
آن قدر کوچک بودم که حتي کسي به حرفم نميخنديد. هر چي به بابا ننه ام ميگفتم ميخواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نميگذاشتند. ايبنا نوجوان: به مناسبت هفتهي دفاع مقدس، چند داستان كوتاه با موضوع دفاع مقدس را برايتان انتخاب كردهايم كه به تدريج در «ايبنا نوجوان» منتشر ميشوند. داستان «ميروم حليم بخرم» نوشتهي «داوود اميريان» از كتابي به نام «رفاقت به سبك تانك» برايتان انتخاب كردهايم.
آنقدر کوچک بودم که حتي کسي به حرفم نميخنديد. هر چي به بابا ننهام ميگفتم ميخواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نميگذاشتند. حتي تو بسيج روستا هم وقتي گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ريش نداشتنم هرهر خنديدند. مثل سريش چسبيدم به پدرم که الّا و بالله بايد بروم جبهه. آخر سر کفري شد و فرياد زد: «به بچه که رو بدهي سوارت ميشود. آخر تو نيم وجبي ميخواهي بروي جبهه چه گلي به سرت بگيري؟»
دستِ آخر که ديد من مثل کَنِه به او چسبيدهام رو کرد به طويلهمان و فرياد زد: «آهاي نورعلي، بيا اين را ببر صحرا و تا ميخورد کتکش بزن و بعد آنقدر ازش کار بکش تا جانش دربيايد!» قربان خدا بروم که يک برادر غول پيکر بهم داده بود که فقط جان ميداد براي کتک زدن. يک بار الاغمان را چنان زد که بدبخت سه روز صدايش گرفت! نورعلي حاضر به يراق، دويد طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتيم صحرا. آنقدر کتکم زد که مثل نرمتنان مجبور شدم مدتي روي زمين بخزم و حرکت کنم. بهخاطر اينکه تو ده، مدرسه راهنمايي نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمايي بود، آورد شهر و يک اتاق در خانه فاميل اجاره کرد و برگشت. چند مدتي درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آنقدر فيلم بازي کردم و سرتق بازي در آوردم تا اين که مسؤول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.
روزي که قرار بود اعزام شويم، صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من ميروم حليم بخرم و زودي برميگردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمين گذاشتم و يا علي مدد. رفتم که رفتم.
درست سه ماه بعد، از جبهه برگشتم. در حالي که اين مدت از ترس حتي يک نامه براي خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حليم فروشي يک کاسه حليم خريدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکم در را باز کرد و وقتي حليم ديد با طعنه گفت: «چه زود حليم خريدي و برگشتي!» خندهام گرفت. داداشم سر برگرداند و فرياد زد: «نورعلي بيا که احمد آمده!» با شنيدن اسم نورعلي چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جاماند!
کد مطلب : 50543 |