يادگارهاي ارزنده علي نامور
عزت الله الوندي،نويسنده و شاعر كودك و نوجوان:بیست سالگی برایم هیجانی گنگ داشت وحسرتی عمیق. هیجانش برای آینده بود وعبور از تقدیر وحسرتش مال کودکی بود که به بازی گذشت. نمی دانستم که از همان روزهای نخست، ثانیه ها شتاب می گیرند وبرای جا گذاشتنم از هم پیشی. ده سال گذشت تا فهمیدم این شتاب در یک مسیر ویرانگر روبه سقوط است که هرلحظه بیشتر وبیشتر می شود. اما این امیدواری را به خودم می دادم که دارم به مرز پختگی نزدیک می شوم._ خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) عزت الله الوندي،نويسنده و شاعر كودك و نوجوان: بیست سالگی برایم هیجانی گنگ داشت وحسرتی عمیق. هیجانش برای آینده بود وعبور از تقدیر وحسرتش مال کودکی بود که به بازی گذشت. نمی دانستم که از همان روزهای نخست، ثانیه ها شتاب می گیرند وبرای جا گذاشتنم از هم پیشی. ده سال گذشت تا فهمیدم این شتاب در یک مسیر ویرانگر روبه سقوط است که هرلحظه بیشتر وبیشتر می شود. اما این امیدواری را به خودم می دادم که دارم به مرز پختگی نزدیک می شوم. دارم تجربه می اندوزم. برای آینده دارم از هیجان به آرامش می رسم و از دریا به ساحل. اما وقتی به میانهاش رسیدم مرگ از کنارم گذشت و با خودش پرویز را برد، استاد مشکاتیان را می گویم که از دوازده مهر 76 -یعنی وقتی بیست وسه ساله بودم – دست کم هر ماه به دیدارش می رفتم وهر هفته تلفنی حالش را می پرسیدم. آن روزها سرخوش از دیدار، از سرازیری کوچه ی رجایی با یک سیب سرخ از خانه ی استاد بر می گشتم و آموختههای تازه را مرور می کردم. نه آموخته هایی که در خطوط نت ها آشکار می شدند ؛ چون نت نمی دانستم.بلکه حرف هایی که او در قالب خاطره وگاه گله وشکایت از زمانهی غدار بیان می کرد. آن روز که از حسین علیزاده پرسیدم این قصه واقعیت داردیا نه؟ واو گفت که متاسفانه بله،از جنوب شرق نمی دانم با چه حالی راه افتادم به سمت کوچه ی رجایی در نیاوران. فکر می کردم مثل همیشه زنگ پلاک 4 را می زنم وبا چهره ی خندان استاد روبه رو می شوم .اما همه ی آنها که در چارچوب در ایستاده بودند، سیاه پوش بودند و گونههاشان از اشک تر. حالا هنوز مرگ او را باور نکردهام و تا سالگردش هنوز یک ماه وهجده روز فاصله داریم که از علی اصغر سیدآبادی می شنوم علی نامور فوت کرده. باور نمی کنم. به خانه اش زنگ می زنم کسی گوشی را برنمی دارد. به موبایلش تلفن می زنم، خاموش است. اما متاسفانه از چند نفر دیگر هم میشنوم. چهرهاش را مجسم می کنم در یک لباس سفید از جنس کتان با شالی سبز رنگ،همانطور که پارسال دیدمش. نمیتوانم جلو اشک هایم را بگیرم. نوای تاری که در همایون نواخته می شود مرا در خطوط موازی خیابان میتند و خط ها در میان اشک هایم معوج می شوند و خیابان و مرا قطع می کنند. حالاست که می فهمم درست از زمانی که سی و پنج سالگی را رد کردم پختگی برایم بارفتن یاران همنشین معنی می شود وتحمل داغ دوستان. با علی نامور به واسطه ی نیکبخت، مدیر نشر قو، آشنا شدم. کتاب دیو کو چولو وبچه ی آدم را تازه به ناشر سپرده بودم واو پیشنهاد تصویر گری را به علی داده بود. ما( من وهمسرم و باران دخترم) با چند شاخه گل به کوچه ی بو برکه در میدان شکوفه رفتیم. وسط پذیرایی علی و مهدیه یک کنده بزرگ بود که رویش چیزهای زیادی چیده بودند؛ از شمع وعود گرفته تا ظرف وظروف. باران حسابی در غذا خوردن گند کاری کرد وآن ها ( میزبانها را میگویم فقط می خندیدند. علی می گفت من در میان سنگ ها انرژی خاصی را می بینم. بعد یک سنگ ویک میخ را از گوشه یی از دیوار در آورد ونشان داد وگفت این یادگار یکی از دوستانم است. وقتی سنگ را در دستم می گیرم وبا میخ روی آن می زنم، دوستم به یاد من می افتد و به من فکر می کند. وقتی آن ها به خانهمان آمدند، احساس کردم این دوستی دارد عمیق می شود ،چون همان مغناتیس داشت جان می گرفت. قرار بود روی بعضی از نقاشی هایش شعر بگویم درست برعکس. چون همیشه اول نویسنده می نویسد وبعد تصویر گر دست به قلم می برد. اما این بار برعکس. برای خود من تجربهیی دوست داشتنی بود چون نقاشی های علی نامور آن قدر عمق داشت که بشود با یک شعر یا یک داستان تفسیرش کرد. روح روستایی اش برای من هم که مثل خود او در این شهر درندشت غریب بودم و بچه ی شهرستان یک رفیق بی کلک بود. ما با هم گاه نزدیک دوساعت، تلفنی حرف می زدیم و او از تجربه های عارفانه اش می گفت. البته هیچ وقت ادعای این را نداشت که دارد عارفانه حرف میزند؛ برداشت من این بود، چون ساعت ها یا حتا روزها به حرف هایش فکر می کردم. او یک تجربه ی ساده را بیان می کرد و من پشت این تجربه ها دریایی از تفکر را می دیدم. به همین دلیل علی نامور برایم یک آدم عجیب بود. و درعین حال مهربان وعاشق. چند شب پیش یادشان کردیم و خواستیم گوشی را برداریم وحال واحوالی ازشان بپرسیم .اما انگار تقدیر آن بود که این حسرت با من باقی بماند که چرا آن روز که در خیابان 17 شهریور دیدمش، میبایست چرخ ماشین توی جوی آب بیفتد ودر گیر ودار در آوردن آن، علی نامور در شلوغی ها گم بشود. اما از پارسال که پرویز مشکاتیان رفت تا امروز هروز –بی اغراق- یادش می افتم. چون صدای او جاریست در تک تک نت هایی که هرروز از رادیو می شنوم. هرروز بیشتر به این نکته فکر می کنم که او با ماست ودر کنار ما. حالا باید تاکید کنم که علی، علی نامور هم زندهاست؛ زنده تر از همیشه. حتا برای شاگردانش که دیگر او را سر کلاس نمی بینند. چون او هم یادگار های بی شماری دارد که از بین رفتی نیستند. مثل خودش مثل روح عزیز ومهربانش. امیدوارم شاد باشد و دعا کند وقتی ما هم با او همسفر می شویم، یادگارهایی ارزنده از خودمان به جا گذاشته باشیم.
کد مطلب : 77247
17 آذر 1389 ساعت 14:46
|
| بهترین استاد من بود ( روحش شاد ) |
|