نگاهي به رمان«راز»نوشته:استيفن كينگ تجديد نظر در آثار قديمي
من جزو آن گروه از انسانهايي هستم كه معتقدند زندگي مجموعه زنجيري از دورها و دايرههاست؛ دايرههايي درون دايرههاي ديگر كه بعضي متقاطع هستند و تركيب ميشوند و بعضي تنها و مستقل به گردش خود ادامه ميدهند، اما تمام آنها وظيفهي متناهي و تكرار شوندهي خود را انجام ميدهند. من اين تصور انتزاعي كه زندگي را ماشيني مولد و كارآمد ميداند، دوست دارم، شايد به اين دليل زندگي واقعي از فاصلهي نزديك و شخصي بسيار عجيب و آشفته به نظر ميرسد._ خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا):استيفن كينگ نويسنده پليسي نويس و مطرح امريكايي ميگويد:من جزو آن گروه از انسانهايي هستم كه معتقدند زندگي مجموعه زنجيري از دورها و دايرههاست؛ دايرههايي درون دايرههاي ديگر كه بعضي متقاطع هستند و تركيب ميشوند و بعضي تنها و مستقل به گردش خود ادامه ميدهند، اما تمام آنها وظيفهي متناهي و تكرار شوندهي خود را انجام ميدهند. من اين تصور انتزاعي كه زندگي را ماشيني مولد و كارآمد ميداند، دوست دارم، شايد به اين دليل زندگي واقعي از فاصلهي نزديك و شخصي بسيار عجيب و آشفته به نظر ميرسد. خيلي خوب است كه انسان بتواند گهگاه كمي از همه فاصله بگيرد و بگوييد: «شكلي كلي به طور واقعي در زندگي وجود دارد! من گرچه معني آن را نميفهمم، اما خدا ميداند كه آن را ميبينم!»
به نظر ميرسد تمام اين دورانها و دايرهها، تقريباً به طور همزمان دور خود را كامل ميكنند و زماني كه كامل ميشوند ـ گمان ميكنم حدود هر بيست سال يكبار ـ ما وارد زماني ميشويم كه چيزها را پايان ميدهيم. روانشناسان براي بيان اين پديده كلمهاي نيز انتخاب كردهاند، آنها اين پديده را Closure يا «بستن» ناميدهاند. اكنون چهل و دوسال دارم و به چهار سال گذشته زندگيام كه مينگرم، ميتوان همهگونه «بستني» را ببينم. اين امر به اندازه بقيهي زندگيام، در كارم نيز آشكار است. در كتاب شيء بخش عمدهاي از كتاب را به تمام كردن حرفهايم درباره بچهها و وسعت ديدي كه بر زندگي درونيشان پرتو ميافكند، اختصاص دادم. قصد دارم سال آينده آخرين رمان مجموعه قلعه سنگي را منتشر كنم، زماني به نام چيزهاي مفيد. گمان ميكنم داستاني كه در دست داريد آخرين داستاني است كه درباره نويسندگان و نويسندگي و دنياي عجيب ناكجاآبادي مينيوسم كه بين واقعيت و آنچه باورانده ميشود، قرار دارد. گمان ميكنم تعداد زيادي از خوانندگان هميشگي كتابهايم كه با صبر و حوصله علاقه مرا به اين موضوع تحمل كردهاند، از شنيدن اين مطلب خوشحال خواهند شد. چند سال پيش رماني به نام رنج منتشر كردم و در آن تلاش كردم ـ دست كم به طور نسبي ـ نفوذ و تسلطي را نشان دهم كه داستانهاي تخيلي ميتوانند بر خوانندگان داشته باشند. سال (1990) كتاب نيمهتاريك را منتشر كردم تا معكوس آن را بررسي كنم؛ يعني تأثير قدرتمندي كه داستان ميتواند بر نويسندهاش داشته باشد. زماني كه داستان را مينوشتم كمكم به اين فكر افتادم كه شايد با نگريستن به عناصر داستاني طرح نيمهتاريك از زوايهاي متفاوت، بتوان هر دو گونه داستان را به طور همزمان در قالب يك داستان بيان كرد. به گمان من نويسندگي و نگارش، عملي سرّي و پنهان است ـ درست به اندازه خواب ديدن ـ و اين جنبهاي از اين حرفهي عجيب و خطرناك است؛ جنبهاي كه هرگز به آن فكر نكرده بودم.
ميدانستم كه نويسندگان گهگاه، در كارهاي قديمي خود تجديد نظر ميكنند ـ جان فاولس اين كار را با كتاب Tbe Magus كرد و من هم با كتاب Tbe Stand خود كردهام ـ اما من قصد تجديد نظر و بازنويسي نداشتم. آنچه ميخواستم انجام دهم، گرفتن عناصر داستاني آشنا و قراردادن آنها در كنار يكديگر به گونهاي كاملاً جديد بود. در گذشته يك بار تلاش كرده بودم اين كار را انجام دهم: بازسازي ساختار و امروزين كردن عناصر داستاني دراكولاي برام استوكر براي پديدآوردن رمان Salem\\\'s Lot و من آن زمان كه اين افكار ذهنم را پر كرده بود، به اتاق رختشويي خانه رفتم تا پيراهني چرك را به داخل ماشين لباسشويي بيندازم. اتاق رختشويي ما، انباري باريك و كوچك در طبقه دوم است. پيراهن را از آنجا گذاشتم و به كنار يكي از دو پنجرهي اتاق رفتم. اين فقط كنجكاوي عادي بود، نه بيشتر. يازده يا دوازده سال بود كه در آن خانه زندگي ميكرديم، اما من هرگز با جديت و دقت از اين پنجره به بيرون نگاه نكرده بودم. علت اين امر بسيار ساده است؛ پنجره كه از كف اتاق شروع ميشد تقريباً در پشت دستگاه خشككن و سبدهاي بزرگ لباس پنهان بود و از آن به بيرون نگاه كردن كمي مشكل بود. با وجود اين به ميان آنها رفتم و به بيرون نگاه كردم. پنجره مشرف بود بر پيادهرويي آجرپوش كه بين خانه و ايواني آفتابگير قرار داشت. من تقريباً هر روز آن قسمت از خانه را ميديدم، اما زاويه ديدم جديد شده بود. همسرم نيم دو جنين گلدان آنجا گذاشته بود تا گياهان از نور خورشيد پاييزي ماه نوامبر استفاده كنند؛ و نتيجه باغچهي كوچك زيبايي بود كه فقط من ميتوانستم ببينم. جملهاي كه در آن لحظه به ذهنم رسيد، نام داستاني است كه اكنون در دست داريد. گمان ميكنم اين استعاره و مفهوم مجازي خوبي است براي نشان دادن كاري كه نويسندگان در روزها و شبهايشان انجام ميدهند؛ به ويژه نويسندگان داستانهاي تخيلي. نشستن پشت دستگاه تحرير يا برداشتن مواد، عملي فيزيكي و جسماني است؛ تمثيل قياسي و روحي اين امر نگريستن به بيرون از پنجره و منظري فراموش شده است؛ پنجرهاي كه ديدي جديد از زوايهاي متفاوت به انسان ميبخشد؛ زوايهاي كه ديدي خارقالعاده و غيرعادي ايجاد ميكند. وظيفه نويسنده اين است كه از آن پنجره به بيرون بنگرد و آنچه را ميبيند، گزارش كند. اما گاهي پنجره ميشكند. گمان ميكنم بيش از هر چيز، همين مسئله موضوع اين رمان است، زماني كه پنجرهي بين واقعيت و غيرواقعيت ميشكند و شيشه به همه سو پرتاب ميشود، آنگاه براي مشاهدهگر كنجكاو كه با چشمان گشاد همه چيز را تماشا ميكند، چه اتفاقي ميافتد؟
رمان راز را«محمد قصاع» ترجمه و انتشارات افق آن را امسال در336صفحه منتشر كرده است.
کد مطلب : 49266 |
 |
|