پیشنهاد وسوسه انگیز ویل دورانت
| 7 ارديبهشت 1388 ساعت 8:00 |
«شاپور جوركش» نويسنده، شاعر و مترجم:« تو هم به اندازه من كابوس ميبيني؟ رويا چطور؟ » فرداي شبي كه آخرين كابوس خوابم را آشفته كرد، اين پرسش را با چند نفر اهل فكر در ميان نهادم. شايد طرح اين پرسش به سوداي حصول اطمينان از صدق اين ضرب المثل بود كه... خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) شاپور جوركش: « تو هم به اندازه من كابوس ميبيني؟ رويا چطور؟ » فرداي شبي كه آخرين كابوس خوابم را آشفته كرد، اين پرسش را با چند نفر اهل فكر در ميان نهادم. ولي نتيجه ي اين پرسش روشنگر مطلب عجيبي بود: كمتر انديشه ورزي بود كه رويايي نزديك را به خاطر بياورد ؛ ولي كابوس تا بخواهي. ميزان روياهايي كه يك شهروند عادي جامعه ميبيند در مقايسه با ميزان كابوسهايي كه يك هنرمند يا انديشه ورز در شرايط مساوي ميبيند، رشك انگيز است. افرادي كه كمتر وقتشان را صرف انديشه كاري ميكنند به مراتب روياهاي بيشتري دارند و هنرمندان و انديشه ورزان گويي رويا گريختهاند. چرا؟
با دوستان شبي را صرف اين مبحث كرديم و گمانههايي زديم كه حاصل آن تحليلي بود كه پاسخهايي دور و نزديك به پرسش ميداد، هر چند پرسشهاي ديگري هم بر اين سؤال ميافزود: انديشه ورز و هنرمند شايد از آن رو كمتر روياي شبانه دارد كه در ضمن روز در حال ايده پروري و رويابيني با چشم باز است. اما گويي همين تقلاي روزانه در چالش و تحليل در پي ايده آلها، كه اكثر انرژي انديشه كار را در طول روز به خود مشغول ميكند، شبانه بر او ظاهر ميشد و در هيأت كابوسهايي بر او هجوم ميبرد. آيا اين همه تجزيه تحليل و اين همه تقلاي ذهني، عملي است كه طبيعي ذهن نيست و جرياني خلاف حركت آب است؟
شايد حرف سپهري كه:« كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ / كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم » طبيعي ترين حالت ذهن باشد. نوجويي و تقلاي آگاهانه براي شناخت و به خصوص تغيير، شايد ذهن انديشه ورز را آنقد تحت فشار قرار ميدهد كه شبانه انديشه ورز را به مكافات ميرساند. يعني ذهن انتقام خود را ميگيرد؟ يعني آن عقاب كابوس پرومته بوده است؟
آيا پاي بندي به سنتها براي يك شهروند معمول جامعه سرچشمه ي ثبات ذهني او نيست؟ يك شهروند معمول با عادتهاي مالوف زندگي ميكند ولي يك انديشه ورز به تحليل آن عادتها سرگرم است و همين تحليل روزانه و همين انرژي ذهني كه به طور روزانه صرف تخيل و روياپروري ميشود آيا بيشترين آسيب را به ذهن وارد نميكند؟ واقعيت اين است كه هر آرماني با « بايد و نبايد » همراه است و همين بايدها و نبايدها چنان اشتلم و چالشي در ذهن ميانگيزد كه انديشه ورز را از روياهاي شبانه محروم ميكند. آيا نوجويي در ذات خود هراس انگيز است؟ يعني وحشت از آرمان نو؟ و آنقدر هراس انگيز كه عدم ثبات روحي پي آمد آن است، تزلزل روحي براي او كه به آن انديشه كرده است؟ آيا راه عافيت سنگرگرفتن در پشت انبوه كليشههاست؟ اگر نوجويي راه تكامل بشر است، و هنرمند پيشمرگ اين مسير، آيا شيوه اي وجود دارد كه هنرمند در عين كنكاش زيبايي كمتر آسيب پذير باشد؟ آيا ذهن هنرمند و انديشه ورز كه در گير جذب و درك نحلههاي متفاوت فكري است بايد در مقابل اين سيلان انديشههاي گوناگون، مثل يك كاتاليزور عمل كند يا دست به انتخاب بزند؟ آيا چالش در حيطه ي آرمانها، انديشه ورز را به موجودي متعصب و مغرض بدل نميكند؟ آيا انديشه ورزيِ محض كه گاهي از سوي انديشهورزي به صورت وظيفه اي سنگين بر ذهن او تحميل ميشود، او را در معرض عدم سلامت روح قرار نميدهد؟ و در اين صورت هماهنگي دروني انديشه ورز و هنرمند از چه طريقي ميسر است؟ آيا شناخت و تغيير ضرورتي است كه بهاي آن همين آشفتگي ذهن مبشر آن است؟ و اين آشفتگي آيا مقطعي است و پيشتاز اين جريان محكوم است كه چوب خور اين عادت شكني باشد و پاي لرز اين خربزه هم بنشيند؟ و از خود نپرسد « دل خوش سيري چند؟» شايد هنر و انديشه هنوز تقاص زماني را پس ميدهد كه با مسايل سياسي ارتباط تنگاتنگ داشت؟ و پيشاپيش نوعي محكوميت در بطن خود خفته داشت. اما مسأله بايد عميق تر از اين باشد: اين پرسش و پيشنهاد ويل دورانت بدجوري وسوسه انگيز است كه ميگويد: « آيا فرزانگي واقعي آن نيست كه تا وقتي مجبور نشده ايم به فكر كردن رو نياوريم؟» ولي چه كار كنيم آقاي دورانت مگر نه در اكوسيستم جامعه همانطور كه به رفتگر و پزشك و سلماني احتياج هست، به انديشه ورز هم احتياج است؟ ميشود طرح سؤال را اين جور در نظر گرفت كه « چطور ميشود ميان آن خربزه كذايي و « دل خوش » تعادلي ايجاد كرد؟» آيا اين آسيب زدگي ويژگي ماست كه انديشه ورز و هنرمند هم به نوعي آسيب ديده است؟و راه برون شد از اين آسيب كدام است؟
در آن بحث شبانه با دوستان به اين فكر كرديم كه هماهنگي دروني هنرمند و انديشه ورز شايد از طريق گفتماني سه جانبه ميسر باشد: گفتمان با خود، گفتمان با ديگران و گفتمان با طبيعت. شايد بشود آن حرف سپهري در مورد راز گل سرخ را اين طور تعبير كرد كه ما در تقلاي شناخت و تغيير به عملي تهاجمي و كنش گر دست ميزنيم و اين كنش گري به هر حال عليه خود ما به كار گرفته ميشود، در حالي كه وقتي به طبيعت گوش ميدهيم و به ديدن آن دل ميسپاريم آن روح كنش گر به روحيه ي كنش پذير تبديل ميشود و اين تبديل را گفتمان با طبيعت انجام ميدهد كه شايد رهيافتي باشد براي آن آسيب ديدگي ذهن انديشه كار و هنر ورزي كه همچون سنمار در روشنايي روز برج بلند آرماني اش را بالا ميبرد، شبانه از هزار بام كابوس فرو ميافتد، و بامداد باز ميكوشد كه كابوس خود را در رويايي ديگر گم كند .
کد مطلب : 36971 |
 |
|