با همكاري نشر بلخ و قطره منتشر شد نيروهاي اهريمني و اهورايي در «هموندان تاريك و روشن»
«هموندان تاريك و روشن» نوشته فريبا معزي را بايد رماني تخيلي دانست. در اين گونه داستانها، موجودات فرا انساني و رويدادهايي كه در زندگي حقيقي امكان رخ دادن آنها نيست، ماجراهايي شگفتآور، فرا طبيعي و ذهني پديد ميآورند و خواننده را درگير فضايي وهمناك و خيالانگيز ميكنند. اما چه بسا هسته داستان، برگرفته از رويدادي تاريخي يا اسطورهاي باشد._ به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، دفتر نخست رمان «هموندان تاريك و روشن»، با عنوان فرعي «تيغه كاوكي» از جايي كه «دهكده سياهدشت» نام گرفته، آغاز ميشود. ماجراهاي آغازين در فضايي تيره و تار پيش ميرود و آرام آرام شكل ميگيرد. نخستين شخصيت داستاني كه چهره زشت و پليد خود را نشان ميدهد، «آريكا»، پيرزني بدخو و آزمند، است كه همدست «ياتوكها » است. ياتوكها موجودات اهريمنياند كه آبها و شكارگاهها را از آن خود كردهاند و مردم را ناگزير ساختهاند تا بخشي از انبار ساليانه غله خود را به آنان بدهند.
ياتوكها همدستاني نيز دارند؛ آنها «مورتها» هستند؛ سايههايي ترسآفرين كه براي وحشتزده كردن مردم گمارده شدهاند. مورتها با پوزههاي زشت و راه رفتني كه گاه همانند گرگها چهار دست و پاست و گاه چون گام برداشتن آدمي است، زندگي را بر مردم سياهدشت تاريك ميكنند و دشواريهاي بيشماري بر سر راه آنان پديد ميآورند. مردم دهكده سياهدشت ناگزير بودند كه چنان روزگار تلخ و اندوهناكي را سپري كنند و رفتارهاي آزار دهنده مورتها و پيرزن زشتكرداري همانند آريكا را تاب بياورند. مشكل اينجاست كه مردم دهكده به آريكا نياز داشتند. او زنان را در بهدنيا آوردن نوزادان و پيوند دادن مردان و زنان كمك ميكرد؛ اما در مقابل، اسرارشان را به ياتوكها ميفروخت و از خوراك و پوشاك و پس مانده تاراج آنان استفاده ميكرد. داستان با زمينهاي چنين ترسناك، شكل ميگيرد و خواننده در گذر از ماجراهاي دشوار دهكده سياهدشت، با برادر و خواهري به نام «تيگر» و «افرونك» آشنا ميشود.
آنها فرزندان «ويستا» (پدر) و «آتورا» (مادر) هستند. ياتوكها، پدر را به خاطر نجات خانوادهاي سياهدشتي، با خود بردهاند و كسي از سرنوشت او آگاهي ندارد. مادر نيز در بستر مرگ است و آخرين لحظههاي زندگي را سپري ميكند. آتورا از فرزندانش ميخواهد كه به كوهستان بگريزند و نزد «ماخيستاك»، فرمانرواي نيكخوي آنجا، بروند و از او بخواهند كه ياريشان دهد تا پدرشان را پيدا كنند. در واپسين لحظهها نيز از دو فرزندش ميخواهد كه آنچه را در سرداب پنهان كرده است، بردارند و بگريزند.
تيگر و افرونك چارهاي ندارند جز آن كه پيكر بي جان مادر را رها كنند و از راه پنهاني سرداب فرار كنند. آنها نشانيهاي مادر را جستوجو ميكنند و كمربند زيبايي را ميبينند كه از چرم بافته شده است و سنگهاي درخشان گوناگوني دارد. خواهر و برادر هنوز از بهت و حيرت ديدن چنان كمربند خيره كنندهاي بيرون نيامدهاند كه صداي گامهاي وحشتزاي مورتها را ميشنوند كه دم به دم به آنها نزديك ميشوند و راهي به سوي سرداب باز ميكنند.
لحظههاي سهمگين همانند آواري بر سر خواهر و برادر فرو ميريزد و لرزشهاي زمين، آن دو را وحشت زده ميكند. تيگر و افرونك تنها راهي كه به ذهنشان ميرسد، بستن كمربند به دور خود است تا بتوانند همديگر را نگهدارند. زماني طول نميكشد كه درخششي صاعقهوار آنها را به طرز معجزه آسايي از چنگ مورتها، كه به يك قدمي آنها رسيدهاند، نجات ميدهد.
صداي آوار و فرو ريختن بخشي از سرداب، ميان آنها و دموتهاي ترسآفرين فاصله مياندازد. تيگر و افرونك بيهوش بر زمين ميافتند و زماني كه به هوش ميآيند، اثري از كمربند نميبينند. اكنون تنها كاري كه بايد انجام ميدادند، يافتن راهي براي بيرون رفتن از سرداب بود. دموتها خبر گريز خواهر و برادر و ماجراي كمربند را به «سيكا»، يكي از فرماندهان ياتوكي، رساندهاند. او بيرون از سرداب، خشماگين و بي تاب رسيدن فرزندان ويستاست.
تيگر و خواهرش، كه با بستن كمربند در خود توانايي شگفتآوري يافتهاند، با هوشياري راهي به بيرون از سرداب مييابند و با ترس و بيم مسير خود را پيش ميگيرند. افرونك بر اثر همان تواناييها، قدرت ناشناختهاي پيدا كرده است و ميتواند صداهاي دور را به روشني بشنود. آنها قدم به قدم از خطرهاي هولناكي كه تهديدشان ميكند، ميگريزند و راهي به سوي كوهستان ميگشايند. اما در لحظهاي كه روشنايي بيرون از سرداب اميدي در دل آنها افكنده است، سيكا را رو به روي خود ميبينند كه خشمناك و برافروخته، كمربند رهاييبخش را مطالبه ميكند.
اكنون كه تيگر و افرونك به مرز سپيد كوه رسيدهاند و در آن سوي حادثههاي دهشتناك قرار دارند، آيا بايد بپذيرند كه همه چيز به پايان رسيده و در چنگ سيكا و دموتها افتادهاند؟ آيا چاره ديگري جز اين دارند كه خود را به دست سرنوشت بسپارند و منتظر آنچه باشند كه دگرگون كردن آن از توان و قدرت آنها بيرون است؟
اما در هنگامي كه هيچ انتظارش را نميكشيدند، دو سرباز دلاور كوهستان مقابل سيكا ميايستند و به او ميگويند كه اينجا مرز سپند كوه است و او و دموتها نميتوانند در قلمرو آنها مردم كوهستان را دستگير كنند. سيكا مجبور است پيمان نامهاي را به ياد بياورد كه با كوهستانيان بستهاند. به ناچار تيگر و افرونك را رها ميكند . اكنون آن دو در امان هستند و از خطر جستهاند.
كوهستان سرزمين ديگري است، شاد و سرشار از زيباييها. در آنجا نه خبري از مورتها هست، نه از ياتوكها. آتشي بر فراز كوه شعلهور است كه ياتوكها را ميترساند و آنها را از گزند رساندن به مردم كوهستان، دور ميكند. اما اين به معناي رهايي و پايان سختيهاي زندگي تيگر و افرونك نيست. كمربندي كه آنها ناخواسته گم كردهاند، ارزشي بيشتر از آن دارد كه آن دو بتوانند تصور كنند.
بانوي كوهستان نيز، كه بر مردم فرمانروايي دارد، مثل ياتوكها در جستوجوي كمربند است و ميخواهد از سرنوشت آن آگاه بشود. شگفتي تيگر و افرونك هنگامي بيشتر ميشود كه آنها به بانو توضيح ميدهند كه كمربند پس از درخشش صاعقهوار آن گم شده است. اما بانوي كوهستان رو به آن دو ميكند و ميگويد «نه، گم نشده. به زودي همه چيز را خواهيد دانست». آيا آن چه ناپديد شده، چيزي بيشتر از يك كمربند قديمي و آذيندار بوده است؟
از اين پس داستان گسترش مييابد و پاي كسان ديگري به ماجراها كشيده ميشود. «اوفراستا» يكي از آنهاست. او ياتوكي است كه از كارهاي پيشين خود پشيمان شده و اكنون به مردم كوهستان پناه آورده است و در غاري زندگي ميكند. اوفراستا، تيگر را ميبيند و سرزنشوار به او ميگويد «كمربند براي اين ساخته نشده بود كه بر كمر دو تن بسته و سپس ناپديد شود». پس رازي در اين كمربند نهفته است كه با سرنوشت ديگران گره خورده است.
اما اين چگونه رازي است؟ تيگر چيزي نميداند و از رفتار اوفراستا بدگمان است. در ديداري ديگر، اوفراستا از خشم بر خود ميلرزد و سرانجام راز ارزش و اهميت كمربند را به او ميگويد. اين رازي است كه ماجراها و پست و بلنديهاي داستان با آن ارتباط دارد و بايد چگونگي آن را در خود كتاب خواند.
ميان مردم كوهستان دوگانگي پديد ميآيد. برخي از آنها خشمگيناند و ميگويند كه تيگر و افرونك سبب از بين رفتن كمربند شدهاند، پس بايد از كوهستان رانده شوند. گروهي ديگر آنها را بيگناه ميدانند. در نهايت قرار ميگذارند كه تيگر و افرونك را آزمايش كنند تا با پشت سر گذاشتن آزموني دشوار، گناهكاري و بي گناهي آنها ثابت شود. تيگر و افرونك آموزشهاي لازم را هر روز ميگذرانند تا آزموده و جنگجو شوند و از پس آزموني كه سرنوشت آنها به آن بستگي دارد، سربلند بيرون بيايند.
در اينجا برشمردن همه رويدادهاي ريز و درشتي كه در رمان «هموندان تاريك و روشن» آمده است، ضرورتي ندارد. خواننده، خود ميتواند با دنبال كردن ماجراهايي كه پي در پي شكل ميگيرند، رماني ساده، دلنشين و سرگرمكننده را بخواند و با شخصيتهاي گوناگون داستان آشنا شود؛ به ويژه آن كه زباني كه براي بازگويي و شرح حادثهها برگزيده شده، متناسب با حوادث و چهرههاي داستان است و از اين رو بر جذابيت و گيرايي اثر افزوده است.
راوي كتاب، سوم شخص (يا در اصطلاح داستاننويسي: داناي كل) است. ميدانيم كه انتخاب زاويه ديد در داستاني كه گستردگي فراوان دارد، نه تنها اهميت دارد بلكه پيچيدگيهاي داستاني را حل ميكند و اين امكان را به نويسنده ميدهد تا ضمن حفظ حالت معما گونه اثر، خواننده را در كوران رويدادهاي افزونتري قرار دهد. فريبا معزي با انتخاب راوي كل، داستاني پر كشمكش و حادثهاي آفريده و توانسته است از اين راه، اشتياق خواننده را تا پايان براي گشودن گرههاي داستاني، برانگيزد و اين را بايد از امتيازهاي اثر او دانست.
نامهاي چهرههاي رمان، هر چند در ابتدا براي خواننده نا آشناست، اما بتدريج در ذهن جاي ميگيرد و خواننده با آنها مانوس ميشود. هر فصل از كتاب يك «فرگرد» ناميده شده است. عنوانهاي مناسبي نيز بخشهاي متعدد رمان را از هم جدا ميكند. فصلها، كم و بيش، كوتاه است و خواننده را خسته و دلزده نميكند. اين نيز گفتني است كه معزي در ابتداي كتاب يادآور شده كه پيشآمدها، رويدادهاف زمان و مكانها خيالي است و هيچ گونه شباهت تاريخي ندارند. پس ميتوان كتاب معزي را برداشتي تخيلي از تاريخ ايران باستان دانست.
دفتر نخست رمان «هموندان تاريك و روشن»، با عنوان فرعي «تيغه كاوكي»، نوشته فريبا معزي با شمارگان 2 هزار نسخه و بهدستياري نشر بلخ و نشر قطره و با بهاي 9 هزار و 400 تومان چاپ و پخش شده است.
کد مطلب : 73231 |