دنياي زلال نوجواني
مريم مقيمي - اهل قلم و كساني كه با خواندن و نوشتن انس دارند سرشارند از تجربههايي كه اگرچه در لايههاي زندگي شان پنهانند اما به وضوح در دغدغههاي عاطفي و فراز و فرودهاي نوشتههايشان آشكار ميشوند. چنين تجربه هايي از روزهاي زندگي آنان كتابي ساخته كه هر برگش پر از آموزهها و درسهاست. در اين بين، صفا و صميميت و سادگي قشر نوجوان برخي از آنان را بيشتر به وادي عشق به نويسندگي ميكشاند به گونهاي كه براي كسب تجربه به هر جا كه نوجواني است و خواستهاي و دردي، عزم سفر ميكنند.
حسن احمدي، خود كودك روستاي ميانه و همدم روزهاي سرسبز دامنههاست و آشناي چشمههاي زلال كودكي در سرچشمههاي زيباي آن روستا و همنفس عطر كاهگلهاي باران خورده سرزمينش. در آثار اين نويسنده صميمي گروه سني نوجوان، عشق به خواندن و نوشتن در توجه وي به روح لطيف و ساده نوجوانان، نمايان است.
گفتوگوي ما را با وي بخوانيد./ خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا) - حسن احمدي در سال 1338 در يكي از روستاهاي ميانه در آذربايجان شرقي، بين زنجان و تبريز متولد شد. اين روستا حدود 500 كيلومتر با تهران فاصله دارد. وي درباره محل زندگي و خاطراتش ميگويد: «براي رفتن به روستايمان حدود 40 كيلومتر از ميانه به سمت تبريز ميرويم. دامنههاي كوه را ميپيچيم، تركمنچاي را رد ميكنيم و بعد اجازه ورود به آنجا را ميگيريم كه بسيار سرسبز و دوستداشتني است! ميتوانم بگويم كه كودكيام را در آنجا گذاشتم و گاهگاهي به آن جا ميروم و به دنبال كودكيام ميگردم. در زمان بچگي، عاشق درست كردن خانههاي گلي و نيز درست كردن چشمههايي بودم كه در كنار رودخانه و چمنزارها وجود داشتند. هنوز هم وقتي به روستايمان ميروم، ميگردم آنها را پيدا و لايروبي ميكنم. واقعاً دوستشان دارم. هرچند سال يكبار ميروم و روحيه ميگيرم و دوباره به اين شهر پر گرد و غبار برميگردم.» احمدي بعد از اينكه از زادگاه خود به تهران آمد ساكن محله نازيآباد شد. سوم و چهارم ابتدايي را در مدرسه عدل خواند و كلاس پنجم را در مدرسهاي در محله «امامزاده حسن» گذراند. دوره راهنمايي را در مدرسه فلاح در ميدان اباذر به تحصيل مشغول شد و دوره دبيرستان را از نخستين تا آخرين سال در دبيرستان دكتر نصيري در منطقه نواب كه يكي از مدارس سختگير آن زمان بود، گذراند. خودش ميگويد: «دبيرستان خوبي بود. دو رشته در آن زمان وجود داشت؛ جامع و نظري كه بعد تقسيم ميشدند به رشتههاي علومتجربي و فيزيك و ... رشتههاي ديگر. من جامع را انتخاب كردم. بعد از سال دوم جامع حذف شد و فقط گرايش نظري وجود داشت و من علوم تجربي را ادامه دادم. از زمان دوره نوجواني و زماني كه راهنمايي بودم، به شعر و داستان علاقه داشتم و حتي شبهاي امتحان به جاي اينكه درس بخوانم شعر ميگفتم و البته هيچوقت قواعد شعري را ياد نگرفتم، زيرا هيچ كس نبود كه در زمينه درس و داستان به من كمك كند و شايد اگر كسي بود كه درباره تجزيه و تحليل و قافيه و وزن و عروض و ... برايم توضيح ميداد هرگز در سرودن شعر بيراهه نميرفتم. بعدها متوجه شدم كه مثلاً قافيه چيست يا مثلاً دوبيتي چطور بايد باشد و زماني اين چيزها را ياد گرفتم كه سرودن شعر را كنار گذاشته بودم و به سفارش يكي از دوستان كه يا شعر بگويم يا داستان بنويسم، به داستاننويسي روي آوردم و دور شعر را خط كشيدم. اوايل خيلي اذيت ميشدم چون من عاشق شعر بودم، الآن كه سراغ خواندن شعر ميروم مدام ذهنم تراوش ميكند اما سعي ميكنم كه شعر نگويم. بعد از اخذ ديپلم به سربازي رفتم و چند بار در كنكور شركت كردم اما پذيرفته نشدم. بنابراين از رفتن به دانشگاه منصرف شدم چون آن زمان گفته ميشد داشتن مدرك مهم نيست و براي هيچكاري شرط نخواهد بود. اما بعدها به اين نتيجه رسيدم كه اي كاش زودتر وارد دانشگاه ميشدم. زيرا هرچه جلوتر ميآمديم داشتن مدرك مهمتر ميشد بنابراين در سال 75 به دانشگاه رفتم و در رشته فيلمسازي در دانشگاه صدا و سيما مدرك كارشناسي را كسب كردم و امكان ادامه تحصيل را هم داشتم اما دروس دانشگاهي برايم نه جذابيت داشت. نه كمك بيشتري به من ميكردند.
از نخستين نوشتههايتان بگوييد. نخستين كتابم را با عنوان «خورشيد را ميكشند» در سال 1358 نوشتم. قصهاي بود كه به نوعي به انقلاب مربوط ميشد. نوشتهاي تخيلي بود كه شخصيتهاي آن را زنبورها تشكيل ميدادند. اين كتاب با هزينه خودم چاپ شد و بعد از چاپ هم توزيع آن ميسر نشد. در نوشتن اين كتاب، از لحاظ داستاننويسي اطلاعات چنداني نداشتم و بعدها متوجه شدم كه چقدر بيراهه رفته بودم و اصلاً يك داستان نيست. البته كشش خوبي داشت اما هيچيك از اصول و قواعد داستاننويسي در آن رعايت نشده بود. بعداً كه وارد حوزه هنري شدم و همزمان با دوره سربازيام بود، با دوستان حوزه آشنا شدم. نخستين نوشتههايم در مجله زن روز كه كيهان آن را منتشر ميكرد و بعد هم در مجله جوانان، كه توسط روزنامه اطلاعات به انتشار ميرسيد، به چاپ ميرسيدند. نخستين داستان كوتاهم در كتاب سوره و به صورت مجموعه داستان چاپ شد. در سال 1365 حوزه هنري بخشي را به نام «انتشارات برگ» راهاندازي كرده بود. نخستين كتابم يكي از اين دو عنوان بود؛ «باران كه ميباريد» يا «يك پروانه، هزار پروانه» كه در آنجا به چاپ رسيد.
و آخرين كتابتان؟ عنوان آن «مثل يك بازي» و رمان نوجوانان بود كه توسط «محراب قلم» در ارديبهشت امسال منتشر شد و الآن در حال نوشتن دفتر دوم آن هستم كه حدود 499 صفحه است و در حال بازنگري آنم.
در داستانهايي كه براي نوجوانان مينويسيد، ميخواهيد چه پيامي به آنان بدهيد؟ هيچ وقت به دنبال دادن پيام در اين قصهها نيستم و سعي ميكنم دست خواننده را براي دريافت پيام باز بگذارم. البته كار در مجموع پيام دارد اما پيام خاصي را القا نميكند.
چرا مخاطب نوجوان را براي نوشتههايتان انتخاب كرديد؟ بزرگترها معمولاً راه خودشان را پيدا كردهاند و تقريباً، مثل نوجوانان، نيازي به هدايتشدن ندارند. اما بسياري از نوجوانان احتياج دارد كه كسي دستشان را بگيرد و آنها را در نشان دادن راه كمك كند. اين قشر از جامعه روح لطيفي دارند و سادهاند. در برخي مواقع زود باورند و به دليل همين صفا و صميميتشان دوست دارم برايشان بنويسم. البته براي گروه سني جوان هم نوشتهام. كاري دارم به عنوان «داستان هفتم» كه مجموعه است و بيشتر مخاطبان آن سال آخر دبيرستان و بالاترند. يكي ديگر از علتها هم شايد اين باشد كه در تلويزيون براي اين گروه سني فيلم ميسازم. شايد اگر در گروه اجتماعي صدا و سيما كار ميكردم، قلمم خود به خود به آن سمت كشيده ميشد. البته دليل ديگر هم اين است كه سادهنويسي را هم دوست دارم. لحن ساده و خودماني در نوشتههايم باعث ميشوند مخاطباني را كه مدنظر دارم، راحت با كارم ارتباط برقرار كنند. به نظرم پيچيدگي، كار را از لطف مياندازد.
ميگوييد انتخابتان در اينكه براي نوجوان بنويسيد نيازشان به هدايت و دستگيري از آنان بوده؛ بنابراين براي اين هدايت داستانتان بايد حاوي پيام باشد! البته. هيچ كاري نميتواند بدون پيام باشد. اما دوست دارم اين پيام را خود خواننده بگيرد.
خواننده پيام خود را ميگيرد، شما دنبال چه پيامي براي او هستيد؟ دوست دارم نوجوان با نوشتههايم زندگي كند و از آنها لذت ببرد. من هميشه در آنچه مينويسم معتقد به اوج و فرودم و وقتي كاري را شروع ميكنم، از همان ابتدا به اين فكرم كه آيا ميتواند كشش لازم را براي خواننده داشته باشد يا خير.
براي اينكه در كار نوشتن به اين هدف برسيد، لازم است كه نوجوان را بشناسيد و مشكلات و سؤالاتشان را بدانيد. آيا براي اين كار نياز به دروس آكادميك و روانشناسي وجود دارد؟ زماني در مجله سروش نوجوان كار ميكردم و بخشي را مينوشتم بنام «پاي صحبت همسايه» كه گفتگوهاي خودماني براي نوجوانان بود. من براي انجام اين كار به سراسر ايران سفر كردم و با بچههاي تمام مناطق آشنا شدم. از آذربايجان گرفته تا سيستان و بلوچستان و خراسان و مازندران و ... درد يك نوجوان بوشهري را پرسيدم و با مشكلات نوجواني كه در مازندران برگ سبز چاي ميچيد، آشنا شدم. با همه آنان ارتباط صميمانه و گرمي برقرار كردم و پاي صحبتهايشان نشستم. اين براي من درس بود. با پسر چوپاني حرف زدم كه 200 گوسفند را از روستا جمع كرده، به دامنههاي كوه و دشت برده و شب قبل از رفتن ما چند تا از برههايش را گرگ دريده بود. يا در اردبيل پسري بود كه باياتي ميخواند و صداي بسيار زيبايي داشت و من به چادر آنها رفتم و با خانوادهاش آشنا شدم. اين تجربهها بسيار بيشتر از خواندن كتابهاي روانشناسي به من كمك كردهاند. ضمن اين كه در طول كار كتابهاي مختلفي را هم مطالعه ميكردم. بنابراين براي نوشتههايم تجربه و آشنايي با خصوصيات و رفتار نوجوانان را به دست آوردم مثلاً درباره دختري نابينا نوشتم كه ساعتها با او سر و كله زدم و با او و خانوادهاش زندگي كردم. دردهايش را شناختم؛ دردهايي كه قابل حس و لمس بودند و چون باورشان كرده بودم، سعي كردم در نوشتههايم هم اين باور پذيري اعمال شود.
اين مشكلات و دردها در بين نوجوانان مناطق مختلف چقدر با هم مشتركند؟ مشكلات و مسايل نوجوانان معمولاً به هم شبيههاند اما بسياري از جاها هم با هم فرق دارند. مثلاً نوجوان مازندران با نوجوان اهل سيستان و بلوچستان متفاوت است زيرا هدف زندگيشان با هم فرق دارد. طراحي آنها براي آينده متفاوت است. در سيستان و بلوچستان دختري بود كه كار سوزندوزي داشت و شايد از 24 ساعت 18 ساعت مشغول اين كار بود و به خاطر همين بينايياش كم شده بود و بايد به او اميد ميدادم كه به اين فكر نكند كه 2 سال ديگر بينايياش را از دست ميدهد. از طرف ديگر دختر 18 ساله مازندراني بود كه مشكل خانوادگي داشت و ... .
با تفاوتي كه در مسايل و مشكلات نوجوانان وجود دارد، آيا كتابهاي شما پاسخگوي نياز همه نوجوانان در همه مناطق هستند؟ كارهاي من، بيشتر تخيلياند و بنابراين نيازي نيست كه در آنها به تكتك دردهاي نوجوانان پرداخته شود. سوژه داستان ايجاب ميكند كه راه خودش را برود. اما در بعضي از آثارم به طور مشخص به اين مسايل اشاره كردهام مثل كتاب «دستها و سوزنها» كه ماجراي دختر نابينايي است و يكي از دوستانش با او درباره يك شهر رؤيايي حرف ميزند و اين دختر آن را باور ميكند. همه گرفتاريهاي او، از زماني شروع ميشود كه ميخواهد به اين شهر رويايي برسد؛ اين داستان واقعي است و من با آن دختر نابينا صحبت كردم اما در اين داستان نيز من راه خودم را رفتهام.
با بوميكردن كتابهاي داستان موافقيد؟ يكي از كارهايي كه انجام دادهام فضايي روستايي دارد. علاقمند شده بودم. چيزي بنويسم كه با فرهنگ آن جا همخواني داشته باشد. اما گاهي حس ميكنم اگر تلفيقي از جاهاي ديگر هم بشود به بهتر شدن كار كمك ميكند. خيلي موافق نيستم كه در چارچوب ويژهاي قصه بنويسم كه مختص منطقه خاصي باشد. اما ميتوان نوآوريهايي داشت كه به كار كمك كند.
تفاوت نوجوانان در شهرهاي بزرگ و شهرهاي كوچك و مقايسه آنها در مناطق مختلف شهري مثل تهران چگونه است؟ الآن بين بچههاي روستا و شهر تفاوت زيادي ديده نميشود. بسياري از بچههاي روستا با همه مسايل روز دنيا آشنا هستند زيرا دسترسي به همه چيز ساده و آسان شده و يك جوان روستايي به راحتي با اينترنت سر و كار دارد و با دنيا ارتباط برقرار ميكند و ...
اما به نظر ميرسد دغدغههايشان باهم تفاوت دارند. دغدغه همه آنها رسيدن به يك زندگي خوب است. يك نوجوان روستايي نياز به برنامهريزي دقيق در زندگي دارد تا بتواند به زندگي مطلوبي كه ميخواهد برسد. آنچه اغلب مانع اين برنامهريزي ميشود جاذبههايي است كه در شهرهاي بزرگ وجود دارند، اين جاذبهها باعث كوچكردن روستائيان و رهاكردن خانه و زندگيشان و متأسفانه گرفتار بسياري از خطرها ميشوند. گاهي ميبينيم خانههاي 1000 متري روستا را رها ميكنند و به خانه 40 متري اجارهاي در شهر تن ميدهند. اما در حقيقت بسياري از بچههاي روستا به لحاظ هوش و استعداد از برخي نوجوانان شهري بهترند. وارد دانشگاه ميشوند، درس ميخوانند و وارد بازار كار ميشوند و افرادي خودساختهاند.
بنابر گفتههاي شما، دغدغههايشان با هم متفاوت خواهند بود نه مشترك! حتي اين تفاوت در بچههاي جنوب و شمال شهر هم آشكار است. از چند سال گذشته تا الآن جنوب شهر و شمال شهر معناي آن چناني ندارند. جنوب شهر هم از لحاظ فضاهاي سبز و فضاي فرهنگي چيزي از شمال شهر كم ندارد و شايد حتي بيشتر هم داشته باشد. منتها بچههاي شمال شهر به دنبال رفاهي ديگرند و دغدغههاي ديگري دارند. در جنوب شهر آرزوي يك نوجوان شايد داشتن خانهاي در بالاي شهر است و زندگي بهتر و نوجوان شمال شهر آرزويي ديگر دارد.
اين دغدغههاي متفاوت فاصله بين اين گروه سني را زياد ميكند بنابراين مخاطبان كتاب شما با هم فاصله خواهند داشت. اين فاصله را چگونه در نوشتههايتان ديدهايد؟ مسايل و دردهاي نوجوان 15 سال پيش با اين زمان كاملاً فرق دارد. اما من به اين مسأله فكر نميكنم و ميخواهم به نوعي گسترده بنويسم و سعي دارم جهاني فكر كنم نه فقط به روستا و شهر خودم. براي من اين مساله مهم است كه وقتي قلم ميزنم اگر نوجواني در كشور ديگر هم ترجمه كارم را خواند راحت بفهمد و ارتباط برقرار كند و البته اين با بومي نوشتن نيز منافاتي ندارد. ميشود هم بومي فكر كرد و بومي نوشت و هم جهاني انديشيد.
آثارتان را بعد از چاپ آسيبشناسي هم ميكنيد؟ آسيبشناسي با اين همه مشغلههاي فكري بسيار دشوار است و افراد ديگر بايد اين كار را انجام دهند و نقد بنويسند تا نويسنده بداند كه آنچه نوشته جايي پيشرفت داشته يا خير. برخي از كارهاي من مربوط به دفاع مقدساند. دختري به شهر آمده بود و قسم ميخورد كه 12 بار كتاب را خوانده و ميگفت بازهم اين انگيزه را دارم كه بارها و بارها بخوانم، به هر حال پرداختن به اين مسأله فرصت زيادي را ميطلبد و آسيب شناسي را بايد ديگران انجام دهند.
چرا وارد حوزه دفاع مقدس شديد؟ امام (ره) بزرگترين انقلاب را در دنيا به پا كرد و ما هم از اين بابت بسيار خرسند بوده و هستيم. از همان ابتدا سنگاندازيهاي زياي از اطراف شروع شد كه خواستشان، موفق نشدن انقلاب و مانعتراشي براي پيشرفت آن بود. يكي از اين موانع، صدام و مترسكي براي علم شدن بود و به همين دليل جنگ ناخواستهاي را به ما تحميل كرد و ما مجبور به دفاع شديم. من بهترين دوستانم را در اين سالها از دست دادم و همه رفتند و شهيد شدند. بنابراين وظيفه خودم ميدانستم، حالا كه ميتوانم بنويسم، قلم در دست بگيرم و هدف اين شهداي عزيز را بازگو كنم. در همان زمان به جبهه ميرفتم و برميگشتم و مينوشتم و نوشتههايم صفحه به صفحه در روزنامههاي مختلف چاپ ميشدند و بعدها به صورت رمان منتشر شدند. در آن دوره احساسم اين بود كه درهاي آسمان باز شده و عدهاي از خواص، از بالا به پايين آمدند تا دوره كوتاهي زندگي كنند و مجدداً به آسمان برگردند. چرا اين اتفاق را به نسل امروز معرفي نكنم؟ ما بايد بهترينها را به نسل امروز معرفي كنيم تا مدام از آنها فاصله نگيريم.
داستانهاي دفاع مقدس را هم براي نوجوانان مينويسيد يا براي همه؟ دوست دارم وقتي كاري را شروع ميكنم فقط مخاطب خاص و گروه سني خاصي نداشته باشد. ميخواهم از بچهاي كه توانايي خواندن دارد تا افرادي كه سن بالايي دارند، درگير داستانم شوند، از آن لذت ببرند. به همين خاطر به گونهاي مينويسم كه همه مخاطبان را در برگيرد حتي در كارهاي توليدي صدا و سيما هم به اين شكل عمل ميكنم. مجموعهاي را در سال 1380 كار كردم با عنوان «لحظه قاصدك» كه به نوعي دفاع مقدسي محسوب ميشد. در اين كار هم دوست داشتم، به جز شبكههاي داخلي، شبكههاي جام جم در آمريكا و اروپا هم بتوانند آن را پخش كرده و ببينند. براي اين كار از تونل زمان استفاده كرده بودم، با اينكه حرفي از دفاعمقدس نزده بودم، اما بيننده جذب كار شده بود. اين كه ما براي كودكان برنامه تهيه كرده بوديم درست است اما در حقيقت براي كودكي آدم بزرگها هم كار كرديم. بنابراين به مخاطب در سن خاص معتقد نيستم.
كتابهايتان تا به حال نقد شدهاند؟ بله. يك كار ديني داشتم به نام «يك سبد تمشك». دليل نوشتن آن اين بود كه گاهي سريالهاي سينمايي كه پخش ميشدند بخشي در آن اضافه ميكردند براي نماز، اين مسأله من را ناراحت ميكرد زيرا نماز در آن قصه جايي نداشت و انگار چسبانده شده بودند به آن. آن وقت سه قصه نوشتم كه به نوعي به قرآن و نماز و ... مربوط ميشدند، منتهي در اين سه قصه مثلاً شخصيت قصه سوم در جايي از قصه اول حضور داشته يا شخص در قصه اول در جايي از قصه دوم هم نشان داده ميشد. اين شيوه را به اين دليل انجام دادم كه مستقيم حرفي نزنم. به اين كتاب، كه نقدهاي بسياري شد. كتاب ديگر به نام «اين تحميل شدهها» كه به آن هم نقدهاي بسياري نوشتند.
از اين نقدها مجاب شديد؟ بسياري از نقدها سليقهاياند و گاهي شخصي. متخصص نقد كه اين كار را اصولي و اساسي انجام دهد به شكل مطلوب نداريم. زماني كه كتاب «بوي خوش سيب» را چاپ كردم، شخصي در تلويزيون به نقد اين كتاب پرداخته بود اما در حقيقت نويسنده را نقد ميكرد به جاي نقد كتاب! اين كمكي به نويسنده نميكند. بايد ايراد كار گفته شود. گاه نقدهايي كه انجام ميشوند، نقدهاي محكمي نيستند و واقعاً جاي نقد خوب در كشورمان خالي است.
خودتان هم اثري را نقد كردهايد؟ تنها سه كار را نقد كردهام. چون كار من نيست و معتقدم كه هر كسي بايد راه و كار خودش را دنبال كند اين بحثي تخصصي است و ترجيح ميدهم كه متخصص اين كار به نقد بپردازد.
يك منتقد بايد حتماً خودش نويسنده باشد؟ خير. منتقد ميتواند كار خود را انجام دهد و نويسنده هم كار خود را. اما گاهي ديده ميشود، بعضي از دوستاني كه كار داستاننويسي ميكنند خود را پدر داستان ايران ميدانند و بر كار ديگران نقدهاي ناعادلانه مينويسند و گاهي هم انتقادهاي شخصي انجام ميدهند.
از چه زماني وارد صدا و سيما شديد؟ از ابتداي شكلگيري حوزه هنري كه آن زمان به نام حوزه انديشه و هنر اسلامي بود در آن جا مشغول به كار بودم. سال 66 از حوزه بيرون آمدم و با دوستانم تصميم گرفتيم تا مجله سروش نوجوان را راهاندازي كنيم كه به شكل شورايي اداره شود. مرحوم قيصر امينپور، آقاي خليلي و آقاي بيوك ملكي به عنوان سه سردبير با رأيگيري انتخاب شدند و ما نيز هر يك در بخشهايي از مجله كمك ميكرديم. سال 66 تصميم گرفتيم كه يك جا نمانيم و من به تلويزيون رفتم. بنابراين هم زمان، هم در سروش نوجوان همكاري داشتم و هم مسووليت بخش داستان سروش هفتگي را به عهده گرفته بودم تا سال 73 و هم در تلويزيون در گروه كودك فعاليت ميكردم و متن برنامهها و مجريها را مينوشتم. بعد از آن كمكم وارد كار تهيه شدم و تاكنون در آن جا فعاليت دارد.
فيلمنامهنويسي را از چه زماني شروع كرديد؟ بعضي از كارهايي را كه به عنوان تهيهكننده ميخواستم انجام دهم، فيلمنامههايش را هم خودم مينوشتم. مثلاً سال 69 كاري براي برنامه كودك توليد كردم، اما به طور جدي حدود 4 سال است كه فيلمنامه مينويسم.
درباره مركز صبا كه مركز انيميشن صدا و سيماست و چگونگي فعاليتتان در آن جا بگوييد. از بهمن سال 1386 به اين مركز آمدم. قبل از آن در گروه كودك شبكه يك مشغول به كار بودم. مجموعهاي را كار كردم كه شامل 26 داستان براساس مثنوي مولوي بود با عنوان «حكايت ني». در انجام اين كار برخلاف تهيهكنندگان ديگر كه از كار تهيهكنندگي سود زيادي ميبرند، من 9 ميليون تومان ضرر كردم! در خودم احساس كردم كه نياز به هجرت دارم و به پيشنهاد دوستي، به مركز صبا آمدم. زماني كه به اين مركز آمدم، متوجه شدم در كارهايي كه پيشتر در اين مركز انجام ميشده، داستان به عنوان امر مهمي تلقي نميشد يا خيلي جدي به آن نميپرداختند. در واقع كارهايي كه توليد ميشدند از لحاظ داستاني حرفي براي گفتن نداشتند. اين بخش را نظم داديم. در كارهاي فيلمنامهنويسي 6 كارگاه فيلمنامهنويسي وجود داشت؛ با كارگروههايي كه اضافه كرديم به 13 كارگاه و كار گروه تبديل شدند، در آن جا هر هفته دوستان شركت ميكردند و فيلمنامههايي كه مينوشتند، مورد بررسي قرار مي گرفت و در كارگروههايي كه مخصوص دوستان حرفهاي بود به طور جدي و حرفهاي در اين زمينه كار انجام مي شد. در سال گذشته، طي 4 ماه 24 طرح تصويب شده از كارگاهها داشتيم. البته به دلايلي، در كارمان وقفه ايجاد شد و كارگاهها را تعطيل كرديم تا برنامهريزي اساسي انجام شود. ما در مركز صبا هدف كوتاهمدت نداشتيم و برنامهريزيمان براي طولانيمدت بود تا بتوانيم از اين كارگاهها براي شبكههاي مختلف تلويزيون كمك بگيريم. در حقيقت قرار بود اين جا بانك فيلمنامه تشكيل شود كه براساس آن، ما به شبكهها اعلام كنيم فيلمنامههايي را براي تهيه و پخش داريم...
كار اصلي اين مركز چيست؟ اين جا مركز انيميشن صدا و سيماست و اگر قرار باشد كاري به شكل انيميشن توليد شود، حتماً بايد قصه آن در اين مركز و در شورا بررسي شود و اگر تصويب شد، مجوز تحقيق و نگارش صادر ميشود و بعد هم آماده توليد خواهد شد.
به نظر شما انيميشنهايي كه پخش ميشوند چقدر موفقاند؟ متأسفانه در انيميشن عملكرد خوبي نداشتيم، البته گاهي انيميشن مطرح هم داشتهايم اما بسياري به دليل اينكه قصهاي نداشتند، خوب نبودند. در واقع ما با ساير كشورها در اين زمينه فاصله زيادي داريم. كشورهايي كه در اين زمينه در سطح پايينتري از ما بودند، الآن از ما پيشي گرفتهاند. ژاپن در سال 1996 چهار برابر درآمد نفت ما از طريق انيميشن درآمد داشت يا كره 107 ميليارد دلار درآمد انيميشن داشته. ما كارهاي زيادي ميتوانستيم انجام دهيم اما در اين صنعت بيتوجه بودهايم.
دليل ضعف ما چيست؟ يكي اينكه انيميشن بودجه بسيار زيادي نياز دارد. ديگر اينكه براي توليد اين كار نبود فيلمنامهنويس خوب، بزرگترين مشكل است. برخي از افراد كه به دنبال توليد اين كارند خيلي دغدغه داستان خوب را نداشته و فقط ميخواستهاند كاري را توليد كنند و تحويل دهند. اما اين مساله واقعاً مهم است. ما الآن سعي ميكنيم كه بسيار حساب شده پيش برويم. يعني اجازه توليد كار به شكل گذشته داده نميشود؛ مگر اينكه اطمينان داشته باشيم كه نتيجه خوبي حاصل ميشود.
كتابي در دست نگارش داريد؟ آخرين اثرم به نام «بازيها، لحظهها» است كه براي كانون انجام دادهام. نوشتن آن تمام شده و مشغول بازنگري جزئي آن هستم و همين روزها تحويل خواهم داد و همانطور كه قبلاً گفتم، دفتر دوم كتابي كه ارديبهشت منتشر شده هم در حال بازنويسي است.
از روي آثار خودتان هم انيميشن توليد كردهايد؟ دوستان در مركز صبا به دنبال كار ويژه انقلاب اسلامي بودند. كتابي دارم به نام «پاييز گرم» كه يكي از دوستان پيشنهاد داد تا انيميشن شود. فيلمنامهاش را در 12 قسمت 20 دقيقهاي نوشتم و حدود 3 سال است كه در دست توليد است. متأسفانه 8 ماه پيش متوجه شدم كه تهيهكننده شخصيت اصلي قصه را گرفته و براساس آن مجدداً قصه ديگري را طراحي كرده و بر اساس آن فيلم نامه ديگري نوشته است. وقتي قسمت 7 و 8 و 9 توليد شده اين كار را ديدم تأسف خوردم، چرا كاري را كه اين جا تصويب شده و از هفتخان گذشته و بعد از صدور مجوز، توليد و به دست تهيهكننده رسيده، كنار گذاشته شده و قصه ديگري را ارائه داده اند. اين انيميشن قرار است دهه فجر امسال پخش شود. كار ديگري را در 104 قسمت براساس كتاب «مثل يك بازي» در 2 بخش 52 قسمتي با زمان 10 دقيقه نوشته ام كه حدود 6 سال پيش، بخش نخست آن نوشته شده بود و بخش دوم آن بعد از توليد قسمت نخست به پيشنهاد صبا و تهيه كننده نوشته وتحويل مجري شد.مجموعه ديگري براي دفاعمقدس به پيشنهاد تهيهكنندهاي نوشته ام كه خود تهيهكننده به مركز صبا پيشنهاد داده تا به صورت انيميشن توليد شود . 2 قسمت از آن نوشته شده و در صورت جدي بودن ادامه كار، براي انجام آن در آينده برنامه ريزي خواهم كرد .
تصميم داريد براي آينده كار خاصي انجام دهيد؟ سالهاست به رماني فكر ميكنم كه شخصيت اصلي آن يك خانم و همسر شهيدي است كه برايم بسيار عزيز بود. دردهايي كه اين خانم بعد از شهادت همسرش در زندگي كشيده، بسيار من را آزرده ميكند. هر وقت خواستم در نوشتن آن پيش بروم، نتوانستم. يكي از آرزوهايم اين است كه بتوانم داستان اين زن را كه برايم اسطوره است، بنويسم و خوب معرفياش كنم.
يك فيلمنامهنويس حتماً بايد دوره تخصصي ببيند؟ نويسندگي يك استعداد خدادادي است و لطفي است كه خداوند متعال در حق بندهاش انجام ميدهد و اگر بندهاي قدرشناس باشد با كمك خداوند پيشرفت خواهد كرد. البته الآن خوشبختانه ادبيات داستاني را در دانشگاه تدريس ميكنند و اين موضوع را ما سالهاي گذشته با دوستانمان در انجمن نويسندگان مدنظر قرار داده بوديم و درباره آن گفتگوي زيادي داشتيم. اگر كسي استعداد داشته باشد و وارد اين رشته هم بشود، صد در صد كمك بزرگي به او خواهد بود. اما با همه اين احوال هنوز به مباحث آكادميك به تنهايي در اين مورد معتقد نيستم و باورم بر اين است كه با داشتن استعداد و در كنارش جديت و پشتكار ميتوان فيلمنامه و داستانهاي خوبي نوشت. نويسندگي جوشش است مثل شعر. هر كسي نميتواند شاعر باشد مگر خداوند لطف كرده و در نهادش به وديعه گذاشته باشد.
كتابي داريد به نام كودك عجيب كه با نوشتههاي ديگرتان متفاوت به نظر ميرسد، دربارهاش بگوييد. اين كتاب را از كارهاي ديگرم بيشتر دوست دارم. 33 داستان يك صفحهاي كمتر يا بيشتر است. اين كتاب دردهاي دروني نويسنده است كه به صورت داستانك مطرح شده. دوست داشتم آنها را ثبت كنم. گاهي، وقتي داستانكهاي ديگران را ميخواندم متوجه ميشدم كه نوشته ها داستانك نيستند واصلا اصول داستان نويسي را رعايت نكرده اند. معتقدم كه در اين نوع داستانها هم بايد اصول داستاننويسي رعايت شود. اين داستانها اغلب يك صفحهاياند اما من به شخصيت اصلياش فكر كردم. به حوادث و شخصيتهاي فرعي، به ابتدا و انتها و ميانه داستان توجه داشته و بعد آن را نوشتهام. همه داستانهاي اين كتاب را واقعاً دوست دارم و هر يك ميتوانند دستمايه يك رمان يا يك داستان بلند يا كوتاه شوند. روي 15 داستان از اين كتاب كار كردم و اكنون سه كتاب آماده دارم كه به عنوان داستان كوتاه در سه دفتر اول و دوم و سوم آماده انتشارند. تعداد زيادي از اين داستانكها قابليت رمان 500 صفحهاي را هم دارند.
اگر به گذشته برگرديد، مسير زندگيتان را همين طور كه الآن هست ميرفتيد يا آن را تغيير ميداديد؟ هميشه به نويسندگي علاقهمند بودهام و اگرچند بار هم بميرم و به دنيا برگردم، ترجيح ميدهم كه همين كار را ادامه دهم. منتهي در كنار كار نويسندگي مشغول كارهاي اجرايي و كارهاي روزانهام نيز هستم. كاش انسان گرفتاري نداشت و ميتوانست در هر رشتهاي كه دوست دارد، كارش را پيش ببرد و موفقيت بيشتري به دست آورد. من فيلمنامههايي را كه مينويسم از 10 تا 2 نيمه شب انجام ميدهم و پنجشنبهها و جمعهها از صبح تا شب به اين كار ميپردازم، در حالي كه اگر فقط همين كار را دنبال ميكردم و زندگيام از اين طريق تأمين ميشد، بازدهي بيشتري داشتم و به پختگي بيشتري در اين كار ميرسيدم و بهتر ميتوانستم قلم بزنم بدون دغدغههاي ذهني. اگر ميشد كه انسان خودش زندگي جديدي را ترسيم كند و اگر اين اتفاق محال در مورد من پيش آيد، دوست دارم فقط و فقط بخوانم و بنويسم.
دوست داشتيد جاي نويسنده بزرگي باشيد؟ خير. من فكر ميكنم اگر كارهاي ما تبليغ شود و معرفي بشويم، چيزي از ديگران كم نداريم؛ اين خودخواهي نيست. واقعيت اين است كه ما هميشه مظلوم و مهجوريم، دوست ندارم حسرت اين را داشته باشم كه كاش به جاي نويسندهاي بودم. من راه خودم را در حد و اندازه خودم خواهم رفت. كاش ثابت ميشد كه ما هم ميتوانيم بزرگ شويم. سالها كار ميكنيم و آثارمان در تيراژ كم چاپ ميشوند به جز اين، توزيع درستي هم نداريم. چرا هريپاتر، هري پاتر ميشود؟ چون من كه با شما صحبت ميكنم اسمش را ميآورم و اين تبليغ است. تلويزيون كتابي را معرفي ميكند و از هريپاتر مثال ميآورد. اما كتابهاي ما در دنيا كه نه، حتي در كشور خودمان هم مطرح و معرفي نميشوند.
چرا؟ نميدانم. بايد به دنبال آن گشت و علت را پيدا كرد. مثلاً بسياري از كارهاي ادبيات داستاني ما در حدياند كه ميتوانند ترجمه شوند و در كشورهاي مختلف به چاپ برسند. لازم است وزارت ارشاد به اين مسأله توجه كند. الآن ميبينيم 2 يا 3 ناشر تعدادي كارهاي خاص را در بعضي از كشورها برده و به نام خود چاپ ميكند. صدها هزار نسخه چاپ ميشود و نويسنده اصلاً در جريان قرار نميگيرد.
نويسندهاي در داستاننويسي شما تأثيرگذار بوده است؟ خير. راه خود را رفتهام. درگذشته وقتي كارهايم نقد ميشد، دوستان اين مسأله را مطرح ميكردند كه فلاني عاطفينويس است. براي اينكه ثابت كنم ميتوانم به گونه ديگري هم بنويسم، قصه مردي را نوشتم با عنوان «غريبه» كه با نوشته عاطفي متفاوت بود و ثابت كردم كه هرگونه كه بخواهم ميتوانم بنويسم. در زماني كه سن زيادي نداشتم، كتابهاي صادق هدايت و جلال آلاحمد را ميخواندم و همچنين آثار نويسندگان ايراني را به شكل سري و دورهاي، كامل مطالعه ميكردم اما آن زمان قلم چنداني نداشتم كه تأثير بگيرم. آنچه تأثير زيادي بر من گذاشت، اين بود كه در دوره نوجواني نهجالبلاغه ميخواندم و بسيار تحت تأثير آن بودم. به ياد دارم كه بعد از خواندن آن نثرهاي كوتاهي با قلمي كه نزديك به گفتار نهجالبلاغه بود، مينوشتم.
شما كه اهل شعريد، كدام شاعر را دوست داريد؟ وقتي شعر ميخوانم اذيت ميشوم و به همين دليل سعي ميكنم كه شعر نخوانم. اما بيشتر حافظ را ترجيح ميدهم و اشعارش را دوست دارم. مولانا را هم ميپسندم و شعرهايش را هم به شكل سريال و مجموعه كار كردهايم. در سال 86 كه بزرگداشت مولانا بود، از اين موضوع استفاده كرده و مجموعهاي تلويزيوني در شبكه يك سيما توليد و پخش كردم. در بين شاعران جديد دوستان شاعري دارم كه دوستشان دارم. مرحوم قيصر امينپور كه هم اشعار و هم شخصيتش دوست داشتني است. سيد حسن حسيني ـ سلمان هراتي و ...
اهل ورزش هستيد؟ اگر فرصتي داشته باشم بله. بيشتر شنا و پيادهروي ميكنم. قبلاً هم فوتبال بازي ميكردم.
موضوع مورد علاقهتان براي مطالعه چيست؟ ترجيح ميدهم روانشناسي و كارهايي را در اين زمينه بخوانم. گاهي پيچيده بودن آدمها برايم جاي سؤال بوده و هست. گاهي به افرادي برميخوريم كه در مدتي طولاني، به گونهاي دربارهاشان فكر ميكرديم و الآن ناگهان، متوجه ميشويم كه راه را كج رفتهاند. دوست دارم كشف كنم و ببينيم كه چرا اينگونه است آيا دليل خاصي دارد؟ ميخواهم زواياي پنهان افراد را بشناسم.
حرف آخر درباره توزيع كتاب حرف دارم. چرا واقعاً كارهاي ما توزيع نميشوند؟ چه كار ميتوان كرد كه كارهاي با تيراژ كم را به تيراژ بالا برسانيم؟ اين مسأله را چه كسي بايد حل كند. از چه طريقي ميتوان به اين مشكل پرداخت و چه كسي جوابگو خواهد بود؟ آيا ميشود راهي پيدا كرد كه اين آثار به مردم معرفي شوند بدون آنكه هزينهاي بابت آن گرفته شود؟ بسياري از مردم علاقهمندند كتابهايي را در اختيار فرزندانشان قرار دهند كه مفيد باشند اما اين كتابها را نميشناسند. بايد فكري براي توزيع كار انجام داد مسأله ديگر، ترجمه آثار است. كاش گروهي باشند كه متولي اين كار بشوند و آثاري را براي ترجمه انتخاب كنند. ادبيات قديمي ما هرگز در دنيا كهنه نميشوند اما آيا درباره ادبيات معاصرمان بايد صبر كنيم 100 سال ديگر بگذرد و به اين نتيجه برسيم كه اين كارها بايد ترجمه ميشدند؟ چرا الآن به اين فكر نباشيم؟ آثار: باران كه ميباريد بوي خوش سيب داستان هفتم آينه سرخ يك پروانه هزار پروانه توپ سرخ صاعقه تك درخت سيب يك سبد تمشك به خاطر پرندهها بزرگ مردان كوچك اين تحميلشدهها (رمان) اين تحميلشدهها (مجموعه داستان) يك سفر رويايي پاييز گرم كسي در آينه داني و ماني دستها، سوزنها كودك عجيب نمايش سعيد پايان نداشت مثل يك بازي (دفتر اول) پر پرواز شش اثر نيز زير چاپند
فعاليت در صدا و سيما سريال مهرباني (تهيه و نويسندگي) مجموعه 26 قسمتي خاطرات خفته (تهيه و نويسندگي) مجموعه 17 قسمتي لحظه قاصدك (تهيه) صيام و تيام ـ بچههاي بوستان (تهيه) مجموعه 26 قسمتي حكايت ني (تهيه) فيلمنامههاي 104 قسمتي «مثل يك بازي» (52 انيميشن آماده پخش و 52 قسمت در دست انجام مراحل توليد)
کد مطلب : 90764 |
 |
|