به شیرینی قند
غزل تاجبخش، شاعر و نویسنده: زندگی ظاهرا لبخند گستردهاي داشت و همسر تو پذيرفته بود كه تا هرجا دلت بخواهد، به درس خواندن ادامه بدهی. البته با توجه به همه جوانب زندگی مشترك و مسووليتهايش! خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، غزل تاجبخش: زندگی ظاهرا لبخند گستردهاي داشت و همسر تو پذيرفته بود كه تا هرجا دلت بخواهد، به درس خواندن ادامه بدهی. البته با توجه به همه جوانب زندگی مشترك و مسووليتهايش! فقط يك اشكال كوچك وجود داشت. همسر تو كارمند عالیرتبه و صاحبنامي در كارخانجات قند بود! ولی زندگي مشترك به ناچار در كارخانههاي مختلف قند كه الزاما دور از شهرها بودند ادامه يافت. آرزوي پزشكي به باد رفت و نفرت از قند همچنان برجانت چنگ انداخته بود و تو مجبور بودي با تنفس در هواي قندآلود به شيريني شعر روي آوري. تو گويي در يك كله قند بزرگ خانه ساخته بودي و گيج و مبهوت به هر طرف كه روي ميكردي حرفها قندي بود و درآمد قندي پس از يكچند متوجه شدي كه بدبختانه سلامتي آقاي مهندس هم در چنبره مرض قند گرفتار شده است كه البته اين يكي ارثيهاي خانوادگي بود و تو مجبور شدي تزريق انسولين را هم به وظايف روزمره اضافه كني و بدون آن كه حتي يك بار حبهاي قند در دهان بگذاري، همچنان با قند سازشي نفسگير داشته باشي.
آرزوي پزشكي داشتي و با چرخشي شگفت كه تقدير تدارك آن را از قرنهاي قبل ديده بود و هر نكتهاش داستاني مفصل دارد، و با وجود عشقي كه به ادبيات داشتي و با همه امكاناتي كه فراهم بود تا لااقل به دانشكده ادبيات عرض ارادتي بنمایی با كمال ناباوري و بيزاري، يك دفعه ديدي مجبور هستي در دانشكده مديريت بازرگاني با انواع حسابداريها و آمار و درسهاي خشك و اما پولآور آن رشته دست و پنجه نرمكني و هر بار و در پاي ورقههاي امتحان پس از اطمينان از حل مسالهها در پايينترين حد قبولي بنويسي: گويند به جاي غزل و قطعه سرايم/ سودش ز كجا آيد و از ربح چه دانم/ آن ملتهبم كز بن هر عضوخموشم؟ / فرياد برآيد که colg یا log آنم
و جان كلام آن كه تو هرگز به آن فرا گرفتهها و سود حاصله نرسيدي!!
شاعر ارزشمند و طنزپرداز معاصر، عمران صلاحي گفت: جالب است، بنويس و تو نوشتي. نوشتي آنچه را قلم بر دستت چرخيد و كوشيد يك رويداد را به يادت آورد.
پانزده ساله بودي. بسيار درسخوان و هدفي داشتي مقدس، اما دور از دسترس. بايد پزشك ميشدي. آن هم پزشكي صرفا در خدمت خلق، چيزي مثل شخصيتي كه نامش را لابلاي كتابها خوانده بودي. «آلبرت شوایتزر» كه شرح فعاليت و نامآوري او دلت را مالامال از شوق كرده بود. رسيدن به آن هدف يك نقطه اوج بود. يك ايده آل شيرين و مقدس!
ولي بزرگترها و صلاح بینی آنها، ناگهان دنياي زيبايت را به هم ريخت. اولاد ارشد خانواده بودی و دختري ناز نازي پدر. و دستور صادر شد كه بايد شوهرت بدهند! داد زدي، اشك ريختي و گفتي ميخواهم درس بخوانم. پدر گفت: بعد از شوهر كردن! التماس كردي.. آخر او را نميشناسيد، دوستش دارم، پدر براق شد. ولي سعي كرد ملایم باشد و گفت: خوشم باشد، مگر دختر قبل از ازدواج ميتواند كسي را دوست داشته باشد؟ دوست داشتن هم مي ماند براي بعد از ازدواج .خواهی دید و تو ديدي.
تو از قند بدت ميآمد، حالت از بوي قند به هم مي خورد و هيچ وقت نتوانسته بودي يك حبه قند را در دهان بگذاري. براي برخي مراسم چندين كله قند با دست تواناي كد بانوها شكسته و حبه ميشد و بر طبق رسم ميگفتند همه، حتي بچهها بايد كمي قند حبه كنند. ميپذيرفتي ولي امان از بدي قند، تا آن يك تكه خرد شود، جانت تكه تكه ميشد و بلافاصله ميرفتي و با صابون و آب دستهايت را ميشستي و مي گفتي بوي قند گرفته!!
همسري كه برايت در نظر گرفته بودند، خوشبختانه انساني شريف و بسيار درستكار بود و تو را هم با همه ناپختگيهايت پذيرفته و بسيار هم دوست داشت.
کد مطلب : 58868 |
 |
|