نيستان وصال
| 28 شهريور 1388 ساعت 13:43 |
مريم مقيمي- زماني كه انسان، فرياد هبوط خويش را از آغوش امن خداوند به جهان هزار توي وحشت و تنهايي در ناي ني دميد. قصه غربت آدمي آغاز شد.
در گذران دنياي مادي، انسان سرگردان، براي رسيدن به وادي آرامش به هر بيراههاي قدم ميگذارد و به دنبال كور سوي فانوسي در اين درياي بيكران سردرگمي، سرزمين آفتاب را جستجو ميكند و چه بي نواست اين ناله سرگشتگي و چه بيفروغ است ستاره اين بيراههها، اگر چشم بازنكنيم و نيمنگاهمان فقط به سرابي باشد كه برايمان ساختهاند. كاش انسان، پاي اضطرار و بيچارگي اسماعيل وجودش را بر كوير تنهايي و دورافتادگي خويش بسايد تا در چشمه جوشان و زلال معرفت روحش زلال شود و راه را از بيراهه بشناسد و با قدم نهادن نه به هفت وادي عشق بلكه به چهارده وادي عصمت و نور به نيستان وصال برسد.
قادر فاضلي يكي از مولفان فرهيخته اي است كه همه تلاش خود را براي تحقيق و پژوهش در حوزه تبيين عرفان اسلامي و نقد و معرفي عرفان هاي كاذب صرف كرده است./ خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) - قادر فاضلي در سال 1341 در روستاي بزوجيق از توابع شهرستان هشترود در نزديكي تبريز، واقع در آذربايجان شرقي به دنيا آمد. وي ميگويد: «ابتدايي را در همان روستا خواندم و چون يك مدرسه بيشتر نداشت، نام خاصي هم نداشت و فقط به آن ميگفتيم مدرسه. در دوره راهنمايي به تهران آمديم و در مدرسه فلاح ـ كه در ميدان فلاح در منطقه 17 بود ـ درسم را ادامه دادم. بعد از 2 سال كه در آن مدرسه تحصيل كردم، به كرج رفتيم و سال سوم راهنمايي را در مدرسه دهخدا گذراندم. سال بعد از آن، وارد هنرستان شهيد بهشتي كرج شدم و مدرك ديپلم هنرستان را از آنجا گرفتم. سپس ، بلافاصله وارد حوزه علميه كرج و بعد از يك سال به قم رفتم و تحصيلاتم را در حوزه علميه قم ادامه دادم. در همان دوران تحصيل، مشغول تدريس در دانشگاه شدم. هفتهاي دو روز به تهران ميآمدم و دوباره به قم برميگشتم. چند سال همينطور گذشت تا بعد از 12 سال، دوباره به كرج برگشتيم و چند سال در كرج مانديم و اين در حالي بود كه در دانشگاه، مسؤوليت داشتم و تدريس هم ميكردم.» با وي در حوزه فعاليتهايش به گفتگو نشستهايم.
در كنار تحصيلات حوزوي، تحصيلات دانشگاهي هم داريد؟ خير
چرا حوزه را انتخاب كرديد؟ چرائيش را نميدانم؛ خدا اينگونه خواست. من از كودكي درباره لباس روحانيت سؤال داشتم و هميشه فكر ميكردم پوشيدن اين همه لباس و عمامه سخت است. اما اين از اسرار الهي است و خدا خواست تا اينگونه باشد. خانوادهام براي رفتن به دانشگاه اصرار داشتند و چون دانشگاهها تعطيل شد، ميخواستند به خارج از ايران بروم و درس بخوانم اما من نپذيرفتم و به قم رفتم. وقتي دانشگاهها باز شد، دوباره اصرار كردند كه به دانشگاه بروم اما من فكر ميكردم نميتوانم استادان و علماي بزرگ حوزه را رها كنم. اعتقادم بر اين بود، معلوم نيست كه چقدر زندگي كنيم تا بتوانيم از اين علما فيض ببريم. بنابراين نميتوانستم از حوزه دل بكنم. بعد از ازدواج هم كه مسؤوليت و شغلم ايجاب ميكرد در تهران ماندگار باشم، دوري اين استادان برايم قابل تحمل نبود، لذا از خداوند خواستم كه استادي نصيبم كند و خداوند سبحان هم لطف كرد و توفيق شاگردي علامه جعفري را عطا فرمود.
چرا وارد حوزه عرفان شديد؟ جواب كامل آن اين است كه نميدانم؛ مثل همان طلبه شدنم است كه نميدانم چرا، اما ميدانم كه پشت پرده خبرهايي است كه ما از آن بيخبريم. اما جواب دمدستيام اين است كه علاقه دارم.
با توجه به تخصص شما در عرفان و فلسفه، شأن هريك نسبت به هم كجاست؟ شأن فلسفه امور استدلالي و مبناي آن با عقل حسابگر و علم است. شأن عرفان، ادراك باطن فلسفه است كه اين ادراك گاهي با مراحل بالاي عقل و گاهي با مراحل دروني دل بدست ميآيد. البته با آمدن «ملاصدرا» اين مرز در عرفان و فلسفه تقريباً برداشته شد. ملاصدرا، هم فيلسوف بود هم عارف و فلسفه اسلامي را عرفاني و عرفان را فلسفي كرد. به همين دليل هم نام آن را حكمت متعاليه گذاشت و ادعا كرد كه ميشود شهودات را مستدل كرد و شهودي كه به استدلال درنيايد، اعتبار ندارد. بنابراين شأن فلسفه و عرفان آميخته شد.
ميدانيم وقتي شأن دو چيز به هم آميخته ميشود كه آن دو مثل هم باشند. اگر بگوييم يك عقل و يك دل، ميتوان آنها را هم شأن دانست در حالي كه عقل مراتبي دارد. مگر اينكه عقل را در يكي از مراتبش فرض كنيم و با معرفت و عرفان، آن را هم شأن بدانيم. لفظ عقل يك چيز است و هميشه كاربرد مشترك دارد. اما محتواي عقل به قول فلاسفه يك مقوله تشكيكي است و داراي مراتب بينهايت. مولوي ميگويد: بحر بيپايان بود عقل بشر بحر را غواص بايد اي پسر و در جاي ديگر ميگويد: آزمودم عقل دورانديش را بعد از اين ديوانه سازم خويش را مولوي در هر دو اين ابيات عقل را به كار ميبرد، اما در هر يك معني عقل با هم متفاوت است. مثل كلمه نور. هم به روشنايي شمع نور گفته ميشود و هم به روشنايي لامپ و خورشيد، همه نورند. اين درباره دل هم صدق ميكند. وقتي ميگوئيم «به دلم افتاد» يعني چه؟ اين همان جنبه معنوي دل است. در حالي كه ظاهر دل همين قلبي است كه در بدن وجود دارد.
اما اين مثالي كه گفتيد درباره عقل صادق نيست و اين، درباره مراتب عقل با گفته شما متفاوت است. يعني به قلب ظاهري (دل) ميتوان اشاره كرد اما به عقل نميشود. ما وقتي به مغز اشاره ميكنيم، به عقل ظاهري اشاره داريم.
مغز با عقل يكي است؟! خير، كلمه عقل و لفظ آن با معنياش فرق ميكند.
به اين ترتيب، مراتبي كه براي دل بيان ميكنيد با مراتب عقل متفاوت است. خير، فرق نميكند. وقتي ميگوييم به دلم افتاد به قلب فيزيكي اشاره نميكنيم. يا مثلاً "حدس ميزنم"، "دلم خنك شد" همه، اين مراحل از دل را دارند. همين دل است كه تكامل پيدا ميكند و ميرسد به اينجا: پس بود دل جوهر و عالم عرض سايه دل كي بود دل را غرض اصلاً دل، فلسفه وجودي نظام هستي است. اين دل چيست كه اينگونه است؟ اين همان است كه خانه خداست و خدا در آن جا ميگيرد. حديث داريم كه «القلب حرم ا...» يا آيهاي داريم كه «ان ا... يحول بينالمرء و قلبه». مرحوم شهريار ميگويد: تو از دريچه دل ميروي و ميآيي ولي نميشنود كسي صدا پاي تو را اين هم مرحلهاي از دل است تا ميرسد به اينكه: «پس بود دل جوهر و عالم عرض» عقل هم همين است. مرحلهاي كه حسابگر است و ميگويد 4 = 2×2 در مرحلهاي است. تا ميرسد به جايي كه ميگويد اول ماخلق ا... العقل. آن هم عقل است. در واقع ميتوان گفت، عقل و دل دو روي يك سكهاند و آن سكه روح و حقيقت، همان روح است.
چرا گرايش به عرفان در اين زمان زياد شده و چرا ميل افراد بيشتر به سمت و سوي عرفان غيراسلامي است؟ عرفان امري فطري است، به معناي معرفت و معرفت هم در ذات انسان نهفته است. انسان دوست دارد به كنه هر چيزي پي ببرد. حقيقتطلبي و كشف حقايق در ذات همه ما هست. عرفان هم با اينكه بسيار سخت به نظر ميرسد، اما راحتترين و زيباترين و مطمئنترين راه است و همه دوست دارند از آن بهرهمند شوند. علت، اين گرايش عمومي همين است. وقتي به تاريخ نگاه ميكنيم، ميبينيم همه انسانها به نوعي و به زبان بيزباني، به عرفان اظهار علاقه كردهاند. بنابراين بازار داغي دارد. وقتي تقاضا زياد شد و عرضه به اندازه آن نبود، مثل ساير كالاهايي كه در بازارند و به جاي آنها جنسهاي تقلبي وارد ميشود؛ از يك طرف تقاضا زياد است و از طرف ديگر عرضه كم. براي اينكه بازار پر شود، عدهاي سودجو عرفانهاي كاذب را عرضه اين بازار ميكنند. البته عرفان كاذب هم كه صددرصد كاذب باشد، مشتري پيدا نخواهد كرد و بايد چيزي را با آن مخلوط كرد. حضرتعلي (ع) ميفرمايند: «باطل هيچگاه عريان پيش نميآيد» زيرا اگر اين گونه باشد، هيچ كس به آن روي نميآورد. هميشه در هر باطلي حقي نهفته است و باطل، اين حق را پرچم و شعار خود قرار ميدهد. عرفانهاي كاذب هم اينگونهاند؛ بحث عشق و دل و صفا و ... را مطرح ميكنند كه همگان به آن رغبت دارند و در دل همين حرفها، سخنان سست و بياساس را كه با ذائقه شهوي و غريضي، كه انسان را گرم ميكند، جاي ميدهند و البته مردم هم چون عرفان را نميشناسند و تشخيص عرفان واقعي را ندارند، به اين حرفها روي ميآورند. در اين جا حواس عموم مردم غالب است تا فكر. ابنسينا ميگويد: "عوام حسگرا هستند و خواص عقلگرا". چيزي را كه چشم ميبيند، گوش ميشنود و ... باورش ميشود. دليل زيادبودن غيبت و تهمت هم همين است. افراد زيادي نيستند كه درباره حرفي كه ميشنوند فكر كنند. در عرفان كاذب هم عدهاي سودجو رسيدن به آن را آسان گرفتند و باب ميل مردم و عوامالناس بيانش كردند و انسانهاي اهل ظاهر هم به آن اقبال نشان دادهاند.
اين عرضه از طرف چه كساني بايد انجام شود كه بتوان جلو رواج عرفانهاي كاذب را گرفت؟ از طرف ما
ما يعني چه كساني، مسلمانان يا علما؟ مسلمانان كه نميتوانند همه عرفانشناس باشند. بايد متخصصان اين كار انجام دهند و برخي از علما در اين راه مقصرند.
چرا و چگونه مقصرند؟ البته به نظر ميآيد كه چند طيف مقصرند كه يك طيف آن علما هستند. الآن توضيحالمسايل و رساله عمليه بسيار زياد است و اينترنتي هم شده. چرا مراجع ما به اندازهاي كه در حوزه فقه فعاليت كردهاند، در حوزه عرفان فعال نبودهاند؟ در حالي كه عرفان به معنايي از اصول دين است و فقه به معناي مصطلح آن از فروع دين؛ اين آموزش در حوزهها اشتباه است. طيف ديگر كه مقصرند همين مردماند. سؤال مردم از علما، همين مسايل فقهي است. اينكه آب وضو را از كجا بريزند و نماز را چگونه بخوانند برايشان مهم است نه بحث حضرات خمس و عالم غيب و عالم شهود و اين مسائل. ديگر اين كه ما، اهميتسنجي نكردهايم و به عرضه و تقاضا توجهي نداشتهايم.
گفتيد عرضه و تقاضا مناسب نيست؟ همينطور است،عرضه و تقاضا در فقه و اصول و اين گونه مسايل مناسب است و عرضه هم خوب بوده اما تقاضا در عرفان زياد است در حالي كه به اندازه مسايل فقهي عرضه نداريم. البته من درباره امروز حرف نميزنم؛ درباره حوزههاي مختلف، به تاريخ توجه دارم. عرفان چيزي نيست كه امروز شروع كنيم و فردا جواب بگيريم؛ اين بايد از صدها سال پيش آغاز ميشد. الآن هزاران جلد كتاب در فقه و ... داريم كه بايد معادل آن كتابهاي عرفاني داشته باشيم. اين همه مراجع تقليد در فقه داريم. اما عالمي كه در عرفان بتواند راهنماي واقعي باشد، نداريم به جزء تعدادي انگشتشمار. اشكال بعد در، گير و بندها و حسابهاي شخصي است كه در بعضي فقها و عرفا بوده است. گاهي هريك ديگري را تكفير و تحميق كرده اند. برخي از عرفا گفتند، فقها نميفهمند و بعضي از فقها، عرفا را زنديق و كافر خواندند. اين مسايل دست به دست هم داده و الآن ما كمبود را احساس ميكنيم. البته كمبود عارف واقعي، نه عرفان دان واقعي را. بسياري از افرادند كه عرفان را خواندهاند و عرفان ميدانند اما عارف نيستند. اما علامه طباطبايي عارف است. آيةا... بهجت، امامخميني(ره) و ... كه انگشتشمارند. ما در اين حوزه متخصص كم داريم. بنابراين ما در يك سير تاريخي به اين اشكال برميخوريم كه بعضي از مراجع به همه مسايل نپرداختهاند كه ما الآن با اين مشكل مواجهيم. به نكته ديگري ميتوان در اين راستا اشاره داشت و آن نقش مردم است. يكي از معظلات جوامع علمي در طول تاريخ، عوامالناساند. كه گاهي به جاي اينكه از علما كار بكشند و آنها را وادار به جوابگويي در همه زمينهها كنند، به آنها خط و راه نشان ميدهند. به تاريخ كه برميگرديم، ميبينيم مشكل مردم در طول صد سال پيش، اين بوده كه چگونه وضو بگيرند و خمس و زكات و ... بدهند و هدف فقط بهشت بود. به همين دليل در مسايل فقه پيشرفت كرديم و الآن صدها جلد كتاب فقهي نوشته شده، در حالي كه مثلاً تا 50 سال پيش شايد بيش از 10 كتاب درباره حكومت وجود نداشت. زيرا مردم نميخواستند و معتقد بودند مسايل حكومت به آنها مربوط نميشود. وقتي انقلاب شد، ما با اين خلاء روبرو شديم كه مباني حكمراني و ... چيست؟ و البته افرادي مثل امام راحل دستمان را گرفتند و در اين باره زحمت زيادي كشيدند. يا مثل آيتا... جوادي آملي، علامه جعفري، شهيد مطهري و ... كه باعث شدند جمهوري اسلامي سرپا نگه داشته بشود. اين اشكال به عوامالناس است كه گاهي خواص را هم منحرف ميكند.
اين جريانات تنها در كشور ما نيست گويا در همه جاي دنيا گرايش به عرفان روبه افزايش است. بله، حدود 4 دهه گذشته، ميل شديدي به تكنولوژي و علمگرايي و ... زياد بود. كتابها و مقالهها در اين باره ارزشمند تلقي ميشدند و بر ضد دين و عرفان و اين گونه مسايل كتاب مينوشتند و فيلم ميساختند؛ اما اين تب تندي بود كه بعد از مدتي فروكش كرد. افراد مسير زيادي را تا نهايت شهوتراني و غريضه و تكنولوژي رفتند، اما ديدند به جايي كه ميخواستند نرسيدند و هنوز درونشان شعلهور است و پاسخي براي آن پيدا نكردهاند. به دنبال چيزي بودند كه خلاءشان را پر كند و پاسخگوي درونشان باشد؛ به همين دليل به سوي عرفان برگشتند. به قول مولوي كه ميگويد؛ هر كه بالاتر رود احمقتر است استخوان او بدتر خواهد شكست آن سيل عظيم گرايش به علم و تكنولوژي بدون معنويات، كه جذبه زيادي هم داشت و چندين دهه مردم را مسحور خود كرده بود، عادي شد؛ در حالي كه انسان آن دوره هنوز آرام نگرفته و حاصلش يك برگشت عمومي به سوي معنويت و عرفان بود. اين جريان بوجود آمد در حالي كه عارف كم بود و از طرفي مبارزه منفي از سوي بعضي فقها و ... باعث شده بود كه عارفان كمي تربيت شوند. حالا، اقبالهاي ميليوني و ميلياردي از عرفان وجود دارد و بشر امروز نميتواند جوابگوي اين همه تقاضا باشد و بايد به جامعهاي كه تا مدتي پيش تكنولوژي و تمدن آن را غافل ساخته بود، عرفان تزريق كند. اينجاست كه شبپره بازيچه ميدان ميشود. شاعر ميفرمايد: از درآمد پوستين رنگين شده كه منم طاووس عليين شده بنابراين افرادي كه بويي از عرفان نبردهاند، عرفان ساختگي را وارد بازار ميكنند. پشتوانه جهاني هم دارند و عرفانهايي مثل اوشو ـ يوگا و ... ساختند كه هيچيك در حقيقت عرفان نيستند و نوعي تمرين و ورزشاند.
درباره عرفان در اديان آسماني ديگر توضيح دهيد. همانطور كه اين اديان در اصول با ما مشتركات زيادي دارند، در عرضه عرفاني آن هم، اشتراكات بسياري با ما دارند. اما مثلاً در دين زرتشت كه ديني باستاني است، مسايل اخلاقي مهمتر بوده؛ بعدها، دانشمندان عرفان را به آن اضافه كردند. ما از خود زرتشت كمي بحث توحيدي و مسايل اخلاقي به دستمان رسيده است. در مسيحيت هم مسايل اخلاق بيش از عرفان است. از مسيحيت عرفان عميقي نديده ايم و عرفاي مسيحي حرفهاي خودشان را به نام مسيحيت عنوان ميكنند. در دين يهود نسبت به مسيحيت و زرتشت، عرفان بيشتري به چشم ميخورد و به جز تحريفهايي كه در آن شده، با ما اشتراكاتي دارند. البته تحريفات، بسيار زياد است و دين تكامل يافته اي نيست و چون عرفان هم تابع دين است، بنابراين عرفان قوي و محكمي در آن اديان مشاهده نميشود. اما عرفان ما با عرفان ساير اديان بسيار تفاوت دارد زيرا دين ما كامل است. در هيچ ديني از اديان مختلف در جهان «فَاَيْنَما تولّوا فَسَمّه وجها... » يا «هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و ...» پيدا نميشود. «ليس كمثله شيي» كجا و «بين 2 ابروي خداوند شش هزار سال فاصله است» كجا؟ عرفان ما اين است: هر نظرم كه بگذرد، جلوه رويش از نظر بار ديگر ببينمش، خوشتر از آنچه ديدهام يا به دريا بنگرم دريا تو بينم به صحرا بنگرم صحرا تو بينم به هرجا بنگرم كوه و در دشت نشان از قامت رعنا تو بينم ما در هيچ ديني اين درجه از معرفت را نميبينيم، اگرهم باشد تقليد است چون خودش اينها را ندارد. بنابراين آنها در عرفان هم تابعاند. در جملهاي از "هانري كربن" نقل شده كه اگر كسي مسأله تجلي، كه در عرفان اسلامي مطرح است را براي غربيها جا بياندازد، بايد جايزه نوبل را به او داد. آنها در فلسفه و عرفانشان تجلي ندارند و نميدانند يعني چه. رابطة عيسي با خدا را به رابطه پدر و پسر تشبيه كردند؛ اگر تجلي را ميفهميدند، سر از تثليث در نميآوردند.
شما وقتي دربارة عرفان مسيحي صحبت ميكنيد، از اعتقادات عامه مردم ميگوييد نه از افراد برجسته در عرفان. مثلاً شخصي مثل هايدگر، با اينكه فيلسوف و به اين نام مشهور است، اما عرفان در فلسفه او موج ميزند و انگار فلسفهاش عرفان است. همين قدر كه ميگوييد فلسفه هايدگر، عرفان است، در حال اشتباهيد. فلسفه فلسفه است و عرفان، عرفان.
اما در اول بحث گفتيد كه بنابر قول ملاصدرا، ميشود مرز بين فلسفه و عرفان را از ميان برداشت! اين مسأله در ملاصدرا بود نه در هايدگر. تا قبل از ملاصدرا اين مرز خيلي از هم جدا بود و صدرالمتألهين بود كه از پس اين كار برآمد. در هر صورت، قصد من اين بود كه بگويم مسيحيت عرفان خاص و برجستهاي ندارد و اخلاقياتش بيشتر است تا عرفان و بحث تجربه شخصي در عرفان، در صورتي اعتبار دارد كه با اساسي سازگار شود و آن اساس غير از تجربه است.
چه اساسي؟ ما در عرفان اسلامي هم مكاشفات داريم كه همان تجربيات شخصياند. گاهي مكاشفات عرفا برخلاف يكديگر است. اينجاست كه ما ميفهميم بايد يك قاضي و يك داور ديگري، ماوراء مكاشفات و تجربه بايد باشد. عرفان با حس و تجربه مساوي نيست ولي درونش حس و تجربه هم هست و آن تجربه هم وقتي ارزشمند است كه با معيارهاي ديگري سازگار باشد. وگرنه همانطوري كه مولوي ميگويد: هست قبطي پيش سبطي مستعان هست سبطي پيش قبطي همچنان
آن معيار چيست؟ وحي كه هم ميزان است و هم مولد.
در اين باره بيشتر توضيح دهيد. قبل از نزول قرآن و در كتابهاي تاريخ عرفاني، ما اين را نداشتيم كه: به دريا بنگريم دريا تو بينم ... چرا؟ زيرا فَاِنَّما تُولّوا ... را نداشتيم. قرآن پايه عرفان ميشود. وقتي خداوند در يك كلام و در يك جمله حقيقتي را بيان ميكند. همه سراغ همان ميروند. اينكه: جمله ذرات عالم در نهان با تو گويانند روزان و شبان ما سميعيم و بصيريم و خوشيم با شما نامحرمان ما ناخوشيم چرا ما اين حرف را ميزنيم؟ چون ميتوانيم به وسيله آيه ثابت كنيم. آيهاي ميگويد يُسَبِّحُ لله ما في السماوات و الارض. هر آنچه در آسمانهاست تسبيح ميگويد، و لاكن لا تفقحون. اما مردم نميدانند. ما به لطف الهي اين را فهميدهايم. اين همان پشتوانه آهنيني است كه مولوي به آن تكيه كرده است.
اين صحبتهاي شما با گفتههايي كه در ابتداي بحث مطرح كرديد و اينكه عرفان فطري است، تفاوت دارد. ابتداي بحث درباره عرفان گفتيم اما الآن راجع به مراتب آن ميگوييم.
اگر ميزان وحي را نداشته باشيم، عرفاني وجود نخواهد داشت؟ بايد بگوييم ذوق عرفاني وجود دارد يا خير؟ عرفان محصول همين كشفيات و فهم ماست. عرفان يعني دانستن. بايد فرد دانا باشد، اگر دانايي نباشد دانستني هم وجود ندارد. اگر انساني نباشد، عرفاني هم نيست، علم و تكاملي هم نيست.
قبل از نزول قرآن بر پيامبر(ص) فطرت انسان به دنبال عرفان بوده و ما شاهد معرفت پيامبران پيش از اسلام بودهايم. چه فرقي ميكند كه كسي مثل باباطاهر آن را به زبان شعر درآورد يا نه؟ كه بخواهيم آن را با وحي و شناخت ثابت كنيم. آن چه ميگوييد حالت دروني انسانهاست كه ميل به عرفان دارند، اما اين عرفان را بايد كسي شكوفا كند.
وحي آن را شكوفا ميكند؟ وحي و مربي هر دو. اصلاً يكي از فلسفههاي نبوت هم همين است. ما ميخواهيم، اما خواسته ما را چه كسي بايد تربيت كند؟ خدا نماينده فرستاده وگرنه همان خيالات و موهوماتي ميشود كه آن شبان در شعر مولوي به موسي ميگويد. آن فطرتي كه در موسي هست در شبان هم هست اما شبان آن را اينگونه بيان ميكند كه: تو كجايي تا شوم من چاكرت چارقت دوزم كنم شانه سرت و بعد: گفت موسي، هاي خيرهسر شدي خود مسلمان ناشده كافر شدي اين چه كفر است و چه راز است و فشار پنبهاي اندر دهان خود فشار و ظرفيتها را مطرح ميكند كه البته به موسي وحي ميشود كه از شبان در مرحله شباني توقعي نيست و ...
آيا شبان در اين شعر عرفان داشت يا خير؟ عارف نبود اما دوست داشت كه عارف شود و در مسير عرفان حركت كند.
اما شبان نميدانست عرفان چيست كه بخواهد در مسيرش قدم بردارد. خود بيان شبان بيان عرفاني بود و عشق درونش را نشان ميداد. خير، عرفان كه نميگويد خدا كفش دارد و چاروق!
برداشت ما و شما اين است كه آن عشق نبود يا بسيار ابتدايي بود در حالي كه براي شبان كمال بود. اصل آن و كششاش كمال است، اما سخن گفتناش خير.
سخن گفتن براساس كشش درونش بود. براي همين هم به موسي وحي شد كه ما درونش را مينگريم. بنابراين براي رسيدن به عرفان، نيازي به وحي نيست و آنچه درباره وحي و ميزان بودنش گفتيد، اثبات عرفان است نه خود عرفان. عارفي كه ميگويد هو الاول و الآخر و ... آن را درك كرده و حالا بيان ميكند؛ اگر اين كلمات را بلد نبود باز هم حسش همان حس عرفان بود اما نميتوانست به زبان بياورد. خير، اينگونه نيست. حس بايد مطابق واقع باشد. آنچه شبان حس ميكرد، هو الاول و الآخر و ... نبود و محدود شده بود به خدايي كه چاروق دارد و ... اما هو الاول و الآخر و ... يعني خداي بينهايت. وقتي شناخت نباشد، عرفان چگونه صورت ميگيرد؟ اصل عرفان اين است كه آفريننده با همه صفاتش شناخته شود. اين جاست كه عرفان شكوفا ميشود و اصل فلسفه نبوت و معيار و ميزان بودن وحي، همين است. اگر پيامبري نباشد، همه در حد همان شبان باقي ميمانند و اين با فلسفه خلقتي كه به خدا رسيدن است، منافات دارد.
اگر وحي ميزان باشد. چرا بين عرفاي اسلامي اختلاف است؟ اختلاف از ظروف است و عرفا. هركسي در حد يك فرد و با ظرفيتي كه دارد، مطلبي را درك ميكند. مثل آن موسي و شبان، حقيقت عالم و خالق براي هر دو جا افتاده است. اما يكي حقيقت عالم را در حد موسي ميشناسد و يكي در حد شبان. هر عارفي به اندازه دانش و عملش دريافت ميكند.
بنابراين در بين عرفا هم جهل هست! در بين همه انسانها به جز معصومين عليهمالسلام جهل وجود دارد و اين جهل، از علمشان بيشتر است و اختلاف از جهل حاصل شده نه از علم؛ يكي جهلش بيست است يكي پنجاه.
برگرديم به سوال قبل. اگر جهل شبان صد باشد و موسي ده، آيا هريك به اندازه خود عارف بودند؟ عارف تعريفي دارد؛ هركس احساس كند در دلش چيزي هست كه عارف نيست. اينگونه اگر حساب كنيم، الآن 6 ميليارد انسان كه زندگي ميكنند، همه عارفند. عارف اين نيست كه خداپرست باشد، شبان عارف نبود وقتي به موسي برخورد عارف شد. گفت: محرم ناسوتما لاهوت باد آفرين بر دست و بر بازوت باد تازيانه برزدي اسبم بگشت چرخشي كرد و زگردون درگذشت عموم مردم شبانند. كمي بالاتر و پايينتر از آن.
جهل بين عرفا، چقدر به نوع مذهبي كه دارند مربوط است؟ بايد مصداقي و موردي در اين باره بحث كرد. "ابنعربي" اهل سنت است اما به جز اينكه عارف است، پدر عرفان اسلامي هم لقب گرفته.
در بين عرفان ابن عربي كه شيعه نبود و عارفان شيعي ما، چقدر تفاوت وجود دارد؟ ابن عربي در پذيرش ولايت بسيار قوي است. او يك باب از فتوحاتاش را در مقام امام زمان(ع) نوشته و بابي را در مقام امام حسن(ع) و امام حسين(ع). در آن جا ميگويد: «اني كتبت كتاباً سميته البينه من وجوب البيعت للحسن و الحسين عليهمالسلام.» (من كتابي نوشتم كه اصلاً واجب است هر مسلماني با حسن و حسين بيعت كند) و ... به قول امام خميني(ره) عرفان ناب در تشيع است. زيرا تشيع در ميان مذاهب نابترين مذهب است. البته محيالدين هم در بعضي جاها دچار اشكال شده است.
چه اشكالي؟ در بعضي جاها غلو كرده و گاهي در عالم موهومات گرفتار شده. اگر شخص در چيزي زياد غور كند، به قول مرحوم شريعتي، گاهي الينه ميشود. ابن عربي هم تقريباً الينه عرفاني شده بود.
كسي كه الينه عرفاني شده، چگونه پدر عرفان اسلامي نام گرفته؟ هزاران سخن درست گفته، چند تايي هم اشتباه كرده. اما كسي به اندازه او در اين زمينه حرف و نوآوري ندارد. كتابهاي بسياري در اين باره تأليف كرده است.
درباره عرفانهاي كاذب در ايران بگوييد. در ايران 2 نوع عرفان كاذب داريم؛ عرفانهاي كاذب جديد و عرفان كاذب قديمي. عرفان قديمي همان صوفيگريهاي منفي و غلط است البته صوفيگريهاي امروز، نه گذشته، زيرا در قديم جنبههاي مثبت هم داشت. اما امروزه وجود خانقاه و خوردن شيشه و انجام كارهاي خارقالعاده و غيره كه با عرفان مساوي دانستهاند، وجود دارد. عرفانهاي كاذب جديد؛ عرفانهايياند كه واردات كشور ما هستند و از بيرون آمده، مثل عرفانهاي هندي و سرخپوستي، اوشو، كريشتامورتي دالايلاما، ذن، يوگا و ... اينها، هم جديدند چون در كشور ما نبودند و هم كاذب، چون در حقيقت عرفان نيستند.
دليل گسترده شدن اين عرفانهاي كاذب چيست؟ ميل همگاني. متأسفانه در عموم مردم اين تشخيص وجود ندارد. خواص هم بايد مطالعه زيادي داشته باشند كه آن را تشخيص دهند. البته من، الحمد ... كارهايي انجام دادهام و كتابهايي در زمينه روشنگري و شناخت اين عرفانهاي كاذب نوشتهام با عنوان «آب و سراب». آب عرفان اسلامي است و سراب همين عرفانهاي كاذب است كه به رنگ عرفان واقعي درآمده و انسان وقتي آنها را از دور ميبيند، فكر ميكند عرفان واقعياند.
شما معتقديد فقط از عرفان اسلامي ميشود به خدا رسيد؟ خير، شناخت خداوند از خيلي راههاي ديگر هم ميسر است؛ اما آن درجه از نورانيت كه در عرفان اسلامي است. در جاي ديگر نيست. وگرنه به قول فردوسي: سخن هرچه گويم همه گفتهاند در باغ دانش همه رفتهاند ما به دنبال عرفان كمال يافته و عرفان ناب ميگرديم. اصولاً همه چيز اسلام ناب است. حقوق در همه جاي دنيا هست اما حقوق اسلامي درستترين است. اين به معني آن نيست كه همه حقوقها يا عرفانها و ... ساير دنيا باطلاند. اما هر اندازه از اين موضوعات كه با اسلام همخواني داشته باشند درستند، يا مثلاً وقتي ميگوييم فلسفه اسلامي بهترين است، نه اينكه بقيه فلسفهها باطلاند؛ آنها هم حظي از حقيقت بردهاند، اما جايي كه با دين خاتم ـ كه برترين دينهاست ـ سازگارند همان مقدار درستاند.
با توجه به فطرت بشر، كه همه ميل به يك سو دارند، از همه راههاي ممكن ميشود به معرفت رسيد و اين همان تفكري است كه امروزه مورد توجه قرار گرفته. نظرتان در اين باره چيست؟ موضوع مورد بحث امروز اين نيست كه همه راهها انسان را به يك نقطه مشترك ميرساند، بلكه ميگويد همه راههاي ممكن، همه درستاند و لازمه آن رسيدن به نقطه مشترك نيست و اين ضد عرفان است. مولوي به عنوان يكي از عرفاي بنام، ميگويد: مثنوي ما دكان وحدت است غير وحدت هرچه بيني آن بت است اينها وحدتگرا نيستند و كثرتگرايند. عرفان، همه را به يك نقطه ميرساند. اما موضوع بحث امروز اين است كه هزاران راه وجود دارد و هر راهي درست است. اين كه قرآن ميفرمايد، «الذين جاهدوا فيه لِنَهْدينَّهُمْ سبلنا» اشاره به راههايي دارد كه به يك جا ميرسد. امروز اين تفكر بوجود آمده كه مسيحي هم درست است، يهود و زرتشت هم درست است، بودايي و ... درستند. اگر اينها همه درستند، چرا با هم تعارض دارند؟
تعارض دارند اما مشتركاتي هم دارند. بله، قبلاً گفتم هيچيك باطل نيستند و هريك براي خود دينياند. اما ملاك قبولي دين دارابودن درستي به تنهايي نيست بلكه بايد نادرستي در آن نباشد. همه اديان عالم حتي اديان غيرالهي هم صدها حرف درست دارند. اما ارزش پيروي ندارند زيرا صدها حرف غلط هم در درون خود زدهاند. تنها ديني كه خداوند آن را از غلط حفظ كرده، دين اسلام است. به همين جهت بايد از آن پيروي كرد. خود شيطان صدها حرف درست ميزند تا بتواند چند حرف غلط را جا بياندازد.
درباره شيطانپرستي و معرفي آن به عنوان يك تفكر عرفاني بگوييد. با توجه به حرفهايي كه زده شد، پاسخ اين سؤال مشخص است. شيطانپرستي اصلاً عرفان نيست. اين تفكر بيشتر جنبه غريزي، سكسي و شهوي دارد كه موسيقي آن هم رونق گرفته و بنام موسيقي شيطانپرستي مطرح شده. البته در اين تفكر چون بسياري از كارهاي سخت انجام ميشود و عادت مردم بر اين است كه انجام هر كار سخت و رياضتي را عرفان بدانند، فكر ميكند شيطانپرستي هم عرفان است! در حالي كه عرفان مساوي با سختي نيست. عرفان معرفت است و اتفاقاً گاهي بسيار آسان حاصل ميشود. مرحوم اقبال ميگويد: ميشود پرده چشمم پركاهي، گاهي ديدهام هر دو جهان را به نگاهي گاهي وادي عشق بسي دور و دراز است ولي طي شود جاده صدساله به آهي گاهي در طلب كوش، مده دامن اميد زدست گوهري هست كه يابي سر راهي گاهي آسانيهايي كه در عرفان واقعي وجود دارد، هيچ جاي عالم نيست. اما متأسفانه هرچه سختي است به عرفان نسبت ميدهند. مثلاً يوگا، عرفان نيست ورزش است اما به عرفان ميچسبانند. شيطانپرستي هم همينطور. اين مشكلات، همه به خاطر اين است كه عرفان به درستي معني نشده.
درباره موسيقي گفتيد؛ موسيقي چقدر در شناخت عرفان و در رسيدن به آن نقش دارد و يا تأثيرگذار است؟ موسيقي در عرفان نقش ندارد، عرفان است كه در موسيقي اثرگذار است. اگر موسيقي عرفاني است، به دليل اين است كه عرفان در آن وجود دارد و آن است كه موسيقي را عرفاني ميكند. اگر عرفان باشد، چهچهه بلبل و صداي برگ درختان هم عرفان ميشوند. همه، صداي بلبل و آبشار و ... را ميشنوند اما آن كسي كه آموزههاي عرفاني را بداند و عارف باشد، اينها برايش موسيقي عرفاني است.
اما گاهي موسيقي انسان را به حال عرفاني نزديك ميكند. اين زماني ميشود كه موسيقيدان، عرفاندان باشد. مولوي ميگويد: بيزارم از آن گوش كه او بانگ ني شنود آگاه نشد از خرد و دانش نائي گوشي كه ني را بشنود اما دانش ني را نداند، نميتواند عارفانه بشوند. آن ني مولوي كه از نيستان ببريدهاند: ... آتش آن را بايد شناخت. يعني يك دل سوخته ميخواهد تا ناي ني را بفهمد وگرنه ناي ني، همان صداي سوت است.
درباره پرورش نفس و تفاوت آن با عرفان توضيح دهيد. حيات ما به نفس است. منتها اگر در مسير درست استفاده شود، بهتر و در مسير نادرست بد ميشود. نفس، نيرو و نوع فعاليت روح است و از آن جدا نيست. اين انرژياي كه خداوند در روح قرار داده، يك زمان نفس اماره ميشود، شيطنت ميكند و بد است: گفتم اين نفس رام كي گردد گفت، چون يافت گوشمالي چند وقتي نفس كمي تنبيه شد، ميشود نفس لوامه و در مرحله بالاتري قرار ميگيرد. گاهي او انسان را سرزنش ميكند و گاهي انسان او را و همينطور جلو ميرود.
اين نفس پرورش پيدا ميكند تا به عرفان برسد. همان پرورش، در عرفانهاي كاذب هم وجود دارد؛ مثلاً در عرفانهاي هندي پرورش نفس بسيار مرسوم است. آنها پرورش نفس را در مسير فيزيكي استفاده ميكنند. نفس صدها فعاليت دارد. در عرفان كاذب هندي، نفس به گونهاي پرورش مييابد كه مثلاً با نگاهش قطار را نگه ميدارد يا ذهن طرف مقابل را ميخواند. اما نفس كارهاي ديگري هم ميكند. نفس ميتواند از سّر شما آگاه باشد اما آن را ظاهر نكند. ميتواند سراغ چيزهايي برود كه ميخواهد اما نميرود. ميتواند از اسرار عالم آگاه باشد؛ ميتواند ملكوت عالم را ببيند. عرفانهندي همه اينها را رها كرده و به مسايل پيش پا افتاده نفس ميپردازد. اين عرفان نيست، رياضت است. صفاي باطن كه انسان با خداي خودش نيايش كند و حالات معنوي پيدا كند، اين كار نفس با ارزش و فقط در اسلام است.
چقدر ظاهر و باطن شخص عارف برهم تأثيرگذارند؟ معلوم نيست. بعضي تعمد دارند كه هيچ چيز را بروز ندهند. اما گاهي درون فرد روي نگاهش مؤثر است. از ظاهر فرد نميتوان فهميد كه عارف است يا خير. آنچه كه فردي از فرد ديگر ميفهمد، شايد مربوط به خودش باشد. يكي عارف است و عرفان طرف مقابل را ميفهمد و اين از رشد خود شخص است. اين مسأله پيچيدهاي است.
اولين قدم براي ورود به عرفان چيست؟ نميشود جواب صريحي داد. اول قدم اين است كه انسان علاقهمند باشد و بخواهد و آن خواستن هم زماني است كه بكشانندش. همين كه ميخواهم بروم، يعني از آن طرف چراغ سبزي نشانش دادهاند و جذبهاي وجود داشته است. البته در ساخته شدن انسان و رسيدن به جايگاه خواستن، مسايل مهم ديگري هم وجود دارد مثل نماز اول وقت و ... صمت و جوع و سحر و خلوت ذكر به دوام ناتمامان جهان را كند اين پنج تمام اهل دلي گفته بود به جز اينها، بايد جاذبه هم باشد؛ جاذبه كه باشد نماز هم نماز ميشود؛ روزه هم روزه؛ همه اينها را جاذبه حل ميكند. اما خود انسان هم بايد به واجبات اهميت دهد مولوي ميگويد: اصل آن جذبه است ليكن خاك تاش كار ميكن وقف آن جذبه نباش اصل اين است كه تا جاذبه نباشد، كار انجام نميشود؛ اما نبايد منتظر باشيم. معلوم نيست اين جذبه كي و چگونه ميآيد. مولوي هم نمازخوان بود اما مولوي نبود، يكباره جذبهاي او را گرفت كه يك شبه مولوي شد. يا "فضيل عياض"، يك آيه شنيد و شد فضيل عياض.
به نظر ميرسد يك جوهرهاي بايد باشد تا جذبه سراغش بيايد. اينطور نيست؟ بله، اما نميدانيم آن جوهره را چگونه بايد بدست بياوريم، تقدير الهي است. قرآن ميفرمايد ليس للانسان الا ما سعي. بايد دنبال كار برويم اما اين كه چه نتيجهاي ميدهد، معلوم نيست. چه بسا همين نماز و روزه براي ما تكبر بياورد و بدبختمان كند. بايد تقوي داشت و هر كاري را در جاي خودش انجام داد.
كتابهايتان را آسيبشناسي كردهايد؟ خير، نه وقت دارم نه امكانش را!
از فروش كتابهايتان متوجه نميشويد كه چقدر مفيدند؟ خير، ما بايد درست عرضه كنيم و نميكنيم. عرضه وظيفه جامعه است و من وظيفهام تأليف.
فكر نميكنيد اگر آسيبشناسي كنيد در كارهاي بعديتان تأثيرگذار باشد؟ آسيبشناسي كار من نيست، آسيبشناسان بايد انجام دهند.
در مورد كتابهايتان، خودتان بهتر از هر كسي ميدانيد چه كردهايد. مگر نويسنده نبايد خودش آسيبشناسي كند؟! خير، آسيبشناسي جنبه مديريتي كار است.
شما كه كتابي مينويسيد، بايد بدانيد و ببينيد چقدر مورد استفاده مخاطب است. اينكه مخاطب چقدر ميخواند درست، اما بايد ديد چقدر در اختيار مخاطب قرار ميگيرد. مخاطب كي و كجا آشنا شده و كتابها را ديده. اين برميگردد به بحث توزيع و مديريت جامعه و من هم بايد بدانم الآن جامعه در چه شرايطي است و به چه چيزي نياز دارد.
شما درباره عرفان اسلامي و عرفان كاذب نوشتيد، اگر ندانيد چقدر مورد توجه مخاطب است يا چقدر فروشرفته، چگونه كارهاي بعدي را انجام ميدهيد؟ از اين مسايل اطلاع دارم و ميدانم كتابهايم مخاطب ميليوني دارند. اما ما نتوانستيم درست عرضه كنيم. بايد در بازار كار وارد شد و ارتباط برقرار كرد. ما اين كارها را نكردهايم. اما ميدانم كه هر كسي اين كتابها را خوانده، علاقمند شده است.
كتابهايي با موضوع كتابهاي خودتان را از نويسندگان ديگر هم مطالعه كردهايد؟ بله، در اين زمينه كتابهايي نوشته شده و من دومين نفرم. اما به نظر خودم، كتابهاي من منحصر به فردند. شيوهاش با بقيه كتابها در اين زمينه متفاوت است.
چه شيوهاي است كه منحصر به فرد شده؟ كتابهاي ديگر، بيشتر، عرفانهاي غيراسلامي را معرفي كردهاند. اسمش نقد است اما در حقيقت معرفي آنهاست. اما من واقعاً نقد كردهام. ربطي ندارد كه كي و كجا گفته شده، مهم اين است كه گفتههايش اين غلطها را دارد.
كتابهايي را كه خواندهايد، ترجمه كردهايد؟ خير، ترجمه شدهها را خواندهام.
به چه زبانهايي به جز فارسي آشناييد؟ انگليسي و عربي ـ البته خودم هم آذري زبانم.
چند ساعات در روز كتاب ميخوانيد؟ دقيقاً نميدانم، چون گاهي ميخوانم و گاهي مينويسم؛ گاهي 6 ـ 5 ساعت و گاهي 18 ـ 17 ساعت را با مطالعه (نوشتن و خواندن) سر و كار دارم.
اگر به دوران گذشته برگرديد، ميخواهيد دوباره همين مسير را در زندگي طي كنيد؟ بله. اوايل دوست داشتم رشته ديگري را بخوانم و به همين دليل هم به هنرستان رفتم و رشته برق خواندم. اما طبعم اين طرفي است. همان زمان كه هنرستان ميرفتم، به شعر و بحثهاي ايدئولوژيكي علاقه داشتم.
شعر هم ميگوئيد؟ بله، اخيراً ديواني به چاپ رساندم به نام «دلنامه»
به چه شاعراني علاقهمنديد؟ مولوي و حافظ.
رمان هم ميخوانيد؟ بله.
كدام رماننويس را بيشتر ميپسنديد؟ ويكتورهوگو، بالزاك و ...
دوران دفاع مقدس هم فعال بودهايد؟ چند بار به جبهه رفتم البته به عنوان مبلغ.
سؤال آخر! اگر قرار بود عارف شويد، ميخواستيد جاي كدام يك از عرفاي معروف و به نام باشيد؟ دوست داشتم آميخته اي از امامخميني(ره)، مولوي با كمي محيالدين باشم.
سوابق پژوهشي الف: تأليف بيش از 60 جلد كاب كه تعداد زيادي از آنها به چاپ رسيده است. ب: تأليف و چاپ بيش از 40 عنوان مقاله در مجلههاي علمي فرهنگي
سوابق: فرهنگي تبليغي و هنري الف: مأموريت فرهنگي و تبليغي به خارج از كشور كه عبارتند از: 1. كشور آذربايجان به مدت 1 سال 2. كشور آذربايجان به مدت 1 ماه 3. كشور هند به مدت 1 هفته 4. كشور سوريه به مدت 2 هفته 5. كشور تركيه به مدت 10 روز ب: كارشناسي امور فرهنگي ديني شبكه سوم سيما به مدت 10 سال ج: كارشناسي امور فرهنگي ديني شبكه چهارم به مدت 1 سال د: كارشناسي امور مناسبتي شبكههاي 1 و 2 و 3 و 4 و 5 طي سالهاي 76 تا 85 هـ: سخنراني در دانشگاه و پژوهشگاههاي مختلف كشور به مناسبتهاي گوناگون و: طراحي و نويسندگي برنامه تلويزيون نيستان شبكه سوم سيما 14 قسمت ز: طراحي و نويسندگي برنامه تلويزيون نيستان شبكه سوم سيما 26 قسمت ك: ناظر كيفي برنامههاي تلويزيوني نيستان ل: ناظر كيفي برنامههاي تلويزيوني آب و سراب
سوابق علمي الف: تدريس در دانشگاههاي مختلف كشور به مدت 20 سال كه عبارتند از: 1. دانشگاه تربيت معلم 5 سال 2. دانشگاه تهران 4 سال 3. دانشگاه شهيد بهشتي 4 سال 4. دانشگاه علمي كاربردي 4 سال 5. دانشگاه آزاد اسلامي 17 سال 6. حوزه علميه قم، كرج 4 سال
سوابق مديريت الف: مديريت فرهنگي دانشگاه آزاد اسلامي واحد كرج 2 سال ب: مديريت فرهنگي پژوهشگاه فرهنگ و علوم اسلامي قم 2 سال ج: معاونت علمي فرهنگي مؤسسه انتشاراتي اميركبير د: مشاور وزير كشور در امور روحانيون و مديركل امور فرهنگي
سوابق تحصيل يك دوره عرفان و يك دوره فلسفه نزد علامه حسنزاده آملي ـ و يك دوره عرفان نزد آيتالله جواد آملي ـ يك دوره فلسفه نزد آيتالله مصباح يزدي ـ يك دوره خارج فقه نزد علامه جعفري ضمناً يك دوره عرفان و فلسفه نزد علامه حسنزاده آملي كه شامل فصوص الحكيم قيصري و الهيات اشارات باشد سپري كرده و يك دوره عرفان شامل تمهيد القواعد را با آيتالله جوادي آملي و نهاية الحكمة را نزد آيتالله مصباح يزدي و درس خارج را نزد آيتالله فاضل لنكراني و علامه محمدتقي جعفري(ره) و دو سال درس خارج نزد آيتالله جناتي و ده سال درس خارج فقه نزد مقام معظم رهبري را گذرانده است.
فهرست آثار منتشره از مؤلف 1. آب و سراب 1 2. آب و سراب 2 3. آب و سراب 3 4. آيات و احاديث در كليات شمس تبريزي 5. آيينه خدا نما 6. اسرار و عرفان حج 7. انديشه عطار نيشابوري 8. اوصاف متقين 9. پيامبر اعظم در كليات اقبال لاهوري 10. پيامبر اعظم در نهجالبلاغه 11. پيامبر اكرم(ص) در مثنوي مولوي 12. تفسير موضوعي مثنوي مولوي 13. جاويدنامه 14. جبر و اختيار در مثنوي مولوي 15. حكمت سياسي يا سياست حكيمانه در اسلام 16. حكمت عملي 17. خداشناسي در مثنوي مولوي 18. خط قرمز 19. دين و دنيا از ديدگاه اقبال لاهوري 20. زمزمه عشاق در نيايشهاي جاودان 21. سيري در قواعد ثابت و متغير در فقه اسلامي 22. شرح مبسوط وصيتنامه امامخميني(ره) 23. طنز و طنازي در مثنوي مولوي 24. عرفان خودي در كليات اقبال لاهوري 25. عرفان سياسي يا سياست عرفاني 26. عرفان عرفه 27. عرفان عملي 28. فرهنگ موضوعي اسرارنامه 29. فرهنگ موضوعي بندنامه عطار نيشابوري 30. فرهنگ موضوعي ديوان امامخميني(ره) و شرح و تفسير آن 31. فرهنگ موضوعي كليات اقبال لاهوري 32. فرهنگ موضوعي اسكندرنامه نظامي گنجهاي 33. فرهنگ موضوعي الهينامه عطار نيشابوري 34. فرهنگ موضوعي خسرو و شيرين نظامي گنجهاي 35. فرهنگ موضوعي كليات شمس تبريزي ج 1 36. فرهنگ موضوعي كليات شمس تبريزي ج 2 37. فرهنگ موضوعي كليات شمس تبريزي ج 3 38. فرهنگ موضوعي گلشن راز و متن كامل آن 39. فرهنگ موضوعي ليلي و مجنون نظامي گنجهاي 40. فرهنگ موضوعي مثنوي معنوي ج 1 41. فرهنگ موضوعي مثنوي معنوي ج 2 42. فرهنگ موضوعي مثنوي معنوي ج 3 43. فرهنگ موضوعي مثنوي معنوي ج 4 44. فرهنگ موضوعي مخزناسرار نظامي گنجهاي 45. فرهنگ موضوعي مصيبتنامه عطار نيشابوري 46. فرهنگ موضوعي مظهرالعجايب عطار نيشابوري 47. فرهنگ موضوعي منطقالطير عطار نيشابوري 48. فرهنگ موضوعي هفتپيكر نظامي گنجهاي 49. فرهنگ موضوعي هيلاجنامه عطار نيشابوري 50. قرآن از زبان قرآن 51. گنجهاي گنجهاي 52. مباني اخلاق و تربيت اسلامي 53. معلم نمونه 54. نم يم (قرآنشناسي عرفاني) 55. ياد يار
فهرست مقالات 1. مشتركات انديشه ملاصدرا و مولوي 2. مشتركات انديشه ملاصدرا و مولوي 3. تولد دوباره 4. آزادي از ديدگاه آزاد مرد 5. خدعه با مولانا 6. جامعه ديني انسانديني 7. حج در آثار محيالدين عربي 8. حج در آثار محيالدين عربي 9. عرفان حج 10. عرفان حج 11. عرفان حج 12. حج در ادبيات فارسي 13. حج در اشعار حسانالعجم 14. خدا در عرفان عرفه 15. عرفان در عرفه 16. رابطه انسان و خدا در دعاي عرفه 17. آموزههاي سياسي قرآن در اشعال اقبال 18. رهبري و رهروي در منطقالطير عطار 19. راه و رسم فرمانروايي در انديشه نظام 20. آئين حكمراني در شاهنامه 21. سيري در قواعد ثابت يا متغير در فقه اسلامي 22. سيري در قواعد ثابت يا متغير در فقه اسلامي 23. انسان كامل و امام مهدي در ديوان امامخميني(ره) 24. پرواز با امام(ره) 25. زمزمه زمزمهها 26. پير و مرشد در شعر امامخميني(ره) 27. بررسي ابعاد فقهي علامه جعفري(ره) 28. خدا و جهان در ديوان امامخميني(ره) 29. آيات و احاديث در آثار عطار نيشابوري 30. ثابت و متغير در فقه اسلامي 31. عقلانيت ديني 32. نقد مقاله خاتميت دكتر سروش 33. سياست و ديانت در ديوان اقبال لاهوري 34. پيامبراكرم در مخزنالاسرار نظامي در حدود 30 مقاله در موضوعات مختلف در روزنامههاي رسمي كشور به چاپ رسيده است.
کد مطلب : 50109 |
 |
|