نگاهی به دنیای ونه گات در «سلاخ خانه شماره پنج»
کورت ونه گات جونیور(Kurt Vonnegun Jr) از نویسندگان مطرح امروز امریکاست. از جمله ابتکارات او ترکیب بدیعی از خیال و واقعیت در دنیای مادی ست. او که در 11 نوامبر 1922 در ایندیاناپولیس و در دوران بد اقتصادی به دنیا آمده، در آثارش همواره از ایام شاد و پر نشاط کودکی سخن می گوید._ خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) فرشاد شيرزادي:ونه گات اولین تجربه های زندگی اش را با کار در نشریه دبیرستان آغاز می کند. حدود یک سال بعد توسط نازی ها در 1944 اسیر و در یک انبار، نگهداری لاشه ها را تجربه می کند. در همین وقت متفقین شهر درسدن را بمباران کرده و 134000 نفر جان خود را از دست می دهند. اولین رمان او با نام «پیانیست» در 1952 انتشار می یابد و دومین اثرش با عنوان «آژیرهای هیولا» در 1957 منتشر می شود. در این فاصله داستان های خود را در مجله ها به چا÷ می رساند و بعدها در مجموعه ای به نام «قناری در خانۀ گربه» و چند سال بعد به نام «به خانه میمون خوش آمدید» منتشر می کند. تا سال 69 رمان های «شب مادر»، «پرچینک بازی» و «سلاخ خانه شماره پنج» را به ترتیب منتشر می کند که رمان اخیرش فروش خوبی می کند و فیلمی هم بر اساسش ساخته می شود. در سال 1971 بر اساس یکی از کتاب هایش به نام «میان زمان و تیمبوکیو» نمایش تلویزیونی ای تهیه می شود که او را در امریکا بیش از پیش سرشناس می کند.
در زبان فارسی آثار زیادی از این نویسنده برگردان نشده است. اما می توان در اغلب آثاری که در مورد ادبیات پسامدرن نگاشته شده نام او را جست. در این میان البته می شود به دو کتاب او با نام های «شب مادر» و «سلاخ خانه شماره پنج» اشاره کرد که آخری بحث انگیزترین اثر نویسنده است. رمان «سلاخ خانه شماره پنج» و «شب مادر» در فاصله 1969-1952 منتشر شده اند و این زمانی ست که هنوز بسیاری از مؤلفه های پسامدرنیسم توسط کسانی چون دریدا، لیوتار، بودریار و... گسترش نیافته. -اندیشه فلسفی پسامدرنیسم در شالوده شکنی دریدایی اواخر دهه شصت و اوایل دهۀ هفتاد شکل گرفته و اندیشه اجتماعی و فرهنگی آن در دهۀ هشتاد و مباحث وانمایی بودریاری ظهور می کند- به زبان دیگر، می توان چنین نتیجه گرفت که ونه گات آثارش را بر اساس معیارهای فلسفی و زبانشناختی از پیش تعیین و تئوریزه شده ای شکل نداده و مبانی یا مکانیسم آفرینش و خلاقیت اثر در او بیش از آنکه فرایند درک و نهادینه شدن موضوعات و تئوری های ویژه باشد، نتیجه تجربه زیستی فردی و نیز تعامل ذهنیت او با عناصر بینامتنی و شرایط پیرامونی است.
در واقع اثري آفريده شده است و ما امروز با توجه و تمركز بر دستاوردهاي فلسفي و زبان شناسي معاصر مي خواهيم الگوها و بنيان هاي زيبايي شناختي اثر و نيز نوع برخورد مؤلف با زبان وساير مؤلفه ها را نقد و تأويل كنيم. امروزه -وبه طور كلي در دهه اخير- مؤلفان و هنرمندان جامعه ما -در ژانرهاي مختلف هنري- از طريق ترجمه آثار نظريه پردازان و فيلسوفان حوزه پست مدرنيسم با تعاريف و تئوري هايي آشنا شده و در بهترين حالت پس از درك و نهادينه كردن، سعي در بكارگيري آن ها در متون خود دارند.گرچه انديشه و فلسفه در جهان معاصر انضمام فرهنگي نداشته و نمي توان به صرف حضور مؤلفه هايي از يك حوزه انديشه و تفكر، درباره متن و اثر هنري، حكمي قطعي صادر كرد، اما مساله، مساله حاكميت معنايي مسلط در كسوت نوعي مدگرايي فرهنگي-هنري ونيز تبديل آن انديشه ها به وانموده اي از خود در جريان بهره برداري است. با وجود گستردگي و پيچيدگي موضوع و نيز عدم حضور نقدي فراگير پيرامون آن، به همين اشاره كوتاه بسنده كرده و محور بحث را بر مركز و سرفصل اصلي موضوع مي چرخانيم. براي رسيدن به ادبيات و رمان پسامدرن ونيز تبيين مؤلفه هايي از آن در آثار ونه گات، به ناچار بايد اندكي از «پست مدرنيسم» سخن گفت. پسامدرنيسم تعريف ناپذير است. يعني تن به تعريف نمي دهد، از آن جهت كه گوهر وجودي اش بر چنين اصلي بنيان نهاده شده است. گويا پسامدرنيسم با تعريف پذيري و كاناليزه شدن خود، كمر به نابودي خود مي بندد. از ديگر سو بر پسامدرنيسم به سبب خصلت ذاتي تأويلي آن، از زواياي متعدد و متكثري مي توان نگريست. به همين سبب در مباحث مربوط به آن، هر مؤلفي مجبور است تنها بر مواردي ویژه اشاره و تأكيد كند كه در ادامه متن بتوان از آن ها به صورت كاربردي استفاده کرد. با درنظر گرفتن فضاي متكثر، عدم قطعيت و نيز فقدان ارزش و اعتبار در پست مدرنيسم پلي به سوي ادبيات زده و بدون مقدمه به سراغ «ديويد لاج» مي رويم كه براساس حاكميت فضاي پسامدرنيسم و نوع تأويل خود از آن، پنج ويژگي را براي يك متن پسامدرنيستي معرفي مي كند. تناقض، عدم انسجام، فقدان قاعده (تصادف)، زياده روي، اتصال كوتاه. با جلب نظر مخاطب به مورد شكستن و محو ساختار و نيز تخريب شكل، از هفت سرفصل مي گوئيم كه در جایی دیگر براي داستان پسامدرنيستي ذكر شده است: اعتیاد به زندگي شهري، ناگزيري استفاده از تكنولوژي، حذف انسان، عشق به بدويت، اروتيسم، اخلاق ستيزي و تجربي بودن. با اندكي دقت و توجه به سرفصل هايي كه ذکر شد، حالا مي توان به يكي از اركان اساسي رمان، يعني نوع و چگونگي شخصيت پردازي در رمان پسامدرن اشاره كرد. قهرمان ادبيات مدرنيستي در پي شناسايي جهان و كشف هويت خود بوده و در اين روند هميشه در حال ساخت زوج هاي «ديگر/خود» بوده است. اما شخصيت رمان پسامدرنيستي از همان ابتدا اعلام مي كند كه به تقسيم بندي «خود/ديگر» اعتقادي ندارد. متن پسامدرنيست وجود خالق را انكار مي كند تا بتواند به خود رجوع كند. متن پسامدرنيست همواره ميل به رجوع خود را دارد. چرا كه ميل به رجوع خارج از خود، در واقع، ميل به رجوع به وانموده است. وانموده اي كه در اثر گذشت زمان، تأويل به واقعيت شده و وانمودگي آن فراموش مي شود. اين گونه متن چنين ميلي را نمي تواند طراحي كند؛ مگر به ياري تمهيدات و شگردهايي كه توان استقامت در برابر روايت هاي بزرگ را داشته باشد. روايت هايي كه در طول تاريخ ساخته شده و فرهنگ خود را در بستر زمان پرداخته اند. از چنين تمهيداتي بهتر است (به صورت عيني و كاربردي) به عنوان الگوي بحث در آثار هنري آفريده شده، سخن به ميان آورد، و ما در اينجا «سلاخ خانه شماره پنج» را بهانه و بستر قرار مي دهيم: سلاخ خانه شماره پنج ونه گات اين رمان را در ده «فصل» نوشته است. كه نگارنده بيشتر مايل است به جاي «فصل» از واژۀ قطعه استفاده كند و باز مايل است برخلاف نويسنده پيشگفتار رمان - صفدر تقي زاده - از پاراگرافهايي بگويد كه تركيب آنها ساختماني بديع و يك پارچه نمي آفريند و معنايي كلي را القا نمي كند. قطعه شماره يك چنين آغاز مي شود: «همه اين داستان كمابيش اتفاق افتاده است. به هر حال قسمت هايي كه به جنگ مربوط مي شود، تا حد زيادي راست است. يكي از بچه هايي كه در، درسدن مي شناختم راستي راستي با گلوله كشته شد، آن هم به خاطر برداشتن قوري چاي يك نفر ديگر. يكي ديگر از بچه ها، دشمنان شخصيش را جداً تهديد كرد كه بعد از جنگ مي دهد آدمكشهاي حرفه اي، آنها را ترور كنند. البته من اسم همه آن ها را عوض كرده ام.» در اين قطعه كه بيش از ۲۰ صفحه از رمان را به خود اختصاص داده است، نويسنده، بيشتر از چگونگي شكل گيري رمان مي گويد -كاري كه در رمان هاي مدرن و كلاسيك بيشتر سعي در پنهان كردن آن است- و اين كه خود در جنگ جهاني دوم حضور داشته و مبناي اين رمان به نوعي نتيجه تجربه و زيست اوست. خصوصاً در دوران اسارتش در درسدن و بمباران آن توسط متفقان. علاوه بر اين ونه گات در اين قطعه، تاريخچه كوتاهي از درسدن و نيز چند سطري از كتابي به نام «اوهام عامه پسند خارق العاده و جنون جمعي» را كه درباره جنگهاي صليبي است، آورده و در اواخر قطعه اشاره كوتاهي دارد به بخشي از انجيل گيدتون كه در آن از حال و هواي عقوبت قوم لوط و وضع زن او سخن گفته شده است. و اين قطعه چنين پايان مي يابد: كتاب با اين كلمات شروع مي شود؛ گوش كنيد: بيلي پيل گريم در بعد زمان چند پاره شده است. و اين طور تمام مي شود:جيك، جيك، جيك آنچه در اين قطعه با آن روبه رو هستيم، نشان از گسست هايي دارد. گسست از سنت روايت مدرنيستي. رمان در آغاز به اين امر اشاره دارد كه گشتن به دنبال يك راز و يا يك امر خارق العاده در اين متن بيهوده خواهد بود. «ونه گات» خود از حضورش در جنگ جهاني دوم مي گويد، يعني بيان يك واقعيت، او از طريق بيان اين واقعيت و نوع پردازش آن در رمانش، نوعي مبارزه منفي را سازمان دهي كرده، و در اين مبارزه پيروز مي شود. (البته پيروزي نه در مقام يك مؤلف و سوژه) بدين گونه كه او با كاربرد شگردها و تمهيداتي از قبيل طنزْ پارودي و فاصله گذاري پيشاپيش از تبديل واقعيت -براي نمونه واقعيتي به نام جنگ و بمباران شهر درسدن- به وانموده اي از خود -واقعيت- در خارج از جهان متن -رمان سلاح خانه شماره پنج- جلوگيري كرده و مخاطب را در همه حال به واقعيت و جهان رمان ارجاع مي دهد. در رابطه با چنين ارجاعي بهتر است به روايت بودريار از بازنمايي يا تصوير اشاره شود. بودريار براي مراحل پي در پي تصوير، سيري اينچنين را مشخص مي كند: A) تصوير بازتابي از واقعيت ابتدايي است B) تصوير واقعيتي ابتدايي را مي پوشاند و تحريف مي كند C) تصوير غياب واقعيتي ابتدايي را مي پوشاند D) تصوير هيچ گونه مناسبتي با هيچ واقعيتي ندارد: تصوير وانموده اي ناب از خودش است. مرحله اول منطبق با رئاليسم ابتدايي است (بالزاك، استاندال و...) مرحله دوم را مي توان منطبق بر بوطيقاي سوررئاليسم تلقي كرد. يعني تحريف واقعيت. مرحله سوم، كه پوشاندن غياب واقعيتي ابتدايي است، را مي توان دركارهاي روب گري يه، كلود سيمون و ديگر اهالي رمان نو رديابي كرده و به تأويل نشست. و مرحله چهارم، وانمايي ادبيات در خودش است، كه بايد آن را مشخصه دوران پسامدرن در ادبيات دانست. ادبيات از راه حركت از دال به دال خود را به خود ارجاع داده و متني را مي سازد كه مي تواند از تقسيم بندي هاي جهان هاي متفاوت بگذرد. سلاخ خانه شماره پنج، بيان زندگي بيلي پيل گريم است كه در بعد زمان چندپاره شده است، همين! براي گفتن اين رمان، بايد همه آن را گفت واين امر امكان پذير نيست. چرا كه اصولاً چيزي را نمي گويد و اين نگفتن چيزي، آن را هم تبديل به يك بازي مي كند. يك بازي و لغزشي در واقعيت و توهم، لغزشي در مرزهاي استعاره و مصاديق خارجي، يك بازي در مرز امر واقع و وانموده. «سلاخ خانه شماره پنج» گسترش يك طرح در كشاكش اوج ها و فرودها نيست. نمي توان از آن گفت. بايد به تمامي آن را خواند.
کد مطلب : 51649 |
 |
|