قورباغه را قورت بده!
| 30 ارديبهشت 1388 ساعت 8:00 |
ياسر سماوات:كاركردن در وادي كتاب به هر نوعي برايم خشنودكننده بود و هروقت ميانديشيدم كه جواني و بهترين سالهاي زندگيام را در اين عرصه ميگذرانم، احساسي دلپذير تسخيرم ميكرد، درست مثل امروز./ ياسر سماوات:ساعت مچيام يك بعداز ظهر را نشان ميداد، غرفه «خانه كتاب» پر شده بود از افرادي كه براي جستجوي رايانهاي كتاب و ناشر مورد نظرشان در نمايشگاه، پشت ميز گردي كه با چهار دستگاه كامپيوتر نميتوانست جوابگوي اين خيل عظيم باشد، صف كشيده بودند. با زحمت راهم را ازميان جمعيت باز كردم و روبروي يكي از دستگاهها روي صندلي نشستم.
جمعه بود، 25 ارديبهشت 88، نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران مدل 22!
دستوري مبني بر اينكه كاركنان غرفه شخصا به جستجو براي مراجعه كنندگان بپردازند، صادر نشده بود، اما ازدحام جمعيت در محوطه و وضعيت نابسامان اطراف آن ميز برآنم داشت تا بخاطر سرعت عمل نسبتا خوبي كه در حروفچيني داشتم، كمك حال مردمي شوم كه هر لحظه به تعدادشان افزوده ميشد.
كاركردن در وادي كتاب به هر نوعي برايم خشنودكننده بود و هروقت ميانديشيدم كه جواني و بهترين سالهاي زندگيام را در اين عرصه ميگذرانم، احساسي دلپذير تسخيرم ميكرد، درست مثل امروز.
دستم كه به سمت كيبورد رفت فرياد اعتراض جمعيت بلند شد: آقا! داداش! مهندس... نوبتيه ها!
برگشتم و با لبخند، كارت متصدي غرفه را كه روي جيب پيراهنم نصب شده بود، نشان دادم و با همين حركت، صداها يكباره قطع شدند و ببخشيد و داداش شرمنده و... بود كه از هر طرف به گوش ميرسيد. مردي ميانسال و درشتاندام با سبيلي تنك و سري كممو كه جلوتر از همه ايستاده بود با لحني آرام در گوشم زمزمه كرد: - قورباغه را قورت بده! گفتم:بله؟! -عرض كردم قورباغه را قورت بده! - اسم كتابه؟! - آره كتابه، مگه نخوندي، محشر بابا، زندگيت رو از اين رو به اون رو مي كنه. من دارمش، ميخوام چندتا واسه رفيقام بگيرم، حتما بگيرو بخونش. نام ناشر و شماره راهرو و غرفه را روي مانيتور نشانش دادم و با صدايي بلند، طوري كه از ميان سر و صداي جمعيت شنيده شود گفتم: كتاب بعدي. پسر و دختري جوان با سر و وضعي آراسته نزديكم شدند. پسر كنارم آمد و با دست راستش شانه چپم را لمس كرد. ادكلن تند مطبوعي زده بود. با همان لبخند طوري كه ناراحت نشود، گفتم: -لطفا اگه ممكنه دستتون رو بردارند، نميتونم خوب تايپ كنم. - آخ! شرمنده، نميدونستم. - خواهش ميكنم - قربان جايي كه كتابهاي نرمافزاري داشته باشه كجاس؟ - بيشتر، ناشراي دانشگاهي دارن بايد برين طبقه دوم شبستان، قسمت ناشران دانشگاهي. - مرسي...
دو سه اسم يكباره به گوشم رسيد: آشپزي...، ببين كتابي درمورد عكاسي و طراحي اينجا هست؟ پرورش طيور، آقا اصول حسابداري و واسم پيدا ميكني؟...
ساعتها گذشت و انگشتان من بيوقفه روي صفحه كليد مي لغزيدند، چهره بيشتر اشخاصي را كه برايشان جستجو ميكردم نميديدم و سعي داشتم تا با سرعتعمل بيشتري روي كارم متمركز باشم، فقط صداها و اسامي كتابها و نويسندگان و ناشران بودند كه گاهي توامان و گاهي يكي پس از ديگري، به گوشم ميخوردند.
- ماهيه كوچيك... سرم را بالا گرفتم، دختري بيستوچهار پنج ساله با مانتوي سبز چمني و روسري مشكي آن طرف ميز مقابلم ايستاده بود. پرسيدم: - ماهي سياه كوچولو، درسته؟ - نه آقا، من يه كتاب درباره ماهياي آكواريومي ميخوام، مي تونين راهنماييم كنين. جستوجو نتيجهاي درپي نداشت، تشكر كرد و رفت.
چيزي به ذهنم رسيد، تقريبا همه به دنبال كتابهاي آشپزي، خياطي، كمكآموزشي، دانشگاهي و مذهبي بودند و به ندرت اسمي از ادبيات و رمان و شعر ميشنيدم، انگار هرگز اثري از «آل احمد» و... در تاريخ اين مرز و بوم به نگارش درنيامده بود! يا «جمالزاده» و «علوي» نامهايي بودند كه داستاني را در ذهن تداعي نميكردند! وضعيت امروزي ها هم خيلي خوب نبود، يعني اصلا اسمي از نويسندگاني كه هنوز در قيد حياتند و قلم مي زنند به ميان نيامد!
دوسه نفري سراغ «ديوان فروغ فرخزاد» و «سهراب سپهري» را گرفتند و چندين بار اسم «پائولو كوئليو» را شنيدم كه جاي خوشحالي داشت، اما دريغا كه هرگز نامهاي «پل استر»، «گونترگراس»، «مواركامي» و «موراويا» روي صفحه نمايش نقش نبست!
رخوتي عجيب گريبانم را گرفته بود، نگاهي به ساعتم انداختم. 7و سي دقيقه بعداز ظهر بود، چيزي به پايان ساعت كاري نمايشگاه نمانده بود اما همچنان غرفه خانه كتاب پذيراي بازديدكنندگان بود. بلندشدم و از چند نفري كه دور و برم بودند، عذرخواهي كردم. راه بيرون شبستان را پيش گرفتم، پاهايم حسابي خواب رفته بودند، دهانم بدمزه بود، سوزشي در چشمانم حس ميكردم و سردردي نصفه ونيمه سراغم آمده بود، از راهروي شماره 7 به يكي از خروجيهاي جنوبي شبستان مشرف به حياط مصلي رسيدم، خورشيد دهمين روز نمايشگاه داشت نفسهاي آخرش را ميكشيد...
کد مطلب : 37087
30 ارديبهشت 1388 ساعت 11:01
|
| سلام و خسته نباشید. دست تون درد نکنه. در عین صمیمیت به نکته قابل توجهی اشاره کردید. واقعا نویسندگانی که ازشان نام بردید امروز در کجای ذهن این مرز و بوم جای دارند؟ |
|
 |
|