نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » پرونده » پرونده

نقد شجاعانه، نقد مهرورزانه

24 مهر 1389 ساعت 16:48

مريم مقيمي - هر نويسنده‌اي كه قلم به دست مي‌گيرد تا صفحات كاغذ را از تفكر، تجربه و آموخته‌هاي خويش پركند؛ مي‌خواهد همه يا بخشي از دانسته‌هايش را خالصانه به ديگران هديه دهد. هر اهل قلمي، قبل از هر چيز، به اين مسأله مي‌انديشد كه نوشته‌هايش بدون نقص‌ و كاستي در جان و ذهن مخاطب نقش بندند. مانند سخنوري قهار كه سعي دارد الفاظ و جمله‌هايش را بسيار ماهرانه و هنرمندانه بر جان و دل شنونده بنشاند. براي رسيدن به اين هدف و ارائه تام و تمام از آنچه مي‌خواهد بيان كند، آيينه‌اي لازم است كه نقص‌ها و كاستي‌ها و البته زيبايي‌ها و كمال نگاشته‌هايش را حتيً بعد از انتشار آن، به او بنماياند. در اين راستا افرادي در نقش آيينه براي يك نويسنده، دست به نقادي مي‌زنند و با نقد آثارش آيينه تمام نمايي مي‌شوند كه وي بتواند دستاورد سال‌هاي عمرش را به بهترين وجه در اختيار مخاطب قرار دهد، بازنگري يا اصلاح كند. عليرضا حافظي سال‌هاي زندگي‌اش را در مسير ادبيات و هنر و نيز نقد و نقادي سپري كرده تا آيينه شفاف و روشني باشد براي نويسندگاني كه با عشق مي‌نويسند./

 
عليرضا حافظي، مرداد ماه سال 1332 در شهر ري به دنيا آمد. دوره ابتدايي را در دبستان دولتي صدوق و دوره دبيرستان را طي دو دوره گذراند كه دوره نخست تا كلاس نهم را در مدرسه رازي و دو سال از دوره ديگر را در دبيرستان پهلوي سابق در ميدان قيام به تحصيل مشغول شد. سپس به مدت 2 سال به دبيرستان علميه رفت و مدرك ديپلم خود را اخذ كرد. وي درباره آن دوره از زندگي‌اش مي‌گويد: «سال 50 به مدرسه عالي پارس رفتم كه يك مدرسه خصوصي و ويژه طبقات بالاي جامعه بود. آنجا،اگرچه ابتدا براي قشر مرفه بود، اما كم‌كم با وسعت گرفتن تحصيلات دانشگاهي، افراد عادي هم توانستند در آن شركت كنند. الته شهريه بالايي داشت و من براي پرداخت شهريه، از بانك صادرات وام گرفتم. در آن جا در رشته روان‌شناسي تحصيل كردم و از استادان معروف روان‌شناسي آن دوره، مثل دكتر سيروس عظيمي و دكتر مقربي و بزرگان ديگر در اين حوزه بهره بردم و موفق به كسب مدرك ليسانس در آن رشته شدم. هم زمان با تحصيل در دانشگاه در دبستان اسلامي زمان، كه جزو مدارس گروه اسلامي قبل از انقلاب بود، به تدريس مشغول شدم. مديريت عالي آن با اشخاصي مثل شهيد بهشتي و شهيد باهنر بود كه بر آن نظارت عاليه داشتند. در آن جا، هم تدريس مي‌كردم، هم معاون مدرسه بودم هم شاگرد آشپز و ... يعني هر كاري كه از من بر مي‌آمد، با شوق و ذوق انجام مي‌دادم و آن را وظيفه اسلامي و انقلابي تلقي مي‌كردم. سال‌هاي بعد، به عنوان كارشناس كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان مشغول به كار شدم. رشته هنر را در سال 1382 در دانشگاه هنر به عنوان دومين رشته تحصيلي‌ام به پايان رساندم و از آنجا مدرك كارشناسي ارشد را اخذ كردم. به هر حال، از ابتدا در دو رشته روان‌شناسي و هنر فعاليت داشتم.» 

روان‌شناسي را با چه انگيزه‌اي خوانديد؟

به روان‌شناسي علاقه داشتم. البته ما نسلي بوديم كه بيش از آنكه به درس توجه داشته باشيم، به امور سياسي و مسايل اجتماعي و مبارزه فكر مي‌كرديم. انسان وقتي به دنيا مي‌آيد وظيفه و تكليفي دارد كه بايد هم و غم‌اش را صرف آن كند. الآن كه مرور مي‌كنم، مي‌بينم بيشترين وقتمان صرف آرمان‌گرايي و مبارزه بود. بسياري از دوستان اين اعتراض را به من دارند كه از موقعيت هايم استفاده نكردم و از استعدادهايي كه خدا به من عطا كرده بود، بهره نبردم؛نه از جهت مادي و نه از جهت معنوي. مي‌توانستم از فرصت‌هايي كه داشتم بهتر استفاده كنم اما به دلايل مختلف و شايد بي‌همتي خودم، در آن موفق نبودم. حتي از نظر ادبي، بسياري از كارهايي را كه نوشته ام، منتشر نكردم. بعضي هم در زماني كه بايد به انتشار مي‌رسيدند، نرسيدند. كارهايي كه اگر در زمان خود منتشر مي‌شدند، هم تأثير فردي مفيدي براي من داشتند و هم نتايج اجتماعي بهتر؛ غير از اينكه الآن هست. 

بنابراين اگر به گذشته برگرديد حتماً به گونه‌اي ديگر آينده را رقم مي‌زديد!

قطعاً اينگونه است. مثلاً از كارهايي كه جبران مي‌كردم، توجه به امور مالي و اقتصادي است. انسان نبايد خود را دچار محروميت كند و لذت‌هايي را كه خداوند براي انسان مقرر كرده، كنار بگذارد. بسياري از بزرگان ما، هم تتمع مالي داشته‌اند و هم از زيبايي‌هاي خلقت استفاده كرده اند. 

حوزه كارتان چيست؟

نقد و نظريه ادبيات و هنر. كتابي دارم به نام معني ادبيات كه كتابي است نظري و مي‌گويد كه ادبيات چيست. 

نقد در جهان از كجا و از چه زماني آغاز شد؟

ما از يونان قديم و روم باستان، تاريخ مدون نقد ادبي و نقد هنري داريم. اما اين مساله در ايران وجود نداشته و نقد مدون در تاريخ ادبيات و انديشه فارسي در ايران نبوده. در يونان بوطيقاي ارسطو در نقد شعر است و از تراژدي و كمدي بحث مي‌كند و انواع شكل‌هاي نمايشي را مورد بررسي قرار مي‌دهد.

قبل از دوره فلسفه يونان، هنر و ادبيات وجود داشتند مثل هومر و ... چقدر ادبيات و هنر يونان مي‌توانسته به عنوان پايه فلسفه يونان مطرح و تأثيرگذار باشد و نيز فلسفه در نقد ادبيات و هنر آن دوره چقدر تاثير داشته؟
حتماً تأثيرگذار بوده و فلسفه از دل همان اساطير و ميتولوژي بيرون آمده و رشد كرده زيرا ميتولوژي نخستين تبيين‌هاي هستي‌شناسانه و هستي‌شناختي را به دست مي دهد. وقتي كه مي‌گويد آسمان و آتش و ... چگونه به وجود آمدند يا درباره اينكه پروموت، زئوس و ژوپيتر در كوه اولمپ زندگي مي‌كردند، يا درباره جنگ هاي بين خدايان سخن مي‌گويد يا به منشاء و مبداء بوجود آمدن امور پديده‌ها مي‌پردازد، در واقع همان ميتولوژيك و اسطوره‌شناسي است و البته فلسفه آن را به شيوه منطقي و تحليلي انجام مي‌دهد.

بنابراين ادبيات و هنر پيش از يونان، مضموني فلسفي داشته‌اند؟
بله اما مضمون فلسفي داشتن به معناي فلسفي بودن نيست. در همين دوره نيز بسياري از شعرهاي فارسي مضمون فلسفي دارند اما فلسفه نيستند. در آن دوران هم ادبيات و هنر مضمون فلسفه داشته، مثلاً وقتي علت وقوع حوادث را شرح مي‌دهد، يك تفكر و يك انديشه فلسفي در آن است اما تبيين آن براساس اساطير است زيرا با نيروهاي خاص يا قهرمانان يا موجودات فرابشري مانند «اطلس» كه زمين بر دوش اوست، بيان شده‌اند. بنابراين غلبه با بيان ميتولوژي است و بخشي از تبيين اسطوره‌اي كه قبل از تبيين فلسفي بوده و مبناي آن، تخيل در دوره اساطير است. اما فلسفه يونان برپايه و اساس انديشه، عقل و منطق و خرد است. آن‌جا چشم‌اندازي تخيلي به هستي است، اما بعد از آن دوره، چشم‌انداز منطقي مي شود.

بنابر گفته‌هاي شما و با توجه به معنايي كه امروز از ادبيات داريم، آيا آنچه قبل از دوره يونان وجودداشته، ادبيات تلقي مي‌شود و نقدهايي كه شده، به معناي نقدهاي ادبي اند؟
بله، به معناي ادبياتي كه يك بيان تخيلي است و در زبان آمده و اتفاقاً ادبياتي ناب هم هست. ادبيات هومر حقيقتاً ادبيات ناب است.

نقد اساطيري چگونه نقدي است؟
نقد اسطوره‌اي بر مبناي اساطير شكل مي گيرد. مثلاً نمايشنامه معروف هملت از شكسپير، ماجراي كشته شدن پدر هملت به دست عمويش و اينكه هملت براي انتقام دچار ترديد مي‌شود. اين را در تحليل ميتولوژيك، اين‌گونه بيان مي‌كنند كه هملت چون عشق پسري و مادري داشته، كشتن پدر خواست باطني اوست و اين يك تحليل اساطيري است. يا مثلاً در داستان ايراني رستم و سهراب. كه برخلاف آنچه در افسانه اديپ پسر، پدر را مي‌كشد و با مادر خوانده‌اش ازدواج مي‌كند، اسطوره كشتن فرزند در داستان رستم و سهراب وجود دارد و نقد و تحليلي كه مي‌شود، براساس ميتولوژي است و در تحليل آن هر جزء بررسي مي‌شود كه آيا منطبق با عناصر سازنده آن اسطوره است يا خير. 

آيا در نقادي مي‌توان انواع نقد را با هم انجام داد؟ به عبارتي در نقد مي‌توان هم نقد معنايي داشت و هم نقد اساطيري، هم نقد تاريخي و ...

يك منتقد مي‌تواند از همه انواع نقد به صورت تركيبي در نقد يك اثر استفاده كند و البته اين در شرايطي است كه يك اثر گنجايش آن را داشته و غني باشد. البته بايد نوع نقد را در مراحل مختلف مشخص كرد. يعني اينكه مثلاً در اين مرحله از بعد شناختي به اثر نگاه شده و دلالت‌هاي معنايي اين اثر مورد بررسي قرار گرفته اند يا درباره شعر حافظ ، هم مي‌توان با ديد اساطيري نقد و تحليل كرد هم از ديد معناشناختي و ديدگاه‌هاي ديگر، وجود تفاسير مختلفي هم كه از اشعار مي‌شوند اين موضوع را تاييد مي‌كنند كه مي‌توان با ديدگاه‌هاي مختلف به يك اثر ادبي يا هنري و ... نگاه كرد. البته اين به دانش و تسلطي كه منتقد دارد، برمي‌گردد كه بداند يك اثر چقدر غني و پرمعنا و پر دلالت است. 

بنابراين چگونگي نقد يك اثر به منتقد برمي‌گردد و خود اثر.

بله، يك اثر هنري به اعتبار خود يك نشانه است. يك رمان نيز به لحاظ هنري و اعتباري كه دارد، يك نشانه محسوب مي‌شود. مثل جنگ و صلح تولستوي كه اگرچه بين 500 تا 800 صفحه است اما يك عبارت هنري و يك نشانه است كه دلالت معنايي، آن را معلوم مي‌كند و مي‌تواند در بطن آن باشد.

نقد در ايران چقدر با نقد در جهان فاصله دارد؟
بسيار زياد. نخست اينكه ما هنوز نه شجاعت نقد كردن را داريم و نه ظرفيت پذيرفتن آن را. اگر به بعضي از همين مطبوعات كه مورد نقد قرار مي‌گيرند توجه كنيم، مي بينيم معمولاً با پرخاش همراه است و عموما منتقد به اين متهم مي‌شود كه مطلب را خوب نفهميده. بخش عمده‌اي هم كه به نام نقد نوشته مي‌شود، اصلاً نقد نيست؛ به ويژه اين كه مطبوعات، گسترده و متنوع اند و نياز به خبر و مواد مكتوب و ... دارند. بنابراين براي بعضي، فقط اين مهم است كه مطلبي تهيه شود و البته كيفيت آنگونه كه بايد باشد نيست. يعني بعضاً كساني نقد مي‌نويسند كه صلاحيت آن را ندارند و حتي گاهي ديده مي‌شود براي نوشتن يك متن ساده هم دانش لازم را ندارند. به ندرت مطلب متديك علمي كه در آن، ابتدا، ميانه و پايان مطلب از يك ارتباط منطقي و علمي برخوردار باشد، ديده مي‌شود.

به نظر شما چه دليلي يا دلايلي براي ضعف نقد و نقادي در ايران مي‌توان بيان كرد؟
دلايل مختلفي را؛ چه نقد اجتماعي و چه نقد فلسفي، تاريخي و ... يكي از دلايل در دوره گذشته، وجود استبداد شديد سياسي بود. البته استبداد آسيايي هميشه اين گونه بوده كه قلدرها فرمان مي‌دادند و ديگران بايد اطاعت مي‌كردند و هرگز اجازه غير از آن را نداشتند. بنابراين اينگونه تربيت نشده ايم كه نقدپذير باشيم و نيز شجاعت نقد كردن را داشته باشيم. يكي از كتاب‌هاي مهم به نام معائير الاشعار و العجم، از شمس ويس رازي است كه چند قرن پيش نوشته شده. در آن داستاني را مي‌آورد كه نشان مي‌دهد از همان زمان، كسي كه نقد مي‌كرده مورد نكوهش قرار مي‌گرفته است و او را مورد هجو قرار مي‌دادند و بعد از بيان داستان نتيجه مي‌گيرد كه هر سخني چه بد و چه خوب ، چه زشت و چه زيبا، ساختار خود را دارد و نبايد كسي يا چيزي را مورد نقد قرار داد زيرا عواقب خوبي نخواهد داشت. اين گونه داستان‌ها نشان مي‌دهد كه در تاريخ و فرهنگمان، نه منتقد شجاعت نقد را داشته و نه كسي كه مورد نقد قرار مي‌گرفته ظرفيت آن را. بنابراين استبدادي كه در دوره گذشته وجود داشته اين روحيه را در ما ايجاد كرده. ديگر اينكه، آشنا شدن با مكاتب و روش‌ها و نظريه‌هايي كه از غرب و اروپا آمده و نام‌هايي مثل معني‌شناسي،فرم و ... نشان مي‌دهند كه نقد محصول تفكر ما نيست. همانطور كه اتومبيل و الكتريسته و ... را از غرب گرفته و وارد كرديم، اين مفاهيم و روش‌هاي نقد و نظريه‌هاي نقد و ادبيات را نيز از طريق ترجمه وارد كرده و با آن آشنا شديم. بنابراين بومي ما نيستند و ما درباره بعضي از آن مفاهيم درك و فهم خوبي نداريم زيرا بيشتر از طريق ترجمه‌هايي كه بعضاً مخلوط يا نارس و نارسا هستند، به دست ما رسيده‌اند. اگر هم درست به دستمان رسيده باشند و حتي ما آن‌ها را با زبان اصلي هم بخوانيم، نمي‌توانيم به درستي آن را دريابيم چون محصول فرهنگ و ادب ما نيستند و سال‌ها طول مي‌كشد تا آن‌ها را دروني كنيم؛ همانطور كه مفاهيم عرفاني كه ما داريم، براي غربي‌ها آن طور كه ما به راحتي به كار مي‌بريم درونشان نيست و آنگونه كه ما درك مي‌كنيم، نمي‌توانند آن را درك و مثل ما با آن ارتباط برقرار كنند. مثلاً نقد فرماليستي، نقد جامعه‌شناختي و انواع و اقسام ديگر نقدهايي كه وجود دارند، محصول فرهنگ ما نيستند و دستاورد آشنايي با فرهنگ و ادب غرب اند. البته اندك افرادي نيزپيدا مي‌شوند كه از مهارت و تسلطي نسبي برخوردار باشند و بتوانند هم اينها را بيان كنند و هم در نقدي كه مي‌كنند به كار بندند و نيز كساني هستند كه بسيار خوب از عهده نقد با روش‌هاي جديد اروپايي برآمده‌اند اما به طور عمومي نيست و استثناء‌اند.

نقد در ايران معمولاً در حوزه ادبيات، هنر، فلسفه وعلم نظري است تا حوزه‌هاي ديگري مثل مهندسي، پزشكي و ... آيا در جوامع ديگر هم اينگونه است؟
البته نقد به حوزه‌هاي نظري، ادبي و فلسفي و نيز حوزه‌هايي مثل معماري، مي‌پردازد ولي مثلاً نقدهايي كه در جهان درباره معماري مي‌شود، قابل مقايسه با وضع ما در اين حوزه نيست و همين‌طور نقد ما در حوزه‌هاي هنر و ادبيات بيش از ساير حوزه‌هاست. زيرا مخاطبان اين حوزه نسبت به حوزه‌هاي ديگر وسيع ترند.

ضرورت نقد به عنوان ابزار فرهنگي چقدر در ايران جا افتاده است؟
نخست اينكه نقد قطعاً به عنوان يكي از ابزارهاي فرهنگي مؤثر است. تاكنون، نقد در جايي كه به درستي به كار گرفته شده و نقش و كاركرد خود را به خوبي انجام داده، ابزار فرهنگي مؤثري بوده و مانع بسياري از اشتباهات شده و بسياري از راه‌گشايي‌ها به وسيله نقد صورت گرفته است. بسياري از هنرمندان به كمك نقد كارهايشان را اصلاح كرده‌اند و تعالي بخشيده‌اند. با اين همه، نقد در كشور ما هنوز به عنوان ابزار فرهنگي و مؤثر به طور جدي مطرح و پذيرفته شده نيست. در ايران، آمار مطالعه خود كتاب چشمگير نيست چه برسد به خواندن نقد آن! ما در حال حاضر اين همه دانشجو و دانشگاهي داريم اما تيراژ يك كتاب بين 1000 تا 1500 نسخه است، بخشي از ‌آن هم كه خريده مي‌شود خوانده نمي‌شود و در قفسه‌ها مي‌ماند. 
 
ويژگي‌هاي يك نقاد خوب چيست؟
نخست، در حوزه‌اي كه نقد مي‌كند بايد دانش داشته باشد و از آخرين انديشه‌ها و دست‌آوردها در آن مطلع بوده و نگرشي وسيع به دست آورد. زيرا ممكن است يك نقاد گاهي دانش آن را داشته اما ديدش نسبت به آن محدود باشد. ديگر اينكه قصد و نيت نقاد، مهر و دوستي باشد و با عشق به هستي و ديگران نگاه كند نه با چشم دشمني و حسد. نقاد بايد دوست‌دار ديگران باشد و با نقد كردن به رشد و پيشرفت آن كمك كند نه اينكه فقط بر نقص‌ها و ضعف‌هاي انگشت بگذارد.

گاهي پيش مي‌آيد كه بعضي در حوزه تخصصي خود دست به نقد نمي‌زنند. آيا در نقد كردن، نوع تحصيلات و رشته تخصصي مهم است يا همين كه علم نقادي را بداند، مي‌تواند اين كار را انجام دهد؟
البته نقد كردن و علم نقادي و مهارت آن، از تخصص در آن حوزه جداست. ترديدي نيست كه كسي ممكن است تخصص در يك رشته را داشته باشد اما آثار مربوط به آن را نتواند نقد كند. نقادي مهارتي افزوده بر دانش و تخصص در حوزه‌اي خاص است. البته كسي هم كه مهارت نقادي را دارد، بايد در حوزه نقد هم آگاهي و علم كافي و تخصص لازم را داشته باشد.

نقد آثار ادبي مي‌تواند قبل از انتشار اثر صورت گيرد يا هم‌زمان با انتشار آن انجام شود بهتر است؟
به طور معمول براي اينكه اثر به دست منتقد برسد بايد چاپ شود، مگر اينكه نويسنده با منتقد دوستي داشته باشند و پيش از چاپ اثر، آن را به منتقد بدهد و نظرش را بخواهد اما به طور معمول براي دسترسي داشتن به آثار ،بايد به چاپ برسند.

مي‌شود اثري را هم‌زمان با نقد آن چاپ كرد در حالي كه اثر بدون تغيير، بعد از نقد به چاپ برسد، يعني مخحاطب هم اثر را بخواند هم نقد آن را. به نظر شما تأثيرپذيري بيشتري در نظر خواننده ندارد؟
امكان چاپ هم زمان وجود دارد. اما خوانندگان يك اثر در سطحي برابر نيستند و بنابراين، نظر بعضي از آنان متوقف بر نظر نقاد است؛ البته اين برمي‌گردد به قدرت و ضعف و دانش و بينش مخاطب.

‌نقد چگونه مي‌تواند در جامعه ما به صورت يك فرهنگ در آيد؟ مثلاً الآن جشنواره نقد داريم، آيا كافي است؟ و اگر نه، چه كارهاي ديگري مي‌توان انجام داد؟
جشنواره‌ها و مراسم و برنامه‌هاي اينچنيني خوبند. اما معمولاً برگزاري اين برنامه‌ها از سوي دولت انجام مي‌گيرد كه از يك لحاظ خوب و از لحاظ ديگر كار را محدود مي‌كند، بنابراين به تنهايي موثر نيستند. براي اينكه نقد به صورت فرهنگ درآيد، راه هاي ديگري وجود دارند حتي عواملي كه به ظاهر به اين مساله بي‌ربط اند.

مثل چي؟
مثلاً هرگاه نقد در فضايي آزاد صورت بگيرد ناخودآگاه به صورت فرهنگ در مي‌آيد.

مفهوم آزادي معمولاً، نقادي در مسايل سياسي و اجتماعي را به ذهن مي‌آورد. اما هميشه نقد در اين موضوعات نيست و در حوزه‌هاي ديگري هم هست كه وجود فضاي آزاد معناي كمتري در آن خواهد داشت.
ممكن است فضاي آزاد به طور مستقيم تأثير نداشته باشد اما يك روان‌شناسي ترسيده، در جامعه‌اي كه افراد زير چتري از ترس و نگراني به سر مي‌برند، شرايط خوبي را براي هيچ نقدي فراهم نمي‌كند. منتقد كه نگران و ناايمن است نمي‌‌تواند نقد خوبي داشته باشد.

به نظر شما نقد مي‌تواند به عنوان يك رشته تحصيلي دانشگاهي درآيد؟ يا نوعي گرايش و زيرمجموعه رشته‌اي خاص مثل ادبيات؟
البته اگر گرايش در نظر گرفته شود معقول‌تر به نظر مي‌رسد تا رشته تحصيلي دانشگاهي.

يعني اين پتانسيل در آن نيست كه به صورت رشته‌اي مستقل تدريس شود؟
شدني است اما با شرايطي كه ما داريم خير.

شرايطمان چگونه است؟
همان سابقه فرهنگي، تحمل كم مولف و محدوديت‌هاي يك منتقد كه گفته شد.

اما اگر به عنوان يك رشته تحصيلي وجود داشته باشد، اين ضعف ها به تدريج رفع مي شوند.
خير، ما هنوز واجد مكاتب نقد بومي نيستيم و هنوز متكي به دستاوردهاي نقادي اروپاييم و كتاب‌هاي درسي و متوني كه بايد تدريس شوند، ترجمه همان آثار غربي است. به هرحال ما هنوز آمادگي لازم را از نظر علمي در رشته نقد نداريم اما مي‌توان آن را به عنوان نوعي گرايش در يك رشته در نظر گرفت. مثلاً در رشته ادبي گرايش نقد ادبي و در رشته هنر، گرايش نقد هنر و ... . ما درباره منابع نقد بومي دچار فقر وحشتناكي هستيم و همه آنچه داريم، اخذ شده از منابع خارجي اند. مثلاً الآن متد و روش نقد بومي كه حاصل 1000 سال تاريخ ادبياتمان باشد، نداريم؛ مگر نقد الفاظ و لغت معني و شرح‌هايي كه انجام شده، مثل شرح جامي، شرح مثنوي و ...

در ايران نقد از كي شروع شد؟
به اين صورت مدرن و نقد جديد، حول و حوش‌ سال‌هاي مشروطه و كمي قبل از آن، يعني دوره ناصر‌الدين شاه. نقد كساني كه نمايشنامه مي‌نوشتند مثل فتحعلي آخوند اف و آخوندزاده و آقاخان كرماني ... را مي توان در آن دوره ديد.

نقد آنها در چه زمينه‌‌اي بود؟
فتحعلي‌خان آخونداف نقد مولوي و سعدي را دارد و بزرگان ادب فارسي را نقد مي‌كند كه نقد وي نسبت به آن روز مدرن و جديد است. يا مثلاً سيدجمال الدين اسدآبادي، برخوردهاي نقادانه دارد و با پديده‌هاي اجتماعي آن روز به علما نامه مي‌نويسد و كم‌كم زمينه‌هايي را براي شكل‌گيري نقد اجتماعي بوجود آورد.

نقدهاي آن روز به صورت مكتوب و به سبك امروز بوده؟
بله؛كم و بيش. ما شكل‌هاي اوليه نقد مكتوب را در كارهاي فتحعلي آخونداف مي‌بينيم. كم‌كم بعد از مشروطه در دهه‌هاي بعد و نيز بعد از كودتا، رسوخ و نفوذ انديشه‌هاي خارجي را داريم و هر قدر كه جلوتر مي‌رويم، با فرهنگ غربي آشنا‌تر و نقد ادبي هم متعين‌تر مي‌شود و شكل واضح‌تري را نسبت به گذشته به خود مي‌گيرد. سپس مي‌رسيم به منتقداني مثل علامه قزويني كه البته بعضي از كارهايش را نمي‌توان نقد ادبي ناميد اما نقدهايش خاص اند؛ مثلا نسخه‌شناسي‌هايي كه انجام داده، نوعي از نقد است. هرچه به زمان خودمان نزديك مي‌شويم، نقد هم به شكل جديد خود نزديك‌تر مي‌شود.
زبان‌شناسي چقدر در يك نقد خوب مؤثر است؟
منتقد بايد به زبان تسلط لازم و كافي را داشته باشد زيرا آنچه از طريق زبان‌شناسي برايش حاصل شده، به او كمك خواهد كرد. ولي نقد ادبي مشروط و منوط به زبان‌شناسي صرف نيست اگرچه زبان‌شناسي به گسترش و تعميق نقد ادبي بسيار كمك كرده ولي اين گونه نيست كه هر فردي بخواهد نقد كند، بايد زبان‌شناسي بداند. اما با زبان‌شناسي مي‌تواند دستاوردهاي آن را شناخته و بهره‌گيري كند. مثلاً متدها و روش‌هاي معيني در نقد ادبي وجود دارند كه منتقد بايد در نقدي كه مي كند، آن را تشخيص دهد و بعد استفاده و تجويز كند. مثلاً براي يك متن حماسي، از روشي استفاده مي‌كنيم كه در كمدي و طنز مورد استفاده قرار نمي‌گيرد.

يك زبان، زبان محاوره و زبان ارتباط است كه در گويش جاي مي‌گيرد اما يك زبان، زبان درون است. با توجه به شرايطي كه صاحب اثر در آن زندگي مي‌كند، چقدر شناخت زبان درون ضروري است.
حتماً ضروري است و اين نوع آگاهي از زبان، جزو خصوصيات اوليه يك نقاد است. يك زبان‌شناسي تاريخي مي‌خواهد، يعني مطالعه زبان در طول زمان. مثلا زبان فارسي در 2000 سال پيش چه موقعيتي داشته و چه تفاوتي با زبان حال ما دارد؟ در قرن چهارم چه ويژگي‌هايي را دارا بوده و در قرن هشتم چه ويژگي‌هايي را؟ نقاد از خواندن،دانستن و آگاهي پيداكردن از اين نوع زبان، بايد به جهان درون نويسنده راه بيابد وگرنه نمي‌تواند نقد كند و نقدش به معني برخورد سطحي و تماس با لايه‌هاي رويي اثر خواهد بود. بنابراين، يك منتقد اثر ادبي بايد ضمن تشخيص زبان جهان ظاهري و گويشي و زبان دروني نويسنده، تفاوت آثار را با هم ببينيد و تشخيص دهد و مراحل انديشه يك صاحب اثر را درك كند و كار نقد، اصلاً همين است و به همين علت، بسيار سخت و دشوار به نظر مي‌رسد. منتقد بايد سختي و مسؤوليت كار خود را بپذيرد و براي اين هدف كه فضاي زندگي وسيع‌تر و آسمانش روشن‌تر شود، كارش را انجام دهد.

شما، هم به ادبيات و هم به هنر پرداخته‌ايد؛ رابطه‌ اين دو چيست؟
شايد در معناي صرف هنر هر دو از يك تعريف واحد برخوردار باشند، اما در ماده خود با هم متفاوتند. در ادبيات، ماده هنر، زبان است و الفاظ و كلمات. در موسيقي، ماده اصلي آواها و صداهاي انتزاعي‌اند كه با هم تركيب مي‌شوند. مثل سمفوني بتهوون يا موسيقي باخ يا موزارت. در مجسمه‌سازي، ماده هنري سنگ است و در نقاشي، رنگ و نور. بنابراين، هنر به معني هنر، از يك تعريف واحدي برخوردار است و تفاوت آن در ماده‌اي است كه در آن متجسد مي‌شود و تعين پيدا مي‌كند. وقتي يك شعر متولد مي‌شود، در زبان تحقق پيدا مي‌كند و تعين آن در زبان است. شايد مثالي موضوع را روشن‌تر كند. نان، گندمي است كه آرد مي‌شود اما بين گندم تا نان فاصله است و بايد از مراحلي عبور كند تا به صورت نان در آيد. بعد از آن نيز انواع نان را داريم كه هر يك طعم خاص خود را دارند. روش تركيبي اين مواد در فرآوري آن است. در مورد هنر هم همين‌طور است يا در مورد زبان هم همين‌گونه خواهد بود. الفاظي را كه به كار مي‌بريم، اصواتي اند كه از دهان خارج مي‌شوند و شنوايي را تحريك مي‌كنند و نشانه‌هاي فارسي را دارند، به گونه‌اي كه با واژه‌هاي انگليسي فرق دارند و با نشانه‌هايي، به ما مي‌گويند كه فارسي اند. شعر نيز با زبان و نشانه ادا مي‌شود و ويژگي خاص خود را دارد اما زبان نيست. وزن بخشيدن به آواهاي نامنظمي است كه از دهان خارج مي‌شود و بنابراين با بهره‌گيري از امكاناتي كه دارد، دلالت‌هاي مختلف زباني را به صورت اثر در مي‌آورد. در مجسمه‌سازي نيز همين‌گونه است؛ ميكلانژ سنگ را مي‌تراشيد اما براي بيننده نشانه‌اي بود تا درون آن را ببيند نه فقط تراشيدن سنگ كوه و به همين دليل، از آن يك اثر هنري پديد مي‌آمد كه البته با استفاده از اعتقادات يونان آن زمان ساخته مي‌شد.

اين همان زبان درون صاحب‌اثر است كه نقاد بايد آن را بشناسد و زماني را كه او زندگي مي‌كرده يا تأثيري را كه او پذيرفته درك كند.
بله، نقاد بايد زبان و دلالت‌هاي ويژه هر هنري را بداند. مثلاً موسيقي به شيوه خود در حوزه‌‌اي از هستي يا معنا دلالت مي‌كند و نقاد اين اثر هنري بايد با تفسير و تحليل آن آشنا باشد.

اصول نقد در همه حوزه‌ها يكي است يا در هر نوعي متفاوت‌‌اند؟
اگر اصول را همان روش بدانيم، فرق مي‌كند. اما اگر از روش‌ها جدا كنيم، اصول مي‌توانند مشترك باشد. روش نقد نقاشي با روش نقد شعر متفاوت است زيرا وسايل و ابزار بياني آن‌ها با هم فرق مي‌كنند. در ادبيات زبان است، در نقاشي سطح و نور و رنگ و سايه. اما در هر يك، عناصر بايد تحليل شوند و تركيب عناصر در هر نوع متفاوت‌اند.

كارگاه‌هاي نقد چقدر كاربرد دارند؟
بستگي به دانشي دارد كه توسط مدرس منتقل مي شود و چگونگي كار عملي كه انجام مي گيرد و اين كه مدرس بتواند مهارت لازم را ايجاد كند.

در حال حاضر اين كارگاه‌ها را چگونه مي‌بينيد؟
اين كارگاه‌ها مؤثرند به اين شرط كه مدرس و استاد خودش نقاد باشد و بتواند نقد كند. يعني درس را فقط نظري ارائه ندهد. كتابي ترجمه شد از "بلادي ميرناواكو" درباره مسخ كه از ادبيات روس و در واقع، از موادي صحبت مي‌كند كه در كلاس‌هاي نقد ادبي ناواكو به كار گرفته مي‌شدند. در آن جا، يكي از روش‌هاي متديك ديده مي‌شود كه وي يك اثر را چگونه و با چه ديدگاه و روشي تحليل مي كرد كه اگر آنها رعايت شوند، يك ديدگاه و متدولوژي درست را مي‌فهميم و تسلط وقوف مدرس را متوجه مي‌شويم. بنابراين اگر مدرس خود يك منتقد باشد حتماً اثر بيشتري خواهد داشت.

به نظر شما منتقد بايد حتماً داراي اثر باشد؟
خير، اين، دو كار متفاوت است. نويسنده به معناي اينكه بايد بتواند مقالات انتقادي را بنويسد بله، اما اين كه نويسنده باشد، خير. نويسندگي و نقادي، دو روانشناسي مختلف دارند. منتقد، ذهني منطقي و تحليلي دارد، در حالي كه هر صاحب اثري مي‌تواند داراي ذهن تركيبي باشد. يك صاحب اثر هنري يا صاحب اثر ادبي تأثيرات مختلف را از جاهاي مختلف مي‌گيرد و با هم تركيب مي‌كند و اثر واحدي خلق مي‌شود. تولستوي مي‌گويد: من ناتاشا را در رمان جنگ و صلح از ويژگي‌هاي مادر، خواهر و ... گرفته‌ام. تركيب ويژگي‌هاي مختلف از افراد متفاوت ناتاشا را مي‌سازد. در همه موضوعات هنري نيز اينگونه است. يعني مواد مختلف را مي‌گيرد و يك موجوديت جديد در ادبيات مي‌سازد يا در آواز، وزن و كلمات و تركيب آنها مهم است. اما منتقد كسي است كه اتفاقاً اين تركيب‌ها را تجزيه و تفكيك مي‌كند و از هم متمايز مي سازد. مثلاً يك نقاد سعدي مي‌تواند اظهار كند كه سعدي نتوانسته مانند فردوسي اشعار حماسي بسرايد و شعرهايش اخلاقي و حكمي اند. به هر حال منتقد الزاماً نبايد آفريننده اثر باشد اما بايد با خلق و آفرينش آن آشنا باشد.

چند سال است كه شما در كار نقديد؟
خيلي زود شروع كردم. اما متأسفانه در آن زمان دسترسي درستي به كتاب‌هاي كودكان و نوجوانان نبود و من با كتاب‌هاي سنگيني مثل آثار فرويد و جامعه‌شناسي شروع كردم.

نقد را از ابتدا براساس اصول آن شروع كرديد يا فقط تحليل خودتان بود؟
تحليل فردي بود و بعد كم‌كم با متدها و نظريه‌ها آشنا شدم. ذهن تحليلي داشتم و نقد مي‌كردم و اما بعد مجهز به روش‌هاي علمي شدم.

با توجه به سابقه طولاني شما در نقد، اگر بخواهيد توصيه‌اي به نقادان جديد داشته باشيد چه مي‌گوييد؟
نخست اين كه بايد هدف خود را از نقد مشخص كنند و اين هدف بايد براي اصلاح باشد و با مهر و دوستي انجام گيرد و در منتقد و پذيرنده آن حس اعتماد و دوستي وجود داشته باشد. بدگماني در اين عرصه بسيار بد است. بايد قائل به اين بود كه خود را ساخت و ارتقاء داد و نيز بايد به روشن شدن زيبايي‌ها كمك كرد و اينكه در هر حوزه بايد كوشيد تا دانش و آگاهي و شناخت درست را داشته باشد.

كتاب‌هاي نقد را مي‌توان نقد كرد؟
حتماً. هر پديده‌اي قابل نقد شدن است و مي‌شود نقد نقد؛ از قديم هم بوده است.

كتاب‌هاي شما تا به حال نقد شده‌‌اند؟
بله، كتابي دارم به نام معني ادبيات. آقاي كريستف بالايي نقدي بر آن نوشته و گفته بود كه اين كتاب تقليدي است از رولان بارت. در حالي كه اينگونه نبود. ممكن است من روش‌هاي فرهنگي را خوانده باشم اما تقليد نبوده. من در اين كتاب كوشيده‌ام كه بگويم ادبيات چيست و معني آن كدام است و اين، با كارهاي «بارت» كه تحليل و تجزيه‌اند فرق دارد. نقد ديگري هم از همين كتاب در نشريه نشر دانش انجام شده بود كه مي گفت:نويسنده متد خاص و جديدي را براي نقد تحليل داستان ارائه داده است.

انتقادپذيريد؟
اگر انتقاد به جا و درست باشد، بله. البته در جواني بسيار تند برخورد مي‌كردم و زود به ارزيابي مي‌پرداختم اما حالا سعي دارم نظرات ديگران را با تأمل بيشتري بررسي كنم و به آن بپردازم.

تا به حال نقدي انجام داده‌ايد كه شخص مقابل را ناراحت كرده باشد؟
بله. مترجمي رمان‌هاي خارجي را ترجمه كرده بود كه در كيهان فرهنگي نقدي بر آن نوشتم و او هم جواب تندي به من داد.

چند ساعت در روز مطالعه مي‌كنيد؟
بخشي از كار حرفه‌اي كه انجام مي‌دهم و براي آن مزد مي‌گيرم، مطالعه است، بررسي آثار كودكان قبل از چاپ و كتاب‌هاي روان‌شناسي و ... را انجام مي‌دهم. در واقع ساعت‌هايي كه بيدارم بايد به خواندن سپري كنم!

اگر بخواهيد مطالعه آزاد داشته باشيد، چه موضوعي را ترجيح مي‌دهيد؟
مباحث نظري؛ هنر و ادبيات و معماري. مباحث جامعه‌شناسي، خاطرات رجال و هنرمندان؛ حوزه علايقم در مطالعه وسيع و متعددند.

ـ اهل شعر هم هستيد؟
زماني شعر مي‌گفتم.

چه نوع شعري؟
شعر سپيد، نيمايي و بعد از نيما و گاهي به طنز، شعر كلاسيك.

به كدام شاعر علاقه‌منديد؟
حافظ و سعدي. در غزليات سعدي عوالم انساني و عشق فوق‌العاده‌اي است. البته در مقايسه با حافظ، وجه زميني‌اش غلبه دارد؛ از هر دو لذت مي‌برم. خيام را دوست دارم و از شاعران اين دوره، شاملو را. گاهي آثارسهراب سپهري و اخوان ثالث را هم مي‌خوانم.

اهل ورزش هم هستيد؟
خير . بيشتر ذهني و درون‌گرا هستم و به دليل همين خصلت، موقعيت‌هاي مختلف عاطفي، سياسي و اجتماعي را از دست داده‌ام.
 
*** 
 عنوان آثار:
1. معني ادبيات
2. حاشيه، مجموعه مقالات روان‌شناسي و تربيتي
3. مجموعه كتاب‌هاي گفت و شنود شامل 6 جلد
    ـ نقد داستان
    ـ نقد مباحث نظري ادبيات
    ـ نقد مباحث روان‌شناسي كودك و نوجوان
    ـ نقد كتاب‌هاي كودك و نوجوان (2 جلد)
4. شناخت مخاطب در ادبيات و هنر
5. تصحيح كتاب اصول مذهب ديوانيان
6. مكالمه سياح ايراني (تصحيح)
و ده‌ها مقاله در موضوع روان‌شناسي، نقد ادبي، نظريه ادبي، روان‌شناسي كودك و نوجوان.