«مجید زمانی اصل» معروف به شاعر پیاده رو: كنار مردمم و هر روز مي بينمشان
مجید زمانی اصل، شاعر ، نویسنده، مترجم و کتابفروش خوزستانی در میان مطبوعات اين استان به «شاعر پیاده رو» معروف است. با این حال هنوز بسیاری از مردم وی را نمی شناسند. او، از اين كه کتاب هایش را بدون اجازه اش تجدید چاپ کرده و دستمزدش را هم نداده اند، گله مند است./ یادم می آید نخستین بار وی را از میان صفحه های یکی از روزنامه های اهواز شناختم، با تیتر «من از عشیره سوسن هایم». به نظرم خیلی عجیب و نادر می آمد، شاعری در پیاده رو! از آن موقع به بعد، همیشه خودم را به خاطر این که از وجود چنین شخصی درشهری که در آن زندگی می کردم بی خبر بودم، سرزنش می کردم. شخصی که یکی - دو بار در هفته، نادانسته، بی اعتنا به آن چه که هست، از کنارش می گذشتم و تنها نگاهی به کتاب هایش می انداختم و گاهی هم یکی از آن ها را می خریدم. بعدها فهمیدم مترجم هم هست، مترجم شعرهای عربی «نزار قبانی». تا این که در یک شب پاییزی سال 88 ، وقتی با پدر از کنار رود کارون می گذشتیم، به پیشنهاد پدر وارد کوچه ای قدیمی درهمان حوالی شدیم که چند کتابفروشی و چاپخانه درآن بود. به یک کتاب فروشی رفتیم. کسی را دیدم که رویش به سمت دیگر و در حال مرتب کردن کتاب ها بود. حدس زدم خودش باشد؛ صدایش کردم: آقای زمانی! شمایید؟ خودش بود. سلام و احوال پرسی کردیم . با مهربانی جوابمان را داد و شروع به صحبت کرد. صحبت از کتاب هایش، شعرهایش، اوضاع زندگی، مردم، ناشران و از این که این جا کتابفروشی خودش نیست و مال دوستش است. «زمانی» در لابه لای کلامش چنان از نیچه و بورخس و دیگر نویسندگان صحبت می کرد که انگار چندین سال به صورت حضوری با آن ها زندگی کرده بود و ما شگفت زده، محو صحبت هایش شده بودیم.
از آن موقع به بعد، هروقت گذرم به آن پیاده رو می افتاد، سراغش می رفتم و سلامی دوستانه می کردم. همان پیاده رویی که هرروز مجید زمانی، بچه پایین شهر اهواز، متولد 1337، کتاب هایش را در گوشه ای از آن پهن می کند و خودش به انتظار فروش کتاب، نگران به رفت و آمد مردم در مرکز شهر، در کنار آن ها می نشیند.
تا این که شنبه اي در مرداد 89 ، در یک غروب گرم خوزستانی، باز هم سراغش رفتم. خودم را دوباره معرفی کردم. گفتم ایبنا را می شناسید؟ گفت: بله، همان خبرگزاری کتاب؟
با وجود تمام خستگی و شکستگی ای که در چهره اش دیده می شد، بیماری دیابتش و گرمای پنجاه درجه یا شاید بیشتر دم غروب، پاسخم را با حوصله و مهربانی داد. در نظرم مانند یک سرو، مقاوم و شکیبا بود، سروی که با وجود تمام سختی ها همچنان راست قامت و بر پا بود. گفت: همین حرف هایی را که می گویم،می توانی به صورت مصاحبه بنویسی. عنوانش را هم بگذار «مصاحبه ای بدون مصاحبه!» پرسیدم از بازار کتاب چه خبر؟ در حالی که با دست هایش به کتاب های روی زمین اشاره می کرد گفت: همین! مردم می آیند، می بینند، اما خيلي ها به بهانه مشكلات اقتصادی کتاب نمی خرند. می گویند قیمت ها بالاست. قبلا از خودش شنیده بودم كه کتاب هایش چاپ شده اند: «من از عشیره سوسن هایم»، «عابری برای من گریست»، «خوابی در آینه»، «مزامیر پیاده رو» و «چکامه های پنجاه سالگی» و گله داشت از این که کتاب هایش را بدون اجازه اش تجدید چاپ کرده اند و دستمزدش را هم نداده اند. بعضی از کتاب های مجيد زمانی قبلا به زبان انگلیسی در انگلستان ترجمه شده بودند.
پرسیدم از کتاب هایتان چه خبر؟ گفت شعرهایم هنوز چاپ می شوند و قرار است همین هفته سهمم را از چاپ آن ها بپردازند.
می گفت: روزگاري، در یکی از روزنامه های اهواز کار می کردم تا این که روزنامه ورشکست شد و من هم دیگر به فضای مطبوعات برنگشتم. فضای مطبوعات را دوست ندارم.
«مجید زمانی اصل» معروف به «شاعر پیاده رو» مدتی از عمرش را در جبهه هم گذرانده است. گفتم: برای آن روزها چیزی سروده اید؟ پاسخ داد: بله و چند بیتی از شعرهایش را خواند.
پرسيدم: دیگر برای آن روزها شعری نگفتید؟ با اقتباس از سخن «نیچه» پاسخم را چنین داد: «کسی که در روزگار صلح از جنگ بنویسد، دیوانه است. در روزگار صلح، باید از صلح نوشت.» شاعر پیاده روی خوزستانی برای نخستین بار از نوشتن کتاب پانصد صفحه ایش به نام «بازسازی خلاقیت» گفت. کتابی که تا مدتی دیگر چاپ خواهد شد. این کتاب درباره بازپروری خلاقیت مرده هنرمند توضیح می دهد. در پایان پرسیدم: چرا این جا- در پياده رو- کتاب می فروشید؟ با لبخند گفت: چون مغازه ندارم و توان مالی اجاره مغازه را هم ندارم. من جز یک کارمند ساده نیستم. این جا در کنار مردم هم هستم و هر روز آن ها را می بینم.
مجيد زمانی، یک برگ کپی هم از شعری که برای «آبادان»، به همین نام سروده بود، برای یادگاری به من داد؛ «مثل پرنده ای غریب و زخمی نه به بال ها به روح گم شده ای میان برگ های پاییزی ...» سراغ کتاب «زوربای یونانی» را گرفتم. گفت: دارم و یکی برایت نگه می دارم. از این که بالاخره توانسته بودم گفت و گویمان را به صورت مصاحبه ای در بیاورم و کتاب مورد علاقه ام را هم در میان کتاب های او پیدا کنم، حس بسیار خوبی داشتم.
دیگر نكته اي برای پرسیدن از وی به ذهنم نمی آمد؛ رزمنده دیروز را که امروز پيش پاي مردم شهرش کتاب مي فروشد، با کتاب هایش تنها گذاشتم. کد مطلب : 76704 |