پربيننده ترين مطالب
  نسخه تلکس
  اخبار در تلفن همراه
  خروجيهای RSS
  سايتهای ديگر
داخلی يادداشت روز چاپ و نشر

  كوندرا يك روان‌شناس رمان‌نويس است

7 تير 1388 ساعت 8:00
فاطمه سعدوني- كارشناس كتابداري پزشكي و كتابدار كتابخانه شهيد چمران سوسنگرد: شخصیت‌هایی که کوندرا خلق می­کند حالات عمیق روحی هستند که در قالب جسم، تجسد پیدا کرده­اند؛ از این رو می­توان کوندرا را یک روان‌شناس رمان­ نویس قلمداد کرد...
خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)- شخصیت‌هایی که کوندرا خلق می‌کند حالات عمیق روحی هستند که در قالب جسم، تجسد پیدا کرده­اند؛ از این رو می­توان کوندرا را یک روانشناس رمان­ نویس قلمداد کرد. قلم کوندرا خواننده را به دنبال خود مي كشاند. بدین معنا که رمان را به صورت کاملاً پیوسته و زنجیروار روایت می­کند. کوندرا در این باره می­نویسد: «اگر خواننده فقط یک سطر از رمانم را نخوانده بگذارد، هیچ از آن نخواهد فهمید».

کتاب بار هستی نوشته میلان کوندرا (نویسنده­ی چکسلواکی) توسط دکتر پرویز همایون پور به فارسی ترجمه  و در سال 1382 توسط نشر قطره، منتشر شد. این کتاب تا کنون چندین بار به چاپ رسیده است.

عنوان اصلی کتاب، «سبکی تحمل ناپذیر هستی» است. ولي  دکتر همایون­پور عنوان «بار هستی» را برای ترجمه این کتاب برگزید. به اعتقاد مترجم، عنوان اصلی کتاب اندیشه­ زیربنایی و درونمایه­ بنیادی رمان است. ولی چون این عنوان تنها پس از مطالعه­ رمان مفهوم مي‌‌شود،  مترجم «بار هستی» را برگزید که هم در زبان فارسی مأنوس­تر است و هم درونمایه­ اصلی کتاب را به خوبی نشان می‌دهد.  به اعتقاد من، عنوان اصلی کتاب بسیار پرمحتواتر است و از جهتی عنوان هر کتابی عصاره­ درونمایه­ آن است. البته مترجم هم به این موضوع اشاره کرده است که تنها با مطالعه کامل کتاب است که عنوان آن مفهوم پیدا می‌کند. شاید در ابتدا کلمات متناقض «سبک بودن» و «تحمل ناپذیر بودن سبکی»، کمی خواننده را سر در گم کند؛ ولي با مطالعه­ دقیق و تحلیل موشکافانه رمان، دقت و وسواس کوندرا در انتخاب عنوان کاملاً روشن مي‌شود.

ترجمه کتاب زیاد دقیق نیست. به عنوان نمونه « توما روی نیمکت زرد رنگ نشسته بود که از آنجا می توانست در ورودی رستوران را به خوبی ببیند. این دقیقا همان نیمکتی بود که ترزا روز پیش، با کتابی بر زانو، روی آن نشسته بود. آنگاه حس کرد( پرندگان بخت و اقبال روی شانه اش می نشینند) که این مرد ناشناس قسمت او بوده است. ترزا را صدا زد و از او خواست تا در کنارش بنشیند». 

در ابتدا نویسنده از توما می­نویسد، تا قسمتی که نوشته «نشسته بود» حرفی نیست؛ اما بعد، وقتی خواننده «آنگاه حس کرد» را می‌خواند فکر می­کند که موضوع مورد بحث هنوز توما است درحالي كه اینطور نیست. در واقع این حس متعلق به ترزا است، تا اینکه جمله تمام می‌شود. در اینجا انتظار می­رود که ترزا رشته کلام را به دست بگیرد، ولي وقتی خواننده «ترزا را صدا زد» را می­خواند متوجه می‌شود که این توما ست که دارد حرف میزند نه ترزا! جمله بندی مترجم در اینجا کمی اشکال دارد.

در جای دیگر می‌خوانیم «... احساس گونه­ای تأسف کرد...» بهتر بود که مترجم به جای این عبارت، از عبارت «... احساس نوعی تأسف کرد...» یا «به ترزا احساس تأسف گونه­ای دست داد...» استفاده می­کرد.

در ضمن در لابه لاي متن بسيار از خط تیره، گیومه ،  پرانتز و مربع­های مشکی استفاده شده است که مانع از تمرکز خواننده می­شوند.

اشکال‌هايي که برشمرده شدند فقط مربوط به ترجمه کتاب هستند و البته همین اشکال‌ها  مانع از لذت بردن و درک پیام اصلی یک اثر بسیار  توسط خواننده، می­شوند. در هر حال در آثار ترجمه شده به دلیل ساختارهای حاکم بر زبان این مسايل و مشکلات اجتناب ناپذیرند.

«بار هستی» نکته­های بسیاری برای موشکافی و بحث دارد که در اینجا برای پرهیز از اطناب کلام مهم‌ترین آن‌ها را برمی‌شمارم:

1- کوندرا از یک روش بسیار جالب و گیج­کننده­ برای نقل رمان خود استفاده کرده است. به این صورت که ابتدا از گذشته­ توما می­گوید، بعد طی سلسله حوادثی که اتفاق افتادند وي را با ترزا آشنا می­کند تا آنجا که ترزا بعد از هفت سال زندگی مشترک با توما، او را ترک می­کند و به آپارتمانش بر­می­گردد. توما به دنبال ترزا می‌رود. اینجاست که کوندرا صحنه­ روبرو شدن ترزا و توما را این‌طور توصیف می­کند «او در برابر ترزا، در میان دشتی پر برف ایستاده بود و هر دو از سرما می­لرزیدند»(ص.65). کوندرا با ظرافت خاصی این صحنه را نگه می‌دارد. بعد دوباره داستان را از اول و این بار از ترزا شروع می­کند. از گذشته ترزا می­گوید، وي را با توما آشنا می­کند و بعد از هفت سال زندگی مشترک که ترزا، توما را ترک می­کند و در آپارتمانش منتظر می­نشیند تا توما وارد آپارتمان می­شود، باز هم کوندرا همان صحنه را دوباره توصیف می­کند «آن‌ها گویی روبروی یکدیگر در وسط دشتی پر برف ایستاده و از سرما می­لرزیدند» (ص.103). نکته جالب این بخش این است که هم ترزا و هم توما، هر دو در آپارتمان هستند و در آپارتمان برف نمی­بارد، پس این دشت پر برف از کجا آمده است؟! اینجا در واقع کوندرا دارد از کاهش عشق و علاقه­ی توما و ترزا نسبت به هم، صحبت می‌کند. عشقی که به این شدت (به اندازه­ی یک دشت، آن‌هم پر از برف) سرد و بی­روح شده است. در واقع کوندرا در این روش دست قهرمانی را می­گیرد، وي را به جایی در رمانش می­رساند و بعد دوباره برمی­گردد و قهرمان بعدی را کنار قهرمان اول قرار می‌دهد. به عبارتی تمام شخصیت­هاي داستانش را از مقطع خاصی از زمان می­گذراند و با پرداختن به شخصیتی، شخصیت دیگر را فراموش نمی­کند.

2- در ابتدای داستان وقتی که ترزا به ملاقات توما می‌رود کتاب «آنا کارنینا» اثر تولستوی را در دست دارد و در ادامه باز هم می‌بینیم که کوندرا از «آنا کارنینا» و سونوشت وی می‌نویسد که خود را به زیر قطار انداخت. کوندرا با گذاشتن کتاب تولستوی در دست ترزا، می­خواهد سرنوشت یکی از قهرمانان داستانش را پیشاپیش روشن سازد و این مسأله را به خواننده القا کند که سرنوشت ترزا و توما بی­شباهت به سرنوشت «آنا کارنینا» و «ورونسکی» در اثر تولستوی، نیست.

بزرگترین تفاوت کوندرا با سایر رمان­نویسان در تفکر استعاری و حافظه  وی نهفته است. کوندرا با روش منحصر به فردش در نقل آنچه که در ذهن دارد؛ خواننده را وادار به تحسین خویش می­کند.

3- زمانیکه توما با ترزا آشنا می‌شود برای تصمیم گرفتن درمورد این‌که با ترزا بماند یا خیر؟ به دیوار کثیف حیاط نگاه می ‌كند. سوال اینجاست که برای گرفتن تصمیم به این مهمی چرا باید توما به دیوار نگاه کند؟ آن هم یک دیوار کثیف؟ توما برای فکر کردن درباره آینده باید افق دورتر و روشن تری را می­دید؛ کوندرا رمانش را در بستر حوادث جنگ روایت می‌کند، پس اوضاع اجتماعی حاکم بر جو رمان تا حدودی ناامن است. توما نمی توانست آینده­ خیلی دور را ببیند، فقط تا دیوار حیاط، نه بیشتر. کثیف بودن دیوار استعاره است از اوضاع نا بسامان حاکم در آن زمان؛ در نتیجه توما با این وضع نمی تواند آینده­ خودش را به روشنی ببیند وتصمیم درستی بگیرد.

4- رابطه توما با سابینا، با وجود ترزا همچنان ادامه داشت. وقتی توما در خانه­ی سابینا بود و می­خواست به آپارتمان خودش برود هرچقدر که دنبال لنگه جورابش گشت نتوانست آن را پیدا کند (سابینا قایمش کرده بود). بنابراین سابینا جوراب خودش را به توما داد و توما با جوراب لنگه به لنگه به آپارتمانی رفت که ترزا در آن بود و ادامه ماجرا... . 

وقتي می‌رسیم به فرانز و گذشته­اش ؛ کوندرا می­نویسد، در دوازده سالگی پدر و مادر فرانز از هم جدا می‌شوند (در واقع پدر، مادر را ترک می کند) و روزی که مادر فرانز می‌خواست به شهر برود فرانز متوجه می‌شود که مادرش کفش­هایش را لنگه به لنگه پوشیده است و هر قدر دنبال مادرش می دود و تلاش می­کند تا به او برسد و به او بگوید که کفش­هایش را لنگه به لنگه پوشیده است، موفق نمی­شود؛ و مادر با همان کفشها به شهر می‌رود... . کوندرا ادامه می‌دهد « آن روز]فرانز[ به چگونگی درد ورنج پی برد » و اما سوال، آیا این‌که فرانز نتوانست به مادرش برسد و به او بگوید که کفش­هایش لنگه به لنگه است آنقدر مایه­ی رنجشش شد؟ 

کوندرا علاوه بر روایت کردن رمان «سبکی تحمل ناپذیرهستی» آن را از نگاهی دیگر، تجزیه و تحلیل می­کند و بستری فراهم می­آورد که خواننده رخدادهای رمان را به خوبی درک كند ومجال قضاوت یابد.
کد مطلب : 41909
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
9 تير 1388 ساعت 11:45
نقدي تحليلي و زيبا است. نشانگر نگاهي متفاوت و نسبتا عميق است. اگر مقايسه با آثاري ديگر نيز كه مانند بارهستي هستند صورت گرفته و ارائه شود مقاله خوب ديگري هم خواهيم خواند. براي اين منتقد جوان و خلاق آرزوي موفقيت دارم.
كوندرا يك روان‌شناس رمان‌نويس است
تايپ فارسیتايپ انگليسی
آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل