پربيننده ترين مطالب
  نسخه تلکس
  اخبار در تلفن همراه
  خروجيهای RSS
  سايتهای ديگر
داخلی پرونده پرونده

  گنج و رنج ما

2 بهمن 1389 ساعت 17:13
مريم مقيمي- نويسنده قلم به دست مي‌گيرد تا زبان ناگفته‌هاي درونش باشد. گاهي، به زبان علمي برگ هاي كاغذ را درگير شور و اشتياق قلم خويش مي‌كند، گاهي به زبان ديني و فلسفي و گاه زبان تخيل و ادبيات و ... . در همه اين تلاش‌ها آنچه صورت مي‌گيرد، پيام‌آوري و سرودن نغمه‌هاي جان نويسنده‌اي است كه وجودش را صرف رساندن اين پيام‌آوري مي‌كند و منظر نظر خويش را درباره همه آنچه مورد توجهش قرار گرفته، در آينه كتاب، پيش روي مخاطبان خود قرار مي‌دهد. دكتر صابر امامي رشد يافته سرزمين زيبا و سرسبز مرند با لطافت و روح‌انگيزي فضاي پر درخت و كوچه باغ هاي پرخاطره، با زبان قلم خويش شعر مي‌سرايد، از اسطوره مي‌گويد، دفاع مقدس را در داستانهايش به تصوير مي‌كشد و با ترجمه داستان لبنان و ... روح مبارزه را در ذهنمان صيقل مي‌دهد./
خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)- دكتر صابر امامي از زبان خودش:
در ششم فروردين 1341 در روستاي كراب مرند به دنيا آمدم. مرند شهري است بين تبريز و جلفا در شمال آذربايجان. از تبريز كه به طرف جلفا مي‌رويم به شهرستان مرند مي‌رسيم. جايي در دامنه كوهي به نام ميشو. در يكي از مناطق آن كه هرزندات ناميده مي‌شود روستاي كراب قرار دارد. هرزندات در واقع مجموع چند روستا در يك منطقه است. قبل از اينكه 40 روزه شوم پدر و مادرم از كراب به مرند كوچ كردند و بنابراين بزرگ شده شهر مرندم. مرند شهر بسيار زيباي ييلاقي و پر از درخت و باغ است. با وجود اينكه هجوم خانه‌سازي و رشد جمعيت، بسياري از باغ‌ها را خراب كرده، اما هنوز فضايي سرسبز دارد. محله‌اي كه در آن جا سكونت داشتيم به كوچه مدرسه مشهور بود و مسجد هم به همين نام بود (مسجد مدرسه) زيرا ديوار به ديوار يك مدرسه قرار داشت. در آغاز انقلاب، هميشه حركت‌ها از آن مسجد شروع مي‌شد و شكل مي‌گرفت به همين دليل نام آن مسجد به مسجد قيام تغيير كرد و آن خيابان هم شد خيابان قيام و كوچه ما هم به كوچه شهيد موسوي تغيير نام داد.
نام مدرسه ابتدايي كه در آن تحصيل كردم، انوشيروان بود كه بعد شد حقوق بشر. مدير آن جا آقاي «درخشاني» و بسيار مرتب و منظم بود. يكي از ناظم‌هاي آن جا آقاي موسوي و پدر همين شهيد ميرحميد موسوي بود كه كوچه به نامش شده بود.
خاطره‌اي به ياد دارم از دوراني كه در آن دبستان بوديم. نمي‌دانم بين مرزهاي ما و عراق چه اتفاقي افتاده بود يا شايد موضوع، مربوط مي‌شد به خليج‌فارس. يك روز صبح همه بچه‌ها را به صف كردند و نقشه بزرگي را در جلو صف‌ها روي ديوار گذاشتند و مدير مدرسه (آقاي درخشاني) توضيح داد كه اتفاقي افتاده و ما در آن پيروز شده‌ايم و درباره جزيره سه‌گانه صحبت كرد و مارش آن زمان زده شد و پرچم ايران را به آرامي بالا بردند و اين باعث افتخار ما شده بود.
درباره پدرم بايد بگويم كه از دوران مصدق فعاليت سياسي داشت و با اينكه تحصيل كرده آن زمان و در حوزه درس خوانده بود، اما به خاطر سابقه سياسي‌اش هرگز نتوانست استخدام شود و كار دولتي داشته باشد و اكثراً به صورت موقت در شركت‌ها كار مي‌كرد. پدرم بسيار اهل كتاب و مطالعه بود و بعد از فوتش يك اتاق كتاب برايمان باقي گذاشت. به همين دليل در بين فاميل هم مورد احترام خاصي بود. بعد از اينكه رضا خان مسجد گوهرشاد را در شهر مشهد به توپ بست و حوزه‌ها را تعطيل كرد، پدرم به روستا برگشت و خود به خود نقش معلم روستا را ايفا بر عهده گرفت. الآن كه گاهي به روستايمان مي‌روم بعضي از پيرمردان به من مي‌گويند كه مثلاً پدرم به آنها گلستان درس داده بود. به دليل وضعيت شغلي پدرم، مادرم بسيار كار مي‌كرد و زن بسيار سخت‌كوشي بود. نان مي‌پخت و مي‌فروخت و ما 6 فرزند بوديم كه به جز 2 خواهر بزرگترم، همه تحصيلات عاليه دارند و مادرم نيز در آن زمان به عنوان مادر نمونه شناخته شده بود.
دوره راهنمايي را در مرند طي كردم. آن زمان آقاي اندرگاني مدير مدرسه بود. آقاي سياه‌چشم معلم حرفه و فن، خانم‌ هاشمي معلم رياضي و علوم. خانم خندان معلم زبان انگليسي و خانم پارسا كه ديني درس مي‌داد، همه از معلمان آن دوره بودند.
در دوره دبيرستان رشته علوم تجربي را انتخاب كردم. زيرا پيش از آن هم از سوي خانواده براي خواندن رشته پزشكي هدايت ذهني شده بودم. سال دوم بودم كه انقلاب شد. من به عنوان دانش‌آموزي درس خوان شناخته شده و اگرچه بسيار ريزنقش بودم و جسارت فعاليت خياباني را نداشتم اما به دليل داشتن ذهنيت فعال و مطالعه فراوان، شعر يا دكلمه و ... داشتم و بيشتر براي بچه‌ها متن مي‌نوشتم و در اصل در آن دوره، فعاليت فرهنگي و ادبي انجام مي‌دادم. تا آخر سال سوم دبيرستان را در مدرسه شهيد سيد صالح در مرند گذراندم و براي اينكه شانس پذيرفته شدنم در دانشگاه زياد شود، به تبريز رفته و در دبيرستاني به نام فردوسي به تحصيل ادامه دادم و در سال 1359 ديپلم گرفتم. براي رشته پزشكي دانشگاه آماده شده بودم كه انقلاب فرهنگي به وقوع پيوست و دانشگاه‌ها بسته شدند. بنابراين وارد حوزه علميه قم شدم. توفيقي بود و زمينه آن را پدرم با حرف‌هايي از قصص انبياء، قرآن و تاريخ اسلام ايجاد كرده بود. يكي از مدرسه‌هاي منضبط حوزه علميه آن زمان، مدرسه حقاني بود كه الآن شده شهيدين.
مدرسه‌اي منظم با حضور و غياب و مثل دروس دانشگاهي بود. بعدها مديريت حوزه قم و سيستم امتحان و كلاس و رتبه‌ و درجه‌بندي شكل گرفت. براي ورود به مدرسه حقاني بايد امتحان كنكور مي‌داديم. آن زمان اكثر طلبه‌ها افرادي با انگيزه بودند و برخي از دانشگاه به حوزه برگشته و مثلاً مهندس و ... بودند. طلبه‌اي بود كه در آمريكا زيست‌شناسي مي‌خواند و آن را رها كرده و براي درس طلبگي به قم آمده بود. افرادي بزرگ، شرع‌شناس و در عين حال فعال بودند. سه سال در مدرسه حقاني مشغول به تحصيل بودم. در اين مدت بخشي به نام فرهنگي و هنري در دفتر تبليغات راه افتاد و به دليل احساس نيازي كه داشتند، عده‌اي از طلبه‌هاي جوان را كه علاقمند بودند، پذيرفته و در بخش‌هاي علمي و هنر معاصر تحت آموزش قرار ‌دادند. من نخست از طريق ادبيات كودك وارد شدم كه آن زمان آقاي راستگو سرپرستي آن را به عهده داشت و بعد از آن در بخش نقاشي جذب شدم و با تعليم آقاي پلنگي و آقاي صادقي كه از استادان به نام قم بودند، مشغول آموختن نقاشي با آب رنگ و طراحي و بعد از آن نيز جذب بخش سينما شدم. سه سال طول كشيد و اين دوره را با مدرك معادل ليسانس سينما به اتمام رساندم. تا سال 1364 اين دروس را خواندم و بعد كه دانشگاه‌ها باز شدند و با توجه به اين كه در حوزه هنري دفتر تبليغات با شخصيت‌هايي مثل سپانلو كه شاعر بود و ادبيات نمايشي را برايمان تدريس مي‌كرد و صفدر تقي‌زاده، نادر ابراهيمي، مسعود كيميايي و ... آشنا شده بودم، بنابراين به طور تخصصي وارد كار نوشتن و علاقمند شدم در دانشگاه به تحصيل در رشته ادبيات فارسي بپردازم و با توجه به اينكه هنوز در حوزه، درس مي‌خواندم در دانشگاه تبريز دانشجوي محض نبودم. در كلاس هاي حوزه علميه تبريز حضور پيدا مي كردم و دروس دانشگاهي را فقط امتحان مي‌دادم. بعد از دريافت مدرك ليسانس در رشته ادبيات فارسي، لمعتين را هم در حوزه تمام كرده بودم. بعد از حدود يك سال به قم رفته و درس‌هاي حوزه را در آن جا ادامه دادم. سپس به تهران برگشته و مشغول به تحصيل در مقطع كارشناسي ارشد شدم و در همان زمان دروس حوزه را در مدرسه سپهسالار قديم ادامه دادم و فلسفه ، شرح منظومه، اصول و مكاسب را در آن جا به پايان بردم. در همين دوره فوق‌ليسانس، نخستين كتابم را كه با آقاي علي آقاغفار مشترك بود به چاپ رساندم (انشاي خوب حامد). در اين مدت به عنوان سرباز با سپاه همكاري داشتم و نيز در مجله اميد انقلاب هم مي‌نوشتم. سال 70 موفق به اخذ مدرك كارشناسي ارشد از دانشگاه تربيت معلم و همان وقت در مقطع دكتراي دانشگاه شيراز پذيرفته شدم. 4 سال دكترا خواندم و البته مدركم را در 78 گرفتم و بعد به قم برگشته و دروس حوزه را ادامه دادم و رسيدم به درس خارج اصول. 4 سال هم در قم بودم كه هم درس مي‌خواندم و هم درس مي‌دادم، بعد از دفاع دكترا به تبريز و بعد به تهران آمدم. 

 وضعيت ادبيات را در ايران چگونه مي‌بينيد؟
ادبيات هم زمان، هم در ايران و هم در دنيا افول كرده است. به ويژه شعر كه ديگر درخشش سابق را ندارد. واقعيت اين است كه هنرهاي بصري مثل سينما با تمام قدرت مي‌تازند و بيش از ادبيات مخاطب را در اختيار دارند و وقت او را پر مي‌كنند.

يعني هنرهاي بصري با ادبيات منافات دارند؟
هنرهاي بصري وقت مخاطب را مي‌گيرند و در حقيقت باعث مي‌شوند مخاطب زمان كمتري به ادبيات اختصاص دهد، كمتر بخواند و ... و اين مسأله در ادبيات همه دنيا پيش آمده است. منتهي در اين قضيه استثنائاتي وجود دارد و آن به اين دليل است كه صاحبان قلم فرق مي‌كنند.

يعني؟
بعضي از صاحبان ادب و قلم مثل مولانا ظهور مي‌كنند كه از همه سطوح گذشته و به دليل انرژي يا توانايي‌هايي كه در خودشان دارند حتي سينما را هم تحت نفوذ قرار مي‌دهند و بر آن مسلط مي‌شوند. اگر از اين استثناء بگذريم، متأسفانه ادبيات در تمام جهان به عنوان هنر سوم و چهارم مطرح است و امروز هنر نخست، سينماست و بايد به آن اذعان كرد. مقايسه بين تيراژ كتاب و درآمدي كه از يك كتاب عايد نويسنده مي‌شود يا حتي عايد ناشر، با درآمدي كه از فروش بسيار اندك سينما به دست مي‌آيد، اين را ثابت مي‌كند.

شايد دليل آن اين باشد كه نياز افراد به ادبيات كم شده و سينما بخشي از آن را پر كرده است.
بله، درباره فيلم مي‌توان بيان داشت كه اين نياز گاهي وقت‌ها به طور كاذب پر مي‌شوند، اما بايد توجه داشت كه انسان نيازهاي معنوي و روحاني هم دارد؛ نيازهايي كه مربوط به بعد ناپيداي وجود انسان است.

انسان چه نيازي به ادبيات دارد؟
نياز انسان به ادبيات در همان حيطه قرار مي‌گيرد و در اشباع ادبيات است.

چگونه؟
نيازهاي بشر را در دو حيطه مي‌توانيم دسته‌بندي كنيم. يكي حيطه فيزيكي و مادي بيولوژيك، كه زنده است و به غذا نياز دارد و مكان راحت، تميز و بهداشتي و ميل به توليد مثل و ... از نيازهاي ديگر انسان است. اما بعد ديگر او روح خدايي اوست. روح و درون و هرچه كه در تلفيق با آن انسان را شكل داده. ما بايد درباره اين بعد از انسان هم فكر كنيم. اين بعد از انسان هم نيازدارد به تخيل و فهم؛ نياز به فرهيختگي دارد و به رشد و ... . بنابراين نيازهايش در اين دو بعد خلاصه مي‌شوند. نيازهاي بيولوژيك انسان مورد بحث ما نيست، اما درباره نياز ديگرش گفتني است كه بخشي از آن را دين پاسخ مي‌دهد، بخشي را ادبيات و بخشي را عرفان و بخشي را هنر. اين‌ها دست به دست هم مي‌دهند و فرد را مي‌سازند و به كمال مي‌رسانند و فرهيخته‌اش مي‌كنند. شرايط امروز جهان با توجه به اخباري كه مي‌شنويم، اين است كه انسان چنان دچار پريشاني و سردرگمي شده كه حتي تناسب 50 درصدي هم بين نيازهاي بيولوژيك و نيازهاي روحي و درونيش وجود ندارد. درصدي را هم كه به اين نيازها مي‌پردازد بوسيله عوامل گوناگون ديگري پاسخ مي‌دهد مانند تلويزيون، سينما و اينترنت و ... .

اما ممكن است اين عوامل تحت تأثير ادبيات باشند.
ادبيات مي‌تواند يك گنجينه دروني و مادر باشد. اما بحث ما در ايران، اين‌جاست كه اين ادبيات چگونه به دست مردم مي‌رسد. گاهي ادبيات مانند چشمه‌اي است كه مردم بالاي آن مي‌نشينند و اتراق مي‌كنند و در زلال آن تني مي‌شويند و در آن فضا نفس مي‌كشند. الآن اين چشمه در دسترس مستقيم مخاطبش نيست. اگر نسبت افرادي كه وقتشان را با اينترنت پر و خودشان را با سينماي خانگي و ... سرگرم مي‌كنند، با افرادي كه كتاب مي‌خوانند و مشغول مطالعه‌اند مقايسه كنيم، مي‌بينيم كه ادبيات واقعاً جايگاهي را كه داشته، از دست داده است.
 
اما در اين دوره جوانان به ادبيات و به ويژه به شعر روي آورده‌اند.
بله، اما اين جوانان كه شما مي‌گوييد چه شعرهايي را مي‌خوانند؟ شعر شاعران معاصر را مي‌خوانند كه جوان خودش در همان حلقه وجود دارد. اين شعر را مي‌خوانند و لذت مي‌برند. صرف‌نظر از محتوا و نوع و مدل و كيفيت. اين كتاب شعر توسط جوان خريداري مي‌شود با همين مضموني كه دارد و در نهايت به تيراژ 2000 جلد مي رسد. در همين دوره هم مقايسه نسبت خريد كتاب با خريد CD فيلم توسط همان جوان، نشان‌گر اين است كه ادبيات جايگاه اصلي‌اش را از دست داده.

بنابراين ادبيات و پرداختن به آن نبايد اهميتي داشته باشد!
ادبيات جايگاهش را از دست داده نه اهميتش را. اهميت ادبيات به معناي معنوي كلمه از دست نرفته است. الآن سينما، تئاتر، موسيقي، نقاشي و هنرهاي بصري همه از ادبيات ارتزاق مي‌كنند. چون اهميت دارد اما جايگاه خود راندارد چون مخاطب مستقيمش را از دست داده است. مخاطب، ادبيات و معناي ادبي را پيش از اينكه از يك داستان‌نويس بگيرد، از يك سينماگر مي‌گيرد. سينماگر ترجمه مي‌كند و واسطه‌اي است بين قصه و مخاطب و همين سينماگر درصدي از قصه را از چند فيلتر وجودي خود رد مي‌كند و چند درصد باقي مي‌ماند و اين خود جاي بحث دارد.

مي گوييد كه ادبيات جايگاه خود را در جهان از دست داده؛ كشور ما با توجه به غناي ادبياتش، نسبت به ساير كشورها در چه سطحي است؟
اگر ارزشي نگاه كنيم، ادبيات ما جايگاه بسيار خوبي دارد. عده‌اي مي‌گويند: ما زماني حافظ داشتيم، مولوي و سعدي داشتيم و ... . الآن چه؟ بايد گفت الآن هم افرادي را داريم كه مي‌نويسند. ايرانياني هستند كه در نوشتن با پركاري و ابداع و خلاقيت تلاش مي‌كنند. اما اين‌كه ايران به ادبياتش شناخته مي‌شده، بله همين طور است و ادبيات كشورهاي ديگر هم در برابر ادبيات ايران سر تعظيم فرود آورده‌اند. مثلاً فرانسويان نسبت به سعدي و آلماني‌ها نسبت به حافظ و بسياري ديگر نسبت به فردوسي و خيام. حتي گاهي از طريق آنهاست كه ما ايشان را بازيافته‌ايم.

الآن در چه سطحي هستيم؟
ما زنده‌ايم و ادبيات پويايي داريم. نويسندگاني داريم كه با همه سختي‌هايي كه وجود دارد، قلم مي‌زنند. زماني بود كه سعدي شعر مي‌گفت و اين نوع ادبيات، هنر سعدي بود و مخاطب ايراني به جز اين شعر هنر ديگري نداشت و آنچه مي‌خواست يا نمي‌خواست، به شعر كه رجوع مي‌كرد اشعار سعدي را مي خواند. اما الآن صدها كار هنري وجود دارند كه در پيش روي اوست و يكي از آن‌ها شعر است. با اين همه، هنوز شاعران زحمت بسياري مي‌كشند و شعرهاي خوبي سروده شده و مي‌شود. در ادبيات معاصر هم ادبيات ما نسبت به ادبيات كلاسيك بار سنگيني را تحمل مي‌كند. زيرا در آن زمان شعر يكه‌تاز ميدان بود؛ نه نقاشي داشتيم، نه سينما، نه تئاتر، نه مجموعه تلويزيوني و نه... خيلي ها در شب‌هانشيني هايشان شاهنامه مي‌خواندند. اما در اين دوره، شعر در كنار صدها گزينه ديگر ديده مي‌شود.

در صحبت‌هايتان گفتيد كه سينما و تلويزيون مخاطبان ادبيات را به خود مشغول كرده؛ چه كاري مي‌توان انجام داد كه اين ادبيات، درست و صحيح وارد سينما و تلويزيون شود؟
كار خاصي نمي‌توان انجام داد بايد نگاه نويسندگانمان را تغيير و آشنايي آنان را با متدهاي جديد افزايش داد. اگر نويسنده‌اي بتواند به روز بنويسد، نگاه‌هاي تازه و اسلوب‌هاي جديد تصويركردن و ايجاد گره و اصطكاك را بشناسد و بتواند برخوردهاي معنايي را بپروراند، خود به خود به سراغش مي‌روند. اين بستگي به اين دارد كه نويسنده از خويشتن خود مايه بگذارد و اثري را بيافريند كه به او و اثرش احساس نياز شود.

درست؛ اما فكر نمي‌كنيد اگر مركزي باشد كه بر همه عوامل سينما و تلويزيون نظارت داشته باشد، اين هنرهاي بصري بهتر بتوانند از ادبيات صحيح و روشن تغذيه و استفاده كنند؟
بله؛ دفترهاي نظارتي وجود دارند.

اما انگار نظارتي صورت نمي‌گيرد!
اين مسأله نياز به آسيب‌شناسي دارد. من الآن در دانشگاه هنر براي سينماگران و نمايش‌گران، ادبيات نمايشي تدريس مي‌كنم. يعني براي كساني كه بعدها فيلم خواهند ساخت و در معرض ديد مردم خواهند گذاشت. چه مسأله‌اي وجود دارد كه من از هدايت شاگردانم براي خواندن متن ساده فارسي عاجز مانده‌ام؛چه اتفاقي افتاده؟ آيا مي‌شود اين مسأله را با نظارت يا مثلاً با نمره امتحان يا تهديد حل كرد؟ متأسفانه فضايي ايجاد شده كه نمي‌توان از ادبيات فارسي دفاع كرد. چرا دانشجويي از خواندن «صد سال تنهايي» «ماركز» لذت مي‌برد اما دوست ندارد فردوسي بخواند؟

چرا؟
به نظرم نمي‌توان به تنهايي كاري كرد. در كنار اين ماجرا حتماً عوامل اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي دخيلند. نمي‌شود به تنهايي و از يك زاويه ديد. مسايل گوناگون دست به دست هم داده و بسياري ازجوانان و متخصصان ما را نسبت به توليد داخلي و مسايل ديگر داخلي بي‌اعتنا كرده‌است. جواني كه مي‌خواهد سينماگر شود بايد درد امروز ايران را بگويد كه بي‌ارتباط با درد امروز جهان هم نيست. ملت‌ها با هم داد و ستدهاي فرهنگي، زباني، اقتصادي و ... دارند. سينماگر هم بايد به روز باشد. اگر بخواهد به دنياي فردوسي بازگردد، مي‌انديشد كه از جهان دورافتاده است. الآن كارگردان فرانسوي براساس منطق‌الطير بهترين نمايشنامه را ساخته كه حدود 2 سال روي صحنه بود. اين در حالي است كه خانم سيمين دانشور رمان «سووشون» را مديون فردوسي در داستان سياوش است. بنابراين مي‌شود معاصر بود اما از ادبيات گذشته مدد جست. اين را جوان امروز نمي‌داند و نمي‌پذيرد. زيرا يكي از مسايل مهم امروز، شتابي است كه همه چيز را در خود گرفته و جهان در اين شتاب وحشت‌ناك در حركت است. دانشجو وقت ندارد يا نمي‌‌خواهد يا نمي‌تواند قانع شود و بنابراين و متأسفانه از ريشه‌ها دور شده و بسيار سريع مي‌خواهد به جايي برسد بدون اينكه در ريشه‌ها تعمق و تأمل كند و البته نتيجه‌اي هم نمي‌گيرد.

يكي از كارهايي كه در دوره جديد به آن پرداخته مي‌شود و در فرهنگ‌ ما جاي باز كرده، وبلاگ و وبلاگ‌نويسي است. فايده و زيان آن در ادبيات ما چقدر است؟
به نظر مي‌رسد هر چيزي كه به وجود مي‌آيد، فايده‌اش بيش از ضرر آن است. هر پديده‌ايي كه به وجود مي‌آيد بشر آن را تجربه مي‌كند تا وارد جهان بعد از آن شود. كساني كه وبلاگ راه‌اندازي مي‌كنند توانايي‌هايي دارند كه معمولاً در حيطه شعر يا قطعه است يا نقد سياسي، اجتماعي و ...، بنابراين وبلاگ اين فايده را دارد كه در آن مي‌توان با توانايي‌هايي كه افراد دارند آشنا شد و اين در حالي است كه افرادي هم كه سراغ وبلاگ‌‌ها مي‌روند خود، وبلاگ نويسند نه عموم مردم كه روزنامه يا مجله مي‌خوانند و در بين آنها نيز گلچيني هستند كه با جهان امروز در ارتباطند. بنابراين ماجرايي است كه وبلاگ‌نويس براي وبلاگ‌نويس مي‌نويسد نه براي عموم مردم. نظرات وبلاگ‌ها با هم تبادل مي‌شوند و نسبت به يكديگر انعكاس دارند. از اين نظر بدون اينكه ما باخبر باشيم، در درون جامعه قشري پرورده مي‌شود كه همديگر را نقد مي‌كنند و بالا مي‌آيند. اما اشكالي كه وجود دارد اين است كه بقيه افراد جامعه با اين گروه بالا نمي‌آيند، يعني اين‌ها به صورت لايه پنهان بين خودشان در حال رشد‌ند و اين ناهماهنگي و هم سونبودن در جامعه اتفاق مي‌افتد كه بعدها مشكل‌ساز خواهد شد و قشري كه فرهيخته مي‌شود، ناشناخته باقي مي‌ماند.
 
با توجه به آشنايي و تسلط شما بر دروس حوزوي، ادبيات ديني و ادبيات ايراني چقدر از هم تأثير گرفته، يا چقدر با هم متفاوتند؟
اگر ادبيات را به معناي ناب خود در نظر بگيريم و مصداق‌هايي از اين ادبيات را كه مي‌خواهد خود را نشان دهد، رمان و داستان بدانيم كه توليدات ادبي معاصر را متبلور مي كنند مي بينيم ادبيات در شكل ناب خودش در واقع كشف جهان‌هاي ناشناخته انسان و كشف لحظات ناشناخته‌اي است كه شاعر يا نويسنده انجام مي‌دهد و اين لحظه ها را در بين خود و جهان پيرامونش به نمايش مي‌گذارد. بنابراين، ادبيات به اين معنا، نياز هر فردي است؛ زيرا مي‌خواهد به دنيايي سفر و در صفحات و نوشته‌ها لحظات و مرتبه‌ها و مقام‌هايي را از هستي درك كند. به اين ترتيب وقتي ادبيات را اينگونه بنگريم، نمي‌توانيم آن را به ادبيات ملي يا ديني تقسيم‌بندي كنيم. هر فردي سراغ اين كشفيات مي‌رود و اين مسأله در هر جهاني اتفاق مي‌افتد. چه جهان ديني، چه جهان ملي و چه جهان بومي و شخصي و اين روند و كشفيات و مشاهدات و انعكاس همه، توليد ادبيات مي‌كنند. اما اين ادبيات را با توجه به عطر و بويي كه دارد مي‌توانيم نام‌گذاري كنيم. بنابراين همان‌طور كه گفتم، ادبيات كشف جهان‌هاي ناشناخته و عرضه آن به مخاطبانش براي بزرگ و شريك كردن دنياي آنهاست. اما گاهي ادبيات ديني با بازنويسي اشتباه گرفته مي‌شود. بسياري از مصداق‌هاي ادبيات ديني، ادبيات نيستند بلكه بازنويسي ماجراهاي ديني‌اند يا بازنويسي تاريخ‌ها و جريانات ديني. اين ادبيات نيست. گاهي ممكن است از ماجراها و شخصيت‌هاي ديني هيچ استفاده‌اي نشود اما كشفيات دروني و سير و سفرهاي ذوقي، فكري و عاطفي، كشفيات ديني باشند و انسان را در فضاي بهشتي به تنفس بكشانند.

بنابر آنچه گفتيد اين بحث زماني پيش مي‌آيد كه ما منظورمان از ادبيات، رمان و داستان باشد. اما در حوزه شعر اينگونه نيست. مثلاً ما عطار را داريم كه شعرش ادبيات عرفاني است. اين نوع اشعار آيا ريشه در ادبيات ملي دارند يا ادبيات ديني؟
ادبيات عطار ادبيات عرفاني است. چرا ادبيات عطار اين شد؟ زيرا عطار به اين كشف مي‌رسد. عطار جهان‌هايي را كشف كرده كه حتي بعضي از مجتهدان و متخصصان ديني زمانش، آن‌ها را كشف نكرده بودند يا اگر كشف هم كرده بودند، پنهان بود.

زبان شعري حافظ، مولوي و ... فارسي بود، يعني در ايران به اين سبك سروده مي‌شد. زبان عرفاني عطار هم در شعر، زبان فارسي است و اصول حاكم بر آن، اصول شعر ايراني است. اما در جهان ديني و عرفاني خودش، منظور اين تفاوت است. اگر عطار هفت وادي عشق را در نثر مي‌نوشت در چه نوع ادبياتي جاي داشت فارسي يا ديني؟
من اينگونه اعتقاد ندارم. اگر عطار اين كشفيات را به نثر مي‌نوشت مي‌شد تذكرة‌الاولياء و اين باز همان ادبيات است و امروز با همه كلام عرفاني‌‌اش به لحاظ نثر جزو نثرهاي فارسي است كه در دانشگاه تدريس مي‌شود.

بله اما نثر فارسي است به زبان و ادبيات ديني و عرفاني.
اگر از منظر زبان نگاه كنيم، بايد بگوييم فارسي است اما از منظر ديگر ادبيات ديني محسوب مي‌شود و بايد اين مسأله را در نظر داشت كه اگر به زبان انگليسي يا عربي هم نوشته مي‌شد، باز ادبيات ديني بود. زيرا از منظر دين و محتوا مفهوم ديني دارد. اما اگر از منظر زبان و نه محتوا بنگريم، مثلاً مي‌شد ادبيات انگليسي ـ ادبيات عربي و ... و آن مرزي كه وجود دارد اين است كه اين‌جا ادبيات فارسي است و در جاي ديگر ادبيات عربي. مثلاً اشعار ابن عربي را ادبيات عربي مي‌دانيم در عين حال كه ادبياتي عرفاني‌اند.

شيريني و دلنشيني اشعار عطار به دليل فارسي بودن آن است يا عرفاني بودن آن؟
شايد اگر به زبان ديگري مي نوشت، نمي‌توانست به اين شيريني باشد اما، بهترين چيزي كه مي‌توانسته خلق كند همين است.

بنابراين بر هم تأثير گذارند.
بله؛حتما اينطور است. مثلاً حافظ اگر مي‌خواست ادبيات فارسي استفاده نكند، چيز ديگري مي‌شد.
 
يعني اين زيبايي را نداشت؟
نمي‌دانيم زيبا بود يا نه اما در هر حال زبان و مواد اوليه در خلق اثر تأثيرگذارند. مثل اين كه بگوييد اگر اين تابلو را با رنگ زرشكي مي‌كشيدند يا سبز چه مي‌شد. آنهم براي خودش نقاشي بود اما اين نبود. غزلي را هم كه از حافظ مي‌شناسيم در اين زبان اتفاق افتاده و در زبان ديگر اينگونه نبود. اما اينكه زيباتر مي‌شد يا نه معلوم نيست.

در ادبيات ما نقطه‌اي وجود دارد كه به طور محض فقط فارسي از آن برداشت شود؛ يعني ادبياتي كه صرفاً ايراني باشد؟
مي‌توان شاهنامه را اينگونه محسوب كرد. اثري است كاملاً وطني و ايراني و نيز در خدمت ويژگي‌هاي قومي ايران. در مورد اقوامي حرف دارد كه هنوز از اسلام تاثير نگرفته بودند. از فردوسي تا حافظ كه 400 سال طول كشيد، اين قوم رنگ دين را به خود گرفته است اما باز هم فارسي و ايراني حرف مي‌زند. در زمان حافظ اين اتفاق افتاده و بين ايراني و دين اسلام، ناخودآگاه خويشاوندي بوجود آمده است.

امروز هم مي‌توانيم كتابي بنويسيم كه دقيقاً يك كتاب ايراني باشد؟
بله مي‌توانيم، همان طور كه عرفان داريم به نام عرفان ايراني. مثلاً ما عرفان زاهدانه داريم و عرفان عاشقانه. عرفان عاشقانه كه خط سرخ شهادت هم با اوست، عرفان ايراني است كه عرفان عرب نتوانسته آن را بشناسد. اين در بحث ما جاي تأمل دارد. عرفان عطار عرفان ايراني و او جزو شهداست. همانطور كه استادش كبري و نيز عين‌القضاة همداني هم جزو شهدا هستند. عرفان سهروردي ايراني است و كاملاً رنگ و بوي ايراني دارد و زماني كه اشراق را مطرح مي‌كند، با توجه به رساله نور و جهان نورها، در ايران تبيين يافته است.

ادبيات فارسي امروز ما رنگ و بوي كدام را بيشتر دارد؟
ادبيات ما در جهان معاصر و با توجه به اقتضائات اين دوره، ادبياتي اجتماعي است. ممكن است عده‌اي بخواهند آن را اسلامي نام‌گذاري كنند اما بيشتر اجتماعي است.

آيا ضرورتي براي نو كردن ادبيات كهن و به روز كردن آن وجود دارد؟
شايد به نو كردن آن نيازي نباشد. اما اين كه نويسنده ريشه در گذشته داشته باشد، ضروري و لازم است. نويسنده بايد يك پا در ادبيات كلاسيك داشته باشد و يك پا در ادبيات معاصر. اين به آن معناست كه نه در ادبيات كهن دفن شود و به صورت انساني درآيد كه از درد اين دوره و ادبيات معاصر خبري نداشته باشد و نه اينكه در ادبيات معاصر چنان گم شود كه از ريشه و هويتش بي‌خبر بماند.

در بين سبك‌هاي معاصر چه سبكي به سبك كلاسيك نزديك‌تر است؟
در ادبيات ما، سبك‌بندي براساس زبان و مكان نام گرفته يا براساس ويژگي‌هاي فيزيكي متن. مثلاً وقتي گفته مي‌شود سبك خراساني به اين دليل است كه از خراسان برخاسته؛ سبك هاي عراقي، هندي و ... همين طور. بعد سراغ جزييات اين سبك‌ها هم مي‌توان رفت. به اين معنا نمي‌توان به پرسش شما پاسخ داد. اما اگر بخواهيم با كميت‌هاي ادبي مثل رئاليسم، سمبوليسم، رمانسيسم و ... مقايسه كنيم، به نظر مي‌رسد ادبيات معاصر را بايد پست مدرن نوشت. زيرا سمبوليسم، سورئاليسم و جريان‌هاي ذهني ديگر جزو و لزوم ابتدايي پست‌مدرنيسم شده اند. بنابراين بايد راحت به متن وارد يا از آن خارج شد. بايد بتوان به راحتي فضاي جديدي را باز كرد و در مسيري نوشت كه همه يك پا در رئاليسم دارند. به اين ترتيب تاريخ بيهقي در ادبيات گذشته مي‌تواند در رئاليسم بگنجد يا شاهنامه‌ مي‌تواند به نوعي در كلاسيسيم جاي گيرد. به هر حال مي‌توانيم بگوييم كه ادبيات ما در ادامه رئاليسم قرار دارد.

نظرتان درباره مدل‌هاي جديد شعر امروزي مثل شعر سپيد يا رمان‌هايي كه در اين دوره نوشته مي‌شوند چيست؟
هر نويسنده‌اي تلاش مي‌كند چيزي را بيافريند كه احساس و نيازش را در نوشته‌هايش برآورده مي‌كند.

اين تلاش‌ به تنهايي كافي است در حالي كه ديده مي‌شود در بسياري از رمان‌ها و داستان‌ها اصول داستان‌نويسي رعايت نشده و اين در حالي است كه اينها ناخودآگاه به عنوان ادبيات مطرح مي‌شوند و اين مسأله ممكن است ادبيات معاصر را از غنا تهي سازد.
به هر حال تلاش صورت مي‌گيرد و اين منتقد است كه مي‌تواند بگويد اين تلاش چقدر توانسته مفيد واقع شود. البته اگر سطحي بوده و از غناي لازم هم برخوردار نباشد و جا پاي درستي در بين ما نداشته باشد، تأثير لازم را نخواهد داشت، زيرا ما با آن خويشاوندي روحي نداريم. به طور كلي در مرحله اول، نوشتن لازم است تا بتوان درباره‌اش حرف زد و آن را در مسير صحيح خود قرار داد.
 
آينده ادبيات را در ايران چگونه مي‌بينيد؟
آينده، بيشتر با رمان و داستان است. البته اين پاسخي كميتي به نظر مي‌رسد و شايد در آينده شاهكار شعري هم درخشش پيدا كند يا اثري عالي از شاعري پيدا شده و همه رمان‌ها و قصه‌ها و سبك‌ها را پوشش دهد. اما وقتي همين كميت‌ها را مطالعه مي‌كنيم، مي‌بينيم مسيري كه براي مخاطب باز شده همان تسلط رسانه‌هاي تصويري‌اند كه البته مي‌توانند از رمان و داستان تغذيه كنند تا مخاطب به سوي ادبيات جذب شود.

تا به حال چند كتاب درباره دفاع‌مقدس نوشته‌ايد؟
كتابي تحقيقي در اين باره به صورت مجموعه‌اي هشت جلدي نوشته شده بود كه يك جلد از آن به نگارش من بود و در آن، شاخه هاي هنري (سينما، تئاتر، نقاشي، خطاطي، عكاسي شعر و قصه) در حيطه هشت سال جنگ بررسي شده بودند. به طوري كه تأثيرگذاري متقابل هر دو، مورد توجه قرار گرفت. يعني اين موضوعات بر جنگ چه تأثيري گذاشته يا جنگ بر آن‌ها چقدر مؤثر بوده است. كار تحقيقاتي بزرگ و سختي بود كه با ياري دوستاني در سپاه انجام شد. فيلم‌نامه‌هاي كوتاه بسياري هم نوشته ام كه در مجلات به چاپ رسيده اند. قصه كوتاه و شعر و حتي كتاب‌ مستقلي به نام «پرنده‌ها را دارم» براي نوجوانان. كتاب ديگري به نام «اين جا كسي نمي‌ميرد» و ...

تأثير دفاع‌مقدس بر ادبيات چقدر بوده است؟
ادبيات به نوعي تأثير داشته. در آن زمان قصه تأثير عمومي كمتري داشت اما نقش شعر بسيار بزرگ و عظيم بود. در آن دوره شعر بلافاصله زاده مي‌شد و در گرماگرم شعله‌وري‌هاي جنگ در روزنامه‌ها به چاپ مي‌رسيد يا در مطبوعات و راديو و تلويزيون خوانده يا شنيده مي‌شد و شخص با شنيدن آن خود را براي رفتن به جبهه مهيا و نيز به لحاظ روحي و رواني، انگار رزمنده را تغذيه مي‌كرد. بعد از آن مي‌توان به نقش قصه اشاره داشت.

اين قصه‌ها چقدر توانسته اند حق مطلب را درباره دفاع‌مقدس ادا كنند؟
متأسفانه قصه‌هايي كه بايد باشند هنوز زاده نشده‌اند. به نظر مي‌رسد مسير قلم به دليل تبليغات يا مديريت‌هايي كه وجود دارد و البته شايد نياز باشد، به سمت زندگي‌نامه‌نويسي پيش‌رفته و نويسندگان ما بيشتر به جاي آفرينش رمان، به نوشتن شرح احوال فرماندهان و رزمندگان و ... روي آورده‌اند.

چرا؟
بايد از مديران فرهنگي كشور پرسيد. شايد نگراني يا احساس نيازي بوده كه فراموش شده‌. اما همين زندگي نامه ها هم باقي مي‌مانند و شايد در آينده كساني باشند كه با استناد به همين‌ها رمان بنويسند.

درگيري ما با دشمن، جنگ نبود دفاع مقدس بود. شايد به دليل مسايل اعتقادي و ديني كه با آن آميخته شده بود نويسندگان نتوانستند به راحتي داستان بنويسند و تخيل كنند؟
زماني كه نويسنده غني، شخصيت فردي مثل امام علي (ع) را مطرح مي‌كند موظف نيست كه شخصيت تاريخي امام را توضيح دهد؛ او بايد به آفرينش در اين موضوع برسد. اگر هماني كه تاريخ‌نويس مي‌بيند، نويسنده ببيند از تاريخ‌نويس عقب‌تر خواهد بود و در حالي كه از ويژگي‌هاي يك نويسنده اين است كه از تاريخ‌نويس جلوتر حركت كند. نويسنده در اين جا معناي تخصصي پيدا مي‌كند. تاريخ‌نويس قلم مي‌زند اما او فقط تاريخ را عنوان مي‌كند و تفاوت دارد با يك نويسنده هنري كه يك رمان مي‌نويسد يا شعر مي‌سرايد. نويسنده در مسير خلاقيت است و اثر را خلق مي‌كند در حالي كه تاريخ‌نويس، آن چه را كه هست مي نويسد. اين دو بسيار با هم فرق دارند. البته ممكن است سياست‌هاي نادرست يا كج‌فهمي‌ عده‌اي، نويسنده را محدود كند اما اگر نويسنده بتواند خلاق باشد و نسبت به آنچه مي‌نويسد فراتر رود و زواياي پنهاني را درباره شخصيت‌ها كشف كند و به مخاطب نشان دهد، درباره مقدس‌ترين انسان‌ها مي‌تواند رمان بنويسد. بنابراين درباره دفاع‌مقدس نيز مي‌توان نوشت و به آن زواياي پنهان جنگ پي برد و بيان كرد. درباره بزرگان كلاسيك نيز همينطور است. مثلاً اگر بخواهيم فردوسي را با ادبيات معاصر بنويسيم چه بايد انجام دهيم كه رمان درباره فردوسي لذت‌بخش باشد و مخاطب جذب كند؟ اين همان كاري است كه باقري در فيلم‌نامه مختارنامه انجام داد و زواياي پنهاني كه از چشم‌ تاريخ‌نويس غافل مانده بود، كشف و عرضه و مخاطب را قانع كرد كه مختار چاره‌اي نداشت جز شرط حكومت عراق.

به نظر شما در زمينه ادبيات دفاع مقدس شعر بيشتر موفق بوده يا داستان؟
در دوره دفاع مقدس شعر از موفقيت بيشتري برخوردار بود اما در اين دوره و پس از جنگ، داستان فعال‌تر و موفق‌تر است.

گويا در جايزه كتاب فصل داور بوده‌ايد. نظرتان درباره داوري در آن چيست؟
سياست‌هاي داوري را دنبال نكردم تا بتوانم درباره آنها قضاوت كنم اما جايي كه خودم بودم، به ويژه درباره دفاع‌مقدس، سعي كردم داوري به گونه‌اي باشد كه تحت تأثير نام قرار نگيرد. به شاعران و نويسندگان شهرستاني دوردست اهميت داده و آنها را مطرح كنم، تا امكان رشد براي همه وجود داشته باشد. با توجه به اينكه خودم از بسياري از اين مسايل رنجيده خاطرم.

چرا؟
در جشنواره قرآني براي داوري دعوت شده بودم اما به من گفتند كه اثري كه خودت داري كتاب خوبي است و برگزيده خواهد شد. عنوان اين كتاب «اساطير در متون تفسيري فارسي» است. اما اصلاً مطرح نشد كه حتي به مرحله دوم برسد. بعدها متوجه شدم كه داور محترم فقط به استناد نام كتاب كه واژه اساطير بر آن بود، بدون اينكه بخواند، آن را كنار گذاشته است! در حالي كه براي نوشتن آن حداقل 5 سال زحمت كشيده بودم. توقع جايزه نيست اما توقع ديده شدن وجود دارد. داوري كه بنابر پيش‌فرض‌هاي خودش نسبت به واژه "اسطوره" كتاب را از مسير داوري حذف مي‌كند، داوري‌ها را به راه كج مي‌برد...

تعداد آثارتان؟
23 كتاب دارم و بقيه مقاله‌اند. در بين اين كتاب‌ها كتاب «اساطير در متون تفسيري فارسي» در اصل پايان‌نامه دكترايم بوده و با بازنويسي و ساده‌كردن، آن را به كتاب تبديل كرده‌ام.

و كتاب‌هاي ديگر؟
از كتاب‌هاي شعرم به نام‌هاي «بر سنگ‌فرش ياد»، «شانه‌ها و گيسوان»، «دايره‌هاي كوچك حوض»،‌ «تو از كجاي آسمان» و «پرندگان اساطير» را مي‌توان نام برد. كتاب‌هاي قصه‌ام هم عبارتند از «پرنده آمد و رفت»، «اين جا كسي نمي‌ميرد»، «قصه قناري»، «اشك ستاره‌ها»و... .چند ترجمه انجام دادم كه 2 ترجمه از قصه‌هاي لبناني خانم نور سلمي بود. ترجمه‌هاي ديگر «زخم زيتون». «سانسور شده‌ها» و شعر و نقد ادبي قصه‌هاي كوتاه لبنان اند.
كارهاي تحقيقاتي‌ام هم «اساطير» و «تأثير متقابل هنر و دفاع‌مقدس» بوده‌‌اند.

چرا لبنان و چرا نورسلمي؟
به لبنان رفتم و با ايشان و بامجموعه قصه‌هايش آشنا شدم. اين مجموعه بسيار زيبا و درباره جنگ داخلي لبنان بود. بعداً خانم نورسلمي گفتند كه اين مجموعه به زبان چيني هم ترجمه شده اما متأسفانه من نتوانستم آن را در ايران چاپ كنم.

در بين كارهايي كه انجام داده‌ايد «دكامرون» به چشم مي‌خورد. اين اثر درباره چيست؟
درباره يك اثر كلاسيك دوره قرن 16 و 17 اروپايي است. در واقع اصل آن اسپانيايي است. اين داستان‌ها مي‌توانند مقدمه پيدايش دون‌كيشوت و نيز پيدايش رمان به معناي امروزي باشند.

چرا به آن پرداخته‌ايد؟
اين كار از من خواسته شد. به من گفتند مجموعه‌اي است كه مي‌خواهيم آن را نقد كنيم و بشناسانيم. من هم آن را خواندم و درباره‌اش مقاله‌اي نوشتم به نام قصه‌هاي دكامرون.

در بين‌ آثارتان عنوان هنر و دفاع‌مقدس به چشم مي‌خورد. ارتباط بين اين دو و تأثير آن بر يكديگر چگونه است؟
در اين كتاب به اين نتيجه مي‌رسيم كه دفاع مقدس زمينه لازم را براي خلاقيت در اختيار هنرمند در همه زمينه‌هاي هنري قرار داده است. واقعيت امر اين است كه جنگ بسيار منفور است اما در عين حال بسيار نادر. زماني كه اتفاق افتاد در حال گذر است و هر لحظه ممكن است خاموش شود. جنگ حادثه هولناك و گراني است زيرا از ما پول و انرژي مي‌ستاند و هزينه‌بر است و بايد هرچه زودتر تمام شود. اين هنرمند است كه مي‌تواند لحظه‌لحظه آن را شكار كند. بهترين آثار عكاسي مي‌توانست در آن اتفاق بيفتد و بهترين سوژه‌هاي سينمايي شود. همچنان كه واقعاً يك بعد از سينماي بعد از انقلاب، سينماي جنگ است كه رشد خاصي هم دارد. براي تئاتر و قصه و شعر هم همين‌طور است. هنرمند بايد به اندازه توان خود از اين دريا صيد كند و گوهر به دست آورد و به مردمش عرضه كند. به اين ترتيب يك رابطه متقابل بين اين دو برقرار مي‌شود و در اين بين چيزهايي به دست مي‌آيد. جنگ منفور است اما در عين حال رشد دهنده هم است. تكان‌دهنده است و اعماق روح يك ملت را خانه‌تكاني مي‌كند. مردمي كه 1000 سال،‌500 سال خوابيده‌اند با جنگ به حركت در مي‌آيند و زنده مي‌شوند. جنگ بسيار بد و بسيار خوب است و پارادكس عجيبي را در خودش دارد.

اگر بخواهيد ديوان شاعري را باز كنيد و بخوانيد. ترجيحتان كدام شاعر است؟
به نظرم هر نويسنده‌اي يا هر فردي كه در وجودش احساس علاقه به فرهيختگي و فرزانگي وجود دارد، بايد آثار فردوسي، مولانا، سعدي و حافظ را كامل خوانده و آن را هضم كرده و فهميده باشد.

در بين اين 4 كتاب شما به كدام بيشتر علاقه‌منديد؟
همه را دوست دارم. گاهي به خودم مي‌گويم كه بايد در شاهنامه تخصص داشته باشم تا بتوانم درباره‌اش صحبت كنم اما علاقه‌ام به مولانا نمي‌گذارد كه به شاهنامه محدود شوم. يا مثلاً حافظ كه به نوعي همدم ما شده است.

و از بين شاعران معاصر؟
فروغ را دوست دارم. فروغ در عين اينكه منفي به نظر مي‌آيد، به دليل راستگويي‌اش مثبت است. منفي‌هايش را گفته اما تأثير راستگويي‌اش بر انسان، بيشتر از منفي‌گرايي‌اش است. صداقت در جهان معاصر ما، شبيه كيميا و پيدا كردنش سخت و ويژگي‌ برجسته فروغ همين است. در نقد هنري هم معتقد به صداقت هنري يك اصل هستيم. سهراب را دوست دارم يا مثلاً شعر شاملو شعري قوي است. اگرچه رابطه روحي با او نداشته و ندارم اما نمي‌توان زيبايي شعرش را انكار كرد.

در بين آثارتان اسطوره‌هاي شاملو به چشم مي‌خورند.
بله. نقدي درباره كارهاي شاملوست. شاملو بسيار زيركانه ساختار اسطوره را مي‌شناسد و در شعرش به دنبال اين ساختار مي‌رود و زماني كه به اين اسطوره‌ها نزديك مي‌شود، بدون اينكه بخواهد، به مفاهيم مذهبي نزديك شده است.

براي تفريح چه موضوعي را براي مطالعه انتخاب مي‌كنيد؟
اگر بتوانم، دوست دارم از همه دنيا و مافي‌هاي آن بگذرم. حتي از تدريس دانشگاه و فقط چند واحد محدود ادبيات محض تدريس كنم و بقيه وقتم را به خواندن متون مذهبي بگذرانم.

متون مذهبي‌ مثل چي؟
قرآن، اسطوره‌هاي مذهبي، سرگذشت 50 سال نخست اسلام را با منابع دست اول و دلم مي‌‌خواهد رمان‌‌هاي مذهبي بنويسم.

تحت تأثير نويسنده‌اي بوده‌ايد؟
تحت تأثير به معناي علاقمندي بله. اما از همان ابتدا بر اين مسأله توجه داشتم كه هرگز اين علاقمندي نبايد انسان را تحت تأثير كسي نگه دارد. زماني كه شريعتي را دوست داشتم هرگز به عنوان يك قطب برايم مطرح نبود. در بين نويسندگان كلاسيك، بيهقي را دوست دارم. او را نديده‌ام و كسي هم درباره‌اش آن طور كه بايد ننوشته. اما در خلال نوشته‌هايش به او علاقمند شده‌ام. ابوالفضل ميبدي، نويسنده كشف‌الاسرار و ...

دوست داريد به جاي كدام نويسنده باشيد؟
مولانا را خيلي دوست دارم. نه اينكه جاي او باشم، اما مي‌‌خواهم مثل او زندگي كنم. مولانا رها زندگي مي‌كند. غم حافظ بارز است اما مولانا در عين غم، شاد مي‌زيد.

اهل ورزش هم هستيد؟
آرزوي ورزش دارم. اما هرگز نتوانستم در ورزش پيش بروم. يك دليل عمده آن اين است كه هيچ وقت دوستي نداشتم كه در ورزش با هم باشيم؛ من معتقدم كه ورزش يك هم پا مي‌خواهد.

چند ساعت در روز مطالعه مي‌كنيد؟
حدود 2 سالي است كه بسيار كم.

چرا؟
براي ساختن خانه! حدود 2 سال است كه درگير رفت و آمد در شهرداري‌ام و اين مسأله بسيار وقتم را گرفته است. اما به طور ميانگين زمان‌هايي كه براي مطالعه داشتم، همه ساعات به جز وقت غذاخوردن و خوابيدنم بوده است.

دوست داريد چه كارهايي انجام دهيد كه هنوز موفق به انجام آن نشده‌ايد؟
دوست دارم درباره نويسندگان و شاعران 20 سال آخر سلطنت پهلوي بنويسم. اينكه در آن زمان فضا چگونه بوده. بعضي‌ها نوشته‌اند و مورد مطالعه قرار گرفته و با همان مطالعه بوده كه اين جرقه در ذهنم زده شده. اما آنان از ديد خودشان آن فضا را ديده‌اند و من مي‌خواهم با نگاه خودم ببينم. با شنيدن خاطره‌هاي ساده و حرف‌‌هاي گفتني آسان مي‌خواهم فضاي آن زمان را كشف كنم. البته به كار تطبيق ادبيات معاصر و ادبيات انقلاب هم پرداخته‌ام كه در حال اتمام است و در آن ادبيات انقلاب را در دل ادبيات معاصر مي‌نويسم. اين موضوع براي نخستين بار است كه تبيين مي‌شود كه چگونه ادبياتي كه به سال 57 رسيده بود، ادبيات انقلاب شد. اين نوشته‌ها از دل همين شاعران و نويسندگاني كه از زمان پهلوي مي‌نوشتند بوجود آمده اند.

چگونه ادبيات پيش از انقلاب به ادبيات انقلاب رسيد؟
ادبيات آن زمان به سوي دگرگوني پيش مي‌رفت. اين رفتن به سمت دگرگوني ادبيات را از ادبيات به شدت خالي و سياسي‌اش مي‌كند. در اين حالت بزرگان ادبي آن دوره به بن‌بست رسيده بودند. در اين جريان، ادبيات، ادبيات چريكي و مسلحانه است. انقلاب اسلامي راه را باز كرد و بسياري از كساني كه ته لهجه‌اي از معنا داشتند، جذب انقلاب شدند و دوباره شكوفايي ديگري در ادبيات بوجود آمد. 

آثار
مجموعه شعر
پرندگان اساطير
تو از كجا رسيده‌اي
شانه‌ها و گيسوان
دايره‌هاي كوچك حوض
در سنگفرش ياد

كتاب‌هاي قصه
پرنده آمد و رفت
قصه قناري
اشك ستاره‌ها
اينجا كسي نمي‌ميرد
روزهايي كه داداش دوغ مي‌فروخت

ترجمه از عربي به فارسي
سانسورشده‌ها
زخم زيتون
مزامير
نقد ادبي سيد قطب
چشم سرخ(مجموعه قصه‌هاي كوتاه مقاومت لبنان از خانم نورسلمي)
كتاب‌هاي تحقيقاتي
اساطير در متون تفسير فارسي
تأثير متقابل هنر و دفاع‌مقدس

حدود 40 مقاله در مجلات ادبي و فرهنگي

کد مطلب : 94315
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
گنج و رنج ما
تايپ فارسیتايپ انگليسی
آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل