داستانهایی آموزنده از زندگانی امام صادق(ع)
کتاب «بهشت برای همسایه» نوشته مجید ملامحمدی از سوی موسسه بوستان کتاب به چاپ سوم رسید./ به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، این مجموعه در چهارده جلد، قصههایی کوچک از زندگانی چهارده معصوم(عليهمالسلام) را با قلمی روان به تصویر کشیده است که در این جلد، داستانهایی آموزنده از زندگانی امام صادق(ع) را میخوانیم و خاطرهها را در آغوش محبتش ورق میزنیم.
این اثر، 27 داستان از زندگانی امام صادق(ع) را دربردارد. دومین داستان این کتاب با عنوان «آتش تنور» چنین آغاز میشود: «سهل، چشم از شاخههای خوش رنگ درخت پرتقال گرفت. خیالش آرام نبود. در دلش حرفی داشت که دایم به زبانش میآمد. تا میخواست چیزی بگوید، از هیبت نگاه امام صادق(ع) شرم میکرد. چشم به سینی میوه انداخت. خرمایی به دهان گذاشت. مثل عسل، شیرین و لذیذ بود. خرمای خانه امام صادق(ع) خوردن داشت. شفا بخش بود. امام با مهربانی نگاهش کرد. سهل بالأخره تصمیم گرفت که بگوید. نفسی کشید و گفت: مولای من، چرا در خانه نشستهاید؟ چرا قیام نمیکنید. من مطمئنم که صد هزار شمشیرزن آماده و فداکار، گوش به فرمان شما خواهند بود؟ سهل از سرزمین بزرگ خراسان به دیدن امام آمده بود. خود را مرید آن حضرت میدانست و شور و شوق برپایی حکومت امام را در سر داشت. امام مثل همیشه، با خوشرویی نگاهش کرد، اما پاسخی نداد. برگشت طرف خدمتکارش که آن سوی اتاق بود. او را صدا زد. خدمتکار جلو آمد. سهل تعجب کرد. یعنی امام صادق(ع) تصمیم داشت کاری کند؟ چرا خدمتکار را صدا زده بود؟ امام از خدمتکار خود خواست خیلی زود تنور خانه را روشن کند. خدمتکار اطاعت کرد و طرف اتاقک تنور رفت. سهل لرزید. به خودش گفت: چه شد؟ چرا تنور... چه شد؟ چرا جعفربن محمد پاسخم را نداد و فوری دستور داد خدمتکارش تنور خانه را روشن کند؟ بر لبهای امام تبسم دلنشینی بود. خیال سهل راحت شد. اما هنوز چشمه دلش لبریز سؤال بود. بالاخره خدمتکار به اتاق آمد و گفت: مولای من، تنور آماده شد. داغ و پر حرارت! امام برخاست. به سهل اشاره کرد که همراهش بیاید. سهل با دغدغه بسیار دنبال امام راه افتاد. هر دو بالای تنور رفتند. امام تنور را نشان سهل داد و گفت: به میان آتش برو و در آن بنشین! سهل هول کرد. پهنای صورت درشتش، خیس عرق شد. موهای روی پیشانیاش را از زیر عمامه کنار زد و پاسخ داد: آقای من! مرا در آتش سوزان رها مکن، من حرفم را پس گرفتم! لبخند امام پررنگتر شد. تو را رها کردم. هر دو خواستند به اتاق برگردند که خدمتکار وارد اتاقک تنور شد و گفت: مولای من، هارون مکی به دیدنتان آمده! هارون دوست صمیمی امام بود. پشت سر خدمتکار به اتاقک تنور آمد و با تعجب به امام و سهل نگریست و سلام کرد. امام خوشحال شد. با او احوالپرسی کرد و گفت: هارون! برو در میان آتش تنور بنشین. هارون بی آن که معطل شود و چیزی بپرسد، لب تنور رفت. اول پاهایش را از تنور آویزان کرد و به آرامی توی تنور رفت. سهل فوری کنار دیوار رفت و چشمهایش را بست و رویش را برگرداند. امام با او غرق در صحبت بود. از خراسان میگفت. سهل جرأت نکرد سر خود را سمت تنور بگرداند. هارون درون تنور بود، اما بوی سوختگی نمیآمد. سهل هنوز میلرزید. ابروهایش گره خورده بود و دهانش خشک شده بود. دقایقی گذشت. امام رو به سهل کرد و گفت: برخیز و ببین چه کسی در میان آتش است! او با همان تشویش، به پای تنور رفت. خیره شد و از تعجب زبانش بند آمد. هارون با لبخند از تنور به او نگاه میکرد. سهل به طرف امام رفت. پیش از آن که چیزی بگوید، امام از او پرسید: در خراسان چند نفر مانند هارون هست؟ سهل با لکنت زبان گفت: به خدا، حتی یک نفر هم مثل او پیدا نمیشود که با جان و دل از شما اطاعت کند! امام گفت: در زمانی که پنج نفر یار راستین برای ما پیدا نشود، من قیام نمیکنم. ما به وقت قیام آگاهتریم! سهل که به راز سخن امام پی برده بود، برگشت و با شرم به هارون خیره شد، که با چشمهای مطمئن و آرام روبهرویش ایستاده بود.»
دیگر قصههای این اثر با این عناوین بر كتاب حاضر نقش بستهاند: منصور و نرگس، سفر پر سود، بهشت برای همسایه، هزار دینار سود، نان و انار دزدی، سرانجام سخن زشت، طبیب هندی چه گفت؟، پول برای آشتی، دینارهای طلا، چه پیراهن زیبایی پوشیدهای؟!، کسب و کار، او را به قصر بیاور، من دارم جوان میشوم، آزار مادر، جلاد منتظر من است، نفرین امام، یک آسمان شادی، سفره شراب، خدای دروغین، ماجرای تخم مرغ، یک سبد خرمای تازه، انگشت نما، کار نیک، دریغ از یک درهم، صله رحم، آخرین سفارش.
چاپ سوم کتاب «بهشت برای همسایه» در شمارگان 3000 نسخه، 100 صفحه و بهای 18000 ریال راهی بازار نشر شد. کد مطلب : 63670 |
 |
|